شناسهٔ خبر: 78880461 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: شفقنا | لینک خبر

چرا امام سجاد(ع) در قیام حرّه شرکت نکرد؟

صاحب‌خبر -

شفقنا- استاد محمد سروش محلاتی با مقایسه سیره امام حسین(ع) و امام سجاد(ع)، به چرایی عدم همراهی امام سجاد(ع) با قیام حرّه می‌پردازد. او تأکید می‌کند که سیره اهل‌بیت(ع) باید به‌صورت یک منظومه کامل دیده شود و نمی‌توان تنها بخشی از آن را مبنای عمل قرار داد.

به باور وی، امام سجاد(ع) با شناخت شرایط، اهداف و پیامدهای قیام حرّه، از همراهی با آن خودداری کرد؛ زیرا این حرکت را فاقد رهبری و چشم‌انداز مناسب می‌دانست. سروش محلاتی همچنین بر ضرورت امانت‌داری در نقل تاریخ و پرهیز از سانسور بخش‌های اختلافی سیره ائمه(ع) تأکید می‌کند.

به گزارش شفقنا، متن کامل سخنرانی استاد سروش محلاتی با عنوان «امام سجاد (ع) و کناره گیری از قیام مردم مدینه» که در تهران ایراد شده است را در ادامه می خوانید:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ، نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِیرُ ثُمَّ الصَّلَاهُ وَ السَّلَامُ عَلَى سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ

قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ: وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا…

شب بیست‌وپنجم ماه محرم و شب شهادت امام چهارم، حضرت علی بن الحسین (علیه‌السلام) است؛ به پیشگاه مقدس آن حضرت صلوات عنایت بفرمایید. شب جمعه است؛ شب رحمت و مغفرت الهی. برای همه اموات، ذوی‌الحقوق و شهدای گران‌قدر طلب رحمت می‌کنیم، به‌ویژه شهدای عزیزی که در ماه‌های اخیر تا به امروز برای حفظ کشور و استقلال این مملکت به شهادت رسیده‌اند؛ صلوات دومی هم عنایت بفرمایید.

چند سالی است که در چنین مناسبتی، در این مجلس، در خدمت شما اعزه و فضلا هستم. از آنجا که این محفل به مناسبت شهادت امام سجاد (علیه‌السلام) برگزار می‌شود، در سال‌های گذشته مباحثی متناسب با همین فضا ارائه شده است؛ اما همچنان ابعاد فراوان و جای کار بسیاری در زندگی حضرت برای تأمل و بررسی وجود دارد. به خاطر دارم که سال گذشته توفیق پیدا کردیم در همین مکان، با توجه به دعای حضرت سجاد (علیه‌السلام) در حق مرزداران، درباره دیدگاه ایشان پیرامون مسئله جهاد صحبت کنیم. امسال بنا داریم همین موضوع را از زاویه سیره عملی خود حضرت دنبال کنیم. می‌خواهیم بررسی کنیم که آیا امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) در مسئله قیام و مبارزه چه سبک و سیاقی داشتند؟ آیا سیره و روش ایشان با پدر بزرگوارشان، حضرت اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام)، یکسان بود یا تفاوت داشت؟ و اگر تفاوتی هست، دلیل آن چیست؟

نگاهی جامع به دوران امامت و سیره ائمه (علیهم‌السلام)

ببینید عزیزان، مسئله امامت برای ما شیعیان صرفاً یک موضوع تاریخی و مربوط به گذشته نیست. به اعتقاد ما، امام حجت خداست؛ رفتار او، مواضع او، و سیره و روش او برای ما حجت شرعی است. ما اصلاً نمی‌توانیم بخشی از این سیره و عملکرد را نادیده بگیریم. ما یک دوران دویست‌وپنجاه‌ ساله امامت داریم؛ یعنی از زمان رحلت رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) تا شهادت امام عسکری (علیه‌السلام) که امامت ظاهری جریان داشته است. در این گستره دویست‌وپنجاه‌ ساله، سال اول و سال آخر از نظر اعتبار و حجیت برای ما هیچ فرقی با هم ندارند. همان‌طور که به سال اول اعتنا می‌شود و اعتبار دارد، سال دهم، بیستم، صدم و دویستم هم دقیقاً به همان اندازه معتبر است.

