به گزارش خبرگزاری تسنیم دفتر جزایر خلیج فارس، در روزهایی که بغض، سنگینی میکند و خیابانها میزبان قدمهای استوار و وفادار مردمی است که برای وداع با آقای شهید ایران آمدهاند، قابهایی خلق میشود که تا همیشه در حافظه این خاک میماند.
در موکب عزای رهبر شهید، دیگر خبری از عنوان و جایگاه نیست؛ همه آمدهاند تا تنها با یک نام شناخته شوند؛ «خادم» مردمی که برای وداع با شهید ایران، عشق را به تصویر کشیدهاند.
هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده، اما موکبها بیدارند. سماورها میجوشند، عطر چای تازه در هوا پیچیده و دستهایی که شاید تا همین چند روز پیش پشت میز اداره، بر صندلی مدیریت یا در لباس یک مسئول مشغول کار بودند، حالا بیهیچ نشانی از جایگاه و عنوان، استکانها را پر میکنند، غذا میان مردم تقسیم میکنند، زمین را جارو میزنند و با لبخند، خستگی زائران وداع را از تنشان میگیرند.
اینجا، در روزهایی که ایران در سوگ رهبر شهید نشسته است، قابهایی خلق میشود که شاید سالها بعد نیز از حافظه این سرزمین پاک نشود؛ قابهایی از همدلی، فروتنی و عشقی که هیچ واژهای توان توصیف کامل آن را ندارد.
مردم از شهرهای دور و نزدیک آمدهاند. بعضی ساعتها در راه بودهاند، بعضی شب را در خودرو یا اتوبوس به صبح رساندهاند و برخی کیلومترها پیاده آمدهاند تا در آخرین بدرقه مردی حاضر باشند که او را نه فقط یک مسئول، بلکه تکیهگاه عزت و اقتدار ایران میدانستند.
در میان این جمعیت، موکبها فقط محل پذیرایی نیستند؛ هر موکب، روایتی از عشق است. روایتی که در آن، همه مرزهای معمول زندگی رنگ میبازد. دیگر کسی نمیپرسد چهکارهای، چه سمتی داری یا از کدام شهر آمدهای. اینجا همه تنها یک نام دارند؛ «خادم».
پیرمردی که با دستان لرزان، لیوانهای آب را میان جمعیت توزیع میکند، جوانی که بیوقفه دیگهای غذا را جابهجا میکند، بانویی که ساعتها ایستاده و نان میان مردم پخش میکند و مسئولی که آستین بالا زده تا ظرفهای استفادهشده را جمع کند، همه در یک نقطه مشترکاند؛ خدمت به مردمی که برای وداع آمدهاند.
شاید زیباترین تصویر این روزها همین باشد؛ جایی که مسئول و کارگر، استاد و دانشجو، بازاری و کارمند، شانه به شانه یکدیگر ایستادهاند؛ نه برای دیده شدن، بلکه برای آنکه خدمتی هرچند کوچک انجام دهند. گویی در این روزهای اندوه، تنها افتخار، خادم بودن است.
هیچکس به دنبال دوربین نیست. بسیاری از صحنههای ماندگار این روزها هرگز ثبت نمیشوند؛ مادری که کفش زائران را مرتب میکند، نوجوانی که بطریهای آب را میان جمعیت میگرداند، مردی که بیصدا زبالهها را جمع میکند و دختر کوچکی که ظرف خرما را با هر دو دست گرفته و با لبخند به مردم تعارف میکند. این تصاویر، روایتهای بیصدایی هستند که از عمق ارادت یک ملت حکایت دارند.
شاید راز ماندگاری چنین صحنههایی همین باشد که هیچکس خود را بالاتر از دیگری نمیبیند. اینجا همه آمدهاند تا سهمی در خدمت داشته باشند؛ سهمی هرچند کوچک در میزبانی از مردمی که با قلبهایی اندوهگین اما استوار، برای وداع با آقای شهید ایران گرد هم آمدهاند.
وداعهای بزرگ، همیشه فقط با اشک معنا نمیشوند؛ گاهی با یک لیوان آب، با یک وعده غذای گرم، با لبخندی خسته اما صمیمی و با دستانی که بیوقفه در خدمت مردم است، معنا پیدا میکنند. این روزها، موکبهای عزای رهبر شهید، فقط محل پذیرایی نیستند؛ مدرسهای از اخلاصاند؛ جایی که منصبها کنار گذاشته میشوند و تنها یک عنوان باقی میماند؛ عنوانی که از هر مقام و جایگاهی ارزشمندتر است؛ «خادم».
شاید سالها بعد، وقتی تصاویر این روزهای تاریخی دوباره مرور شوند، آنچه بیش از هر چیز در ذهنها ماندگار خواهد شد، نه فقط خیل عظیم جمعیتی باشد که برای بدرقه آمدهاند، بلکه دستان بیادعایی باشد که بیوقفه در خدمت مردم بودند؛ دستانی که نشان دادند عشق به شهید، پیش از آنکه در شعارها جلوه کند، در خدمت به بندگان خدا معنا پیدا میکند.
انتهای پیام/7558