به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، فاجعه عاشورا با گذشت بیش از چهارده قرن همچنان زنده و پویا و حزنانگیز است و داغ مصیبت شهادت امام حسین (ع) و برادران و برادزادگان و فرزندان و یاران آن حضرت سرد نشده است گویی اینکه همین امروز در صحرای کربلا بهترین اولاد رسول خدا (ص) را به شهادت رساندند و خیمهگاهش را به غارت برده و اهل حرمش را به اسیری گرفتهاند. متنی که در ادامه میخوانید مقتل حضرت سیدالشهدا (ع) است که بعد از شهادت یاران باوفای بصیر خود یک تنه وارد میدان شد حال آنکه همچنان به هدایت قوم اشقیایی که در مقابل ایشان صفآرایی کرده بودند امید داشت.

صبح رستاخیز در عصر عاشورا
چون حسین (ع) یاران و اهل بیت خود را شهید و کشته دید عازم جهاد شد. پس فرمود: «جامهاى برای من بیاورید تا زیر جامههایم بپوشم تا وقتی کشته شدم و جامههایم را غارت کردند من را عریان نکنند.»
جامه کهنهای آوردند حضرت چند جای آنرا پاره کرد تا از قیمت بیفتد. پس آنرا در زیر جامههاى خود پوشید و به پردگیان حرمش فرمود: «اى سکینه، اى فاطمه، اى زینب، اىامکلثوم عَلَیْکُنَّ مِنّى السَّلامُ.»
پس سکینه (س) عرض کرد: «اى پدر آیا تن به مرگ دادهاى؟»
فرمود: «چگونه تن به مرگ ندهد کسى که یاور و یاوری ندارد؟»
سکینه (س) عرض کرد: «پس چه کسی ما را به حرم جدمان بازمیگرداند؟»
آن حضرت در جواب فرمود: «اگر صیاد از مرغ قَطا دست برمىداشت آن پرنده در آشیانه خود آسوده مىخفت. دخترم آنگاهکه کشته شوم تو اولین هستی که نزد کشته من بیایی و اشک حسرت بریزی، بدان که پس از من گریه بسیار در پیش داری، پس تا زندهام دلم را به گریه و اشک خویش مسوزان.»
زنها، چون بشنیدند صدا به گریه بلند کردند، حضرت ایشان را آرام نمود و طلبید دختر بزرگ خود فاطمه را و عطا فرمود به او کتابى پیچیده و وصیتى ظاهره تا آنرا به وقتش به حضرت سجاد (ع) که در آنوقت بیمار بود بدهد. بعد از آن حسین (ع) به خیمه حضرت سجاد (ع) رفت و وصیت فرمود به او به اسم اعظم و مورایث انبیأ (ع) و آگاه کرد او را که صُحُف و مَصاحف و سلاح را که از مواریث نبوت است نزدامسلمه به امانت گذاشته و امر کرده که، چون آنها را طلب کند به او سپارد. بعد از آن حسین (ع) عازم قتال شد و در آن حال از محبت امت دست نکشید و مىخواست بلکه چند تنی را هدایت کند لاجرم ندا کرد: «آیا کسى هست که ضرر دشمن را از حرم رسول خدا (ص) بگرداند؟ آیا خداپرستی هست که از خدا بترسد؟ آیا فریادرسى هست که امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینى و یاورى هست که به جهت خدا یارى ما کند؟»
زنها که صداى نازنینش را شنیدند به جهت مظلومى او صدا به گریه بلند کردند. چون حضرت حسین (ع) دید لشکر در کشتن او اصرار دارند قرآنی برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در میان لشکر فریاد کرد: «بَیْنى وَ بَیْنَکُمْ کِتابُ الله وَ جَدى محمد رَسُولُ الله (ص). اى قوم براى چه خون مرا حلال مىدانید آیا پسر دختر پیغمبر (ص) شما نیستم؟ آیا به شما نرسید قول جدم در حق من و برادرم حسن (ع)؛ هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟»
در این هنگام که با آن قوم احتجاج مىکرد ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود که از شدت تشنگى مىگریست، حضرت آن کودک را بر دست گرفت و فرمود: «اى لشکر اگر بر من رحم نمىکنید پس بر این طفل رحم کنید.»
