به گزارش ایرنا، مارکو روبیو وزیر امور خارجه آمریکا در در جلسه جمعه گذشته کابینه با ترسیم چشماندازی از نظم نوین در نیمکره غربی، از آنچه «دستاوردی فوقالعاده» در سیاست خارجی آمریکا خواند، پرده برداشت؛ اینکه چگونه برای نخستینبار در دو دهه اخیر، اکثریت دولتهای آمریکای لاتین و کارائیب نه تنها با واشنگتن همسو شدهاند، بلکه گویی در یک موج هوادار آمریکا غرق گشتهاند.
بازگشت به حیاطخلوت؛ طلوع بلوک متحد واشنگتن در نیمکره غربی؟
شاید نتوان دقیقا حدس زد که روبیو در آن لحظه با چه درجهای از هیجان این گزارش را ارائه میداد، اما سخنان او تنها یک گزارش ساده نبود؛ بلکه اعلام رسمی بازگشت بلوک متحد در حیاطخلوت سنتی ایالات متحده بود.
او با تاکید بر اینکه تقریبا هر انتخاباتی در دوران اخیر به پیروزی چهرههای همسو با ترامپ ختم شده است، این وضعیت را نه یک اتفاق، بلکه «دستاوردی باورنکردنی» خواند که معادلات منطقهای را به کلی دگرگون کرده است؛ اما اینکه آیا این همسویی، ناشی از اراده ملتهای آمریکای لاتین است یا فشار دکترین جدید واشنگتن، پرسشی است که در لایههای زیرین این پیروزیهای زنجیرهای پنهان مانده است.
نماد عینی این چرخش ژئوپلیتیکی را میتوان در رویدادهای اخیر پرو جستجو کرد؛ جایی که کیکو فوجیموری به عنوان تازهترین حلقه از این زنجیره، ریاستجمهوری را بر عهده گرفت و رسما به جبهه محافظهکاران همسو با واشنگتن پیوست. بلافاصله پس از این انتقال قدرت، گفتگوهای دیپلماتیک میان روبیو و فوجیموری آغاز شد تا بر محورهایی چون مقابله با جرائم فراملی، توسعه تجارت، جذب سرمایهگذاری و مدیریت بحرانهای طبیعی متمرکز شود.
با این الحاق جدید، اکنون ۱۷ کشور منطقه، یعنی حدود نیمی از دولتهای این جغرافیا، تحت فرمان رهبرانی هستند که به طور آشکار سیاستهای خود را با کاخ سفید تنظیم میکنند. در این میان، هرچند دو قدرت بزرگ چپ گرا یعنی برزیل و مکزیک همچنان در برابر این جریان مقاومت میکنند، اما کلمبیا نیز با روی کار آمدن قریبالوقوع آبلاردو دِ لا اسپرییا خود را برای چرخشی محافظهکارانه آماده میسازد.
از سوی دیگر، رقبای سنتی آمریکا در وضعیت انفعال یا تقابل به سر میبرند؛ کوبا درگیر بحرانی اقتصادی و فلجکننده است، ونزوئلا پس از ربایش نیکلاس مادورو گام در مسیر همکاری با دستورکارهای واشنگتن گذاشته و نیکاراگوئه به رهبری دنیل اورتگا و روساریو موریو، به عنوان تکافتادهترین سنگر تقابل، هدف فشارهای دیپلماتیک جدیدی قرار گرفته که جلوه آن، درخواست واشنگتن برای برگزاری نشست اضطراری سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) است.
«موج نارنجی»؛ کالبدشکافی پوپولیسم تهاجمی و عبور از سنتهای سیاسی
این تحولات شتابان نشاندهنده وقوع یک جابجایی عمیق ساختاری است که تحلیلگران به پیروی از نشریه اکونومیست، آن را موج نارنجی نامیدهاند؛ واژهای که با ارجاع به ویژگیهای ظاهری و سبک سیاستورزی دونالد ترامپ ابداع شد. این سبک جدید، بازتابدهنده رویکردی شخصمحور، تقابلجو و ضدنهاد است که بر محور دولتِ حداقلی، جنگهای فرهنگی فرساینده و وعده برخورد با «دست آهنین» علیه جرم و جنایت و مهاجرت غیرقانونی میچرخد.