ما حق نداریم این سیره را تجزیه کنیم. تجزیه کردن سیره ائمه و کنار گذاشتن یک بخش از آن، دقیقاً به‌منزله آن است که قرآن را تجزیه کنیم؛ یعنی بخشی از آیات را بگیریم و بخش دیگری را کنار بگذاریم! همه قرآن برای ما حجت است. اگر آیات جهاد و قتال در قرآن دستوری برای ماست، آنجایی هم که خداوند متعال می‌فرماید صلح را بپذیرید (وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا)، آن هم در کنار آیات جهاد برای ما حجت است و باید همه را در کنار هم و با هم دید. دقیقاً همین قاعده‌ای که درباره کتاب خدا مطرح است، درباره سیره ائمه هم صدق می‌کند. ما نمی‌توانیم یک قطعه خاص از این سیره، مثلاً فقط قطعه عاشورا و کربلا را تفکیک کنیم، از کل دوران امامت بیرون بکشیم، همان را ملاک عمل قرار دهیم و به آن استناد کنیم، اما نه به تاریخِ قبل از آن اعتنایی داشته باشیم و نه سیرهِ بعد از آن را مطالعه کنیم. این یعنی تکه‌پاره کردن سیره ائمه! سیره اهل‌بیت (علیهم‌السلام) باید به‌عنوان یک «قرآن عملی» و به‌صورت جامع دیده شود.

مقایسه مواضع امام حسین و امام سجاد (علیهما‌السلام) در برابر دستگاه خلافت

با این مقدمه کوتاه، این پرسش را در محضر شما مطرح می‌کنم و برشی به زندگی امام سجاد (علیه‌السلام) می‌زنم. آغاز سال شصت‌ویک هجری (که محرم ماه اول آن است)، واقعه عاشورا رخ داد. امام حسین (علیه‌السلام) در برابر تقاضا و اصرار یزید بن معاویه برای بیعت، تسلیم نشد و به شهادت رسید. این سال شصت‌ویک با تمام حوادثش به پایان رسید. اندکی بعد، دقیقاً مشابه همان درخواستِ بیعت، از امام سجاد (علیه‌السلام) نیز مطالبه شد. خلیفه، همان خلیفه است؛ یعنی هنوز در دوران حکومت یزید بن معاویه هستیم و تغییر حاکم رخ نداده است. فاصله زمانی زیادی هم طی نشده؛ نهایتاً دو سه سال. اما موضع امام سجاد (علیه‌السلام) با موضع پدر بزرگوارشان بسیار متفاوت است. ایشان نه‌تنها قیام نمی‌کند، بلکه از قیام‌کنندگان کاملاً فاصله می‌گیرد! نه‌تنها در برابر درخواست بیعت ممانعت سرسختانه‌ای نشان نمی‌دهد، بلکه بنا بر نقل برخی از منابع تاریخی، حتی با خلیفه تعامل یا بیعت هم می‌کند.

خب، چه اتفاقی افتاده است؟ گاهی این تفاوت رویکردها در میان رجال سیاسی، بر اساس تغییر گرایش‌ها و منافع مختلف تعریف و توجیه می‌شود؛ اتفاقی که در تاریخ سیاست زیاد می‌افتد. اما برای کسی که اعتقاد به مبانی امامت دارد، تحلیل این قضایا به این سادگی و راحتی نیست. دقت کنید؛ ما ناچاریم پاسخ روشنی برای این سؤال‌ها پیدا کنیم؛ زیرا همان‌گونه که استناد به عمل اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) به‌عنوان حجت خدا دارای اعتبار است، استناد به عمل امام سجاد (علیه‌السلام) نیز دقیقاً به‌عنوان حجت خدا اعتبار دارد. چگونه می‌توان این رفتارها و مواضعِ به‌ظاهر متفاوت را با یکدیگر جمع کرد؟ ما حق نداریم به‌صورت سلیقه‌ای، فقط برخی از این مواضع تاریخی را انتخاب کنیم، آنها را تابلو کنیم و مبنا قرار دهیم، و بقیه سیره را به‌کلی نادیده بگیریم.

واقعه حَرّه؛ شورش مدینه و کناره‌گیری امام سجاد (علیه‌السلام)

قصه و ماجرایی که در بحث امشب به آن می‌پردازیم، این است که در سال شصت‌وسه هجری، یعنی حدود دو سال پس از واقعه عاشورا، مردم مدینه علیه خلیفه وقت (یزید بن معاویه) دست به یک قیام عمومی زدند. یزید نیز سپاهی را از شام فرستاد و این قیام را به‌شدت سرکوب کرد. عده زیادی در این میان کشته شدند؛ آمارها از پنج هزار تا ده هزار نفر کشته در این سرکوب توسط سپاهیان یزید حکایت دارد.

حال سؤال اینجاست: در این میان، امام سجاد (علیه‌السلام) چه کرد و چه موضعی داشت؟ آیا با این قیام‌کنندگان و معترضین همراهی کرد؟ خیر. نه رهبری کرد، نه حمایت کرد، نه تأیید کرد و نه حتی خاندانی از خود را برای حمایت از آنها فرستاد. بلکه دست زن و بچه خود را گرفت، از شهر مدینه خارج شد، به منطقه‌ای در اطراف مدینه به نام «یَنبُع» رفت و از آنجا با نامه‌نگاری با یزید ارتباط گرفت. نیروهای یزید هم که برای سرکوب آمدند، طبق سفارش صریح خلیفه، اصلاً با امام سجاد (علیه‌السلام) کاری نداشتند. خونریزی بسیار وسیعی در مدینه اتفاق افتاد. سپاهیان یزید جنایاتی کردند که در تاریخ به نام «وَقْعَهُ الْحَرَّهِ» (واقعه حَرّه) معروف شد. بعد از این فجایع، حضرت به مدینه بازگشت و به زندگی خود ادامه داد و هیچ ذکری و اعتراضی هم نه از این واقعه کرد، و نه از واقعه پیش از آن (یعنی جنایتی که یزید در کربلا مرتکب شده بود).

