شناسهٔ خبر: 78947027 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

امريكا و پارادوكس «مذاكره- جنگ»

اسماعيل گرامي مقدم

صاحب‌خبر -

در فلسفه، اصلِ عليت به ما مي‌‌آموزد كه هر اثري، صاحب اثري دارد و از بررسي معلول، مي‌توان به ماهيتِ علت پي برد. اين قاعده، در پديده‌هاي سياسي و اجتماعي نيز صدق مي‌كند. وقتي شاهد زبانه كشيدن دوباره آتش جنگ در منطقه هستيم، براي درك چرايي آن، نه بايد در گذشته‌هاي دور، بلكه بايد در رفتارهاي سياسي اخير جست‌وجو كرد. شواهد امر نشان مي‌دهد كه ايالات متحده، به‌ ويژه از زمان روي كار آمدن ترامپ، هدفي استراتژيك را دنبال كرده است: «خنثي‌سازي رشدِ توسعه‌اي ايران». اين پروژه، فراتر از يك تنش سياسي ساده، برنامه‌اي براي ايجاد فرسودگي در كشور است تا ايران را به لحاظ اقتصادي و تمدني، زمينگير كند. اين تناقض رفتاري، اتفاقي نيست. از ابتداي طرح اين پروژه‌هاي خطرناك، امريكا همواره كوشيده است با ايجاد خلل در مسير پيشرفت ايران، ما را به سمت خنثي‌شدن سوق دهد. ما در مقاطع مختلف، از جمله پيش از خردادماه، با وجود فرمان مذاكره و اراده براي حل مسائل، شاهد بوديم كه دقيقا در ميانه گفت‌وگوها، جنگي جديد آغاز شد. اين الگو، نشان‌دهنده يك تاكتيك هدفمند است؛ اينكه وقتي مذاكرات به نقاط حساس مي‌رسد، طرف امريكايي با تحريك جريان‌هاي نظامي يا نقض توافقات، ميز مذاكره را به آتش مي‌كشد. خوب است بند 5 تفاهمنامه اخير مورد بررسي قرار گيرد. اگرچه تصور مي‌شد تفاهمي ميان طرفين شكل گرفته، اما در اولين گام‌هاي اجرايي، شاهد بوديم كه كشتي تفاهم با مشكل مواجه شد. امريكايي‌‌ها با تحريك عمان و تلاش براي ايجاد آبراه‌هاي جديد، عملا در صدد خروج تنگه هرمز از مديريت ايران برآمدند. اين اقدام، نه يك مساله فني، بلكه توطئه‌اي براي كاهش نفوذ ژئوپليتيك ايران است. معتقدم كه مساله فراتر از تنگه هرمز است. سند ملي امنيت امريكا به ‌صراحت حضور در منطقه را نيازمندِ تداومِ جنگ و بحران مي‌داند تا بتواند ثروت كشورهاي خليج فارس را غارت كرده و آنها را در وضعيتي وابسته به خود نگاه دارد. اگر ايران موفق شود مديريت تنگه را با اقتدار در دست بگيرد و امنيت منطقه را تضمين كند، كشورهاي عربي به اين نتيجه خواهند رسيد كه حضور امريكا در خليج فارس نه تنها ضروري نيست، بلكه فقط  هزينه‌اي گزاف و غيرمنطقي به همراه دارد . اين استقلالِ امنيتي، همان چيزي است كه واشنگتن از آن هراس دارد. 

حال، پرسش حياتي اين است كه در برابر چنين قدرت جهاني «تفاهم‌شكني» چه بايد كرد؟ آيا مي‌توان با خوش‌بيني به آتش‌بسي نگريست كه تنها پلي به سوي جنگي ديگر است؟ ما نبايد پرچم مذاكره را پايين بكشيم؛ اما اين ديپلماسي بايد در امتدادِ مقاومت و دفاع از تماميت ارضي باشد. بايد بپذيريم كه با طرفي طرف هستيم كه مذاكره را با آتش گلوله پاسخ مي‌دهد. بنابراين، اولويت اول، آماده‌سازي براي يك تقابل طولاني‌مدت است.
ما بايد با تمام ظرفيت، نظام تبليغاتي امريكا را در سطح جهاني افشا كنيم. دنيا بايد بداند كه عامل اصلي تكرار جنگ و شكست تفاهم‌نامه‌ها، سياستِ «مذاكره- جنگ» واشنگتن است. اگر اين راهبردِ تزويرآميز براي افكار عمومي جهان شفاف شود، مشروعيتِ حضورِ امريكا در منطقه بيش از پيش زير سوال خواهد رفت. مسيرِ ديپلماسي نبايد مسدود شود، اما اين مسير نبايد راه را بر هوشياري ما در برابر دسيسه‌هاي تكراري دشمن ببندد.