شناسهٔ خبر: 78972225 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

پسرم لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد

مادر شهید گفت: من و پدرش با نذر و نیاز او را از امام حسین (ع) گرفتیم و برای ادای نذرمان سالیان سال به یک هیئت نزدیک منزلمان غذا تهیه می‌کردیم. پسرم مثل آقا امام حسین (ع) لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «شهید امیرحسین فخری‌قهی»، نخبه نرم‌افزار سایبری و از پاسداران گمنام کشورمان بود که در جریان جنگ تحمیلی چهل‌روزه در بمباران دشمن امریکایی-صهیونیستی به شهادت رسید. امیرحسین متولد ۲۸ دی‌ماه ۱۳۷۸ در خیابان ۱۷ شهریور تهران و تنها پسر خانواده بود. او که پس از فوت پدرش، خود را مکلف به نگهداری از خانواده می‌دانست، در روز ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۴ با اصابت پرتابه دشمن به محل کارش به شهادت رسید و پیکر پاکش در روز ۱۵ اسفند در گلزار شهدا و قطعه ۴۲ تشییع و خاکسپاری شد.

شهید امیرحسین فخری‌قهی

ماسکش را به رفیقش بخشید
مادر شهید در آغاز این گفت‌و‌گو به پیشینه خانوادگی امیرحسین اشاره کرد و اظهار داشت: پسرم در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدرشان مرحوم محمد فخری هم سابقه شرکت در جبهه‌های جنگ تحمیلی به‌عنوان پرستار و بهیار را داشت. پدر امیرحسین در دفاع مقدس چنددرصدی شیمیایی شد. در یک عملیات وقتی گاز شیمیایی می‌زنند، همسرم که ماسک به صورتش بود، وقتی می‌بیند رفیقش ماسک ندارد، ماسک خود را به ایشان می‌دهد و خودش چفیه جلوی صورتش می‌گیرد. این کارش باعث می‌شود درگیر عارضه بیماری شود.

اشرف کثیری گفت: همسرم علاوه بر حضور در خط مقدم، کار بهیاری هم انجام می‌داد و مجروحان را مداوا می‌کرد. طی همان عملیاتی که گفتم، مدت زیادی از ایشان خبری نبود؛ طوری که خانواده‌اش فکر کردند شهید شده و برایش مراسم گرفته بودند. ولی بعد از مدتی از جبهه برگشتند. همسرم به درجه رفیع شهادت نائل نشد، ولی پسرش راه او را ادامه داد و به شهادت رسید.

تو شهید شو تا من پدر شهید بشوم
مادر شهید با اشاره به شیوه تربیتی همسرش گفت: همسر مرحومم چندین بار به امیرحسین گفته بود: تو شهید شو تا من پدر شهید بشوم. من وقتی متوجه این حرفش شدم به همسرم می‌گفتم تو چطور دلت می‌آید این‌جوری بگی؟ اما همسرم می‌گفت: این بالاترین افتخار است.

اشرف کثیری ادامه داد: همسرم هیچ وقت قبول نکرد تا به او درصد جانبازی بدهند. حتی کار دولتی و کار در مخابرات را هم نپذیرفت و همیشه می‌گفت من برای دل خودم به جبهه رفتم. برای همین کار آزاد (حسابداری در میدان مرکزی میوه و تره‌بار) انجام می‌داد. ایشان بسیار زحمت‌کش بود و اعتقاد به نان حلال داشت. همیشه در حال خواندن قرآن و نماز امام زمان (عج) بود.

فرزندی که از امام حسین (ع) نذر داشت
مادر شهید درباره جایگاه امیرحسین در خانواده گفت: فرزند دوم خانواده بود. همان‌طور که از اسمش پیداست، من و پدرش با نذر و نیاز او را از امام حسین (ع) گرفتیم و برای ادای نذرمان سالیان سال به یک هیئت نزدیک منزلمان غذا تهیه می‌کردیم. هر وقت اسم امیرحسین را صدا می‌کردم، به یاد امام حسین (ع) می‌افتادم و به خود می‌بالیدم که اسم پسرم هم اسم امام حسین (ع) است. پسرم مثل آقا امام حسین (ع) لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد.

وی افزود: امیرحسین ۱۰ سالش بود که به پیشنهاد پدرش عضو بسیج مسجد الغدیر محله‌مان شد. محله ما میدان خراسان است و امیرحسین سال‌ها در این مسجد فعالیت می‌کرد.