شما این دوگانگی را چطور با هم جمع می‌کنید؟ بالاخره باید اینها را تحلیل کنیم یا نه؟ باید درباره‌اش فکر کنیم یا نه؟ آیا ما حق داریم بر حسب سلیقه سیاسیِ خودمان، تاریخ را روتوش و ویرایش کنیم و قسمت‌هایی از سیره ائمه را قیچی کنیم؟ اگر چنین حقی نداریم، پس باید جایگاه حرکت امام حسین (علیه‌السلام) کاملاً مشخص شود، و جایگاه حرکت امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) نیز تبیین گردد و تمایلات شخصی خودمان را هم در این تحلیل دخالت ندهیم. بله، ممکن است در یک زمان، شرایط ایجاب کند که کاری حسینی انجام دهیم، و در زمانی دیگر، اقتضا کند که کاری سجادی، صادقی یا کاظمی انجام دهیم.

من مجالی برای بحث مفصل درباره تمام ۳۴ سال دوران امامت امام سجاد (علیه‌السلام) ندارم؛ اما همان برهه‌ای را که کاملاً با واقعه کربلا در ارتباط است، مقایسه می‌کنم تا ببینیم موضع حضرت چه بوده و چرا از این قیام عمومی مردم مدینه کناره‌گیری کردند.

زمینه‌های قیام حرّه و نقش عبدالله بن حنظله

ابتدا فضای کلی این قیام را اجمالاً ترسیم می‌کنم و سپس به نکات تحلیلی آن می‌پردازم. عبدالله بن زبیر که یکی از مخالفان سرسخت دستگاه خلافت اموی بود، در مکه مستقر شده بود و خود را برای قیام آماده می‌کرد. او کم‌وبیش عواملی هم در مدینه داشت که مردم را تحریک می‌کردند. اخباری به مردم مدینه رسیده بود مبنی بر اینکه یزید فردی بسیار فاسد است. گروهی تصمیم گرفتند برای بررسی اوضاع، شخصاً به شام سفر کنند. این هیئت نمایندگی از مدینه به راه افتاد که مهم‌ترین شخصیت حاضر در این کاروان سیاسی، «عَبْدُاللَّهِ بْنُ حَنْظَلَهَ» بود. او فرزند همان «حَنْظَلَهَ غَسِیلِ الْمَلَائِکَهِ» معروف است؛ همانی که در ماجرای جنگ احد، در شب زفاف خود از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) اجازه گرفت در مدینه بماند، روز بعد به سپاه ملحق شد و به شهادت رسید، و ملائکه او را غسل دادند. عبدالله، نطفه‌اش در همان شب منعقد شده بود.

این گروه به شام رفتند. اتفاقاً خلیفه هم استقبال گرمی از آنها کرد، پذیرایی مفصلی تدارک دید و هدایای بسیار ارزنده‌ای، به‌ویژه به عبدالله بن حنظله و سایرین بخشید. اما اینها وقتی به مدینه برگشتند، در گزارش خود به مردم گفتند که یزید فردی به‌شدت فاسق است (با وجود اینکه پول‌های کلانی هم از او گرفته بودند!). در نتیجه، برنامه‌ای برای شورش طراحی کردند و مردم مدینه هم با آنها بیعت کردند. البته بیعت با دو نفر صورت گرفت: انصار با عبدالله بن حنظله بیعت کردند و قریش با شخصی به نام عبدالله بن مطیع. اولین اقدامشان هم این بود که مروان بن حکم، فرماندار و سایر امویان را از شهر اخراج کردند و مدینه را به تصرف کامل خود درآوردند.

امویانِ اخراج‌شده، در بیرون شهر مستقر شدند و به یزید نامه نوشتند که ما را بیرون کرده‌اند. یزید نیز شخصی خون‌خوار به نام «مسلم بن عقبه» را با هزاران نیروی شامی به سمت مدینه فرستاد. شامیان با همکاری همان امویانِ رانده‌شده، وارد شهر شدند. مسلم بن عقبه اعلام کرد که سربازانش سه شبانه‌روز برای انجام هرگونه جنایتی آزادند؛ خون، مال و ناموس مردم مدینه بر آنها مباح است! جوی خون در شهر راه افتاد. پس از این سه روز فاجعه‌بار، عبدالله بن حنظله کشته شد، هشت پسرش هم به قتل رسیدند و تلفات سنگینی به بار آمد. سپس از بازماندگان، با زور بیعت گرفتند؛ اما نه بیعت خلیفگی، بلکه از مردم اقرار گرفتند که: «ما برده و مَمْلُوک یزید هستیم و او اختیاردارِ جان و مال ماست!»

