زنی که با تکیه بر ایمان و شغل مقدس همسرش، زندگی ساده، اما سرشار از معنا را آغاز کرد و حالا پس از فراقی تلخ، با دلی شکسته، اما استوار، خاطرات روزهای خوش، لحظات پایانی و لحظه شهادت مردی را به یاد میآورد که آرزویش شهادت بود. در ادامه نگاهی میاندازیم به زندگی مشترک، ویژگیهای اخلاقی و خاطرات شیرین و غمانگیز این خانواده شهیدپرور.
دوست داشتم پلیس شوم
فاطمه عبداللهی درباره پیشینه آشنایی خود با شهید مرتضایی میگوید: اگرچه ما اهل اصفهان هستیم و خانوادههایمان در همسایگی یکدیگر زندگی میکردند، اما تا پیش از خواستگاری، هیچگونه رفتوآمد یا آشنایی قبلی با ایشان نداشتیم و حتی هرگز ایشان را از نزدیک ندیده بودم. مادر و خانواده ایشان پا پیش گذاشته و برای خواستگاری به خانه ما آمدند. من و مهدی سال ۱۳۹۰ عقد و سال ۱۳۹۱ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. حاصل این زندگی سه فرزند است. خودم از همان ابتدا علاقه بسیاری به مشاغل نظامی و انتظامی داشتم، بهطوری که حتی دلم میخواست پلیس شوم. وقتی آقای مرتضوی به خواستگاری من آمد و فهمیدم که پلیس هستند، خیلی زود پاسخ مثبت دادم. شاید تمام جلسه خواستگاری ما به نیمساعت هم نکشید. آنچه برای من بیش از همه اهمیت داشت، دو چیز بود: اول شغل ایشان و دوم ایمان و پایبندی به نماز و قرآن. همین دو ویژگی برای من از ارزش زیادی برخوردار بود. یک جشن کوچک و ساده گرفتیم و بعد به محضر رفتیم و عقد کردیم. همان سادگی شیرین، بهترین خاطره زندگیمان شد.
نامگذاریهای پربرکت
حاصل این زندگی کوتاه، اما پربار، سه فرزند دلبند است که نامهای آنها داستانهای خاصی را در بر دارد. فاطمه عبداللهی میگوید: سال ۱۳۹۳ پسر اولم به دنیا آمد. وقتی درباره اسمش صحبت کردیم، مهدی گفت اگر تو هم موافقی، همان «یاسین» را بگذاریم و ما هم با دلخوشی این نام را برای پسرمان انتخاب کردیم. سال ۱۳۹۵ دخترمان به دنیا آمد. پدرش خیلی دوست داشت اسم او را «زهرا» بگذاریم، چون نام مادر بزرگوارش هم زهراخانم بود مادرش پیشنهاد دادند او را «نازنینزهرا» صداکنیم. فرزند سومم سال ۱۴۰۰ به دنیا آمد. نام او را هم «محمدحسین» گذاشتیم. همسرم در خواب، آقا امامحسین (ع) را دیده بود که فرمودند نام فرزندتان را حسین بگذارید و از آنجا که فرزندمان روز مبعث به دنیا آمد، من و اطرافیان گفتیم چه بهتر که نام «محمد» را هم داشته باشد.
مسیر خدمت تا شهادت
شهید مرتضایی دوران خدمت خود را در مناطق مختلف سپری کرد. فاطمه عبداللهی دراینباره میگوید: محل مأموریت همسرم چندین بار در طول خدمت تغییر کرد. مدتی در استان خوزستان و شهر آبادان بودیم و ایشان در پلیس راه و راهور بیرونشهری خدمت میکرد. بعد از آن به شهر ایذه در استان خوزستان منتقل شد و حدود سه سال آنجا در پلیسراه بود. پس از آن ما را به اردستان از توابع استان اصفهان فرستادند. در اردستان ایشان در بخش اداری مربوط به گواهینامه و امور دفتری مشغول به کار شد. بعد از مدتی دوباره به استان اصفهان برگشتیم و در نجفآباد ساکن شدیم و خدمتشان را همانجا ادامه دادند. مدتی در نجفآباد، ایشان افسر گشت داخل شهر بود و مأموریتهای مربوط به آن را انجام میداد، اما بعد از مدتی ریههایشان دچار مشکل شد. دکتر گفته بود بههیچعنوان در معرض دود ماشین و هوای آلوده خیابان قرار نگیرد. به همین خاطر ایشان را از گشت شهری به داخل ستاد منتقل کردند و بهعنوان افسرنگهبان مشغول به خدمت شد. حدود ۳-۲ ماهی بود که در همین مسئولیت افسر نگهبانی خدمت میکرد که به شهادت رسید.