در آن حال حرمله بن کاهل اسدی تیرى بهجانب آن طفل افکند و او را شهید کرد. حسین (ع) از تألم این درد گریست و عرض کرد: «اى خدا حکم کن بین ما و بین قومىکه ما را خواندند تا یارىمان کنند، پس با هم اتفاق کردند و ما را کشتند.»
پس ندایی از آسمان آمد و خطاب به حسین (ع) گفت: «طفل شیرخواره را رها کن که براى او دایهای در بهشت.»
پس از آن حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودىای در زمین کند و آن شیرخواره را دفن کرد. بعد از آن بهسوی کارزار رفت درحالیکه شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانى دنیا شسته و دل به شهادت و لقاى خدا بسته بود مبارز طلبید و هر که در برابر آن حضرت مىآمد او را به خاک میافکند تا آنکه دیگر کسى جرأت میدان آن حضرت نکرد. بهدرستی که هرگز مردى شجاعتر و قوىالقلبتر از حسین (ع) نبود که لشکرهاى بسیار او را احاطه کرده باشند و یاران و فرزندان او را جمله کشته باشند و اهل بیت (ع) او محصور و مستأصل باشند، اما همچنان در جهاد با دشمنان خویش قدمی راسخ داشته باشد، چه اینکه تمام این مصائب بر قلب او فرو آمده بود علاوه بر آن تشنگى و کثرت حرارت و بسیارى جراحت بر او سنگینی میکرد با وجود اینها، گَرد اضطراب و اضطرار بر دامنش ننشست بود.
هنگامیکه لشکریان خصم بر او حمله مىکردند چنان بر ایشان مىتاخت که ایشان، چون گله مىرمیدند و از پیش آن حضرت مىگریختند، دیگر باره لشکر گرد هم درآمدند و حاضر به جنگ او شدند، پس آن حضرت بر آن لشکر انبوه حمله افکند که مانند ملخهای پراکنده از پیش آن حضرت متفرق و پراکنده شدند. حسین (ع) از جناح لشکر به قلب لشکر حمله میآورد و پیوسته کلمه مبارکه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت میفرمود.
پس لختى اطراف حسین (ع) از دشمن تهى شد. در این وقت عمر بن سعد دانست که هیچکس را آن قوت و توانایی نیست که با حسین (ع) درافتد لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت: «واى بر شما آیا مىدانید که با که جنگ مىکنید و با چه شجاعى رزم مىدهید این فرزند غالب کلّ غالب، على بن ابیطالب (ع) است، این پسر آن پدر است که شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاک هلاکت افکنده. همگى همدست شوید و از هر جانب بر او حمله آرید.»
لشکریان، چون این دیدند از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان تیرها بر کمان نهادند و بهسوی حسین (ع) رها کردند. دور آن غریب مظلوم را احاطه کردند و ما بین او و اهل حرمش حائل شدند و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفتند. حضرت، چون چنین دید بانگ بر آن قوم زد و فرمود: «اى شیعیان ابیسفیان اگر دست از دین برداشتید و از روز معاد نمىترسید پس در دنیا آزادمرد باشید.»
شمر بن ذیالجوشن رو به آن حضرت کرد و گفت: «چه مىگویی اى پسر فاطمه؟»
حسین (ع) فرمود: «من با شما جنگ دارم و شما با من نبرد مىکنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع کنید سرکشان خود را که متعرض حرم من نشوند تا من زندهام.»
شمر بن ذیالجوشن فریاد زد و به لشکریان خود گفت: «اى لشکریان از سراپرده حسین دور شوید و قتل او را مهیا شوید.»
پس سپاهیان بر آن حضرت حمله کردند و آن جناب مانند شیر غضبناک با آنکه جراحات بسیار دیده بود در روى ایشان درآمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاک میافکند که باد خزان برگ درختان را، به هر سو که روى مىکرد لشکریان پشت مىدادند. پس آن حضرت از کثرت تشنگى راه فرات در پیش گرفت، کوفیان دانسته بودند که اگر آن جناب شربتى آب بنوشد بیش از این بکوشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود کردند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مىکرد بر او حمله مىکردند و او را بازمىگرداندند.
