شناسهٔ خبر: 79162413 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

بررسی «ادبیات گوتیک» در برنامه پی‌نوشت؛ بخش نخست:

ادبیات گوتیک به وجه تاریک بشر می‌پردازد +فیلم

تهران- ایرنا- پژوهشگر ادبی با اشاره به اینکه یکی از نیازهای انسان شناخت سایه‌های خودش است، گفت: این شناخت در ادبیات گوتیک و ترسناک بروز می‌کند، این ادبیات به وجه تاریک بشر می‌پردازد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، «ادبیات گوتیک» در اواسط قرن هجدهم در اروپا پدید آمد. این ادبیات داستانی آمیزه‌ای از تخیل، ترس، رازآلودگی و روان‌شناسی است. «گوتیک» در سیر تحول تاریخی و فرهنگی چند بار دچار دگرگونی معنایی شد. اصطلاح «گوتیک» یک سبک معماری اروپایی است که از قرن دوازدهم تا پانزدهم در ساخت کلیساهای جامع و صومعه‌ها به کار می‌رفت. مهم‌ترین ویژگی این سبک، طاق‌های نوک‌تیز، پشت‌بندی‌های معلق، پنجره‌های بزرگ و تزئینات پرتکلف و پیچیده و نقش‌ونگارهای مذهبی است.

نخستین بار هوراس والپول در رمان «قلعه اوترانتو» با زیر عنوان «یک داستان گوتیک» (A Gothic Story) از این واژه استفاده کرد تا به فضایی ارجاع دهد که در قلعه‌های قرون‌وسطایی می‌گذرد و پر از راز، وحشت و فضای تاریک است. «قلعه اوترانتو» در سال ۱۷۶۴ نوشته شد و به عنوان اولین رمان گوتیک، ترکیبی از رئالیسم قرن هجدهم و تخیلات قرون‌وسطایی است که پایه‌ ادبیات گوتیک را گذاشت. اوج درخشش این ژانر را در آثار ادگار آلن پو می‌بینیم؛ شاعر و نویسنده‌ای که آثاری بی‌نظیر را در قرن ۱۹ میلادی از خود به جای گذاشت.

در این برنامه «پی‌نوشت» با حضور مهرداد وثوقی پژوهشگر ادبی و مترجم و منوچهر اکبرلو پژوهشگر ادبی و مترجم به بررسی وجوه «ادبیات گوتیک» پرداختیم. این گفت‌وگو در دو بخش تنظیم شده است و بخش نخست را درادامه می‌خوانید.

فیلم کامل این گفت‌وگو را اینجا ببینید.

تعریف کلی درباره ادبیات گوتیک ارائه کنید، یک رمان باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد تا در ژانر گوتیک جا داده شود؟

اکبرلو: ادبیات گوتیک از نیمه دوم قرن ۱۸ شروع شد، بسیاری می‌گویند این سبک در انگلستان شروع شد، البته یک سبک ادبی در یک شب زاده و توسط یک نفر خلق نمی‌شود، زمینه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی لازم است تا آرام‌آرام ادبیات و سبک هنری شکل بگیرد. همچنین ایجاد ژانر ادبی بستگی به اقتضائات زمانه و تحولات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و حتی جنگ‌ها دارد؛ از جایی نویسنده، ژورنالیست و نظریه‌پرداز روی آن اسم می‌گذارند.

یک سبک ادبی در یک شب زاده و توسط یک نفر خلق نمی‌شود، زمینه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی لازم است تا آرام‌آرام ادبیات و سبک هنری شکل بگیرد

رمان «قلعه اوترانتو» نوشته هوراس والپول را یک رمان شاخص و دارای تمام عناصر ادبیات گوتیک می‌دانند. همچنین رگه‌هایی از این سبک ادبی را در آثار قبل از قرن هجدهم می‌بینیم. برای همه سبک‌های ادبی باید مبدایی در نظر گرفته شود تا بتوانیم درباره آن صحبت کنیم.