سختیهای زندگی با یک پلیس
همسر شهید مرتضایی درباره چالشهای مالی زندگی با یک افسر پلیس چنین میگوید: زندگی با پلیس سختیهای خاص خودش را دارد؛ ازجمله اینکه حقوقشان زیاد نبود و ما همیشه از نظر مالی محدودیت داشتیم. هزینههای زندگی بالا بود و حقوقشان کم؛ برای همین خیلی وقتها نمیتوانستیم هرچه دلمان میخواست برای خانه فراهم کنیم. با همه این سختیها، زندگیمان شیرینیهای خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را میگذراندیم. بسیار به رزق حلال توجه داشت و این برای ما بسیار ارزشمند بود.
روزهای پرثواب
فاطمه عبداللهی لحظات پایانی را قبل از شهادت همسرش به یاد میآورد و میگوید: شب قبل از شهادت، ما مهمان داشتیم؛ پدر و مادر و خواهر و برادرهای همسرم را دعوت کرده بودیم. قرار بود روز بعد هم پدر و مادر من و خواهر و برادرهایم به خانه ما بیایند. ما در حیاط خانه مشغول آمادهکردن غذا بودیم. مهدی در کارهای خانه خیلی به من کمک میکرد. کنار اجاقگاز ایستاده بود تا غذا را آماده کند؛ زبان روزه و حرارت گرم اجاقگاز. مهدی به من گفت: «بوی غذا که به من میخورد، فکر میکنم این روزه خیلی ثواب دارد. روزهای قبل آدم استراحت میکند یا میخوابد، اما امروز که با وجود بوی غذا و کارکردن روزه گرفتهام، حتما ثوابش بیشتر است.»
اخلاق نیکو و خدمت به مردم
همسر شهید مرتضایی به ویژگیهای اخلاقی بارز همسرش اشاره میکند و میگوید: یکی از ویژگیهای اخلاقی بسیار خوب ایشان این بود که هیچوقت بین خانوادهها فرق نمیگذاشتند. اگر مثلا برای روز پدر برای پدر خودشان چیزی میخریدند، حتما برای پدر من هم همان را میخریدند. حتی برای برادرانم هم هدیه میگرفتند. از خصلتهای بسیار بارز ایشان این بود که خیلی دوست داشتند کار مردم را راه بیندازند. هر وقت کسی مشکلی داشت، دریغ نمیکردند و تمام توانشان را به کار میگرفتند تا گره از کارش باز کنند، حتی اگر لازم بود از وقت، آرامش یا حتی کار شخصی خودشان بگذرند. برایشان مهم این بود که کار مردم زمین نماند و گرهی از کار کسی باز شود.
