شناسهٔ خبر: 78708236 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه مردم‌سالاری | لینک خبر

صلح، توسعه، مهار

صاحب‌خبر -
خاورمیانه امروز از آتش‌بس و تفاهم‌نامه عبور کرده و در میانه مذاکرات برای یک توافق نهایی قرار دارد. اما تاریخ هشدار می‌دهد که توافق‌نامه‌ها، هرچند ضروری، به تنهایی ضامن صلح نیستند. پرسش محوری این مقاله این است: چگونه می‌توان از این پنجره تاریخی برای گذار از «توافق روی کاغذ» به «صلح ساختاری در عمل» بهره برد؟ این پژوهش با بهره‌گیری از چارچوب مفهومی «وابستگی متقابل پیچیده» و «صلح‌سازی محیط زیستی»، و با استفاده از روش‌های «تحلیل تأثیر روند» و «سناریونویسی»، استدلال می‌کند که کلید این گذار، «اقتصادی‌سازی صلح» و «زیست‌محیطی‌سازی امنیت» است. در این میان، اسرائیل به عنوان یک «متغیر اختلال‌گر» که موجودیت خود را بر تداوم بحران و ناامنی منطقه‌ای تعریف کرده، بزرگ‌ترین چالش در مسیر صلح پایدار است. این مقاله با تحلیل نقش ایران، آمریکا، چین و روسیه در نظم پساجنگ، و ارائه راهکارهایی برای مهار عقلایی اسرائیل از طریق اجماع منطقه‌ای و فشار ساختاری، تصویری واقع‌گرایانه اما امیدبخش از امکان «صلحی که توسعه می‌آفریند و توسعه‌ای که صلح را ماندگار می‌کند» ارائه می‌دهد.
خاورمیانه در یک چهارراه تاریخی نفس می‌کشد. آتش‌بس برقرار شده، تفاهم‌نامه امضا گردیده، و هیات‌های دیپلماتیک بر سر میز مذاکره برای تدوین توافق نهایی نشسته‌اند. این لحظه، دقیقاً همان نقطه‌ای است که تاریخ یا به سوی صلح می‌چرخد یا دوباره به گرداب جنگ فرو می‌غلتد. شکست توافق‌های پیشین ــ از اسلو تا کمپ دیوید، از برجام تا مذاکرات یمن ــ نه به دلیل بد بودن متن آن‌ها، که به دلیل «خلأ پس از امضا» بوده است: فقدان یک نقشه راه برای تبدیل کلمات به واقعیت‌های ملموس اقتصادی و اجتماعی. مردمی که طعم صلح را تنها در بیانیه‌ها می‌چشند، اما آن را در سفره خود حس نمی‌کنند، دیر یا زود به حامیان بازگشت به خشونت بدل می‌شوند. بنابراین، پرسش اصلی این نوشتار، نه درباره چگونگی دستیابی به توافق، که درباره چگونگی «پایدارسازی» آن است: چگونه می‌توان از توافق نهایی، سکوی پرشی برای توسعه پایدار و صلح ماندگار ساخت؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از دو مفهوم کلیدی بهره گرفت. نخست، وابستگی متقابل پیچیده که توسط رابرت کوهین و جوزف نای صورتبندی شد. این نظریه استدلال می‌کند که جوامع از طریق کانال‌های چندگانه اقتصادی، فرهنگی و فنی به یکدیگر پیوند خورده‌اند؛ سلسله ‌مراتب مسائل دیگر ثابت نیست و کاربرد زور در بسیاری از حوزه‌ها بی‌اثر یا پرهزینه شده است. پیام راهبردی این نظریه برای خاورمیانه آن است که امنیت منطقه، دیگر صرفاً با موشک و تانک تأمین نمی‌شود، بلکه در گرو شبکه‌های درهم‌تنیده اقتصادی و انرژی است. دوم، صلح‌سازی محیط زیستی که رویکردی نوظهور در مطالعات صلح است و استدلال می‌کند چالش‌های مشترک زیست‌محیطی ــ مانند کمبود آب، تغییرات اقلیمی، گرد و غبار و آلودگی دریاها ــ می‌توانند به جای آنکه منبع تنش باشند، به بستری برای همکاری بدل شوند. خاورمیانه، با بحران‌های حاد آبی و اکوسیستم شکننده خلیج فارس، یکی از بهترین گزینه‌ها برای به‌کارگیری این رویکرد است.