اگر بخواهید آگاهی اجمالی و تاریخی بیشتری در این زمینه پیدا کنید، مقالات جامعی ذیل مدخل «حرّه» در دائرهالمعارف بزرگ اسلامی و دانشنامه جهان اسلام وجود دارد.

موضع تاریخی امام سجاد (علیه‌السلام) در قبال این شورش

آنچه برای ما در اینجا حائز اهمیت است، موضع امام سجاد (علیه‌السلام) است. ما با یک حرکت سیاسی علیه شخص یزید بن معاویه روبه‌رو هستیم؛ همان خلیفه‌ای که امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رسانده بود. پس موضع امام سجاد (علیه‌السلام) چه بود؟

بلاذری در «أنساب الأشراف» می‌نویسد که امام سجاد (علیه‌السلام) به مزرعه و آبادیِ متعلق به خود در حوالی مدینه رفت: بَلَغَنِی أَنَّهُ خَرَجَ إِلَى مَالٍ لَهُ بِقُرْبِ الْمَدِینَهِ… لِئَلَّا یَشْهَدَ شَیْئاً مِنْ أَمْرِهِمْ؛ یعنی حضرت اصلاً نمی‌خواست شاهد این ماجراها و اقدامات مردم مدینه باشد و شهر را ترک کرد. دینوری در «الأخبار الطوال» نقل می‌کند که وقتی مسلم بن عقبه حضرت را احضار کرد، احترام فراوانی به ایشان گذاشت و گفت: إِنَّ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ قَدْ أَوْصَانِی بِکَ (یزید درباره شما به من سفارش ویژه کرده است که متعرض نشوم). امام نیز فرمودند: إِنِّی کُنْتُ لِمَا فَعَلَ أَهْلُ الْمَدِینَهِ کَارِهاً (من از شورش و رفتار مردم مدینه ناخشنود و ناراضی بودم).

طبری نیز می‌نویسد که وقتی حضرت را به مجلس مسلم بن عقبه آوردند، او جای محترمانه‌ای به حضرت داد و دستوری که یزید به او داده بود این بود: فَتَجَاوَزْ عَنْهُ فَإِنَّهُ لَمْ یَدْخُلْ فِی شَیْءٍ مِمَّا دَخَلُوا فِیهِ (حساب علی بن الحسین را از بقیه جدا کن، زیرا او با شورشیان همراهی نکرده است). و یزید در ادامه گفته بود: وَ قَدْ أَتَانِی کِتَابُهُ (نامه‌اش به من رسیده که با آنان نیست). متأسفانه متن این نامه در منابع تاریخی ما در دست نیست، اما ابن اثیر در تاریخ «الکامل» خود نیز به این معنا اشاره کرده است.

البته درباره اینکه آیا امام سجاد (علیه‌السلام) بعد از این قضایا با یزید بیعت کرد یا نه، اختلاف نظر تاریخی وجود دارد. برخی منابع می‌گویند وقتی مسلم بن عقبه آن کشتار را راه انداخت، حضرت از روی تقیه و احساس خطر، بیعت اجباری را پذیرفت؛ اما نقل‌های دیگری تأکید دارند که اصلاً اصراری بر بیعت حضرت نبود و با احترام ایشان را رها کردند. ما روی مسئله بیعت اصراری نداریم چون اختلافی است؛ اما آنچه قطعی و متواتر است، این است که حضرت از این قیام کناره‌گیری کرد، حمایتی نکرد، از شهر خارج شد و حتی بنی‌هاشم را نیز از ورود به این معرکه برحذر داشت. چنان‌که ابن قتیبه دینوری در «الإمامه و السیاسه» می‌نویسد که به هدایت امام سجاد (علیه‌السلام)، تقریباً هیچ‌یک از بنی‌هاشم در فتنه حَرّه شرکت نکردند و فقط سه نفر از آنان وارد درگیری شده و کشته شدند.

تحلیل و کالبدشکافی قیام حرّه

خب، چه مشکلی در این حرکت وجود داشت که حضرت از آن حمایت نکرد؟ مشکل اول این است که اصلاً پشت‌صحنه این حرکت سیاسیِ تند چه کسانی بودند و چه کسانی آن را مدیریت می‌کردند؟ نفر اول این صحنه کیست؟ «عَبْدُاللَّهِ بْنُ حَنْظَلَهَ غَسِیلِ الْمَلَائِکَهِ». این آدم کیست که توانسته چنین موجی در مدینه ایجاد کند؟ چرا وقتی اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) از مدینه حرکت کرد و با صدای بلند فرمود من بیعت نمی‌کنم، هیچ اتفاقی در مدینه نیفتاد؟ چرا وقتی کاروان اسرا برگشت، خیزش عمومی در مدینه رخ نداد، ولی حالا یک چنین آدمی توانسته کل شهر را به هم بریزد؟

