شناسهٔ خبر: 78506727 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

بررسي كتاب «فرزندان نامشروع هايك» از مهم‌ترين آثار تاريخ انديشه سياسي معاصر

راست افراطي شاگردان ناخلف هايك

صاحب‌خبر -

زهرا سليماني‌اقدم

كتاب «فرزندان نامشروع هايك: نژاد، طلا، ضريب هوشي و سرمايه‌داري راست افراطي» با عنوان اصلي (Hayek’s Bastards: Race, Gold, IQ, and the Capitalism of the Far Right) نوشته كوئين اسلوبوديان (Quinn Slobodian) از برجسته‌ترين نويسندگان حوزه تاريخ انديشه امريكا، در ۱۵ آوريل ۲۰۲۵ منتشر شد. موضوع اين كتاب نقش انديشه‌هاي نئوليبرال در شكل‌گيري راست افراطي معاصر است كه بر ارتباط فلسفه اقتصادي كلاسيك (هابز، ميس، هايك) با سياست‌هاي راست‌گرا تمركز دارد. اين اثر توسط رسانه‌هاي معتبر مورد بررسي قرار گرفته و به عنوان منبع فهم تحولات راست نوظهور شهرت يافته و خوانش آن درك عميق‌تري از پيوندهاي ايدئولوژيك ميان نئوليبراليسم و سياست‌هاي تند به دست مي‌دهد.

نظم خودجوش هايك و سرانجام افراط‌گرايي

وقتي كوئين اسلوبوديان در كتاب خود از «فرزندان نامشروع هايك» حرف مي‌زند، منظورش اين نيست كه خود فردريش هايك (Friedrich Hayek) يك متفكر راست افراطي يا نژادگرا بوده است. مساله اصلي او ظريف‌تر و پيچيده‌تر از اين است. اسلوبوديان مي‌خواهد نشان بدهد كه در دل برخي ايده‌هاي بنيادي هايك، نوعي بدبيني عميق نسبت به «برابري‌خواهي دموكراتيك» وجود داشت؛ بدبيني‌اي كه بعدها توسط نسل‌هاي راديكال‌تر به مسيرهاي تندتر و گاه خطرناك كشيده شد.هايك در اصل متفكري بود كه از «نظم خودجوش» دفاع مي‌كرد. او باور داشت جامعه چيزي نيست كه بتوان آن را از بالا طراحي كرد. از نگاه او، بازار مثل يك موجود زنده يا يك زبان طبيعي عمل مي‌كند: حاصل ميليون‌ها تصميم پراكنده انساني است و هيچ دولت يا عقل مركزي نمي‌تواند جاي آن را بگيرد. به همين دليل، او نسبت به برنامه‌ريزي دولتي و عدالت اجتماعي بدگمان بود، چون فكر مي‌كرد هر تلاشي براي «برابر كردن انسان‌ها» ناگزير به دخالت گسترده دولت و در نهايت محدود شدن آزادي منجر مي‌شود. اينجا نقطه كليدي كتاب آغاز مي‌شود.هايك مي‌گفت نابرابري لزوما بي‌عدالتي نيست. انسان‌ها متفاوتند، توانايي‌ها و استعدادهاي متفاوتي دارند و بازار اين تفاوت‌ها را منعكس مي‌كند. در نگاه او، اين تفاوت‌ها بخشي طبيعي از جامعه انساني بودند. اما هايك معمولا اين تفاوت را در سطح كلي و انتزاعي نگه مي‌داشت؛ او وارد نظريه‌هاي زيستي، نژادي يا ژنتيكي نمي‌شد.

اسلوبوديان استدلال مي‌كند كه مشكل از جايي آغاز شد كه نسل‌هاي بعدي متاثر از سنت نوليبرالي، اين ايده «تفاوت طبيعي انسان‌ها» را راديكال‌تر كردند. آنان گفتند اگر بازار نتيجه تفاوت انسان‌هاست، پس شايد نابرابري اقتصادي نه محصول تاريخ و سياست، بلكه نتيجه تفاوت‌هاي ذاتي ميان گروه‌هاي انساني باشد؛ تفاوت‌هايي كه مي‌تواند ژنتيكي، نژادي يا شناختي تلقي شود. به تعبير ديگر، هايك درِ خانه‌اي را باز كرد كه خودش شايد هرگز تا انتهاي آن نرفت.

