شناسهٔ خبر: 78526114 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

حافظه در سنگ؛ پدیدارشناسی معدن و آرامگاه اخوت

در دامنه‌های سوادکوه، میان شیب کوه و ریل و جاده، بنایی خاموش ایستاده است. نامش «آرامگاه اخوت» است؛ یادمانی که در ۲۸ آبان ۱۳۱۱، پس از ریزش تونل شماره 6 معدن، به یاد دست‌کم 60 کارگر ساخته شد. اما امروز، خودِ بنا نیز در حاشیه مانده است؛ بخشی از محوطه‌اش زیر ساخت‌وساز از میان رفته و دیوارهایش زیر فشار زمان و بی‌توجهی فرسوده شده‌اند. این فراموشی، فقط فراموشی یک اثر تاریخی نیست؛ فراموشی بخشی از حافظه کار است.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

علی بزم‌آمون‌ -  معمار و پژوهشگر حوزه مطالعات فرهنگی

 

 

در دامنه‌های سوادکوه، میان شیب کوه و ریل و جاده، بنایی خاموش ایستاده است. نامش «آرامگاه اخوت» است؛ یادمانی که در ۲۸ آبان ۱۳۱۱، پس از ریزش تونل شماره 6 معدن، به یاد دست‌کم 60 کارگر ساخته شد. اما امروز، خودِ بنا نیز در حاشیه مانده است؛ بخشی از محوطه‌اش زیر ساخت‌وساز از میان رفته و دیوارهایش زیر فشار زمان و بی‌توجهی فرسوده شده‌اند. این فراموشی، فقط فراموشی یک اثر تاریخی نیست؛ فراموشی بخشی از حافظه کار است.

از این منظر، آرامگاه اخوت صرفا یک بنای یادبود نیست؛ این مکان را باید به‌مثابه سندی دید درباره بدن کارگر، رنج کار‌ و مناسباتی که در آن‌ «توسعه» با «مرگ» هم‌نشین می‌شود. برای نزدیک‌شدن به این معنا، شاید ناگزیر از پدیدارشناسی معدن باشیم؛ سفری به درون تاریکی سازمان‌یافته‌ای که در آن، بدن انسان با حد نهایی فرسودگی روبه‌رو می‌شود.

معدن، پیش از آنکه یک بخش اقتصادی یا یک منبع استخراج باشد، یک زیست‌جهان است. ورود به معدن، ورود به نوعی تاریکی است که نور را به چراغ‌های کلاه محدود می‌کند. فاصله دیوارها با بدن گاه به چند وجب می‌رسد و راهروها چنان باریک و پیچ‌درپیچ هستند که احساس می‌کنی زمین در حال بلعیدن تو است. هوا سنگین است؛ نفس‌کشیدن در شیفت‌های طولانی، حتی با ماسک، به یک مبارزه خاموش بدل می‌شود. صداها نیز در این فضا کیفری دیگر دارند؛ ضربات پتک، غرش دستگاه‌ها‌ و گاه سکوت ناگهانی سنگ. معدنچی در میان این همه، باید با نیروی بازو و ابزارهای فلزی، سنگ را عقب براند.

بدن در معدن‌ به تدریج با فضا یکی می‌شود؛ لباس‌ها سیاه و چرک، پوست آغشته به گرد زغال و دست‌هایی که از فشار ابزارها زبر و سخت شده‌اند. بااین‌حال، آنچه بیش از همه معدن را تعریف می‌کند، حضور دائمی مرگ است. مرگ در اینجا نه یک استثنا، بلکه امکانی همیشگی است؛ در سقف تونل که هر لحظه ممکن است فرو بریزد، در گازهای انباشته که دیده نمی‌شوند، در سکوت سنگ‌ها که گاه پیش‌نشانه فاجعه است. معدنچی با گوش‌دادن به صداها زندگی می‌کند؛ صدای ترک‌خوردن سنگ و صدای افتادن ریزه‌سنگ‌ها. نگاهش اغلب ناخودآگاه به سقف دوخته می‌شود. این همان همزیستی با اضطراب است؛ اضطرابی که نه یک احساس زودگذر، بلکه شرط زیستن در عمق زمین است.