یکی از معماهای تاریخ که هرچه مطالعه می‌کنیم پاسخ روشنی برایش نمی‌یابیم، ماهیت همین شخص است! ما امروز که تاریخ را ورق می‌زنیم، به شخصیت عبدالله بن حنظله کاملاً مشکوکیم. چرا؟ چون کسی که پدرش یک شهید نام‌آور در صدر اسلام است، باید قاعدتاً خودش در مدینه چهره شناخته‌شده‌ای باشد. اگر شناخته‌شده است، چرا هیچ ردپایی از او در زمان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، زمان خلفای سه‌گانه، و مهم‌تر از همه در دوران حکومت امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نیست؟ بیست‌وپنج سال امیرالمؤمنین در همین شهر مدینه بود، هیچ ارتباطی از این شخص با ایشان ثبت نشده است! ما اصلاً نمی‌دانیم او چه‌کاره بوده و عاملِ چه جریانی بوده است.

آنچه می‌توان از لابه‌لای تاریخ حدس زد، این است که این شخص بیش از آنکه یک انسان متفکر، بصیر و دارای تحلیل سیاسی-اجتماعی باشد، یک فرد به‌شدت «مقدس‌مآب» بوده است. در منابع اهل سنت درباره او می‌خوانیم که غلامش می‌گوید: «من در تمام عمرش هیچ شبی برای او رختخواب پهن نکردم (چون شب‌زنده‌دار بود) و همیشه روزه بود.» وقتی هم از شام برگشت، گزارش او به مردم فقط این بود: یَزِیدُ شَارِبُ الْخَمْرِ (یزید شراب‌خوار و دارای روابط جنسی فاسد است). او فقط «فسق» یزید را مطرح کرد، اما از «ظلم» و «فساد سیستمی» او حرفی نزد! این نکته بسیار مهمی است. امام حسین (علیه‌السلام) وقتی در برابر یزید ایستاد، فرمود: سُلْطَانٌ جَائِرٌ، یَعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ (او سلطانی ستمگر است که در میان بندگان خدا با گناه و تجاوزگری رفتار می‌کند). امام هم به فسق او اشاره می‌کند و هم به ظلم و تعدی او به حقوق انسان‌ها. اما این افراد وقتی رفتند و برگشتند، فقط غیرتِ قشری و دینی‌شان جوشید که فلانی فاسق است، اما برایشان مهم نبود که این دستگاه چه جنایاتی در حق امت اسلامی روا می‌دارد!

وقتی این اطلاعات را کنار هم می‌گذاریم، شخصیت عبدالله بن حنظله برای ما روشن می‌شود: یک آدم مقدس‌مآب که غیر از مسائل ظاهریِ عبادی، هیچ فهم و درک عمیقی از مسائل پیچیده اجتماعی و سیاسی ندارد! او همیشه روزه بود، و شب‌ها وقتی می‌خواست بخوابد صرفاً دستش را زیر سرش می‌گذاشت و عبایش را روی خود می‌کشید. تیپ شخصیتی او این‌گونه بود. فلسفه قیام او، یک فلسفه روشنِ عدالت‌خواهانه و اقامه عدل نبود و جنس این حرکت، کاملاً با جنس حرکت امام حسین (علیه‌السلام) تفاوت ماهوی داشت. این نکته اول.

پشت‌پرده قیام و نقش عبدالله بن زبیر

نکته دوم، ارتباطی است که بین این شورش مدینه با تحرکات مکه وجود دارد؛ جایی که رهبری در دست «عبدالله بن زبیر» است. تاریخ گواهی می‌دهد که قیام مدینه، کاملاً تحت تأثیر القائات و خط‌دهی‌های عبدالله بن زبیر بود. و ابن زبیر کیست؟ یک انسان دنیاطلب، ریاست‌خواه، و کسی که برای رسیدن به قدرت حاضر است همه‌چیز را نابود کند (و البته این کار را هم کرد!). او از احساسات خام و وظیفه‌شناسیِ دینیِ این افرادِ مقدس‌مآب در مدینه سوءاستفاده کرد و آنها را به میدان کشاند. مسعودی در «مروج الذهب» تصریح می‌کند: وَ کَانَ إِخْرَاجُهُمْ لِبَنِی أُمَیَّهَ وَ یَزِیدَ بِإِذْنِ ابْنِ الزُّبَیْرِ (اخراج بنی‌امیه از مدینه، کاملاً با اذن و خط‌دهی ابن زبیر بود).