ادبیات گوتیک در واقع ادبیاتِ تاریکیِ روحِ انسان است و به وجه تاریکی می‌پردازد، برای همین است که در عناصر تشکیل دهنده آن وجه تاریکی، ترس از مجهولات وجود دارد. مثال واضح از نظر مکان، قلعه‌های متروکه است قلعه‌های ناشناخته که مشخص نیست چه افرادی در آن زندگی می‌کنند؛ آیا موجودات انسانی، خلافکارها، موجودات غیرانسانی مانند ارواح، اجنه(در فرهنگ شرقی) در آن ساکن هستند؟

اگر بخواهیم تصویری از رمان گوتیک داشته باشیم، باید به تصویر از خانه‌های بزرگ ایرانی در ذهن بسازیم؛ باغ و باغچه بزرگ، دستشویی در انتهای مسیر است؛ محیطی که در آن نور به معنای امروزی وجود ندارد و وقتی که باد می‌وزد، سایه‌هایی تشکیل می‌دهد. فضایی که دارای مخروبه‌هایی بین راهی، ساختمان‌های فروریخته و نیمه‌فروریخته، قلعه‌های متروکه است. فضا در ادبیات گوتیک یاید رازآلود و وهم‌آلود باشد. تصویر روانی این وهم این است که برای انسان اضطراب می‌آورد، انسان از جاهایی که ناشناخته، تاریک و مشکوک است و هویت مشخصی ندارد، می‌ترسد. همچنین در این ادبیات نیروهای فرازمینی را داریم، مانند جن، ارواح و اشباح که به شکل‌های مختلفی می‌توانند در رمان وجود داشته باشند.

ادبیات گوتیک ادبیاتِ تاریکیِ روحِ انسان است

معمولا در ادبیات گوتیک از نظر فنی، برای شخصیت یا شخصیت‌های اصلی داستان کشمکش بین عقل و احساس وجود دارد. همانطور که زمانی با ترسی مواجه می‌شویم، همیشه این مساله مطرح است که عاقلانه با آن مواجه شویم و از احساس و غریزه برای بقا و دفاع استفاده کنیم. همچنین در ادبیات گوتیک شخصیت‌ها مرموز هستند و در هیچ رمانی اینطور نیست که سریع مشخص شود شخصیت‌ها چه کسانی هستند؟ این ابهام گاهی تا اواخر داستان و حتی پایان داستان مشخص نمی‌شود. ممکن است مخاطب نداند که شخصیت داستان انسان یا موجودی فراطبیعی است. شخصیت اسم واضحی ندارد، هیچ وقت خود را کامل معرفی نمی‌کند، شغل، درآمد و خانواده او رازآلود و در هاله‌ای از ابهام است.

ادبیات گوتیک در سیر تاریخی‌اش مانند هر سبک دیگر تفاوت‌هایی با آنچه در ابتدا بود، پیدا کرده است

ادبیات گوتیک در سیر تاریخی‌اش مانند هر سبک دیگر تفاوت‌هایی با آنچه در ابتدا بود، پیدا کرده است. در دوره‌ای شخصیت‌های مشکوک و قلعه‌های متروکه بیشتر مورد توجه قرار داشتند، هر چه جلوتر می‌رویم در قرن نوزدهم موجوداتی مانند فرانکشتاین و دراکولا شکل می‌گیرند تا نامیرا باشند و ترس انسان‌ها از موجوداتی است که توسط انسان‌ها ساخته می‌شوند، برای اینکه دوره تکنولوژی، عقل‌گرایی و وفور دانش فرا رسیده است و انسان‌ها می‌خواهند از همه جای دنیا سر در بیاورند، ترس‌ها اجتماعی است، چیزی که امروز در قالب دستکاری ژنتیک از آن صحبت می‌کنند، در آن زمان به شکل اولیه وجود داشت. امروزه ترس‌ها به شکل دیگری است، امروزه جنگ، انفجار بمب اتم و تخریب است که بر همه دنیا تاثیر می‌گذارد، به همین دلیل است که زامبی‌ها و گودزیلاها(در ادبیات سینمایی) ظاهر می‌شوند که حاصل جهش ژنتیکی هستند.