پدیدارشناسی معدن، ما را به سوی پرسشی بنیادی می‌برد: نسبت انسان با تاریکی چیست؟ در فرهنگ مدرن، تاریکی اغلب به‌مثابه غیاب نور، فقدان دانش‌ یا نماد ناشناخته‌هاست، اما در معدن، تاریکی سازمان‌یافته است. این تاریکی کاربردی دارد؛ استخراج، تولید و پیشرفت. معدنچی در دل همین تاریکی، ارزشی را بیرون می‌کشد که در جای دیگر یعنی در روشنایی سطح زمین، به چرخه اقتصاد و صنعت وارد می‌شود. بااین‌حال، خودِ او، با بدن خسته و ریه‌های آکنده از غبار، اغلب در تاریکی باقی می‌ماند. این یکی از عمیق‌ترین لایه‌های تراژدی کار معدن است؛ کسی که روشنایی را از دل زمین بیرون می‌آورد، خود در روشنایی دیده نمی‌شود.

آرامگاه اخوت، در این معنا، فقط یک یادمان تاریخی برای قربانیان یک حادثه نیست؛ این بنا‌ نمادی از همین نامرئی‌شدن است. 60 کارگری که در سال ۱۳۱۱ در تونل شماره 6 ماندند، فقط بر اثر ریزش نمردند؛ آنان نمایندگان نسلی از کارگران بودند که با بدن خود، با نفس‌های کوتاه در تونل‌های تنگ‌ و با نیروی بازو، اقتصاد صنعتی ایران را پیش بردند. بااین حال، بنا و یادمان آنان نیز امروز در حال فروریختن است؛ بخشی از محوطه آرامگاه با ساخت جاده از میان رفته و باقی‌مانده‌اش زیر فرسایش زمان و بی‌توجهی انسانی آسیب دیده است. گویی حافظه کار صنعتی در ایران، همچون خود معدن، در تاریکی فرو می‌رود.

اگر بناها حافظه جمعی را حمل می‌کنند، آرامگاه اخوت باید یکی از آن مکان‌هایی باشد که به‌جای سکوت، از تاریخ کار سخن می‌گوید؛ اما وضعیت کنونی این آرامگاه نشان می‌دهد که جامعه ما هنوز در بازشناسی رنج کارگران ناتمام است. فرسایش بنا، فقط فرسایش سنگ و ملات نیست؛ نشانه‌ای از فرسایش حساسیت عمومی نسبت به کار است. وقتی یادبود کارگران جان‌باخته نیز در حاشیه بماند، چگونه می‌توان از حفاظت از جان کسانی که امروز در اعماق زمین کار می‌کنند، سخن گفت؟

از این‌رو، بازخوانی آرامگاه اخوت‌ بازگشت به پرسشی بنیادی‌تر است: جامعه چگونه رنج کار را به یاد می‌آورد؟ آیا تنها در آمارها و گزارش‌های صنعتی خلاصه می‌شود‌ یا در کالبد بناها و در حافظه جمعی جای می‌گیرد؟ معدنچیان سوادکوه نه‌تنها در دل زمین کار می‌کردند، بلکه با مرگ به‌عنوان همسایه‌ای دائمی زندگی می‌کردند. آرامگاه اخوت می‌توانست مکانی برای یادآوری این تجربه باشد؛ جایی که تاریخ کار و بدن‌های فرسوده در تاریکی معدن به رسمیت شناخته شوند. اما وقتی این یادمان نیز به فراموشی سپرده می‌شود، خطر بزرگ‌تر رخ می‌دهد: فراموشی خود تجربه زیسته کار.

شاید بازسازی و توجه دوباره به آرامگاه اخوت، فقط مرمت یک بنای فرسوده نباشد. شاید این بازسازی، تلاشی است برای بازگرداندن صدای معدنچیانی که در عمق زمین کار کردند و بسیاری‌ از آنها همان‌جا ماندند. بازسازی این بنا، بازسازی حافظه است؛ و بازسازی حافظه، نخستین گام برای بازشناسی رنجی است که در آمار خلاصه نمی‌شود، ولی بدون آمار نیز ‌ انکارشدنی نیست. آرامگاه اخوت، در چنین خوانشی، نه نشانه پایان، بلکه نشانه تداوم یک پرسش است: چگونه می‌توان توسعه را از مرگ جدا کرد؟ و چگونه می‌توان تاریکی معدن را بدون فراموش‌کردن بدن‌های فرسوده، روشن کرد؟

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.