توهم «عدالت اجتماعي»

هايك با مفهوم «عدالت اجتماعي» مشكل داشت، زيرا آن را نوعي توهم مي‌دانست. از نظر هايك، بازار نه اخلاقي است و نه غيراخلاقي؛ بازار فقط نتيجه كنش‌هاي آزاد افراد است. وقتي كسي ثروتمند مي‌شود، اين الزاما به معناي فضيلت اخلاقي او نيست، همان‌طور كه فقر الزاما نشانه شكست اخلاقي نيست. اما شاگردان افراطي‌تر اين سنت، قدمي جلوتر رفتند: آنان شروع كردند به تفسير موفقيت اقتصادي به عنوان نشانه «برتري طبيعي».در همين ‌جاست كه كتاب اسلوبوديان به پيوند ميان نوليبراليسم و نظريه‌هاي IQ، نژاد و زيست‌شناسي مي‌رسد. او نشان مي‌دهد كه چگونه برخي متفكران راست‌گرا از منطق ضدبرابري هايك استفاده كردند، اما آن را به حوزه‌هايي كشاندند كه خود هايك با احتياط بيشتري به آنها نزديك مي‌شد. براي اين جريان‌ها، بازار به چيزي شبيه آزمون طبيعي انسان‌ها تبديل شد: «ثروت نشانه توانايي بود و نابرابري، انعكاس تفاوت‌هاي عميق انساني.»در اين خوانش جديد، دموكراسي نيز كم‌كم مشكوك جلوه مي‌كند. چرا؟ چون دموكراسي بر اصل برابري سياسي استوار است، در حالي كه اين جريان فكري بر نابرابري طبيعي انسان‌ها تاكيد مي‌كند. بنابراين، ترس از دولت رفاه، ماليات‌گيري و بازتوزيع ثروت فقط اقتصادي نبود؛ پشت آن نوعي نگراني فلسفي وجود داشت: اينكه جامعه مدرن مي‌خواهد تفاوت‌هاي طبيعي انسان‌ها را انكار كند.اسلوبوديان دقيقا همين نقطه را زير ذره‌بين مي‌برد. او مي‌گويد: برخي «فرزندان فكري» هايك، دفاع از بازار آزاد را به دفاع از سلسله‌مراتب انساني تبديل كردند.به همين دليل عنوان كتاب هوشمندانه است. «فرزندان نامشروع هايك» يعني كساني كه از دل سنت فكري او بيرون آمدند، اما آن را به جاهايي بردند كه خود او شايد حاضر نبود آشكارا به آنها تن بدهد. نه كاملا بي‌ارتباط با او بودند و نه كاملا وفادار به او، بلكه محصول جانبي و ناخواسته برخي ابهام‌هاي درون همان سنت فكري بودندو شايد مهم‌ترين هشدار كتاب نيز همين باشد: اينكه ايده‌ها هميشه همان‌جايي نمي‌روند كه خالقان‌شان تصور مي‌كردند.