مربی‌ای که بی‌منت آموزش می‌داد
مادر شهید با اشاره به فعالیت‌های فرهنگی امیرحسین در مسجد الغدیر (روحانی) میدان خراسان گفت: پسرم در طی دوران تحصیلاتش شاگرد زرنگ کلاس بود و در هر مقطعی از تحصیل به درسش خیلی اهمیت می‌داد. بسیار علاقه‌مند بود و در کنار تحصیل، زبان انگلیسی هم می‌آموخت تا اینکه بعد‌ها تدریس زبان انگلیسی را هم در آموزشگاه زبان انجام می‌داد. ایشان در طی دورانی که مربی بسیج بود، به بچه‌ها زبان یاد می‌داد.

کثیری خاطرنشان کرد: من همیشه هر وقت هر کدام از بچه‌هایم که از خانه خارج می‌شدند، دعای عاقبت‌به‌خیری را اول برای همه جوان‌ها بعد برای بچه‌های خودم می‌خواندم.

مرد خانه‌ای که ۱۸ ساله شد
مادر شهید به دوران پس از فوت پدر اشاره کرد و گفت: زمان گذشت تا اینکه همسرم سال ۹۸ در سن ۵۵ سالگی شب ۲۱ ماه رمضان به رحمت خدا رفت. با فوت همسرم بچه‌هایم پشت و پناه‌شان را از دست دادند، مخصوصاً امیرحسین که تازه به سن ۱۸ سالگی رسیده بود و نیاز به همراهی داشت. ولی امیرحسین از آن واقعه به بعد نخواست که جای خالی پدرش برای من و خواهرهایش حس شود و از آن موقع بود که مرد زندگی ما شد و در کنار تحصیل در رشته مهندسی نرم‌افزار، کار هم می‌کرد.

وی افزود: ایشان همیشه در کارش موفق بود و هر روز پیشرفت می‌کرد. در مسجد نیز مربی‌گری می‌کرد و به بچه‌ها قرآن و کامپیوتر و زبان یاد می‌داد. ولی از این کارهایش هیچ حقوقی دریافت نمی‌کرد. گاهی به مناسبت‌های مختلف بچه‌های مسجد را به اردوی مشهد می‌برد. هر وقت می‌خواست با بچه‌ها به مسافرت برود، بغض گلویش را می‌گرفت. شاید علتش دوری از ما و تنها گذاشتن ما بود.

اردو‌های جهادی که پنهانی می‌رفت
مادر شهید درباره حضور امیرحسین در کار‌های جهادی گفت: همیشه در کار‌های جهادی شرکت می‌کرد. از جمله در زلزله کرمانشاه برای کار جهادی مدت زیادی همراه بچه‌های مسجد رفته بود. اما به ما نمی‌گفت چه کار می‌کند. اصلاً دوست نداشت از کارهایش برای ما توضیح بدهد. در مورد بیشتر کارهایش بعد از شهادتش متوجه شدیم.

وی تصریح کرد: وقتی اردوی جهادی می‌رفت، همیشه لباس‌ها و کفش و کیفش خاکی بود. ما می‌فهمیدیم رفته برای کمک و دیگر سؤالی نمی‌کردیم.

زبانزد خاص و عام
مادر شهید در تشریح ویژگی‌های اخلاقی امیرحسین گفت: یک نکته خیلی مهم که می‌خواهم اشاره کنم، مسئولیت‌پذیری پسرم و دوم نجابتش بود که زبانزد همه از جمله همسایه‌ها و دوستان و آشنایان و مادران شاگردانش بود. وقتی برای شهادتش مراسم از طرف مسجد خودشان برایش گرفته بودند، هر خانمی وارد مسجد می‌شد برای ما از نجابت امیرحسین تعریف می‌کرد. اینکه امیرحسین چه مربی خوبی برای بچه‌هایشان بود.

کثیری افزود: از لحاظ مسئولیت‌پذیری هم هر وقت دوستان در مسجد از او کاری می‌خواستند، حتی شده خسته از سر کار آمده بود، ولی باز لباس می‌پوشید و مسجد می‌رفت. همه مراسم و مناسبات اعم از اعیاد شعبانیه برای چراغانی محل و مسجد تا دیروقت بیرون فعالیت داشتند و برای نذری‌های شب‌های محرم و احیا مبالغی را جمع‌آوری می‌کردند و با دوستانشان تدارک می‌دیدند و با دوستانش خیلی شب‌ها در برنامه ایست‌بازرسی شرکت می‌کرد. برای امیرحسین خستگی معنا نداشت.

وی ادامه داد: به شاگردانش خیلی علاقه داشت و هر کاری می‌کرد تا به آنها چیز‌های جدید یاد بدهد؛ از زبان و کامپیوتر و برنامه‌های نرم‌افزار گرفته تا تفریحاتی مثل کوه‌نوردی و فوتبال را برای آنها تدریس می‌کرد.