ادبیات گوتیک هم مانند همه شاخه‌های ادبی در طول زمان تفاوت پیدا کرده و جدای از عناصر جسمانی مانند قلعه بیشتر نوع ترسی که انسان در دوره‌های مختلف با آن روبه‌رو است، اساس کار نویسندگانی است که در این سبک داستان می‌نویسند.

ترس‌ها و اوهام جامعه خود را در «ادبیات گوتیک» نشان می‌دهد

فلسفه شکل‌گیری ادبیات گوتیک چه بود؟ چرا این ژانر به وجود آمد؟

وثوقی: هوراس والپول اولین نویسنده‌ای است که در سبک ادبیات مدرنی که امروز با عنوان گوتیک می‌شناسیم، نوشت، قبل از آن هم این سبک با فضاها و داستان‌های دیگر موجود بود.

هوراس والپول وقتی نخستین داستانش در ادبیات گوتیک با عنوان «قلعه اوترانتو» را نوشت، از زیرعنوان «یک داستان گوتیک» استفاده کرد

اما فلسفه وجودی آن چه بود؟ دغدغه‌هایی که مردم در اجتماع دارند، موضوع‌ اصلی نویسندگان است و در آثارشان نمود پیدا می‌کند. دغدغه‌هایی که در دوره والپول وجود داشت، به اصیل‌زادگان و زیست آنها باز می‌گشت. خود والپول یک نجیب‌زاده و پدرش از درباریان انگلستان بود، بنابراین به نوعی در خانواده درباری و در آن فضاها و قلعه‌های بزرگ زندگی کرد. علاقه‌ای که خودش به فضای قلعه‌ها داشت برایش دست‌مایه‌ای ساخت تا دغدغه‌های خودش را در این فضا نشان بدهد. دغدغه‌ها، ترس‌ها و وهم‌های جامعه است که خود را در قالب ادبیات گوتیک به مخاطب نشان می‌دهد.

گوتیک قبل از آنکه وارد وادی ادبیات شود، در معماری وجود داشت. بناهای قدیمی که پنجره‌های نوک تیز بلند باریک دارند، جزئی از معماری و ادبیات گوتیک هستند. در این ژانر از پنجره‌های باریک استفاده می‌شد، زیرا زمانی که قلعه‌ها مورد حمله تیر و منجنیق قرار می‌گیرند، هرچه پنجره‌ها باریک‌تر باشند، نفوذ کمتر خواهد بود. این پنجره‌ها موجب تاریکی و سایه‌های بلند در فضا می‌شود، این در معماری وجود داشت.

جالب است بدانید، هوراس والپول وقتی نخستین داستانش در ادبیات گوتیک با عنوان «قلعه اوترانتو» را نوشت، از زیرعنوان «یک داستان گوتیک» استفاده کرد، از آنجا اسم گوتیک وارد ادبیات شد. محوریت این رمان در قلعه اتفاق می‌افتد و همین مساله موجب شد آن را ادبیات گوتیک بنامد. والپول به این دلیل که در خانواده سلطنتی بود، بزرگ‌زادگی، نجیب‌زادگی و اصیل‌زادگی برایش دغدغه بود و این مساله را در «قلعه اوترانتو» می‌بینیم که اصل داستان بر اساس دغدغه اصیل‌زادگی اطرافیان بوده است.

گفتید «ادبیات گوتیک مدرن» با قلعه اوترانتو شروع شد، سبک گوتیک مدرن با ادبیات گوتیک قبل از آن چه تفاوتی داشت؟

وثوقی: در «قلعه اوترانتو» ادبیات مدرن گوتیک به نوعی قالب‌بندی و ساختاربندی شد، پیش از آن در ادبیات مدرن گوتیک داستان‌هایی داریم که فضای وهم‌آلود دارند اما اسم گوتیک روی آنها نبود. برای مثال داستان‌های «هزار و یک شب» و «علی‌بابا و چهل دزد بغداد»، داستان‌های برآمده از دغدغه‌های دوران هستند که تا حدی فضای گوتیک را دارند، اما قالب‌بندی و چهارچوب اصلی از اواسط قرن هجدهم با نخستین اثر هوراس والپول متولد شد.