ابزاری برای شناخت آینده
این پژوهش با رویکرد کیفی و با بهره‌گیری از دو روش مکمل انجام شده است. نخست، تحلیل تأثیر روند که در اوایل دهه ۱۹۷۰ میلادی توسط گوردون پدید آمد. این روش، برخلاف روش‌های کمی صرف که تنها به برون‌یابی داده‌های تاریخی متکی هستند و تأثیر رویدادهای غیرمنتظره را نادیده می‌گیرند، می‌کوشد با شناسایی رخدادهای محتمل‌الوقوع در آینده، پیش‌بینی‌های اولیه را بهبود بخشد. در این پژوهش، روندهای کلان اقتصادی، جمعیتی، زیست‌محیطی و ژئوپلیتیکی منطقه شناسایی شده و تأثیر رویدادهای محتمل آینده بر آن‌ها سنجیده شده است. دوم، سناریونویسی که نه پیش‌بینی آینده، بلکه ابزاری برای شناخت گستره‌ای از وضعیت‌های ممکن و آمادگی ذهنی برای مواجهه با آینده‌های گوناگون است. بر اساس دو محور اصلی «سطح همکاری اقتصادی» و «ثبات ژئوپلیتیکی»، ماتریسی از سناریوهای چهارگانه ترسیم شده و پیامدهای هر یک تحلیل گردیده است.
منطقه خاورمیانه و خلیج فارس، با سه واقعیت انکارناپذیر روبروست که همزمان تهدید و فرصت هستند. واقعیت نخست، اقتصادهای تک‌محصولی و شکننده است. تمام کشورهای منطقه، حتی ثروتمندترین آن‌ها، برای بقای بلندمدت خود نیازمند تنوع‌بخشی اقتصادی هستند و گذار از «اقتصاد نفتی» به «اقتصاد دانش‌بنیان»، بدون ثبات و همکاری منطقه‌ای ممکن نیست. واقعیت دوم، بحران‌های زیست‌محیطی مشترک است. خاورمیانه سریع‌ترین نرخ گرمایش را در جهان دارد، منابع آبی آن رو به پایان است و طوفان‌های گرد و غبار، مرزها را بی‌معنا کرده‌اند. واقعیت سوم، جمعیت جوان و تشنه فرصت است. بیش
از ۶۰ درصد جمعیت خاورمیانه زیر ۳۰ سال سن دارند و این جمعیت، اگر با اشتغال و امید همراه شود، موتور توسعه خواهد بود و اگر با بیکاری و ناامیدی روبرو گردد، به سوخت آشوب و افراط‌گرایی بدل می‌شود. توافق نهایی، تنها در صورتی پایدار خواهد ماند که این سه واقعیت را به سه فرصت تبدیل کند.
اما در کنار این سه واقعیت ساختاری، یک «متغیر اختلال‌گر» نیز وجود دارد که نمی‌توان آن را نادیده گرفت: اسرائیل. این رژیم، از بدو تأسیس، موجودیت خود را بر پایه «دکترین تداوم بحران» تعریف کرده است. برای اسرائیل، صلح پایدار و ثبات منطقه‌ای، نه یک هدف، که یک تهدید وجودی است، زیرا صلح، منطق «امنیتی‌سازی» و «دشمن‌تراشی» را که ستون فقرات هویت سیاسی و راهبرد نظامی این رژیم است، فرومی‌ریزد. تاریخ شش دهه اخیر نشان می‌دهد که اسرائیل همواره در مقاطع حساس، با اقدامات تحریک‌آمیز خود ــ از ترور دانشمندان هسته‌ای ایران گرفته تا تخریب زیرساخت‌های غزه و لبنان، و از سنگ‌اندازی در مذاکرات صلح تا لابی‌گری برای تحریم‌های فلج‌کننده ــ کوشیده است روندهای صلح‌ساز را از مسیر خارج کند. این رژیم، به تعبیر نظریه «معمای امنیت»، در تله‌ای گرفتار شده که در آن، هر اقدام برای افزایش امنیت خود، به تشدید ناامنی منطقه‌ای می‌انجامد. اسرائیل، صلح را نه یک فرصت، که یک خطر برای بقای خود می‌داند، زیرا در یک خاورمیانه باثبات و توسعه‌یافته، توجیهی برای بودجه‌های نظامی نجومی، اشغالگری و آپارتاید باقی نمی‌ماند. بنابراین، مهار اسرائیل، نه یک انتخاب، که یک ضرورت راهبردی برای تحقق صلح پایدار در منطقه است.

