ملتها گاه در دل فجايع بزرگتر از مرز و امكانات مادي به دست ميآورند: بازشناسي خويشتن و بازتعريف منافع مشترك. تاريخ ايران آكنده از برهههايي است كه تهديدات خارجي از قراردادهاي استعماري قاجار تا تحريمهاي ناجوانمردانه اين پرسش را در وجدان جمعي برانگيخت: «چه چيز ما را به عنوان يك ملت پيوند ميزند و فراتر از دستهبنديهاي سياسي همچون سرنوشتي يگانه، تداوم ميبخشد؟» تحولات سهمگين چند سال اخير، از عمليات تركيبي دشمن در رخدادهاي ۱۴۰۱ تا دو مرحله تقابل نظامي مستقيم با امريكا و رژيم صهيونيستي، گرچه هزينههاي سنگين انساني و اقتصادي برجاي گذاشت، اما دو دستاورد راهبردي را نيز به ارمغان آورد: نخست عزم راسخ براي «استقلال همهجانبه» و دوم بازتوليد «اجماع (حداقلي) بر منافع ملي» در ميان قشرهايي كه پيشتر دچار گسست از حافظه تاريخي بودند. اين دو سرمايه گرانسنگ، اگر با تدبير عقلاي كشور پاس داشته شوند، ايران را به مرحلهاي از «ثباتِ هوشمندانه» و «توسعه درونزا» رهنمون ميشوند. استقلال به مثابه ميراثي تمدني: در انديشه سياسي ايراني «استقلال» مفهوم حقوقي صِرف نيست، بلكه خاطرهاي زخمخورده از روزگاري است كه بيگانگان بر مناصب، منابع و سرنوشت اين بوم و سرزمين حكم ميراندند. از امتيازنامه رويتر (۱۸۷۲) كه كل منابع زيرزميني و راهآهن كشور را يكشبه به يك شركت انگليسي واگذار كرد تا قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله كه قواي مسلح و ماليه ايران را در اختيار بريتانيا ميگذاشت و تا كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه با طراحي سازمان سيا (CIA) دولت قانوني مصدق را بر سر دفاع از ملي شدن نفت ساقط كرد؛ اين ميراثِ تلخ «نفي سلطه بيگانگان» را به يك اصل هويتي تبديل ساخته است. قرآن كريم اين اصل را در قاعده «ولن يجْعلالله لِلْكافِرِين على الْمُومِنِين سبِيلًا» (نساء: ۱۴۱) تبيين و تثبيت كرده و در انديشه سياسي معاصر ايران، شعار «نه شرقي، نه غربي» تجلي عيني آن شده است. اما استقلال تنها با موشك و وتوي شوراي امنيت حفظ نميشود.
تجربه ملتهاي پيروز در جنگهاي مدرن نشان داده است كه استقلال پايدار از چهار مولفه تغذيه ميكند:
الف) قدرت اقتصادي دانشبنيان،
ب) سرمايه اجتماعي اعتمادآفرين،
ج) مشروعيت سياسي پاسخگو،
د) رضايت عمومي در سايه عدالت.
هرگاه هر يك از اين پايهها سست شود، دشمن از همان روزنه نفوذ خواهد كرد؛ بيآنكه ضرورتا لشكركشي زميني كند. شايد ژرفترين دگرگوني در لايههاي زيرين جامعه ايران، تقويت آگاهي فراگير از وجود يك «منافع ملي» فراتر از منافع جناحي، قومي و قبيلگي باشد. در آشوبهاي ديماه ۱۴۰۴، رسانههاي معاند كوشيدند هرگونه اعتراض اجتماعي را به ستيز با تماميت ارضي و امنيت ملي پيوند زنند. اما رفتار ميليوني مردم در راهپيماييهاي متعدد نشان داد كه جمع كثيري از شهروندان؛ حتي آنان كه از سياستهاي داخلي ناخشنودند؛ ميان «نقد حكومت» و «وفاداري به وطن» مرز قائلند. در ادبيات علوم سياسي به اين پديده، «اجماع حداقلي بر بقاي ملي» گفته ميشود. از همين نگاه، بايد با انصاف از كساني ياد كرد كه بهرغم رنجها، محروميتها و اختلافنظرهاي عميق سياسي، در لحظات حساس كنار مردم مظلوم و مقاوم اين سرزمين ايستادند و مخالفت خود را به بهاي نابودي امنيت ملي نفروختند. اين رفتار، نه يك تاكتيك گذرا كه نشانه بلوغ سياسي و سرمايهاي راهبردي براي آينده ايران است.
