شناسهٔ خبر: 78491994 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

مهر ايران زمين

علي‌اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

اي كاش مي‌شد گوشه‌اي از آن شامگاهانِ دوردست را شنيد؛ جايي كه پژمان بختياري در حوالي حسن‌آباد تهران، هنوز از نسيم دامنه‌هاي زردكوه بوي نعنا مي‌شنيد. سال ۱۲۷۹ در محله‌اي از پايتخت چشم گشود، اما ريشه‌هاي تنومندش در دهكده دشتك، در هشتاد و پنج كيلومتري شهركرد امروز، در كنار سرچشمه‌هاي كارون، مستحكم بود. پدرش عليمرادخان ميرپنج، از سرداران مشروطه و مادرش عالمتاج قائم‌مقامي متخلص به «ژاله»، شاعري نامي كه نسبش به ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهاني مي‌رسيد. چنين بود كه پژمان از كودكي، هم شميمِ فرماندهي را از پدر چشيد و هم زمزمه نظم و نثر را از مادر. او در مدرسه فرانسوي «سن لويي» درس خواند، به زبان فرانسه تسلط يافت، مدتي در وزارت پست و تلگراف خدمت كرد، اما به زودي دريافت كه قلمرو حقيقي او، همان قلمرو پرماجراي شعر و تصنيف است.
در جواني، «آرزو» و «سرمست» تخلص مي‌كرد، اما بعدها «پژمان» را برگزيد؛ نامي كه برازنده روح پژمرده و روزگار اندوهبار او بود. با ملك‌الشعراي بهار و بديع‌الزمان فروزانفر و وحيد دستگردي نشست و برخاست داشت و چنان در شعر و ادب چيره‌دست شد كه باستاني‌پاريزي درباره‌اش نوشت: «شاعري مثل پژمان كه امثال رهي‌معيري و گلچين معاني افتخار داشته‌اند كه شعرشان در كنار شعر پژمان چاپ مي‌شود، از تعريف و توصيف ما مستغني است.» پژمان بختياري نه تنها شاعر كه پژوهنده‌اي توانا در تاريخ و فرهنگ ايران بود. او ديوان حافظ را تصحيح كرد، بيش از چهل اثر تاليف و ترجمه برجاي نهاد و با سفر به فرانسه، انگليس، ايتاليا و سوييس، ادبيات مغرب زمين را از نزديك لمس كرد. شفيعي‌كدكني در «جست‌وجوي تحول شعر معاصر» از پيوند ادبيات مغرب زمين با ادب ايران سخن گفته و به نقش اثرگذار پژمان در اين تحول اشاره كرده است.
اما آنچه پژمان را از حلقه شاعران هم‌عصرش جدا مي‌كند، نه ترجمه‌هايش و نه تصحيح‌هايش كه «مهر ايران زمين» است؛ سروده‌اي كه در سال ۱۳۲۰ و در اوج آتش و آهن متفقين، زماني كه ايران زير چكمه‌هاي شوروي و انگليس خرد مي‌شد، چون تيري در تاريكي رها شد. امروز، آن فريادها از گلوي شهيداني بازتاب يافته كه در راه دفاع از اين آب و خاك، در برابر تجاوز و استعمار جان باختند؛ از آنان كه در كوچه‌هاي خرمشهر ايستادند تا «آب و هواي» اين سرزمين به كام بيگانگان ناخوش نشود تا «نواي ناي» ايران به نغمه اسارت درنيايد. گويي هر قطره خوني كه بر خاك ريخته شد، با پژمان همصدا بوده است: 
«اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه‌ها را دوست دارم
نواي ناي ما ‌گر جانگداز است
من اين ناي و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را خواهم از جان
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاك
من ‌اي مردم شما را دوست دارم»
 
در روزگاري كه برخي روشنفكران از نوميدي، سر در لاك خويش كشيده بودند و برخي ديگر، آوارگي و غربت را به ماندن در اين «ويران‌سرا» ترجيح مي‌دادند، پژمان بي‌پروا فرياد زد: من همين ويرانه را دوست دارم. و اين عشق، بي‌درنگ به دفاع از آن ويرانه نيز انجاميد. نكته ماندگاري كه از پژمان براي هميشه بر تارك انديشه ايرانيان نقش بست، اين بود كه «مهر ايران زمين» تنها به گفتن «دوست دارم» پايان نمي‌پذيرد، بلكه به ايستادني نياز دارد كه «زورآزما» به خود ببيند. همان‌گونه كه شهداي دفاع از وطن، در برابر هجمه‌هاي گوناگون، از خود ايستادگي نشان دادند. آنان نيز چون پژمان، «آب و هواي» اين سرزمين را با همه تلخي‌ها و خشكي‌هايش دوست داشتند و به پاي آن جان باختند. راستي چه فرقي مي‌كند كه شاعر در سال ۱۳۲۰ از اشغال متفقين بگويد يا رزمنده‌اي در شلمچه از تهاجم دشمن دفاع كند؟ روح هر دو، يكي است، روحي كه مي‌گويد: «من اين دلكش زمين را خواهم از جان».
پژمان در ستايش فردوسي نيز اين روحيه را به وضوح نشان مي‌دهد؛ او فردوسي را نه فقط شاعر كه «آموزگار مهر وطن» مي‌داند: 
«نهالي كه فردوسي‌اش رنگ و بوست
گرانمايه فردوسي پاكخوست
كه شمع سخن را فروزنده كرد
روان نياكان ما زنده كرد
به نيروي آن پهلواني سخن
به ايراني آموخت مهر وطن»
 
پژمان در برنامه ماندگار «گل‌ها» به عنوان سومين سرپرست (پس از داود پيرنيا و رهي‌معيري) حضور يافت و غزل‌هايش با آهنگسازاني چون علي تجويدي و پرويز ياحقي به ترانه‌هايي ماندگار بدل شد، هرگز از سنگر شعر و تصنيف خود عقب‌نشيني نكرد.
امروز، در سال‌هايي كه باز غبار غربت بر چهره ايران نشسته و دشمنان با نقشه‌هايي تازه درصدد تجزيه و تاراج اين خاك برآمده‌اند، پژمان از پس پنجاه سال، همان‌گونه كه در ۱۳۲۰ فرياد زد: «من اين آب و هوا را دوست دارم»، از ما مي‌خواهد كه بار ديگر بايستيم و اين عشق را تا پاي جان بهايي دهيم.
پژمان بختياري سرانجام در سوم آذر ۱۳۵۳ در تهران درگذشت و در بهشت زهرا آرام گرفت. اما شايد او هرگز از دشتك و كارون و زردكوه دل نكنده بود؛ چنانكه در بيت پس از بيتش، بوي علف كوهستان و صداي زنجيرهاي كاروان را مي‌توان شنيد. روحش شاد و يادش گرامي باد. ما كه امروز از «ويران‌سرا»يي پاسداري مي‌كنيم كه هنوز «روشن سما» دارد، «مهر ايران زمين» را چون پژمان و چون شهيدانِ راه دفاع از وطن، با همه فرسودگي‌ها و زخم‌ها، بر سينه خواهيم داشت و در برابر هر تجاوزي، فرياد خواهيم زد: «اگر بر من ز ايراني رود زور، من اين زورآزما را دوست دارم».