شناسهٔ خبر: 79172375 - سرویس گوناگون
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه مردم‌سالاری | لینک خبر

وقتی حقوق ها از تورم جا می‌مانند

صاحب‌خبر -
تصور کنید روی یک تردمیل ایستاده‌اید. تردمیل روی شیب ملایمی تنظیم شده و شما با سرعت ثابت راه می‌روید. همه چیز عادی است. ناگهان شیب تردمیل تندتر می‌شود. پاهایتان را تندتر می‌کنید. عرق می‌ریزید. نفس‌تان به شماره می‌افتد. اما هرچه بیشتر تلاش می‌کنید، تردمیل هم‌چنان با سرعت بیشتری از زیر پایتان فرار می‌کند. این تصویر گویای رابطه حقوق و تورم در اقتصادی است که در آن رشد دستمزدها همواره یک گام عقب‌تر از جهش قیمت‌ها حرکت می‌کند.
این قصه را اما باید از زاویه‌ای متفاوت روایت کرد. از زاویه مغز انسان. اقتصاد رفتاری به ما می‌گوید انسان‌ها به طور ذاتی در پردازش پدیده‌های اقتصادی یک سوگیری دارند که به آن «توهم پولی» گفته می‌شود. وقتی حقوق شما از ده میلیون تومان به دوازده میلیون تومان افزایش پیدا می‌کند، مغزتان یک سیگنال لذت دریافت می‌کند. عدد بزرگ‌تر شده است. حس می‌کنید وضعتان بهتر است. اما این حس فریبنده دقیقاً همان پرده‌ای است که پشت آن فاجعه آرام قدرت خرید رخ می‌دهد. اگر در همان بازه زمانی قیمت کالاها بیست درصد رشد کرده باشد، شما در حالی خوشحالید که عملاً فقیرتر شده‌اید. این شکاف میان ادراک و واقعیت همان جایی است که اقتصاد معیشت را در سکوت می‌بلعد.
حالا بیایید این پدیده را از دریچه علم اقتصاد خرد ببینیم. یک خانوار متوسط را در نظر بگیرید. سبد مصرفی این خانوار ترکیبی از کالاهای ضروری و غیرضروری است. وقتی تورم از رشد درآمد پیشی می‌گیرد، اولین ضربه به کالاهای غیرضروری وارد می‌شود. تفریح حذف می‌شود. خرید پوشاک به تعویق می‌افتد. سفر از برنامه زندگی خط می‌خورد. این فاز اول است و اقتصاددانان به آن «تعدیل مصرف» می‌گویند. اما فاجعه وقتی آغاز می‌شود که تورم به سبد ضروری خانوار نفوذ می‌کند. در این مرحله دیگر چاره‌ای جز قربانی کردن کیفیت نیست. پروتئین گران که می‌شود، جای خود را به کربوهیدرات ارزان می‌دهد. شیر و ماست جای خود را به چای و نان می‌دهند. این لحظه‌ای است که تورم نه فقط جیب، که بدن و سلامت جامعه را هدف گرفته است.
اما چرا حقوق‌ها همیشه از تورم عقب می‌مانند؟ این سوال را باید با یک مفهوم اقتصادی پاسخ داد به نام «چسبندگی دستمزد». دستمزدها در قراردادها قفل می‌شوند. معمولاً یک بار در سال و آن هم با مذاکرات نفس‌گیر و بر مبنای تورم گذشته تعیین می‌شوند. اما قیمت‌ها چنین قفلی ندارند. قیمت کالاها می‌توانند هر صبح که بازار باز می‌شود، تغییر کنند. یک کیسه برنج منتظر جلسه شورای عالی کار نمی‌ماند. این ناهم‌زمانی ذاتی باعث می‌شود که حتی اگر حقوق‌ها بر مبنای تورم سال قبل به طور کامل افزایش یابند، باز هم در لحظه اجرا عقب باشند چون در این فاصله قیمت‌ها دوباره رشد کرده‌اند. این بازی بی‌پایان موش و گربه ای است که در آن گربه قیمت همیشه تیزپاتر از موش حقوق است.
از زاویه اقتصاد کلان هم می‌توان ماجرا را دید. یک مفهوم مهم اینجاست به نام «مارپیچ قیمت-دستمزد». وقتی به خاطر افزایش هزینه‌های تولید، قیمت‌ها بالا می‌روند، کارگران برای حفظ قدرت خرید خود خواهان دستمزد بالاتر می‌شوند. کارفرما این دستمزد بالاتر را به قیمت نهایی کالا اضافه می‌کند. قیمت‌ها باز هم بالا می‌روند. این چرخه معیوب تورم انتظاری می‌سازد که در آن همه بازیگران اقتصادی سعی می‌کنند از هم جلو بزنند. فروشنده امروز قیمت را بالا می‌برد چون می‌داند فردا مواد اولیه گران‌تر می‌شود. کارگر امروز خرید می‌کند چون می‌داند هفته بعد قیمت‌ها جهش می‌زنند. این رفتار گله‌ای خودش موتور محرکه تورم می‌شود و در این میان حقوق است که دست و پا بسته در قرارداد سالانه گرفتار مانده و تماشاگر این مسابقه سرعت است.