راهبردهاي صيانت از دو دستاورد
۱. تحول حكمراني از شعار به كارآمدي: اميرالمومنين علي (ع) در نامه ۵۳ نهجالبلاغه به مالك اشتر ميفرمايد: «وأشْعِرْ قلْبك الرّحْمة لِلرّعِيةِ»؛ مهر و رحمت به مردم را پوشش قلبت قرار ده. امروز، استقلال هنگامي پايدار ميماند كه هزينه زندگي، فرصت كار و احساس كرامت براي شهروندان ملموس باشد. عقبماندگي و فساد، احساس «استقلال» را از درون تهي ميكنند پيش از آنكه دشمن از بيرون حملهور شود.
۲. تبديل پيوستگي بحرانزده به همبستگي نهادي: همبستگي كه در روزهاي موشكباران و شبيخونهاي سايبري پديد آمده بود، اگر به «اصلاحات ساختاري»، «گفتوگوي ملي» و «افزايش مشاركت اجتماعي- سياسي» بينجامد، ماندگار خواهد شد. در غير اين صورت، با فروكش كردن تهديد خارجي، شكافهاي كهنه و نزاعهاي پوچ جناحي بازميگردد. از اينرو ضروري است به جاي اكتفا به «همبستگي انفعالي»، نهادهايي مانند احزاب، شوراها، سمنها و رسانههاي منتقد دلسوز در چارچوب حفظ امنيت ملي تقويت شود.
۳. گسترش دايره «ايران» به تمام فرزندان اين آب و خاك: هيچ ملتي با حذف بخشي از خود سربلند نشده است. اقوام، مذاهب، جوانان حاشيهنشين، زنان تحصيلكرده، روشنفكران منتقد و حتي ايرانيان خارج از كشور (كه به ايران تعلق خاطر دارند) همگي مخاطبان «ادراك ملي»اند. سياستي كه برخي را از دايره تعلق ملي بيرون براند، در واقع زرادخانه دشمن را در جنگ روايتها و نبرد شناختي تغذيه و تامين ميكند.
۴. عدالت؛ گمشده اجماع ملي: قرآن كريم، عدالت را «أمْرالله» (نحل: ۹۰) ميخواند و علي (ع) در نهجالبلاغه، فساد را «ماده ويراني ملتها» معرفي ميكند. تجربه تاريخ معاصر ايران نشان ميدهد كه ميليونها نفر به خاطر بيعدالتيهاي اقتصادي و تبعيضهاي منطقهاي، از مشاركت در دفاع از منافع ملي فاصله گرفتند. بازسازي ادراك ملي بدون «بازتوزيع عادلانه فرصتهاي سياسي/ اقتصادي» ممكن نيست.
۵. ديپلماسي عزتمندانه؛ نه انزوا، نه وابستگي: استقلال با «انزواي هوشمندانه» تفاوت دارد. كشورهايي كه توانستهاند هويت مستقل خود را حفظ كنند؛ بهطور همزمان از ديپلماسي فعال، تنشزدايي هوشمندانه و سرمايهگذاري خارجي مشروط بهره گرفتهاند. ايران پساجنگ نياز دارد با مهار تنشهاي غيرضروري كه قطعا هزينههايي بيشتر از فايده دارند، منابع خود را به سمت توليد، دانش و رفاه هدايت كند؛ بيآنكه ذرهاي از عزت و استقلال خود بكاهد. ايران امروز بر سر دو راهي تاريخي ايستاده است يا سرمايههاي به دست آمده در كوران جنگ (استقلال و ادراك ملي) را با اصلاحات درونزا و نهادسازي هوشمندانه پاس ميدارد يا با بيتوجهي به هشدارهاي تاريخي امامين انقلاب و رهبري كنوني، شاهد فرسايش تدريجي اين دستاوردها خواهد بود. آنچه مسلم است، هيچ قدرت خارجي نميتواند براي ايرانيان «احساس تعلق مشترك به ايران» بسازد و هيچ دشمني هم از تخريب اين احساس دريغ نميكند. پاسداري از ايرانِ پساجنگ، ديگر تنها به «دفاع از مرزها» با موشك خلاصه نميشود، بلكه به مراتب دشوارتر است: پاسداري از اجماع بر منافع ملي در درون جامعه و نشان دادن چهرهاي عزتمند، خردورز و دادگستر از ايران به جهان. اگر چنين كنيم، بحرانها نه فرصتسوزي كه فرصتآفرين خواهند بود. آنگونه كه امام علي (ع) ميفرمايند: «في تقلب الاحوال علم جواهرالرجال؛ در دگرگونيهاي احوال و زمانه است كه گوهر مردان شناخته مي شود.»