ترامپ نه ويرانه نوليبراليسم، بلكه يكي از چهره‌هاي آن است

فردي چون دونالد ترامپ در كتاب «فرزندان نامشروع هايك» نه نقطه آغاز ماجراست و نه حتي مهم‌ترين نظريه‌پرداز آن. كوئين اسلوبوديان با دقت تلاش مي‌كند ترامپ را بيشتر به عنوان «نشانه» بخواند تا «علت». از نگاه او، ترامپيسم محصول ناگهاني خشم توده‌ها يا صرفا واكنشي هيجاني به جهاني ‌شدن نيست، بلكه بيرون‌زدگي سياسي رشته‌اي از ايده‌هاست كه سال‌ها پيش‌تر، در حاشيه اقتصاد نوليبرال و ليبرتاريانيسم امريكايي شكل گرفته بودند.نكته مهم كتاب اين است كه ترامپ، برخلاف تصويري كه گاهي از او ساخته مي‌شود، دشمن واقعي بازار آزاد نيست. اسلوبوديان نشان مي‌دهد كه بسياري از تحليلگران، ترامپيسم را نوعي شورش عليه نوليبراليسم فهميدند؛ گويي طبقات خشمگين عليه جهاني‌سازي و سرمايه‌داري قيام كرده‌اند. اما او اين روايت را وارونه مي‌كند. به باور او، ترامپ بيشتر محصول تحول دروني همان جهان فكري است تا دشمن آن.در كتاب، ترامپ جايي ظاهر مي‌شود كه چند خط فكري به هم مي‌رسند: بي‌اعتمادي به دولت، بدبيني به برابري‌خواهي، دفاع از سلسله‌مراتب طبيعي، ترس از مهاجرت و اين تصور كه بازار حقيقت انسان‌ها را آشكار مي‌كند. اسلوبوديان توضيح مي‌دهد كه اين ايده‌ها پيش از ترامپ وجود داشتند؛ در حلقه‌هاي ليبرتارين، در مباحث مربوط به IQ، در نظريه‌هاي «پول سخت» و حتي در بخشي از فرهنگ فناوري سيليكون‌ولي.ترامپ در اين ميان نقش مترجم سياسي را بازي مي‌كند. او زبان پيچيده نظريه را به زبان عمومي خشم، هويت و قدرت تبديل مي‌كند.كتاب به‌ويژه روي اين تناقض ظاهري مكث مي‌كند: چگونه ممكن است جرياني كه از بازار جهاني دفاع مي‌كند، همزمان ضد مهاجرت و ملي‌گرا باشد؟ پاسخ اسلوبوديان اين است كه اين تناقض، واقعي نيست. از نگاه اين جريان‌ها، بازار براي همه انسان‌ها به يك شكل عمل نمي‌كند؛ بعضي ملت‌ها، بعضي فرهنگ‌ها و بعضي گروه‌ها «سازگارتر» با نظم بازار تصور مي‌شوند. بنابراين دفاع از بازار مي‌تواند همزمان با دفاع از مرزهاي سخت همراه شود. ترامپ دقيقا در همين نقطه قرار مي‌گيرد: تركيب سرمايه‌داري با سياست هويتي.اسلوبوديان نشان مي‌دهد كه در ترامپيسم، ثروت فقط يك موقعيت اقتصادي نيست؛ نوعي نشانه ارزش انساني نيز تلقي مي‌شود. موفقيت مالي به‌ تدريج به زبان شايستگي طبيعي ترجمه مي‌شود و شكست اقتصادي، به زبان ضعف يا ناكارآمدي. به همين دليل است كه در فضاي فكري‌اي كه كتاب توصيف مي‌كند، همدلي با فقرا يا دفاع از بازتوزيع ثروت، نه يك وظيفه اخلاقي، بلكه نوعي دخالت خطرناك در «نظم طبيعي» تلقي مي‌شود. از نظر اسلوبوديان، ترامپ اين جهان‌بيني را خلق نكرد؛ فقط آن را عمومي و سياسي كرد.كتاب همچنين روي رابطه ترامپيسم با مفهوم «نخبگي» تاكيد مي‌كند. برخلاف ظاهر ضدنخبگاني ترامپ، بسياري از نيروهاي فكري نزديك به او در واقع به نوعي نخبه‌گرايي باور دارند: اين ايده كه همه انسان‌ها برابر نيستند و جامعه بايد توسط «توانمندترين‌ها» هدايت شود؛ چه از نظر اقتصادي، چه شناختي و چه فرهنگي. در اينجا، ترامپيسم با جريان‌هايي كه به IQ، زيست‌شناسي يا برتري شناختي علاقه‌مندند، تماس پيدا مي‌كند.اما شايد مهم‌ترين نكته كتاب درباره ترامپ، مساله دموكراسي باشد. اسلوبوديان توضيح مي‌دهد كه در بخشي از اين سنت فكري، هميشه ترسي پنهان نسبت به دموكراسي توده‌اي وجود داشته است؛ ترس از اينكه اكثريت مردم، با راي خود، نظم بازار را محدود كنند: ماليات بگيرند، ثروت را بازتوزيع كنند يا دولت رفاه را گسترش بدهند. ترامپ در اين روايت، فقط يك پوپوليست نيست؛ او لحظه‌اي است كه بدبيني قديمي نسبت به برابري دموكراتيك، وارد سياست روزمره مي‌شود.به همين دليل، اسلوبوديان ترامپيسم را صرفا يك حادثه سياسي نمي‌بيند. براي او، ترامپ نشانه تغييري عميق‌تر است: لحظه‌اي كه بخشي از نوليبراليسم، از دفاع صرف از بازار عبور مي‌كند و به دفاع از نوعي سلسله‌مراتب انساني مي‌رسدو شايد همين هسته اصلي تحليل كتاب باشد: اينكه راست افراطي جديد، نه ويرانه نوليبراليسم، بلكه يكي از چهره‌هاي متاخر آن است.

