شناسهٔ خبر: 79123187 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

جنگ ايران و شكست يك روايت

مرتضي مكي

صاحب‌خبر -

قدرت‌هاي بزرگ معمولا نه زماني كه شكست مي‌خورند، بلكه هنگامي كه اعتبار بازدارندگي و توان تحميل اراده خود را ازدست مي‌دهند، وارد مرحله افول مي‌شوند. تاريخ روابط بين‌الملل سرشار از نمونه‌هايي است كه در آن يك جنگ، بيش از آنكه سرنوشت ميدان نبرد را تغيير دهد، برداشت جهاني از موازنه قدرت را دگرگون كرده است.  جنگ خليج‌فارس در سال ۱۹۹۱ يكي از همين نقاط عطف بود. به‌زعم برخي دولتمردان و نظريه‌پردازان وقت امريكا اين جنگ با پيروزي برق‌آساي ايالات‌متحده بر عراق، آغازگر عصر «تك‌قطبي» امريكا شد. از آن زمان اين تصور در جهان شكل گرفت كه واشنگتن قادر است با هزينه‌اي اندك، هر بحران بين‌المللي را مديريت كند، امنيت تجارت جهاني را تضمين سازد و هر بازيگري را كه در برابرش مقاومت كند، به سرعت شكست دهد.
اكنون، سه دهه بعد، نشريه معتبر امريكايي فارن افرز در تحليلي قابل توجه، تجاوز به ايران را نقطه‌اي مي‌داند كه اين روايت تاريخي را با چالشي جدي مواجه كرده است. اهميت اين تحليل در آن است كه يكي از مهم‌ترين مجلات سياست خارجي امريكا، از پايان عصري سخن مي‌گويد كه خود زماني نظريه‌پرداز و مدافع آن بود. از نگاه اين نشريه، تحميل دو جنگ به ايران در فاصله كمتر از يك سال تنها يك رويارويي نظامي در خليج‌فارس نيست، بلكه نشانه‌اي از دگرگوني قواعد قدرت در جهان پس از جنگ سرد است. براي درك اهميت اين تحول بايد به سال ۱۹۹۱ بازگشت. عمليات «توفان صحرا» نه تنها ارتش عراق را در مدت كوتاهي شكست داد، بلكه چهار اصل بنيادين را در ذهن دولت‌ها، بازارهاي مالي و بازيگران بين‌المللي تثبيت كرد؛ نخست اينكه امريكا توانايي تحميل نتايج نظامي را در هر نقطه جهان دارد. دوم اينكه در هر سطحي از تشديد بحران، دست برتر را حفظ خواهد كرد. سوم اينكه امنيت مسيرهاي راهبردي تجارت جهاني را تضمين مي‌كند و چهارم اينكه مقاومت در برابر قدرت آن، اقدامي پرهزينه و بي‌نتيجه است. اين چهار فرض، پايه‌هاي نظم تك‌قطبي را ساخت و موجب شد متحدان امريكا بودجه‌هاي نظامي خود را كاهش دهند، شركت‌هاي چندمليتي زنجيره‌هاي تامين را در سراسر جهان گسترش دهند و سرمايه‌گذاران، مخاطرات ژئوپليتيكي را كمتر از گذشته در محاسبات خود لحاظ كنند. اما همان‌گونه كه فارن افرز توضيح مي‌دهد، اين نظم بيش از آنكه بر قدرت سخت امريكا استوار باشد بر «اعتبار» اين قدرت بنا شده بود. اعتبار يعني اين باور عمومي كه امريكا نه تنها از توان نظامي برخوردار است، بلكه مي‌تواند هر زمان كه بخواهد، با كمترين هزينه به اهداف سياسي خود دست يابد. همين اعتبار بود كه بسياري از دولت‌ها را پيش از آغاز هرگونه رويارويي به پذيرش خواسته‌هاي واشنگتن سوق مي‌داد. حمله به ايران، به روايت فارن افرز، دقيقا همين سرمايه راهبردي را با پرسش‌هاي جدي روبه‌رو كرده است. دليل اين تحول نيز فقط عملكرد يك طرف در ميدان نبرد نيست بلكه تغيير بنيادين ماهيت جنگ در قرن بيست‌ويكم است.  