این شکاف را می‌توان با یک سنجه ساده ریاضی به تصویر کشید: دستمزد واقعی. دستمزد واقعی یعنی قدرت خرید واقعی شما پس از کسر اثر تورم. محاسبه‌اش ساده است: نرخ رشد دستمزد منهای نرخ تورم. اگر این عدد مثبت باشد، شما واقعاً ثروتمندتر شده‌اید. اگر منفی باشد، فقیرتر. در اقتصادی که تورم مزمن و بالا دارد، این عدد به ندرت مثبت می‌شود. نکته تأسف‌بار اینجاست که حتی وقتی این عدد مثبت کوچکی هم ثبت می‌شود، معمولاً کفاف جبران عقب‌افتادگی سال‌های قبل را نمی‌دهد. مثل دونده‌ای که یک دور از رقبا عقب افتاده و حالا با سرعت کمی بیشتر از آنها می‌دود. هنوز هم بازنده است.
اما داستان تلخ‌تر مربوط به جایی است که پای «کیفیت زندگی» به میان می‌آید. این دیگر در اعداد و ارقام تولید ناخالص داخلی یا گزارش‌های رسمی تورم دیده نمی‌شود. کیفیت زندگی یعنی اینکه یک پدر مجبور نباشد بین خرید کتاب کمک‌درسی برای فرزندش و خرید گوشت برای شام یکی را انتخاب کند. یعنی یک خانواده بتواند بدون وحشت از قبض پایان ماه، در زمستان خانه را گرم کند. وقتی حقوق از تورم جا می‌ماند، این کیفیت است که آرام و بی‌صدا تحلیل می‌رود. آماری‌ها ممکن است بگویند قدرت خرید فقط پنج درصد کم شده، اما این پنج درصد برای خانواده‌ای که روی لبه تیغ فقر ایستاده یعنی سقوط کامل.
می‌توان از این هم فراتر رفت و ردپای این شکاف را در رفتارهای اجتماعی دید. کاهش نرخ ازدواج، افزایش سن فرزندآوری، افت پس‌انداز ملی، رشد مشاغل دوم و سوم، همه و همه فرزندان خلف شکاف میان حقوق و تورم هستند. مردی که صبح مهندس است و شب مسافرکش، قربانی آماری همین پدیده است. زوج جوانی که به خاطر نداشتن پول پیش اجاره، تشکیل خانواده را به تعویق می‌اندازند، یک نمودار انسانی از واگرایی خط درآمد و خط هزینه هستند.
در عمق این بحران، یک گره کور روانشناختی هم وجود دارد به نام «فقر ذهنی». وقتی مدام نگران عقب ماندن از تورم هستید، افق دیدتان کوتاه می‌شود. برنامه‌ریزی بلندمدت تبدیل به لوکس‌ترین کالای ذهنی می‌شود. تحقیقات نشان داده فقر مداوم بخشی از ظرفیت شناختی مغز را اشغال می‌کند و قدرت تصمیم‌گیری را کاهش می‌دهد. یعنی وقتی حقوق‌تان از تورم جا می‌ماند، نه فقط جیب شما که خودآگاهی اقتصادی شما هم تحلیل می‌رود و این چرخه شوم را تشدید می‌کند.
راه برون‌رفت چیست؟ پاسخ ساده و تک‌جمله‌ای نیست. اما علم اقتصاد چند نسخه روشن دارد. اول، شکستن تورم انتظاری از طریق سیاست‌های پولی منضبط و کنترل رشد نقدینگی. دوم، افزایش بهره‌وری نیروی کار که تنها مسیر پایدار برای رشد دستمزد واقعی است. سومی، شفافیت و سرعت در تعدیل دستمزدها متناسب با تورم به‌روز، نه تورمِ تاریخ‌مصرف‌گذشته. چهارم، طراحی شبکه امنیت اجتماعی که در دوره‌های جهش تورمی، اقشار آسیب‌پذیر را از سقوط کامل حفظ کند.
اما تا آن روز، میلیون‌ها حقوق‌بگیر هر ماه این نبرد خاموش را تجربه می‌کنند. نبردی که در آن نه صدای شلیکی هست و نه هیاهوی میدانی، اما زخم‌هایش عمیق‌تر از هر جنگی است. زخم‌هایی که صبح‌ها با نگاه به فیش حقوقی شروع می‌شود و شب‌ها با حساب و کتاب‌های بی‌حاصل بر سر میز شام تمام می‌شود. تردمیل همچنان با شیب تندتری می‌چرخد و دونده خسته‌تر از همیشه، فقط می‌دود که سقوط نکند.