جانشین پدر برای خواهران
مادر شهید گفت: بچه‌ام مرد خانه شده بود و همه کار‌های خانه را انجام می‌داد و هرچه خواهرانش مخصوصاً خواهر کوچکش احتیاج داشت، زود برایش فراهم می‌کرد. انگار دینی گردن خودش می‌دانست که در نبود پدرش باید او همه کار را انجام دهد. کار‌های تحصیل خواهرش را خودش انجام داد. وقتی فهمید خواهرش گرافیک دانشگاه شاهد قبول شده بدون اینکه از سهمیه‌ای استفاده کند، خیلی خوشحال بود.

ثبت‌نامی که خودش هم باورش نمی‌شد
مادر شهید درباره نحوه ورود امیرحسین به سپاه گفت: در یک مقطعی از طرف سپاه وارد مسجدشان شدند و نیرو می‌خواستند. ایشان هم بدون اینکه به ما چیزی بگوید ثبت‌نام کرد و اسمش از بین همه کسانی که ثبت‌نام کرده بودند درآمد. خیلی خوشحال بود که اسمش درآمده است. به خواهر بزرگش گفته بود، ولی باز از تخصص اصلی شغلی‌اش به ما نگفت. همیشه به خواهرش می‌گفت آبجی من مطمئنم بابا برایم دعا کرده است که من اینجا اسمم دربیاید. چون از آن همه که ثبت‌نام کرده بودند فقط اسم من درآمده است. در صورتی که اصلاً من فکرش را نمی‌کردم.

وی افزود: زمان کنکور امیرحسین حوزه‌اش افتاده بود دانشگاه افسری امام حسین (ع) و همسرم وقتی او را به حوزه برده بود، به امیرحسین گفته بود: نمی‌توانی دانشگاه افسری بروی و درس بخوانی. من خیلی دوست دارم تو وارد سپاه بشوی. ولی پسرم گفته بود: بابا من رشته ریاضی فیزیک بیشتر علاقه دارم. برایش زحمت کشیدم تا این شد که وقتی اسمش برای سپاه درآمد، گفت: «دعای بابا بوده است.» از آنجایی که پدرش خیلی دوست داشت پسرم در این راه باشد، خودش هم برای امیرحسین دعا کرد و اسباب آن را فراهم کرد تا امیرحسین پا به این مسیر بگذارد.

نخبه‌ای که در سکوت ستوان یکم شد
مادر شهید با اشاره به جایگاه شغلی فرزندش گفت: این‌طور که ما فهمیدیم و به ما گفتند، امیرحسین نخبه نرم‌افزار بود و وارد حوزه تخصصی‌تر (سایبری-جنگال) شده بود و این رشته را ادامه داده بود. راه‌های پیشرفتی بسیاری در حوزه رشته خود داشت و هر روز در این رشته موفق‌تر شده بود. به طوری که بعد‌ها ما فهمیدیم در آن سن کم امیرحسین به درجه ستوان یکم رسیده بود. البته این مطالب را ما بعد‌ها (بعد از شهادتش) فهمیدیم.

وی ادامه داد: وقتی از محل کارش به منزل ما آمدند به ما گفتند ما گمنام هستیم و نباید شناخته بشویم. برای همین وقتی که امیرحسین وارد سپاه شده بود، دیگر از ایشان خواسته بودند به خاطر شرایط امنیتی زیاد به پایگاه مسجدشان نرود. برای همین وقتی امیرحسین پاسدار شد، کلاس برای بچه‌ها کمتر می‌گذاشت و بیشتر به کارشان می‌پرداخت.

وداعی پنهان
مادر شهید از لحظات آخری که با امیرحسین بود، اینگونه یاد کرد: انگار پسرمان از ماه‌ها قبل خودش را برای چنین روزی آماده کرده بود. چون پارسال بعد از مدت‌ها چند روزی من را به سفر مشهد برد. چه سفری! بهترین سفر بود. بعد به من گفت مامان ان‌شاءالله سال دیگر کارهایت را می‌کنم، اگر از سرکار اجازه بدهند خودم کربلا می‌برم. آخه من هنوز کربلا نرفته بودم. انگار خودش پی به همه چیز برده بود و به او الهام شده بود.

توداری که از سر امنیت بود
مادر شهید گفت: من آن موقع هنوز از رسته شغلی امیرحسین خبر نداشتم. ایشان خیلی تودار بود. اصلاً هیچی از موقعیت شغلی‌اش به ما بروز نداده بود. فقط یک بار که خواهرش به او گفته بود داداش می‌خوام برای ازدواجت اقدام کنم، در خلوتی به خواهرش گفته بود هرکسی نمی‌تواند با من وصلت کند. خواهرش به او گفته بود این حرفا چیه؟ من خیلی‌ها را می‌شناسم که با افراد نظامی وصلت می‌کنند...»
وی افزود: «امیرحسین به ما نگفته بود که چه شغلی دارد و از آنجایی که امیرحسین می‌خواست جای خالی پدرش را برای ما پر کند، تمام کار‌های پزشکی من را انجام داده بود. انگار خودش می‌دانست که دیگر فرصت ندارد. برای همین همه‌جوره کمک‌حال ما بود.