وقتی در سبک ادبیات گوتیک جلوتر که می‌آییم براساس ساختار حکومتی و اقتصادی اساس داستان تغییر می‌کند

اکبرلو: قاعدتا آنها هم ادبیات مدرن نیستند و دوره‌های جدید آرام‌آرام شکل گرفت، زیرا در دوره‌های جدیدتر مفهوم قلعه وجود ندارد.

وثوقی: منظورم از مدرن نسبت به قرون وسطی است. بعد از قرن نوزدهم قلعه معنی ندارد، قلعه برای نجیب‌زادگان و اصیل‌زادگان مطرح بود که هر کدام، صاحب قلمرویی در قسمتی از اروپا و تحت نظر پادشاه سرزمین بودند.

اکبرلو: وقتی در سبک ادبیات گوتیک جلوتر که می‌آییم براساس ساختار حکومتی و اقتصادی اساس داستان تغییر می‌کند.

وثوقی: به مرور زندگی ارباب رعیتی و فئودالی از بین می‌رود.

انسان چه نیازی به ادبیات گوتیک دارد و چرا افرادی به این ادبیات علاقه‌مند شدند؟

اکبرلو: این به نیازهای روانی انسان باز می‌گردد، بنابراین باید به ادبیات گوتیک از منظر روان‌شناسی نگاه کنیم، یکی از نیازهای انسان ساخت سایه‌های خودش است، این مساله خود را در ادبیات گوتیک و ترسناک نشان می‌دهد، ما در سایر سبک‌ها جلوه‌های بیرونی را می‌بینیم. برای مثال در یک داستان رئالیستی وجوه بیرونی انسان‌ها و ارتباط آنها با همدیگر را می‌بینیم، اما در ادبیات گوتیک با وجه تاریک بشر روبه‌رو می‌شویم، این مساله همواره برای انسان مطرح بوده است. همه انسان‌های روی زمین از کودکی، از دو یا سه سالگی که برای آنها امکان درکِ مفهوم ایجاد می‌شود، با امر تاریکی مساله دارند، برای همین همه کودکان از تاریکی می‌ترسند و با والدین خود درباره آن صحبت می‌کنند.

مخاطب ادبیات و تئاتر زندگی شخصیت‌های داستان را زیست می‌کنید اما در محیط امن

نکته دیگر که مربوط به همه شاخه‌های ادبیات می‌شود و در تئاتر به خصوص تئاتر کودک از آن استفاده می‌کنیم، این است که مخاطب ادبیات و تئاتر زندگی شخصیت‌های داستان را زیست می‌کنید اما در محیط امن، شما تمام مشکلات فردی را که با هیولا و تاریکی روبه‌رو می‌شود، تجربه می‌کنید؛ این مساله به تجربه زیسته شما اضافه می‌شود. بزرگان ادب و هنر ما این درک را در جملات خود بیان کردند.

در ادبیات گوتیک هم همینطور است، ما داستان‌های ترسناک را در محیط امن تجربه می‌کنیم و شکل فیزیکی آن رفتن به شهربازی است؛ به شرطی که مطمئن باشید فضا امن است بعضی‌ها به شهربازی نمی‌روند، زیرا حس امنیت را ندارند و آن ترس مخرب می‌شود، اما در ادبیات هیچ چیز امنیت افراد را تهدید نمی‌کند. در ادبیات نویسنده تجربه زیسته‌ای را که داشته است با ابزار کلمه در اختیار مخاطب قرار می‌دهد، در نقاشی با رنگ و در تئاتر و سینما با تصویر این تجربه منتقل می‌شود؛ برای همین است که شخصیت‌ها و اتفاق‌ها باید باورپذیر باشند.

ادبیات به نسبت رایگان، امن و تضمینی‌ مخاطب را با اضطراب‌هایش روبه‌رو می‌کند و به آنها معنا می‌بخشد

هیچ چیز امن‌تر از ادبیات انسان را با ترس‌هایش مواجه نمی‌کند، این امر را دو شاخه ادبیات وحشت و گوتیک به خوبی انجام می‌دهند.

