سنگر در شعر شفق، صرفا استحكاماتي جنگي نيست. در قلمرو كلمات او، سنگر به محراب بدل ميشود و خط مقدم، با «نورٌ علي نور» پيوند ميخورد. اين همان جايي است كه عبادت و دفاع، عشق و حماسه، در هم گره ميخورند و واژگاني چون حرم و حريم و جبهه، در يك افق مشترك معنا مييابند. محمدجواد غفورزاده، متخلص به شفق، شاعري است كه در اين مرزِ باريك ميان محراب و سنگر ايستاده و از هر دو، تصاويري از ايمان و ايستادگي را بر پرده كلمات نشانده است. او در يكي از ماندگارترين سرودههايش، اين پيوند را چنين به تصوير ميكشد:
«ميرسد تا آسمان، نور از خيابان شما
اي بلا و فتنهها دور از خيابان شما
تا حريم حضرت خورشيد جاري ميشود
پرتو نورٌ علي نور از خيابان شما
اين همان خط مُقدم هست و اينجا سنگر است
اي عزيزان! چشم بد دور از خيابان شما
...
ميرسد تا مسجدالاقصي اگر همت كنيد
اين همه فرياد پرشور از خيابان شما»
در اين قطعه، خيابان را شاعر به استعاره از مرز و وطن استفاده كرده تا بگويد اين خيابان همان وطن يا حريمي است كه نور در آن جاري است و خط مقدم دفاع از اين حريم، با نورٌ علي نور پيوند ميخورد. سنگر دفاع از اين حريم هم با حريم حضرت خورشيد گره خورده، چون شاعر، دفاع از وطن را يك دفاع ايدئولوژيك ميداند و در واقع، مرز جغرافيايي را با مرزهاي باور و اعتقاد گره ميزند. شفق در اين تصوير، جغرافياي شعر را از حريم رضوي تا مسجدالاقصي گسترش ميدهد و نشان ميدهد كه دفاع در نگاه او، خود عبادتي است كه در حريم و حرم معنا مييابد. «خط مقدم» و «سنگر» در اين شعر، نه فقط مفاهيمي نظامي كه استعارههايي از «ايستادگي» و «پاسداري» از يك «حقيقتِ معنوي» هستند؛ اين حقيقت معنوي در عينيت خود همان حقيقت جغرافيايي يا وطن است.
شاعر در سرودههاي خود تطبيقي بين حماسه كربلا با بزنگاههاي رزم و شهادت در ايران معاصر ايجاد ميكند. در اين تطبيق است كه معناهاي موجود در عاشورا را با معاني معاصر مقايسه ميكند:
«اي حسين اي پسر خون خدا
معني روشن مصباح هدي
اي جمال تو بهشتِ شهدا
دل جدا محو تو شد، ديده جدا
تو كه جان دادن ما را ديدي
امتحان دادن ما را ديدي
شيرمردان كه قد افراختهاند
همه شمشير شرف آختهاند
به تولاي تو دل باختهاند
كربلاي دگري ساختهاند
به مرام تو ارادت دارند
عطش جام شهادت دارند
شيرزنها كه خدا ياورشان
جان فداي دل حقباورشان
سنگِ اندوه شكسته پرشان
گاهِ توديعِ علياكبرشان
گرچه پروانة پر سوختهاند
درس از زينبت آموختهاند»
شفق بيش از بيست سال در محضر اديب نيشابوري تلمذ كرد و اين همنشيني، آفاق تازهاي از معاني و مضامين را به روي او گشود. سالها در آستان قدس رضوي، در قامتِ مسوولي فرهنگي، به خدمتِ حريم اهل بيت مشغول بود و شعرش را در همين حريم، با عطرِ خلوص و پاكي نيت آميخت. خود او در تعريف شعر آييني، بر پاكي نيت و تزكيه نفس تاكيد دارد و معتقد است كه مهمترين نكته كه قابل بحث و رويت ظاهري نيست، پاكي نيت و در صورت امكان، خلوص نيت سراينده است. اين سخن، كليدِ ورود به تمام سرودههاي او است؛ سرودههايي كه در آنها، ايمان و حماسه در هم تنيدهاند و سنگر را به محراب بدل ميكنند.
شاعر با تصاويري كه در شعرهاي آييني خود ميسازد، به مخاطب نشان ميدهد كه شعر آييني ميتواند حماسي نيز باشد و مدح ميتواند به حماسه بدل شود. در نگاه او، گستره جغرافيايي، نه يك نقشه سياسي كه يك فضاي معنوي است و شاعر آن را با كلمات و تصاوير خود ساخته است. او در اين فضاست كه از مرزبانان سلحشور و رزمنده و مزدور و منافق سخن ميگويد؛ اما همه اين واژگان، در بستري از نورٌ علي نور و حريم حضرت خورشيد معنا مييابند. شاعر آنقدر اين مسير تطبيقي عاشورا و جنگهاي معاصر با جبهه اسلام را تمرين و تكرار كرده كه گاهي اصلا نيازي به اشارههاي معاصر هم نميبيند و تنها از طريق اختيار ضمير «ما» تطبيقش را حاصل ميبيند. از عاشورا ميگويد اما به ماي امروز نظر دارد كه سزاست عاشقانه براي همان حريم وطن معنوي يا ايران اسلامي جان فدا كنيم:
«عشق، سر در قدمِ ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند
ما و اين كشتي توفانزده در موج بلا
ساحل ما دل درياست اگر بگذارند
دشت از هُرم عطش سوخته و هاله غم
سايهبانِ گل زهراست اگر بگذارند
آب بر آتش لبهاي عطشناك زدن
آخرين نيت سقاست اگر بگذارند
دوش در گلشن ما بلبل شيدا ميگفت:
باغ گل، وقف تماشاست اگر بگذارند
هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجويي گلهاست اگر بگذارند
اين گل سرخ كه از گلبُن توحيد شكفت
آبروي چمن ماست اگر بگذارند»
محمدجواد غفورزاده، با اين سرودهها، نه فقط يك شاعر آييني كه يك راوي حماسههاي ايماني است.
او در مرز ميان عرفان و حماسه ايستاده و از اين ايستادن، تصاويري آفريده كه در آنها، خط مقدم و حريم و سنگر و محراب در يك افق مشترك، به روايت ايمان و ايستادگي ميپردازند. اين نگاه، او را از بسياري از شاعران همدوره متمايز ميسازد، چراكه او مدح را در دفاع جستوجو ميكند و مرثيه را با حماسه در ميآميزد. مجموعههاي «ستايشگران خورشيد»، «يا ايهاالعزيز»، «سفرنامه گلها»، «از كعبه تا محراب»، «آيه ۸۸»، «چلچراغ صلوات» و «رستاخيز لالهها»، هر يك به سهم خود، گوشهاي از اين جهانبيني را بازتاب ميدهند و نشان از شاعري دارند كه در عين پايبندي به سنتِ مدح و مرثيه، از حماسه و مقاومت نيز غافل نبوده است. شفق، با اين نگاه نشان ميدهد كه شعر آييني ميتواند در دامِ تكرار نيفتد و همواره با زمانه و نيازهاي آن همراه باشد و اين، شايد بزرگترين دستاورد او در ادب معاصر ايران باشد.
«شعرِ شفق» در محراب سنگر
علياصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