فناوري‌هايي كه در دهه ۱۹۹۰ در انحصار چند قدرت بزرگ قرار داشت، امروز به لطف جهاني‌شدن اقتصاد و انقلاب ديجيتال، در دسترس بازيگران منطقه‌اي نيز قرار گرفته است. پهپادهاي ارزان‌قيمت، سامانه‌هاي هدايت دقيق، حسگرهاي تجاري، ارتباطات ماهواره‌اي و تجهيزات الكترونيكي كه زماني توليد آنها مستلزم ميلياردها دلار سرمايه‌گذاري نظامي بود، اكنون از طريق زنجيره‌هاي تامين جهاني قابل تهيه هستند. اين تحول، به تعبير فارن افرز، دومين انقلاب در جنگ‌هاي دقيق را رقم زده است. انقلابي كه شكاف فناوري ميان قدرت‌هاي بزرگ و بازيگران منطقه‌اي را به ميزان قابل‌توجهي كاهش داده است. امروز ديگر برتري تكنولوژيك، الزاما به معناي پيروزي سريع نيست. ارتش‌هاي بزرگ همچنان از قدرت آتش بسيار بالايي برخوردارند، اما در برابر شبكه‌اي از سامانه‌هاي متحرك، پهپادهاي انتحاري، موشك‌هاي كروز و تاكتيك‌هاي نامتقارن، ناچارند هزينه‌هاي سنگين‌تري بپردازند و زمان بيشتري صرف كنند. فارن افرز در همين چارچوب، جنگ عليه ايران را نمونه‌اي از اين تغيير پارادايم معرفي مي‌كند. از نگاه نويسنده، هدف اصلي ايران نه نابودي كامل نيروي دريايي امريكا، بلكه ايجاد ترديد در توانايي واشنگتن براي تضمين امنيت مطلق تنگه هرمز بوده است. همين ترديد، حتي اگر به انسداد كامل مسيرهاي انرژي منجر نشود، براي ايجاد پيامدهاي اقتصادي گسترده كافي است. افزايش حق بيمه نفتكش‌ها، كاهش تردد كشتي‌هاي تجاري، افزايش هزينه حمل‌ونقل و رشد ريسك سرمايه‌گذاري، همگي از نتايج كاهش اعتماد بازارها به امنيت اين آبراه راهبردي محسوب مي‌شوند. اين نكته، شايد مهم‌ترين تفاوت جنگ‌هاي امروز با جنگ‌هاي كلاسيك باشد. در گذشته، پيروزي نظامي به اشغال سرزمين يا نابودي ارتش دشمن وابسته بود، اما در عصر اقتصاد جهاني، كافي است اطمينان بازارها نسبت به امنيت يك منطقه از بين برود تا پيامدهاي آن در سراسر جهان احساس شود. اقتصاد جهاني تنها به جريان نفت نياز ندارد بلكه به جريان «قابل پيش‌بيني» نفت نيازمند است. هر عاملي كه اين پيش‌بيني‌پذيري را مختل كند، مي‌تواند آثار اقتصادي گسترده‌اي برجاي بگذارد. فارن افرز به محدوديت‌هاي عمليات نظامي امريكا نيز اشاره مي‌كند. حمله به مراكز راداري، پايگاه‌هاي موشكي يا زيرساخت‌هاي پهپادي، لزوما به معناي ازميان رفتن تهديد نيست.  سامانه‌هاي متحرك، قابليت استتار، پراكندگي و بازسازي سريع، موجب شده‌اند كه نابودي كامل چنين ظرفيت‌هايي بسيار دشوار باشد. به همين دليل، قدرت آتش گسترده ديگر تضمين‌كننده دستيابي به اهداف سياسي نيست. در واقع، آنچه امروز بيش از هر چيز تغيير كرده، نسبت ميان قدرت نظامي و نتيجه سياسي است. امريكا همچنان بزرگ‌ترين قدرت نظامي جهان است و فاصله چشمگيري با ساير كشورها دارد، اما تبديل اين قدرت به دستاوردهاي سياسي سريع و كم‌هزينه، ديگر همانند دهه ۱۹۹۰ امكان‌پذير نيست. اين دقيقا همان نكته‌اي است كه فارن افرز از آن به عنوان پايان يكي از مهم‌ترين مفروضات دوران پس از جنگ سرد ياد مي‌كند. نكته مهم ديگر، تغيير در رفتار بازيگران منطقه‌اي است. اگر در دهه‌هاي گذشته بسياري از دولت‌ها، مقاومت در برابر امريكا را بي‌فايده مي‌دانستند، امروز تجربه جنگ‌هاي افغانستان، عراق، يمن، اوكراين و اكنون جنگ ايران نشان داده است كه حتي قدرت‌هاي بزرگ نيز با محدوديت‌هاي جدي روبه‌رو هستند. همين برداشت، محاسبات راهبردي كشورها را تغيير مي‌دهد و فضاي بيشتري براي سياست‌هاي مستقل ايجاد مي‌كند.