نوليبراليسم؛ نه قرباني، بلكه بستر راست افراطي

تز مركزي كتاب - كه همچون نخ تسبيح همه فصل‌ها را به هم پيوند مي‌دهد - اين است كه روايت رايج از ظهور راست پوپوليستي به عنوان «واكنش» به نوليبراليسم نادرست است. اسلوبوديان اين پديده را «فرانت‌لش» مي‌نامد: حركتي كه نه عليه نظم بازار آزاد، بلكه در ادامه و تعميق آن شكل گرفته است.در اين چارچوب، نوليبراليسم ديگر صرفا مجموعه‌اي از سياست‌هاي اقتصادي نيست، بلكه يك جهان‌بيني است كه از دهه‌هاي پاياني قرن بيستم به ‌تدريج با مفاهيمي چون «طبيعت انساني»، «نابرابري طبيعي» و «رقابت زيستي» گره خورده است. اسلوبوديان نشان مي‌دهد كه اين تغيير جهت، زمينه را براي ورود ايده‌هايي درباره نژاد، ضريب هوشي (IQ) و سلسله‌مراتب انساني فراهم كرد. 

فصل آغازين: «سرمايه مردم» و بازتعريف سوژه اقتصادي

در مقدمه و فصل نخست كه با عنوان «Volk Capital» معرفي شده است، كتاب به يكي از مهم‌ترين مفاهيم خود مي‌پردازد: پيوند ميان «ملت» و «بازار». در اينجا، نويسنده توضيح مي‌دهد كه چگونه بخشي از متفكران نوليبرال، به‌ويژه پس از جنگ سرد تلاش كردند سرمايه‌داري را نه صرفا يك نظام اقتصادي، بلكه بازتابي از «ويژگي‌هاي ذاتي» جوامع خاص معرفي كنند.در اين نگاه، بازار آزاد ديگر يك ساز و كار خنثي نيست، بلكه نتيجه تفاوت‌هاي فرهنگي، ژنتيكي يا تاريخي ميان گروه‌هاي انساني تلقي مي‌شود. همين نقطه، به‌زعم اسلوبوديان، جايي است كه اقتصاد به نژاد و زيست‌شناسي پيوند مي‌خورد.

از هايك تا «شاگردان نامشروع»: مسير انحراف يا تداوم؟

عنوان كتاب «فرزندان نامشروع هايك» به ‌خوبي نشان ‌دهنده رويكرد نويسنده است. او به فردريش هايك به عنوان يك نقطه آغاز نگاه مي‌كند، اما تمركز اصلي‌اش بر كساني است كه به ‌نوعي ميراث او را «بازخواني» يا «تحريف» كرده‌اند. اسلوبوديان استدلال مي‌كند كه برخي عناصر در انديشه هايك مانند مخالفت با عدالت اجتماعي يا تاكيد بر نظم خودجوش به ‌گونه‌اي مبهم باقي ماندند و همين ابهام، بعدها توسط جريان‌هاي راديكال‌تر به سمت تبيين‌هاي نابرابري‌محور و حتي نژادگرايانه سوق داده شد.اين «شاگردان» شامل طيفي از متفكران و فعالان هستند: از اقتصاددانان ليبرتارين تا نظريه‌پردازان نژاد و IQ كه تلاش كردند سرمايه‌داري را با «قوانين طبيعي» توجيه كنند.