لحظه انفجار و آغاز بیخبری
صبح روز شنبه، فاطمه همسرش را بدرقه کرد و منتظر بازگشت او از شیفت کاری ۲۴ساعته بود، اما صبح یکشنبه، جهانش به لرزه افتاد: «صبح، ناگهان صدای انفجار و بمب آمد. صدای آنقدر نزدیک و شدید بود که پنجرههای خانه لرزید و من با وحشت از خواب پریدم. همان لحظه بیاختیار یاد همسرم افتادم. با خودم گفتم زنگ بزنم ببینم کجا را زدهاند و چه اتفاقی افتاده است؟ اصلا فکر نمیکردم ممکن است ستاد فرماندهی راهور را زده باشند. به ایشان زنگ زدم، اما گوشیاش خاموش بود و جواب نداد. اول فکر کردم شاید مشغول کار هستند یا دسترسی به تلفن ندارند. وقتی مادرشان تماس گرفتند، کمی دلم شور افتاد و با خودم گفتم نکند اتفاقی افتاده که اینطور پیگیر هستند. بعد از آن پدرم زنگ زدند و گفتند: آقامهدی کجاست؟ کمکم تماسهای فامیل شروع شد. پسرعمویشان هم زنگ زد و پرسید چرا جواب نمیدهد؟! همانموقع دیگر دلم آشوب شد و نگرانی عجیبی افتاد به جانم. کمی بعد، در همان شرایط اضطراب و بیخبریهای من از وضعیت مهدی، اعلام کردند باید خانهها تخلیه شود، چون ممکن است اطراف آن منطقه و اماکن نزدیکش هم مورد حمله دشمن صهیونی -آمریکایی قرار بگیرد. من هم از ترس اینکه برای بچهها اتفاقی نیفتد، سریع وسایل ضروری را جمع کردم. در همان حال، حیران، دائم در کوچه و خیابان با آقای مرتضوی تماس میگرفتم، اما هیچ پاسخی نمیآمد. هر لحظه نگرانیام بیشتر میشد. بعد راهی بیمارستان شدم و شروع کردم به جستوجو و پرسوجو.»
خبر شهادت در بیمارستان
من با همسر یکی از همکارانش در تماس بودم. به او زنگ زدم، اما از صحبتهایش فهمیدم که مهدی مجروح شده است. میدانم که از شهادت مهدی اطلاع داشت، ولی نمیخواست این خبر را به من بدهد. او به من گفت به بیمارستان سربزن.
من به امید اینکه او مجروح شده، همراه با خانوادهام به بیمارستان رفتیم. تمام بخشها را گشتیم و از همه سؤال کردیم، گفتند کسی با این مشخصات را به اینجا نیاوردهاند و اصلا مجروحی بهنام آقای مرتضوی به بیمارستان منتقل نشده است. دوباره به خانه برگشتیم. پدر و برادرشان به ستاد رفتند تا از نزدیک پیگیری کنند. بعد از مدتی هم خبر آوردند که آقامهدی به شهادت رسیدهاند.
دلتنگیهایی که پایان ندارد
همسر شهید مرتضایی در پایان صحبتهایش از احساسات پیچیده خود پس از شهادت همسرش میگوید: «تنها مرهم دل امروز من، این حقیقت است که او در راه معبودش به شهادت رسید. میدانستم که آرزوی قلبیاش شهادت بود، اما در کنار این خوشحالی برای عاقبتی که نصیب همراه زندگیام شده، دلتنگم؛ دلتنگیهایی که تمامی ندارد. ناراحتم از اینکه دیگر کنار خودم ندارمش.
همهاش روز آخر را مرور میکنم. حالا من ماندهام و کاشهای زندگیام؛ کاش میدانستم و بیشتر با او صحبت میکردم، کاش میدانستم که خدا خیلی زود او را به آرزویش میرساند و من بیشتر قدر لحظاتی را که در کنار هم بودیم، میدانستم. کاش میشد که یک بار دیگر او را ببینم، کاش میشد بیشتر با او حرف بزنم، بیشتر کمکش میکردم و هیچوقت حرفی نمیزدم که ناراحت شود. اما همانطور که گفتم، با همه این دلتنگیها، به راهی که او انتخاب کرده بود افتخار میکنم. حقیقت این است که خون شهدا همیشه باعث استواری و قدرت بیشتر جامعه میشود. این را هم بگویم که ما اجازه نمیدهیم کشورمان به دست بیگانگان بیفتد و راه شهدا را ادامه خواهیم داد و امیدوارم روزی برسد که ظلم و ستم در دنیا از بین برود، دیگر هیچ کودک بیگناهی قربانی جنگ و خشونت نشود و دنیا روی آرامش و عدالت را ببیند. امید که شهدا شفیع ما باشند و چراغ هدایت ما شوند.»