سخن گفتن از پايان برتري مطلق امريكا، به معناي فروپاشي قدرت اين كشور نيست. ايالات‌متحده همچنان از نظر اقتصادي، فناورانه و نظامي يكي از تعيين‌كننده‌ترين بازيگران نظام بين‌الملل باقي خواهد ماند. اما تفاوت اساسي در اين است كه ديگر نمي‌تواند مانند سه دهه گذشته، صرف اتكاي به قدرت نظامي، نظم مطلوب خود را با كمترين هزينه بر ديگران تحميل كند. به همين دليل، مهم‌ترين نتيجه تحميل دو جنگ به ايران نه در ميدان نبرد، بلكه در ذهن تصميم‌گيران سياسي، بازارهاي مالي، شركت‌هاي بيمه، فعالان حوزه انرژي و دولت‌هاي منطقه شكل گرفته باشد. اگر اين بازيگران به اين جمع‌بندي برسند كه امنيت خليج‌فارس ديگر صرفا با اتكا به قدرت امريكا تضمين نمي‌شود، آنگاه تغييرات ژئوپليتيكي عميق‌تري نيز به دنبال آن خواهد آمد. ‌اهميت گزارش فارن افرز در اين است كه از درون يكي از مهم‌ترين مراكز انديشه‌ورزي سياست خارجي امريكا، نسبت به فرسايش بنيان‌هاي نظم پس از جنگ سرد هشدار مي‌دهد. ‌اين گزارش نشان مي‌دهد كه مساله اصلي ديگر تعداد اهداف منهدم ‌شده يا ميزان خسارت‌هاي واردشده نيست بلكه پرسش بنيادين اين است كه آيا امريكا همچنان از همان اعتبار راهبردي سال ۱۹۹۱ برخوردار است يا خير؟ اگر پاسخ اين پرسش منفي باشد، آنگاه جنگ ايران را بايد فراتر از يك بحران منطقه‌اي ارزيابي كرد. رويدادي كه نشانه‌هاي ورود جهان به مرحله‌اي تازه از رقابت قدرت‌ها را آشكار ساخته است. مرحله‌اي كه در آن، قدرت ديگر تنها با تعداد ناوها، جنگنده‌ها يا موشك‌ها سنجيده نمي‌شود، بلكه توانايي شكل دادن به ادراك ديگران، مديريت هزينه‌هاي درگيري و حفظ اعتبار بازدارندگي، تعيين‌كننده جايگاه كشورها در نظم جهاني خواهد بود. شايد به همين دليل است كه فارن افرز، جنگ با ايران را پايان يكي از مهم‌ترين افسانه‌هاي ژئوپليتيكي سه دهه اخير، يعني افسانه برتري بلامنازع امريكا در جهان پس از جنگ سرد، توصيف مي‌كند.كارشناس ارشد روابط بين‌الملل