فصل‌هاي مياني: طلاي سخت، مرزهاي سخت انسان‌هاي نابرابر

در بدنه اصلي كتاب، اسلوبوديان سه محور كليدي را دنبال مي‌كند كه در عنوان كتاب نيز آمده‌اند: 

۱- طلا (Gold) 

بازگشت به پول مبتني بر طلا به عنوان نمادي از بي‌اعتمادي به دولت و دموكراسي. در اين ديدگاه، سياست‌هاي پولي بايد از كنترل مردم خارج و به «قوانين طبيعي بازار» سپرده شوند.

۲-  IQ و علم‌گرايي نژادي

كتاب نشان مي‌دهد كه چگونه برخي جريان‌ها با تكيه بر آثار بحث‌برانگيز مانند كتاب «The Bell Curve» تلاش كردند نابرابري‌هاي اجتماعي را به تفاوت‌هاي ذاتي ميان انسان‌ها نسبت بدهند.

۳- مرزها و هويت

در تضادي ظاهري، همين مدافعان بازار جهاني، از مرزهاي سخت و محدوديت مهاجرت دفاع مي‌كنند. اين تركيب پارادوكسيكال (بازار آزاد + مرزهاي بسته) يكي از نقاط تمركز اصلي تحليل اسلوبوديان است.

همجوشي جديد: پيوند ليبرتاريانيسم و محافظه‌كاري نژادي

يكي از مفاهيم مهم كتاب، «همجوشي جديد» است: ائتلافي ميان ليبرتارين‌ها (مدافعان بازار آزاد) و محافظه‌كاران سنتي يا نژادمحور. اين ائتلاف، به‌ويژه در دهه ۱۹۹۰ و پس از فروپاشي شوروي شكل گرفت، زماني كه دشمن اصلي ديگر سوسياليسم نبود، بلكه مفاهيمي چون برابري، عدالت اجتماعي و جنبش‌هاي حقوق مدني شدند. در اين چارچوب، نابرابري نه يك مشكل، بلكه يك ويژگي طبيعي و حتي مطلوب تلقي مي‌شود، چيزي كه بايد حفظ و تقويت شود.

پس از ۲۰۰۸: بحران و تثبيت راست جديد

اسلوبوديان استدلال مي‌كند كه بحران مالي ۲۰۰۸ و بحران‌هاي بعدي (ازجمله بحران مهاجرت اروپا) نقش مهمي در «نهادينه شدن» اين ايده‌ها داشتند.

در اين دوره، مفاهيمي كه پيش‌تر در حاشيه بودند مانند نژادگرايي علمي يا بدبيني به دموكراسي به جريان اصلي نزديك‌تر شدند و در سياست عملي نيز نمود يافتند.

فصل پاياني: از نظريه به سياست

 - نمونه‌هاي معاصر

كتاب در پايان به چهره‌هاي سياسي معاصر مي‌پردازد، ازجمله خاوير ميلي Javier Milei كه به عنوان نمونه‌اي از تركيب راديكال ليبرتاريانيسم اقتصادي با سياست‌هاي محافظه‌كارانه معرفي مي‌شود.اينجا اسلوبوديان نشان مي‌دهد كه چگونه ايده‌هاي به ‌ظاهر انتزاعي، در نهايت به سياست‌هاي واقعي تبديل مي‌شوند سياست‌هايي كه همزمان ضد‌دولت، ضد‌برابري و گاه ضد‌مهاجرت هستند.

جمع‌بندي تحليلي 

«فرزندان نامشروع هايك» كتابي است كه روايت ساده و رايج از سياست معاصر را به چالش مي‌كشد. در جهاني كه معمولا راست پوپوليست به عنوان واكنشي به جهاني‌سازي و بازار آزاد فهميده مي‌شود، اسلوبوديان تصويري وارونه ارائه مي‌دهد: اين جريان‌ها نه دشمن، بلكه «فرزندان ناخلف» همان نظم هستند.او با دقتي بالا و نثري تحليلي نشان مي‌دهد كه چگونه ايده‌هايي كه زماني در حاشيه بودند، از زيست‌شناسي نژادي تا بدبيني به برابري، در دل نوليبراليسم رشد كردند و امروز به صورت گفتمان سياسي مسلط در برخي كشورها ظاهر شده‌اند.در نهايت، كتاب نه‌تنها تاريخ يك ايده، بلكه هشداري درباره آينده است: اينكه سرمايه‌داري، اگر با تصورات خاصي از طبيعت انسان و نابرابري پيوند بخورد، مي‌تواند به اشكالي از سياست منتهي شود كه به ‌ظاهر متناقض، اما در عمق، كاملا هم‌ريشه‌اند.