من این مسائل را عرض می‌کنم تا روشن شود که امام معصوم دقیقاً می‌داند کجا باید وارد میدان شد و کجا نباید شد. وقتی یک حرکت اجتماعی و سیاسی تا این حد آلوده است و دست‌های قدرت‌طلبان پشت آن پنهان است، امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) هرگز نباید با تقویت این حرکت، به بازی آنها اعتبار ببخشد؛ چراکه هیچ نفعی به حال مردم و دینِ خدا ندارد. ابن اثیر در کتاب «الکامل» می‌نویسد: خَلَعُوا یَزِیدَ وَ بَایَعُوا لِعَبْدِاللَّهِ (یزید را خلع کردند و با عبدالله بن زبیر بیعت کردند). یعنی ظاهر کار دست مقدس‌مآب‌ها بود، اما در باطن، با آن آدم بسیار کثیف و پلید (ابن زبیر) بیعت کرده بودند. به همین دلیل، نفر دوم این شورش، یعنی «عبدالله بن مطیع»، به‌محض آغاز درگیری‌ها از مدینه فرار کرد، پیش عبدالله بن زبیر رفت و تا زمان حمله حجاج بن یوسف و کشته شدنِ ابن زبیر، همان‌جا در رکاب او بود و نهایتاً همان‌جا هم کشته شد! او از اساس مهره ابن زبیر بود. چرا امام سجاد (علیه‌السلام) باید چنین جریانی را تأیید کند؟ آیا هر حرکتی، با هر شکلی و در هر شرایطی، به نفع مردم و دین خداست؟ هرگز چنین نیست!

آینده‌نگری امام و محاسبه هزینه‌ها

نکته بعدی این است که امام درک بسیار روشنی از ظرفیتِ جامعه (یعنی شهر مدینه) دارد. امام می‌داند که پایان این اتفاق چیست؛ اگر درگیری رخ دهد، حکومت مرکزی چه واکنشی نشان خواهد داد و چه جنایاتی مرتکب می‌شود. وقتی سپاه شام برسد، مردم را از دم تیغ می‌گذراند و فجایعی به بار می‌آورد که گفته‌اند پس از واقعه حَرّه، هزار فرزند در مدینه متولد شدند که پدرانشان نامعلوم بودند!

امام محاسبه می‌کند که چه هزینه‌ای در حال پرداخت است و آیا در برابر این هزینه سنگین، فایده‌ای عاید جامعه مسلمین می‌شود یا خیر؟ بله، صحنه کربلا کاملاً متفاوت است. در کربلا، امام حسین (علیه‌السلام) و هفتاد نفر از اصحاب و خانواده‌اش بودند. جالب اینجاست که امام حسین (علیه‌السلام) هم هرگز اقدام تحریک‌کننده‌ای که بهانه به دست جنایتکاران بدهد، انجام نداد؛ حتی وقتی سپاهیان حُر راه را بر ایشان بستند، فرمودند که ما آماده‌ایم برگردیم. دشمن می‌خواست امام را دست‌بسته تسلیم کند و حضرت فرمودند من چنین کاری نمی‌کنم و تن به ذلت نمی‌دهم؛ همین و بس.

اما آنچه در واقعه حَرّه مدینه اتفاق افتاد، بسترِ یک جنایت بزرگ بود و امام سجاد (علیه‌السلام) هرگز حاضر نبود مسئولیت شرعی چنین جنایتی را بپذیرد، مردم را به آن دعوت کند یا از سردمدارانِ قدرت‌طلبی که انگیزه‌های نفسانی داشتند، حمایت کند. برای امام فرقی نمی‌کرد عبدالله بن زبیر حاکم باشد یا یزید بن معاویه؛ هر دو سر و ته یک کرباس بودند! چرا باید امام سجاد (علیه‌السلام) به نفع عبدالله بن زبیر وارد این نزاعِ قدرت می‌شد؟ قیام علیه ظلم، ذاتاً مقدس است؛ اما در چه شرایطی؟ با چه هدفی؟ توسط چه کسانی؟ و با چه دورنمایی؟ به همین دلیل است که حرکت امام حسین (علیه‌السلام) در طول تاریخ همواره الهام‌بخش عزت و آزادگی بوده است، اما واقعه حَرّه در گورستان تاریخ دفن شد و هیچ تأثیر مثبتی به جای نگذاشت.

تحلیل جامعه‌شناختی ابن‌خلدون از ویرانی مدینه

فرصت نیست که تبعات بعدی این واقعه را به‌تفصیل عرض کنم، اما فقط یک مطلب از «ابن‌خلدون» نقل می‌کنم؛ زیرا او صرفاً یک مورخ ساده نیست، بلکه نگاه عمیق جامعه‌شناختی به وقایع دارد. او می‌نویسد که یزید و سپاهیان مسلم بن عقبه، از مردم مدینه کشتار بسیار کردند و این یکی از گناهان کبیره یزید بود. اما نکته کلیدی ابن‌خلدون این است: پس از آن، حکومت اسلامی (اموی) نیرومندتر شد و دولت عرب گسترش یافت! چرا این‌گونه شد؟ با وجود ریخته شدن آن‌همه خون، چرا بنی‌امیه ضعیف نشدند؟

