همشهری آنلاین: پارک چان ووک، کارگردان مشهور کرهای که سال گذشته کمدی سیاه «چارهای نیست» از او به نمایش درآمد و شهرت عالمگیرش بیشتر به واسطه تریلر «پیرپسر» است، یک ماه پس از جام جهانی ۲۰۰۲، که بهطور مشترک توسط کره جنوبی و ژاپن میزبانی شد، متنی نوشت که ابتدا با عنوان «گناهِ دوست نداشتن فوتبال» در روزنامه Kyunghyang Shinmun، منتشر شد. این متن را جاونی هان (Jawni Han) از کرهای به انگلیسی ترجمه کرده و با عنوان «جام جهانی» در وبسایت MUBI منتشر شده است. هان بر این باور است که این نوشته بیمیلی پارک به فوتبال را عیان میکند و او در آن، با ترکیبی طنزآمیز از خودکمبینی نمایشی، نوعی پرخاشگری منفعلانه دلنشین، و احساس گناه کاتولیکی، روایت میکند که برای فرار از فشار اجتماعی برای تماشای بازیهای فیفا تا کجا پیش رفته است. انتشار ترجمه فارسی این متن در روز پیروزی ۲ بر یک کره جنوبی بر جمهوری چک در جام جهانی ۲۰۲۶ بر وجه کنایی متن پارک میافزاید.
جام جهانی
نوشته پارک چان ووک
در دو ماه گذشته، مدام در عذاب بودم که آیا باید علنا اعتراف کنم یا نه. فایده در میان گذاشتن این گناه سنگین با کل دنیا چه بود؟ از خودم میپرسیدم آیا این صداقت به خرج دادن بی حد و حصر، مرا انسان بهتری خواهد کرد یا نه. اما نمیتوانستم در سرزمین مادریام به زندگی ادامه دهم مگر اینکه این بار را از دوشم بر زمین میگذاشتم. حتی نمیتوانستم در چشم خانوادهام نگاه کنم. و در یکشنبهای سرنوشتساز، پس از بیست سال، برای اولین بار به کلیسا رفتم.
کشیشی از من پرسید: «چه چیزی آزارت میدهد، فرزندم؟»
«خب، من… یعنی… نه، نمیتوانم!»
«پروردگار ما مهربانتر از چیزی است که تصور میکنی. پس ادامه بده. چه گناهی مرتکب شدهای؟»
«من… من فوتبال دوست ندارم.»
«ببخشید؟ یعنی میخواهی بگویی… صبر کن… قطعاً حداقل پیگیر جام جهانی بودهای؟»
«اگر راستش را بخواهی… حتی یک ثانیه هم نه.»
«اوه، خدای من!»
بالاخره بعد این همه مدت به زبان آوردمش. یا شاید اصلاً نباید دم میزدم. اما من از فوتبال متنفرم، مخصوصاً بازیهای جام جهانی. نپرس چرا. دلیلش با دلیل بیاعتنایی بعضی از شما به آخرین فیلمم («همدردی با آقای انتقام»، ۲۰۰۲) توفیری ندارد. فقط میگویم نمیفهمم چه چیزی در تماشای اینکه آدمها به یک توپ لگد میزنند تا داخل یک سوراخ بیفتد تا این حد هیجانانگیز است. اگر جام جهانی امسال در کشور دیگری برگزار میشد یا اگر کره به مرحله حذفی صعود نمیکرد، من اصلاً به هیچکدام از اینها اهمیت نمیدادم. اما پیروزیهای پیاپی تیم کره در داخل کشور، بیاعتنایی مرا به دشمنی تبدیل کرد. چون همه فقط از جام جهانی حرف میزدند. چون هیچکدامتان موقع بازیها در دسترس نبودید. چون هیچ برنامه تلویزیونی جالبی پخش نمیشد. چون هیچ فیلمی در سینماها ارزش دیدن نداشت. چون مشتی آدم کاملا غریبه روی سقف ماشین من رفتند و روی آن پریدند. چون، به خاطر همه آن بوقهای بیوقفه، نمیتوانستم درست بخوابم. میبینید، من چقدر احساس ویرانی میکردم. با بچههایی که در مدرسه مورد آزار و اذیت قرار میگیرند همذاتپنداری میکردم. یک انسان معمولی نمیتواند عمق پارانویا و ترسی را که یک خائن ملی با زیستی در خفا تجربه میکند درک کند. آیا این شبیه عذاب وجدان «چینیلپا» [در کرهای به افرادی گفته میشود که در دوره استعمار ژاپن بر کره (۱۹۱۰ تا ۱۹۴۵) با حکومت ژاپن همکاری میکردند.] است؟ آیا همدستان در گذشته اینقدر در ترس زندگی میکردند؟ یک شب خواب دیدم که با صدای بلند فریاد میزدم «من تحمل جام جهانی را ندارم» و بعد دهانم از شکل افتاد.