وداعی در شمع
مادر شهید از آخرین تولدی که امیرحسین برای خواهرش گرفت، اینگونه روایت کرد: دو روز قبل از آن حادثه شهادتش تصمیم می‌گیرد برای خواهر کوچکش مبینا تولد مفصلی بگیرد. با خواهر بزرگترش صحبت کرد و گفت می‌خواهم برای مبینا کادو ساعت و ایرپاد بگیرم، چون می‌دانست به او احتیاج دارد. از سرکارش سفارش داده بود برایش آوردند. خودش کادو کرد و جمعه به خواهر و همسرخواهرش گفت که می‌خواهم جمعه برای مبینا توی رستوران تولد بگیرم و خوشحالش کنم. با خواهرش رفتند برایش کیک هم گرفتند و آن شب یعنی جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ آخرین تولد را امیرحسین برای خواهرش گرفت.

کثیری ادامه داد: وقتی خواهرش داشت دعا می‌کرد، موقع شمع فوت کردن گفت چه دعایی کردی؟ خواهرش گفت شخصی نمی‌گویم. امیرحسین گفت: اول برای سلامتی رهبر دعا کن، بعد برای خودت.» کی می‌دانست قراره فردایش رهبر عزیزمان شهید شود.

تماس‌های نگران‌کننده
مادر شهید روایت کرد: شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ امیرحسین مثل همیشه سر کارش حاضر شد. وقتی فهمید جنگ شده، زود با همه تماس گرفت تا مطمئن بشود ما سالم هستیم. وقتی از سرکار برگشت گفت هرچه با یکی از دوستانم تماس می‌گیرم جواب نمی‌دهد. تا اینکه آخر شب متوجه خبر شهادت دوست دوران بچگی‌اش شد که باهم در بسیج بودند. پسرم با این رفیقش بسیار همدیگر را دوست داشتند.

وی افزود: آن شب پسرم بدجور بی‌قرار شده بود. شبانه به منزلشان رفت و بعد فردا به همراه خانواده دوستش به معراج شهدا رفت. از آنجایی که معراج شهدا فقط برای حضور خانواده درجه‌یک بود، مادر شهید دست امیرحسین را گرفت و داخل معراج برد و این دو دوست با هم وداع کردند. شب که بچه‌ام به منزل برگشت، خیلی حالش بد بود. حتی افطار نکرد. گفت مامان فردا تشییع دوستم است، شما هم می‌آیید؟ چون ما از دوستان خانوادگی بودیم گفتیم آره فردا صبح ما هم می‌آییم.

مادر شهید درباره آخرین دیدارش با امیرحسین گفت: شب امیرحسین به همسرخواهرش گفته بود احتمالاً نگذارند من فردا همراه شما بیایم. ولی آدرس داد و گفت شما فردا ۷ صبح بروید. اما طاقت نیاورد و گفت: من هم می‌آیم. حرکت کردیم. وقتی آنجا رسیدیم، دامادم گفت خیلی به گوشی پسرم تماس می‌گرفتند که امیرحسین سرکار برود. پسرم تا ظهر در مراسم تشییع دوستش ایستاده بود. با دوستش که وداع کرد، یک لحظه دیدم امیرحسین نیست. به دامادم گفتم: «امیرحسین نیست» گفت: «خیلی به او زنگ زدند، دیگر رفت» و این آخرین دیدار من با امیرحسین شد.

کثیری خاطرنشان کرد: آخرین صحبتم با پسرم در مراسم تشییع دوست امیرحسین بود. قبل از حرکت به بهشت زهرا (س) داخل آسانسور وقتی فهمید من لباس گرم فراموش کردم بیاورم، گفت مامان شما بروید من خودم می‌روم برایت می‌آورم. من آن آشفتگی را که از غم از دست دادن دوستش داشت، توی چهره ماه امیرحسین دیدم. آن آخرین دیدار من با امیرحسین بود.

تماس‌های بی‌پاسخ
مادر شهید درباره لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندش گفت: پسرم همین که می‌رسد سرکارش، روز ۱۱ اسفند همه محل‌های سایبری را می‌زنند. با اینکه محل کارشان خانه امن بود - که این را هم ما بعد‌ها فهمیدیم - نگو که این وطن‌فروش‌ها مکانش را لو داده بودند. طرفای ساعت ۳ بعدازظهر دو تا دخترای من بدجور دلشان شور می‌زد. در صورتی که من آرام بودم. هرچی به گوشی امیرحسین زنگ زدم جواب نمی‌داد. در حالی که آن موقع پیکر امیرحسین زیر آوار بود.

انتهای پیام/ 119