پاسخ این است: زیرا این سرکوب، باعث شد مهم‌ترین پایگاه و پتانسیل اسلام، یعنی شهر مدینه (مرکز حکومت پیغمبر) برای همیشه نابود شود! بازماندگان، اعم از مهاجران و انصار، تبعید شدند و در مرزهای دوردست در عراق، شام، اندلس و آفریقا پراکنده گشتند و آنها را به بهانه جهاد مرزی مشغول کردند. مدینه پس از آن سرکوب وحشتناک، دیگر هرگز کمر راست نکرد و به تعبیر ابن‌خلدون، سرزمین یثرب به ویرانی گرایید. ما در طول تاریخ، دیگر آن مدینه‌ی قدرتمند با آن پتانسیل عظیم را نمی‌بینیم. چرا؟ چون یک حرکت بی‌حساب‌وکتاب و احساسی، تمام این نیروها را دم تیغ فرستاد و باعث شد مدینه برای همیشه نقش تاریخی خود را از دست بدهد.

چرا امام سجاد (علیه‌السلام) باید با چنین جریانی همراهی می‌کرد؟ آیا هرکسی، هر کجا پرچمی بلند کرد و مدعی مبارزه با یزید شد، امام باید چشم‌بسته دنبالش راه بیفتد؟ باید دید پرچم‌دار کیست؟ چه اهدافی دارد؟ چه هزینه‌ای به بار می‌آورد؟ و چه آینده‌ای برای مسلمانان ترسیم می‌کند؟ اگر خیلی خوش‌بین باشیم، باید بگوییم عقل امثال عبدالله بن حنظله به این مسائل قد نمی‌داد؛ و اگر بدبین باشیم، باید بگوییم جریان‌های دیگری پشت‌پرده در کار بود. وای به حال امتی که سرنوشتش به دست افراد مقدس‌مآب و ظاهرالصباحی بیفتد که قدرت تحلیل حوادث را ندارند و نمی‌توانند تشخیص دهند که آیا شعار امروزشان، نویدبخشِ آینده‌ای روشن است یا آینده‌ای سیاه را بر مردم تحمیل خواهد کرد! صِرفِ اینکه خادمش بگوید او همیشه روزه بود و بستر خواب نداشت، برای رهبری یک جریان کافی نیست.

تحریف تاریخ و کتمان سیره معصومین (علیهم‌السلام)

ما نمی‌توانیم با یک برخورد گزینشی، بخش‌های مختلفِ زندگی ائمه را از هم تفکیک کنیم؛ قسمت‌هایی را که باب طبعمان است تابلو کنیم، و قسمت‌هایی را که نمی‌پسندیم قیچی کنیم!

هفتاد هشتاد سال پیش در تهران، عالمی زندگی می‌کرد به نام «سید صدرالدین جزایری» (پدرِ سید مرتضی جزایری). نقل بسیار جالبی از او به یادگار مانده است (حالا ما به افکار و گرایش‌های آنها کاری نداریم، نفسِ این روایت تاریخی جالب است). ایشان می‌گوید من در سفر به شام (سوریه)، میهمان آیت‌الله سید محسن امین جبل‌عاملی بودم؛ از علمای بزرگ قرن اخیر و صاحب کتاب شریف «أَعْیَانُ الشِّیعَهِ». (ایشان افکار اصلاح‌طلبانه‌ای داشت و کتاب معروفی هم به نام «التَّنْزِیهُ لِأَعْمَالِ الشَّبِیهِ» در نقد تندروی‌ها و انحرافاتِ عزاداری‌ها نوشت که همان زمان توسط جلال آل‌احمد به فارسی ترجمه شد).

مرحوم جزایری می‌گوید: در منزل سید محسن امین بودم که اتفاقاً مرحوم حاج شیخ عباس قمی (صاحب مَفاتیحُ الجِنان و مُنْتَهَى الْآمَالِ) نیز آنجا حضور داشت. شیخ عباس قمی به سید محسن امین اشکال کرد و گفت: «شما چرا در کتاب اعیان الشیعه نوشته‌اید که امام سجاد (علیه‌السلام) با یزید بن معاویه بیعت کرد؟» سید محسن پاسخ داد: «خب، این مسئله در منابع معتبر تاریخی وجود دارد؛ کتاب من هم یک سیره تاریخی است، نمی‌توانم حقایق را حذف کنم.» شیخ عباس قمی گفت: «درست است که در تاریخ هست، ولی بیانِ برخی چیزها مصلحت نیست! باید مخفی بماند، چون اگر بگوییم امام سجاد بیعت کرده، اعتقادات شیعه به هم می‌خورد و مردم به امام بدبین می‌شوند!» سید محسن امین پاسخ تأمل‌برانگیزی داد و گفت: «رسالت من به‌عنوان مورخ این است که حقیقت را بنویسم و نمی‌توانم بر اساس مصلحت‌سنجی‌های شخصی، بخش‌هایی از تاریخ را سانسور کنم. اگر شما معتقدید مصلحت نیست، بفرمایید من از این به بعد اصلاً دست به قلم نبرم!»