حدس میزدم اوضاع همینطور تمام شود. برای همین هم ترتیبی دادم که به جشنواره فیلمی در خارج از کشور بروم، با اینکه مجبور نبودم. اروپا و آمریکای لاتین هر دو دیوانه فوتبال هستند، پس من جشنوارهای در ایالات متحده را انتخاب کردم، جایی که مردم نسبت به این ورزش آرامترند. اما دنیا— منظورم آن یونگ هوان [مهاجم کره] —آدم دستوپا بستهای نبود. روزی که به کره برگشتم، به اشتباه فکر میکردم که تا آن زمان کره از مسابقات حذف شده است. وقتی بعد از تحویل گرفتن چمدان وارد سالن فرودگاه شدم، نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم و دیدم آن «گل طلایی» معروف توسط آن در حال زدن است. با خودم فکر کردم «دیگه کارم تمومه»، سرم گیج رفت و روی زمین افتادم. مواجهه با موج پیراهنهای قرمز در راه خانه لرزه به تنم انداخت. ترسیدم اگر همراهشان دست نزنم و شعارهایشان را تکرار نکنم، به من حمله کنند. آن شب، من و همسرم از کوچههای فرعی به خانه رفتیم، انگار دزدهایی بودیم که یواشکی وارد خانه کسی میشوند. احساس محکومیت میکردم. انگار دیگر شهروند این کشور نبودم و حتی حق نداشتم به پرچم ملی نگاه کنم.
اگر نکته مثبتی وجود داشت، این بود که همسرم هم به فوتبال علاقهای نداشت. پیوند ما در این دوران سخت هرچه صمیمیتر شد. اما وقتی فهمیدم مخفیانه دارد بازی نیمهنهایی کره مقابل آلمان را تماشا میکند، این هم پایان یافت. با گریه به او التماس کردم: «کاملاً شرافتت را از دست دادی؟ چطور میتوانی به آن جمعیتی بپیوندی که ما را زیر پا له کردند؟» پاسخ او دوباره مرا ویران کرد. ظاهراً همسایهها به بچه ما اشاره کرده بودند و پشت سر والدینی که جام جهانی را دنبال نمیکردند صفحه گذاشته بودند. دیگر توان ادامه این مبارزه را نداشتم. تسلیم شدم و رفتم که اعتراف کنم.
گفتوگو با کشیش محترم به شکل زیر پایان یافت:
«آیا خدا مرا خواهد بخشید؟»
«هوم… برادر من، این موضوع سادهای نیست. بهعنوان کفاره، باید بازپخش همه بازیها را سه بار تماشا کنی.»
پ. ن. مدتی پس از انتشار این متن، تماسی تلفنی از کمیتهای دریافت کردم که وظیفه جمعآوری اسناد مربوط به جام جهانی فیفا ۲۰۰۲ را داشت. ظاهراً رئیس کمیته، چونگ مونگ-جون، لازم دانسته بود حتی فردی مثل من که از فوتبال متنفر است هم در این پروژه حضور داشته باشد، بنابراین از من خواستند به تیم بپیوندم. کسی که با من تماس گرفت آنقدر اصرار کرد که در نهایت تسلیم شدم. مجبور شدم در جلسات متعدد شرکت کنم؛ جایی که دوباره همان احساس ویرانی را داشتم در حالی که افراد مهم درباره ایدههای درخشانشان صحبت میکردند. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که در حاشیه اسناد جلسه یادداشت بنویسم و در نهایت دو کتاب قطور منتشر شد. نام من در صفحه تقدیرها آمده است. زندگی چنین است… .