ویژگی بارز این موج، تکیه بر ارتباطات احساسی و هیجانمحور است که با استفاده گسترده از شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی، تودهها را مخاطب قرار میدهد.
موج نارنجی نهتنها میراثِ موج صورتی چپگرایان را به عقب رانده و قلمرو آنها را به چند کشور محدود ساخته، بلکه راستِ سنتی و محافظهکاران کلاسیک را نیز به حاشیه رانده است. روسای جمهوری چون خاویر میلی در آرژانتین، دنیل نوبوآ در اکوادور، خوسه آنتونیو کاست در شیلی و کیکو فوجیموری در پرو، با عبور از احزاب سنتی و با اتکا به قطببندیهای پرخاشگرانه، توده مردم را از طریق تحریک احساسات با خود همراه کرده و ساختار قدرت را به سوی راست افراطی سوق دادهاند؛ پدیدهای که بیش از آنکه حاصل یک بیداری ایدئولوژیک عمیق باشد، بر موج ناامیدی اجتماعی و «رای تنبیهی» شهروندان علیه ناکارآمدی نخبگان حاکم سوار است.
در واقع، موتور محرک این تغییرات گسترده فراتر از ایدئولوژیهای سیاسی، در نارضایتی عمیق عمومی ریشه دارد؛ جایی که خشم مردم از شرایط موجود، مجرای خود را در حمایت از شعارهای رادیکال و ساختارشکنانه پیدا میکند.
بازآرایی ژئوپلیتیک؛ ائتلافهای امنیتی برای مهار نفوذ رقبا
بخش کلیدی این دگرگونی، بازآرایی ژئوپلیتیکی منطقه بر اساس خشنودسازی واشنگتن، سد کردن نفوذ چین و پذیرش طرحهای امنیتی یکجانبه ایالات متحده است.
این بازآرایی، خود را در اقدامات سختافزاری متعددی نشان میدهد؛ از مداخلات بیسابقه و بازداشتهای سیاسی گرفته تا جایگزینی دکترین صلح کامل در کلمبیا با ابتکار نظامی سختگیرانه طرح میهنپرست ۲.۰ و تشکیل ائتلاف نظامی سپر قاره آمریکا با مشارکت دولتهای محافظهکار و حذف عامدانه برزیل و مکزیک از این ائتلاف راهبردی.
همزمان، واشنگتن فشارها بر کشورهای منطقه را برای افزایش بودجههای دفاعی و امنیتی جهت مقابله با شبکههای قاچاق افزایش داده است. با این حال، پایداری این نظم جدید با تردیدهای جدی روبهروست؛ زیرا این ساختار بیش از آنکه بر کارآمدی داخلی و نهادسازی حزبی استوار باشد، به قطببندیهای رادیکال و اهرمهای امنیتی واشنگتن تکیه دارد و در صورت ناتوانی در بهبود ملموس معیشت مردم، با کوچکترین تغییر سیاسی در ایالات متحده یا فوران دوباره ناامیدیهای داخلی، با بحران مشروعیت مواجه خواهد شد.
امنیتی سازی به جای توسعه؛ بازگشت به منطق سنتی حیاطخلوت
نگاه کاخ سفید به آمریکای لاتین در این دوره، بازگشتی صریح به منطق سنتی حیاط خلوتسازی است که اکنون تحت لوای واژگانی چون «واقعگرایی»، «امنیت نیمکرهای» و «اول آمریکا» بازتعریف میشود.
در این روایت، منطقه نه به عنوان مجموعهای از جوامع مستقل با مسائل تاریخی، اجتماعی و توسعهای خاص خود، بلکه عمدتا به عنوان کانون سرریز تهدیدها (از مواد مخدر و مهاجرت تا بیثباتی سیاسی و نفوذ رقبای جهانی) نگریسته میشود.