عمرو بن حجّاج که با چهار هزار مرد کماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زد: «راه شریعه بر حسین ببندید.».
چون حسین (ع) از آب منع شد به سراپرده خویش بازگشت پس دگرباره اهل بیت (ع) را وداع گفت، اهل حرم (ع) همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شکسته نزد آن حضرت جمع شدند. حسین (ع) ایشان را وداع گفت و به صبر و شکیبایی وصیت کرد و فرمان داد تا چادر اسیرى بر سر کنند و آماده لشکر مصیبت و بلا شوند پس از آن فرمود: «بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت میکند و شما را از شر دشمنان نجات میدهد و عاقبت امر شما را به خیر خواهد کرد. آگاه باشید دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا میسازد و شما را به انواع نعم و کرم مزد کرامت میفرماید. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنى مگویید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد.»
این سخنان بفرمود و رو به میدان کرد و عنان مرکب بهسوی میدان بگردانید و بر صف لشکر مخالفان تاخت به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجار را به خاک معرکه مىریخت و مىآمیخت. لشکر از هر طرف او را تیرباران کردند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر روی و گلو و سینه مبارک خود مىخرید و از کثرت خدنگ که بر چشمههاى زره آن حضرت نشست سینه مبارکش، چون خارپشت شد. در این وقت حضرت از بسیارى جراحت و کثرت تشنگى و بسیارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت کرده باشد که ناگاه ظالمى سنگى انداخت بهجانب آن حضرت، آن سنگ بر جبین مبارکش رسید و خون پیشانی بر صورت نازنینش جارى شد. حضرت جامه خویش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاک کند که ناگاه تیری که پیکانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مبارکش رسید و آنسوی سر به در شد و حضرت در آن حال گفت: «بسمالله وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.»
آنگاه رو بهسوی آسمان کرد و به خدای خویش عرضه داشت: «اى خداوند تو مىدانى که این جماعت مىکشند مردى را که در روى زمین پسر پیغمبرى (ص) جز او نیست.»
پس دست برد و آن تیر از قفا بیرون کشید و از جاى آن تیر مسموم مانند ناودان خون جارى شد. حضرت دست به زیر آن جراحت برد، چون از خون پر شد بر سر و روى و محاسن خود کشید و فرمود: «با سر روى و محاسن به خون خویش خضاب شده، جدم رسول خدا (ص) را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت.»
در این وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه کرد و از کارزار باز ایستاد و هر که بهقصد او نزدیک مىآمد یا از بیم یا از شرم کناره مىگرفت و برمىگشت. تا آنکه مالک بن یسر از قبیله کنده بهجانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتى بر سر مبارکش زد کلاهخودی که بر سر مقدس آن حضرت بود شکافت و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جارى شد. حسین (ع) وی را نفرین کرد و فرمود: «با این دست نخورى و نیاشامى و خداوند تو را با ظالمان محشور کند.»
پس آن کلاه پر خون را از فرق مبارک بیفکند و به دستمالى زخم سر را ببست و عمامه بر روى آن پیچید. پس روی به یاران شهید خود کرد و فرمود: «ای حبیب بن مظاهر وای زهیر بن قین وای مسلم بن عوسجه،ای دلیران وای پا در رکابان روز کارزار، چرا شما را فرامیخوانم ولی مرا اجابت نمیکنید؟ شما خفتهاید و من امید شنیدن جوابتان را دارم، سربردارید و ببینید اینان پردگیان آل رسولند (ع) که بعد از شما یاوری ندارند، از خواب برخیزیدای کریمان و در برابر این طاغیان عصیانگر از آل رسول (ص) دفاع کنید.»