از نظر روان‌شناسی تاثیر دیگر ادبیات گوتیک به بشر این است که به اضطراب‌های بشری معنی می‌دهد، کاری که روان‌شناس‌ها انجام می‌دهند، ادبیات به نسبت رایگان، امن و تضمینی‌تر مخاطب را با اضطراب‌هایش روبه‌رو می‌کند و به آنها معنا می‌بخشد. ادبیات کاری می‌کند که انسان از ترس‌هایش فرار نکند و با آنها روبه‌رو شود، آنگونه که شخصیت‌های داستانی با آن روبه‌رو می‌شوند.

انسان همیشه نیاز دارد هیجان‌های خود را تخلیه کند، ادبیات گوتیک به خوبی تخلیه هیجانی را انجام می‌دهد.

در شماره قبلی «پی‌نوشت» ادبیات جنایی را بررسی کردیم و کارشناسان می‌گفتند ادبیات جنایی موجب کاهش جرم می‌شود...

اکبرلو: ادبیات جنایی و گوتیک شباهت‌هایی دارد، وقتی «جنایت و مکافات» نوشته فئودور داستایفسکی را می‌خوانم دنبال این نیستم که مرا منزه کند، به دنبال این نیستم که اگر خلافی کنم بدانم که لو می‌روم، بلکه دنبال این هستم تا کسی را که جنایات می‌کند بفهمم و درک کنم، نه اینکه به او حق بدهم، هرکس مرتکب خلاف می‌شود، باید مجازات شود، اما با خواندن آثار جنایی درک می‌کنم که چطور می‌شود انسان به جایی می‌رسد که جان فرد دیگر را می‌گیرد، یا حاضر است ثمره اندوخته زندگی یک انسان را به سرقت ببرد. برای همین، است که ادبیات جنایی شاهکار است.

من عاشق ادبیات جنایی هستم، فکر می‌کنم همه شاخه‌های ادبیات موجب می‌شود انسان دیگران را بهتر درک کند، مخاطب ادبیات می‌بیند انسان‌ها چقدر متنوع فکر کنند و این مهم‌ترین وظیفه ادبیات به شکل عام است.

ادبیات گوتیک چه تاثیری روی داستان‌ها و گونه‌های ادبی که بعدها به وجود ‌آمد دارد؟

وثوقی: هوراس والپول سه مولفه اصلی برای گوتیک درنظر گرفته بود، اینکه داستان باید در فضای قلعه قدیمی سبک گوتیک اتفاق بیفتد، دوم جریان عاشقانه‌ای که در گوتیک وجود دارد، زیرا گوتیک در دوره رمانتیسم زاده شد و این موجب جذابیت داستان می‌شود.

ادگار آلن‌پو به دلیل استعداد شگرفی که در نویسندگی داشت خود را از سه مولفه قبلی ادبیات گوتیک جدا کرد

اکبرلو: ژولیوس جی. اپستاین فیلمنامه‌نویس «کازابلانکا»، جمله زیبایی دارد می‌گوید «هیچ مضمونی نیست که آن را نتوان در دل یک داستان عاشقانه بیان کرد».

وثوقی: مولفه سوم «وهم» و نه ترس، به دلیل ندانستن مخاطب است. این سه مولفه اصلی گوتیک در اواسط قرن هیجدهم پایه‌ریزی شد و تا آخر قرن هجدهم هم نویسندگان روی همین سه پایه کار کردند تا اینکه به ادبیات قرن نوزدهم رسیدیم.

ادگار آلن‌پو به دلیل استعداد شگرفی که در نویسندگی داشت خود را از سه مولفه قبلی ادبیات گوتیک جدا کرد. در داستان‌های کوتاهی که نوشته این مولفه‌ها را حذف کرد و تغییر داد تا اینکه برای نویسندگان آینده مانند رابرت لویی استیونسن که «دکتر جکیل و آقای هاید» را نوشت یا اسکار وایلد که «دوریان گری» را نوشت، راهگشا شد. این آثار به نوعی گوتیک هستند اما مولفه‌های گوتیک اولیه و کلاسیک را ندارند و به نوعی فضا برای داستان‌نویسی جدیدتر باز شده است تا حتما خودشان را مقید به آن سه راس ندانند. این فضای باز موجب شکل‌گیری ادبیات وحشت، جنایی، پلیسی و کارآگاهی شد.