به این ترتیب، مساله اصلی نه رفاه یا حق تعیین سرنوشت ملتهای منطقه، بلکه مهار پیامدهایی است که ممکن است به مرزهای آمریکا سرریز کند. همین زاویه دید نشان میدهد که واشنگتن هنوز هم منطقه را بیش از هر چیز از منظر نیازهای امنیتی خود میفهمد و نه بر پایه یک رابطه برابر و متقابل. در سطح عملی نیز آنچه «همکاری» و «توانمندسازی» ادعایی نامیده میشود، بیشتر به بازآرایی یک نظم امنیتیِ تابع اولویتهای واشنگتن شباهت دارد؛ رویکردی سختافزاری که جنبشهای چپ را هدف گرفته و بر تقابل با دستورکارهای اجتماعی و حقوق بشری استوار است تا در نهایت، مسائل ریشهای توسعه، نابرابری و عدالت اجتماعی بار دیگر زیر سایه امنیتیسازی افراطی دفن شوند.
آمریکای لاتین: آزمایشگاه ترامپیسم؟
مجموع این تحولات نشان میدهد که آمریکای لاتین در حال تبدیل شدن به میدان آزمون نسل جدیدی از سیاستهای راستگرای افراطی است؛ جایی که ترامپیسم از یک تجربه صرفا آمریکایی فراتر رفته و به الگویی برای بازآرایی سیاسی و تغییر چهره کل قاره بدل گشته است.
گفتمانهای مبتنی بر «قانون و نظم»، کنترلهای سخت مرزی و تقویت اقتدار دولت، ارکان اصلی این آزمایشگاه نوین حکمرانی را تشکیل میدهند. این پروژه سیاسی و امنیتی که دولت ترامپ از آن به عنوان متمم ترامپ بر دکترین مونرو (Trump Corollary) یاد میکند، درصدد است واشنگتن را به شریک انحصاری امنیتی و اقتصادی منطقه بدل سازد و معماری جدیدی از وابستگی را پایهگذاری کند.
در این چارچوب، ابزارهای سنتی نفوذ مانند فشارهای مالی و دیپلماتیک، اکنون با همکاریهای امنیتی مدرن و زیرساختهای دیجیتال تکمیل شدهاند. حضور شرکتهای بزرگ فناوری آمریکایی و سامانههای هوش مصنوعی مانند ابزارهای نظارت بیومتریک، پایگاههای داده ژنتیکی و سیستمهای پیشبینی پلیسی (مانند پالانتیر)، زنگ خطرهای جدی را به صدا درآورده است.
این ابزارهای نوین، فراتر از جنبههای توسعهای یا افزایش کارآمدی اداری، عملا به ابزارهایی برای خصوصیسازی کنترل اجتماعی، افزایش وابستگی زیرساختی دولتهای محلی به فناوریهای آمریکایی و اعمال نفوذ ژئوپلیتیکی همهجانبه تبدیل شدهاند و لایههای جدیدی از سلطه را در این جغرافیای پرآشوب رقم میزنند.
در نهایت باید گفت ایالات متحده همانگونه که برای کنترل پیچیده خاورمیانه نسخه جنگ و مداخله مستقیم را میپیچد، در آمریکای لاتین نیز با تکیه بر «موج نارنجی»، ائتلافهای امنیتی سختگیرانه، فشارهای سیاسی و بهرهگیری از ابزارهای نظارتی و فناوریهای کنترلی، در پی بازآرایی منطقه و تضمین نفوذ خود از طریق مدیریت بحران و بیثباتسازی است؛ با این حال، دوام این مدل وارداتی و امنیتمحور بهشدت محل تردید است، چرا که سیاست راستگرایانه حاکم که ماهیتی آمرانه و وابسته به واشنگتن دارد، اساسا با ساختارها، مطالبات اجتماعی و بافت ناهمگون جوامع آمریکای لاتین بیگانه است و بدون حل ریشهای بحرانهای اقتصادی، نابرابری، جرم و فساد، تنها به پوششی شکننده برای استمرار ناامنی بدل خواهد شد که در بلندمدت توان ایستادگی در برابر واقعیتهای میدانی و خواست عمومی منطقه را نخواهد داشت.