لشکر لحظهاى از جنگ آن حضرت درنگ کردند. شمر بن ذىالجوشن لشکر خود را ندا داد: «براى چه ایستادهاید و انتظار چه مىکشید؟ چرا کار حسین را تمام نمىکنید؟»
پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله کردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مبارکش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریک بر کف چپش زد و آنرا قطع کرد، ظالمى دیگر بر دوش مبارکش زخمى زد که آن حضرت به روى درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهى به مشقت زیاد برمىخاست، طاقت نمىآورد و بر روى مىافتاد تا اینکه سِنان بن انس نیزه به بر گلوى مبارکش فرو برد پس بیرون آورده و در استخوانهاى سینهاش فرو برد بر این هم اکتفا نکرد آنگاه کمان بگرفت و تیرى بر نحر شریف آن حضرت افکند که آن مظلوم در افتاد.
این هنگام عبدالله بن حسن (ع) که کودکى نابالغ بود و در میان خیمهها نظارهگر عم خود تابوتوان از وى برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خیمه بیرون دوید تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زینب (ص) از عقب او بهشتاب بیرون شد و او را گرفت و هر چه کرد تا مانع او شود فایده نبخشید و عبدالله از برگشتن بهسوی خیمه امتناع کرد و گفت: «به خدا قسم از عموى خویش مفارقت نکنم.»
پس خود را از دست عمهاش رهانید و بهتعجیل تمام خود را به حسین (ع) رسانید در این وقت اَبْجَر بن کعب شمشیر خود را بلند کرده بود که به حضرت حسین (ع) فرود آورد، عبدالله بن حسن (ع) رسید و به آن ظالم فرمود: «واى بر تو مىخواهى عموى مرا بکشى؟»
اَبجَر بن کعب، چون تیغ فرود آورد عبدالله بن حسن (ع) دست خود را سپر عموی خویش کرد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع کرد چنانکه با پوست زیرین بیاویخت. آن طفل فریاد برداشت: «یا ابتاه یا عماه.»
حضرت او را بگرفت و بر سینه خود چسبانید و فرمود: «اى فرزند برادر صبر کن بر آنچه بر تو فرود آید هماکنون خداوند تو را به پدران بزرگوارانت ملحق خواهد کرد.»
پس حرمله بن کاهل تیرى بهسوی آن کودک انداخت و او را در بغل عمویش شهید کرد. حسین (ع) در آنوقت فرمود: «بارالها دریغ کن از این قوم باران آسمان و برکات زمین را.»
حضرت زینب (ص) که تمام توجهش به سمت برادر بود، چون این حالت بدید فریاد برداشت: «ای برادر وای سید منایکاش آسمان بر زمین مىافتاد و کاش کوهها از هم مىپاشید و بر روى بیابانها پراکنده مىشد.»
پس عمر بن سعد به خَوْلى بن یزید که در طرف راست او بود گفت: «بهسوی حسین برو و او را راحت کن.»
خَوْلى بن یزید، چون این بشنید بهسوی قتل آن رفت، چون خواست سر مبارک آن حضرت را جدا کند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست؛ شمر بن ذیالجوشن به وى گفت: «خدا بازویت را بشکند چرا مىلرزى؟»
پس شمر بن ذیالجوشن سر مبارک حسین (ع) را از تن جدا کرد و به خَوْلى بن یزید سپرد.
بعد از آن لشکر عمر بن سعد آهنگ خیام مقدسه و سرادق اهل بیت (ع) عصمت کردند و در رفتن از هم سبقت مىکردند، چون به خیام رسیدند مشغول به تاراج و یغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت کردند و جامهها را به نزاع میربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چیزى بهجاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه بود بردند.
عمر بن سعد، چون از کار شهادت حسین (ع) پرداخت نخستین سر مبارک آن حضرت را به خَوْلى بن یزید و حُمَیْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد عبیدالله بن زیاد روانه کرد. چون عمر بن سعد سر مبارک حسین (ع) را به خولى بن یزید اصبحی سپرد امر کرد تا دیگر سرها را از خاک و خون پاک کردند و به شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج سپرد. سرهای دیگر را نیز در میان قبایل کِنْدَه و هَوازِن و بنىتَمیم و بنىاسد و مردم مَذْحِج و سایر قبایل پخش کرد تا به نزد ابن زیاد برند.
منبع: سلیمان کربلا/ رسول حسنی ولاشجردی
انتهای پیام/ 161
∎