یک سوال  استراتژیک
اما این مهار، چگونه باید صورت گیرد؟ برخورد عقلایی با اسرائیل، نه از طریق تقابل نظامی مستقیم و نه از طریق نادیده گرفتن، که از مسیر «فشار ساختاری چندجانبه» ممکن می‌شود. کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ باید با یک اجماع بی‌سابقه، اسرائیل را در برابر یک دوگانه روشن قرار دهند: یا با نظم نوین صلح‌محور همراه شود و از سیاست‌های ماجراجویانه و اشغالگری دست بکشد، یا در انزوای کامل سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک فرو غلتد. ابزارهای این فشار عبارتند از: تحریم‌های اقتصادی هدفمند علیه کالاهای تولیدی شهرک‌های غیرقانونی، پیگرد حقوقی فرماندهان نظامی و سیاسی این رژیم در دیوان کیفری بین‌المللی به اتهام جنایات جنگی، قطع حمایت‌های تسلیحاتی و مالی از سوی قدرت‌های غربی، و مهم‌تر از همه، «اجماع منطقه‌ای» برای عدم عادی‌سازی روابط تا پیش از عقب‌نشینی به مرزهای ۱۹۶۷ و تشکیل کشور مستقل فلسطین. اسرائیلی که خود را در برابر یک جبهه متحد جهانی ببیند، ناگزیر به بازنگری در راهبردهای خود خواهد شد.
در این میان، نقش قدرت‌های بزرگ تعیین‌کننده است. ایران و آمریکا، به عنوان دو بازیگری که بیش‌ترین هزینه را از چرخه تقابل پرداخته‌اند، اکنون در موقعیتی قرار دارند که می‌توانند از «دشمنان استراتژیک» به «شرکای صلح‌ساز» بدل شوند. ایران، با موقعیت بی‌بدیل ژئواستراتژیک خود، می‌تواند شاهراه اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی، قفقاز و مدیترانه باشد و آمریکا نیز می‌تواند به جای نقش سنتی «ژاندارم منطقه»، در قامت «ضامن سرمایه‌گذاری و فناوری» ظاهر شود. این چرخش نقش‌ها، مستلزم آن است که واشنگتن، امنیت را نه در پایگاه‌های نظامی و حمایت بی‌قید و شرط از اسرائیل، که در شبکه‌های اقتصادی و ثبات منطقه‌ای جست‌وجو کند. چین و روسیه نیز، گرچه در حاشیه مذاکرات مستقیم ایران و آمریکا قرار دارند، اما از غایبان بزرگ این نظم نوین نخواهند بود. چین، با ابتکار «کمربند و راه»، بزرگ‌ترین سرمایه‌گذار در زیرساخت‌های خاورمیانه است و هرگونه کریدور توسعه منطقه‌ای، بدون هماهنگی با پکن ناقص خواهد بود. با این حال، نقش چین نقشی «تبعیت‌کننده» از روند صلح است، نه «پیش‌ران» آن. روسیه نیز که در جبهه اوکراین گرفتار آمده، به صلح در خاورمیانه به عنوان یک «دریچه تنفس» می‌نگرد و می‌تواند از این فرصت برای بازتعریف نقش خود به عنوان یک «شریک امنیتی-تجاری» استفاده کند. هر دو قدرت، با مشارکت در پروژه‌های زیرساختی و سرمایه‌گذاری در کریدورهای اقتصادی، می‌توانند ذی‌نفعان صلح شوند و از این طریق، به طور غیرمستقیم، فشار بر اسرائیل برای همراهی با نظم جدید را افزایش دهند.

مسیرهای پیش‌رو
براساس سناریوهای ترسیم‌ شده، دو مسیر اصلی پیش روست. در سناریوی «صلح منفعل»، طرفین صرفاً به عدم تجاوز بسنده می‌کنند و اقتصادها را به حال خود رها می‌نمایند. در این مسیر، توافق شکننده باقی می‌ماند، اسرائیل به کارشکنی‌های خود ادامه می‌دهد و رقابت قدرت‌های بزرگ برای پرکردن خلأ قدرت، خود به منبع جدیدی از تنش بدل می‌شود. در سناریوی «صلح فعال» اما، ایران و آمریکا با سرمایه‌گذاری مشترک بر روی پروژه‌های زیرساختی، با مشارکت چین و روسیه به عنوان سرمایه‌گذاران و شرکای تجاری، و با اجماع منطقه‌ای برای مهار اسرائیل، هزینه بازگشت به جنگ را چنان بالا می‌برند که هیچ عقل سلیمی آن را انتخاب نکند. تحلیل تأثیر روند نشان می‌دهد که روندهای موجود ــ خستگی راهبردی، ضرورت‌های اقتصادی، و فشارهای زیست‌محیطی ــ همگی به نفع سناریوی دوم عمل می‌کنند، اما تحقق آن مشروط به «اراده سیاسی» و «طراحی نهادی» فراگیر است.