معرفي نويسنده

نام كوئين اسلوبوديان در سال‌هاي اخير به يكي از مهم‌ترين صداها در تاريخ‌نگاري انديشه سياسي - اقتصادي تبديل شده است؛ مورخي كه برخلاف بسياري از روايت‌هاي رايج، نوليبراليسم را نه صرفا مجموعه‌اي از سياست‌هاي اقتصادي، بلكه نوعي جهان‌بيني درباره انسان، جامعه و قدرت مي‌خواند. آثار او معمولا از دل آرشيوها، نامه‌ها، موسسات فكري و شبكه‌هاي كمتر ديده‌ شده بيرون مي‌آيند؛ جاهايي كه ايده‌ها پيش از تبديل شدن به سياست، آرام و بي‌سروصدا شكل مي‌گيرند.اسلوبوديان از آن دسته نويسندگاني است كه بيشتر از آنكه به چهره‌هاي پر سر و صدا علاقه داشته باشد، به «اتصال‌ها» توجه مي‌كند؛ به اينكه چگونه يك نظريه اقتصادي مي‌تواند سال‌ها بعد در قالب يك جنبش سياسي، يك بحران جهاني يا حتي يك شعار انتخاباتي ظاهر شود. او تاريخ را نه رشته‌اي از اتفاقات جداگانه، بلكه شبكه‌اي از ايده‌ها مي‌بيند كه در طول زمان تغيير شكل مي‌دهند.شهرت اصلي او با كتاب «گلوباليست» (Globalists) آغاز شد؛ اثري كه تصويري متفاوت از نوليبراليسم ارائه مي‌داد. برخلاف تصور رايج كه نوليبرال‌ها را طرفدار «دولت ضعيف» مي‌دانست، اسلوبوديان نشان داد بسياري از متفكران نوليبرال در واقع به دنبال ساختن نهادهاي قدرتمند بين‌المللي بودند تا بازار جهاني را از فشار دموكراسي‌هاي ملي محافظت كنند. در روايت او، نوليبراليسم از ابتدا پروژه‌اي براي «محافظت از سرمايه‌داري» بود، نه صرفا آزادسازي اقتصاد. بعدها در Crack-Up Capitalism، او سراغ جغرافياي سياسي سرمايه‌داري رفت؛ به مناطق آزاد، بهشت‌هاي مالياتي، دولت‌شهرها و فضاهايي كه سرمايه مي‌كوشد از قوانين عمومي فرار كند. آن كتاب نشان مي‌داد كه سرمايه‌داري معاصر - بيش از آنكه به وحدت جهان علاقه داشته باشد - گاه به دنبال شكستن آن به مناطق امن و كنترل‌پذير است.اما در «فرزندان نامشروع هايك: نژاد، طلا، ضريب هوشي و سرمايه‌داري راست افراطي» اسلوبوديان وارد تاريك‌ترين و جنجالي‌ترين بخش پروژه فكري خود مي‌شود. او اين ‌بار به مرز ميان اقتصاد، نژاد، زيست‌شناسي و سياست مي‌رود و مي‌پرسد چگونه بخشي از سنت نوليبرال، در دهه‌هاي اخير به سمت ايده‌هاي ضدبرابري و راست افراطي حركت كرده است. اسلوبوديان در نسل جديد مورخان انديشه، جايگاهي ويژه دارد، چون برخلاف بسياري از روايت‌هاي ساده‌ساز، تلاش مي‌كند نشان دهد ايده‌ها چگونه به ‌آرامي تغيير شكل مي‌دهند. او كمتر دنبال قهرمان و ضدقهرمان است؛ بيشتر مي‌خواهد نشان بدهد چگونه مفاهيمي مثل آزادي، بازار، رقابت يا حتي طبيعت انسان مي‌توانند در طول زمان معاني سياسي كاملا متفاوتي پيدا كنند.