ببینید عزیزان، مشکل دقیقاً همین‌جاست؛ ما یک چارچوب ذهنی برای خودمان می‌تراشیم، بعد شخصیت‌ها را در این قالب قرار می‌دهیم، و هرجا که سیره معصوم با این چارچوب ذهنیِ ما همخوانی نداشت، می‌گوییم: «باید قیچی شود!»

من در محضر شما بزرگان دو سؤال دارم: اول؛ اگر از نظر تاریخی ثابت شود که امام سجاد (علیه‌السلام) در شرایطِ سنگینِ تقیه قرار داشته و بیعت کرده است، آیا ما حق داریم این واقعیت را از زندگی ایشان حذف کنیم؟ مورخ باید «امام سجاد واقعی» را معرفی کند، نه یک امام سجادِ خیالی و بابِ طبع خود را. بله، یک محقق می‌تواند تحقیق کند و با ادله ثابت کند که بیعتی در کار نبوده، این کاملاً عالمانه و بی‌اشکال است؛ اما اگر خودش در مسیر تحقیق به این نتیجه رسید که بیعت صورت گرفته، دیگر مجاز نیست آن را سانسور کند.

دوم؛ اگر ما بخش‌هایی از سیره ائمه را به بهانه «مصلحت» حذف کردیم، نتیجه‌اش چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود که شیعیان گمان می‌کنند سیره اهل‌بیت (علیهم‌السلام) همواره و در همه حال، فقط ایستادگی مطلق و مبارزه قهرآمیز با هر قدرت زورگویی بوده است، با هر هزینه‌ای و به قیمت هر بیچارگی و ویرانی! آن‌وقت اگر شخصیتی در شرایط خاصی به این نتیجه رسید که مصلحتِ امت اسلامی در درگیر نشدن و کناره‌گیری است (همان‌گونه که امام مجتبی علیه‌السلام عمل فرمود)، همین شیعهِ بی‌خبر از تنوعِ سیره ائمه، یقه او را می‌گیرد، به او سنگ می‌زند، فحاشی می‌کند و او را متهم به عدول از سیره معصومین می‌نماید!

این سنگ و فحش از کجا آمده است؟ این افراطی‌گری، نتیجه همان کتمانِ حقیقتی است که ما در معرفی سیره ائمه اعمال کردیم! سلیقه‌ای عمل کردیم و نگذاشتیم مردم تنوع و ظرایف سیره این بزرگواران را بشناسند؛ نگذاشتیم بفهمند که جامعه اسلامی در شرایط متفاوت، وظایف متفاوتی دارد. تمام محاسبات عقلایی برای شناخت دشمن، سنجش توان خودی و درک مصالح امت را گرفتیم و به‌جای آن فقط یک شعار دادیم: «امام حسین بیعت نکرد!» و اگر جایی خلاف آن بود، کتمانش کردیم. مگر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) در نهایت بیعت نکرد؟ آیا این حکومت را مشروع می‌دانست؟ قطعاً نه! پس چرا بیعت کرد؟

امام سجاد (علیه‌السلام) نیز بنا بر اقتضائاتِ زمان خود، تعاملی حکیمانه داشت. ما نمی‌توانیم بگوییم رفتار امام حسین درست بود و رفتار امام سجاد غلط! هردو رفتار، در ظرف زمانی و مکانیِ خودشان، کاملاً درست و عینِ حق هستند. وظیفه ما این است که خردمندانه به این الگوهای متنوع توجه کنیم و خودمان را تنها در یک الگو محصور نسازیم.

متأسفانه ما پیوسته گرفتار افراط و تفریط بوده‌ایم. ما با تاریخ خودمان بازی کرده‌ایم و هرجا را نپسندیدیم، حذف کردیم. آیت‌الله رضا استادی در مقاله‌ای پیرامون واقعه حرّه، صراحتاً می‌نویسد: «وقتی می‌خواستم کتاب نَفَسُ الْمَهْمُومِ را تصحیح و چاپ کنم، روایتِ مربوط به بیعت امام سجاد (که کلینی هزار و دویست سال پیش در کافی نقل کرده) را از متن کتاب حذف کردم!» وقتی در آثار مکتوب به خود حق می‌دهیم تاریخ را دستکاری کنیم، دیگر حساب منبر و سخنرانی مشخص است.

ما باید تلاش کنیم تا با درک عمیق از شرایط متنوع جامعه، به شناختی واقعی از سیره ائمه (علیهم‌السلام) برسیم؛ تا انسان‌های خردمند بتوانند بدون تبعیت کورکورانه، شرایط زمانه خود را کاملاً درک کنند و تصمیمی عاقلانه بگیرند.»