برای تحقق «صلح فعال»، پنج اقدام مشخص پیشنهاد می‌شود. نخست، ایجاد کریدور توسعه خلیج فارس-مدیترانه که یک گذرگاه چندوجهی ریلی، جاده‌ای، دریایی و انرژی است و کشورهای حاشیه خلیج فارس را از طریق عراق و سوریه به مدیترانه متصل می‌کند. ایران به عنوان شاهراه این کریدور، و آمریکا و چین به عنوان تأمین‌کنندگان فناوری و سرمایه، در آن نقش‌آفرینی خواهند کرد. دوم، پیمان امنیت جمعی انرژی خلیج فارس که توافقی فراگیر برای حفاظت مشترک از زیرساخت‌های انرژی، آزادی کشتیرانی و مقابله با آلودگی‌های دریایی است و امنیت را از یک کالای رقابتی به یک کالای عمومی بدل می‌کند. سوم، صندوق توسعه و بازسازی منطقه‌ای با مشارکت کشورهای منطقه، قدرت‌های بزرگ و نهادهای بین‌المللی برای بازسازی مناطق جنگ‌زده و سرمایه‌گذاری در پروژه‌های اشتغال‌زا. چهارم، برنامه اقدام مشترک مقابله با گرد و غبار که همکاری فنی و مالی برای مهار کانون‌های گرد و غبار فرامرزی را هدف می‌گیرد. پنجم، شبکه دانشگاهی و فناوری خاورمیانه که با ایجاد برنامه‌های تبادل دانشجو، پروژه‌های پژوهشی مشترک و پارک‌های فناوری منطقه‌ای، نخبگان جوان را به همکاری فراخواند. در کنار این اقدامات، سازوکار منطقه‌ای مهار اسرائیل نیز باید از طریق «کمیته نظارت بر پایبندی به صلح» که می‌تواند ذیل پیمان امنیت جمعی تعریف شود، عملیاتی گردد.
پیشنهاد
پیشنهاد می‌شود که هم‌زمان با امضای توافق نهایی، یک کنفرانس بین‌المللی بازسازی و توسعه خاورمیانه با محوریت سازمان ملل و مشارکت کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ برگزار گردد. هدف این کنفرانس، نه فقط جذب کمک‌های مالی، که ایجاد یک چارچوب نهادی برای همکاری‌های بلندمدت باشد. ایران، با توجه به موقعیت ژئواستراتژیک خود، می‌تواند پیشنهاد میزبانی دبیرخانه دائمی این چارچوب را مطرح کند. آمریکا می‌تواند با تضمین سرمایه‌گذاری‌ها، برگ جدیدی در روابط خود با منطقه بگشاید. چین و روسیه نیز به عنوان شرکای کلیدی در زنجیره تأمین و اجرا، ایفای نقش نمایند. و در نهایت، جامعه جهانی باید با یک اجماع قاطع، به اسرائیل بفهماند که دوران «مصونیت از مجازات» به سر آمده و ادامه سیاست‌های ماجراجویانه، به بهای انزوای کامل و غیرقابل بازگشت این رژیم تمام خواهد شد.
توافق نهایی، پایان راه نیست؛ آغاز یک مسیر دشوار اما ممکن است. خاورمیانه می‌تواند از «منطقه جنگ» به «منطقه توسعه» بدل شود، اما این گذار، خودبه‌خود رخ نخواهد داد و نیازمند اراده سیاسی، سرمایه‌گذاری اقتصادی و صبر استراتژیک است. مفهوم «وابستگی متقابل پیچیده» به ما می‌آموزد که صلح پایدار، نه با انزوای کشورها، که با گره‌خوردن منافع آن‌ها حاصل می‌شود. مفهوم «صلح‌سازی محیط زیستی» نیز نشان می‌دهد که دشمنان مشترک ــ مانند کمبود آب و تغییر اقلیم ــ می‌توانند به دوستان مشترک بدل شوند. در این میان، اسرائیل، بزرگ‌ترین آزمون برای نظم نوین منطقه‌ای خواهد بود: رژیمی که باید میان «ادامه ماجراجویی و انزوا» یا «پذیرش قواعد جدید و همزیستی» یکی را برگزیند. تحلیل تأثیر روند و سناریونویسی نشان می‌دهند که روندهای موجود به نفع صلح فعال و همکاری‌های ساختاری عمل می‌کنند، اما موفقیت نهایی در گرو انتخاب‌های امروز رهبران و ملت‌های منطقه است. اینک، قلم در دست دیپلمات‌ها و رهبرانی است که می‌توانند تاریخ را به سوی صلحی که توسعه می‌آفریند و توسعه‌ای که صلح را ماندگار می‌کند بنویسند. این، نه یک رؤیای آرمان‌شهری، که یک ضرورت راهبردی برای بقای همه ماست.