شناسهٔ خبر: 78406149 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

گفت‌وگو با جواد مجابي درباره «مسووليت ادبيات»

نويسنده، صداي پيوسته به ديگران است

صاحب‌خبر -

بهنام ناصري

جواد مجابي نه امروز كه در شمار باتجربه‌ترين نويسندگان و شاعران زبان فارسي است كه همان دو دهه پيش هم حاجت چنداني به معرفي نداشت. از بخت‌ياري‌هاي من بوده كه در سال‌هاي روزنامه‌نويسي‌ام بارها با او گفت‌وگو كرده‌ام. شاعر، نويسنده، منتقد ادبي و هنرهاي تجسمي، نقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار و روشنفكري كه سابقه كار نوشتاري‌اش به نيمه اول دهه 40 برمي‌گردد. زماني كه اولين مجموعه از شعرهاي خود را به نام «فصلي براي تو» در زمستان 1344 منتشر كرد. در كارنامه تاليفي‌اش هم شعر دارد، هم داستان كوتاه، هم رمان، هم نمايشنامه، هم پژوهش و نقد و تحليل ادبي و هنرهاي تجسمي و... پيوستگي او با هنر و ادبيات چنان است كه حتي در زمان نقاهت و دوره بستري شدن در بيمارستان هم، دست از كار كردن برنداشت. تابلوهاي متعدد نقاشي كه مي‌گويد به زودي در نمايشگاهي از آنها رونمايي مي‌كند، حاصل شب‌ و روزهاي ارديبهشتي او در بيمارستان ايرانمهر تهران است.

مجابي از معدود روشنفكران ادبي است كه بر حفره ميان نهاد روشنفكري در ايران با نهاد دانشگاه غلبه كردند. درحالي كه بسياري از نويسندگان و شاعران زبان فارسي، از يك جايي به بعد، خيلي‌ها بعد از مقطع كارشناسي، به جاي كلاس‌هاي دانشگاه، راه‌هاي غيررسمي را براي دانش و پژوهش برگزيدند، مجابي پس از كارشناسي حقوق، اقتصاد را تا پايان مقطع دكترا ادامه داد. ماه گذشته، در فضاي بي‌خبري اهالي هنر و ادبيات از هم، ناشي از نبود امكان‌هاي رايج ارتباطي، مجابي راهي بيمارستان شد و زير تيغ جراحي رفت. درست در روزهايي كه مي‌خواستم وقتي از او بگيرم براي يكي از سلسله گفت‌وگوهاي «اعتماد» در باب «مسووليت ادبيات» ناظر بر آنچه اين مسووليت را در سده پشت سر بازتعريف و متحول كرد. پس از ترخيص، مناسبت گفت‌وگو شد دو تا: اول جويا شدنِ احوالش به نيابت از همه خوانندگاني كه دوستش دارند، در حكم به‌جا آوردن آييني كه حق پيشكسوتي - و آنچه از او آموخته‌ايم-  بر ما واجب مي‌دارد و بعد طرح پرسش درباره نسبت ادبيات و امر سياسي. اينكه اگر امروز برگرديم و بار ديگر رو در روي آينه بايستيم و از خود بپرسيم «ادبيات چيست؟» پاسخ چه خواهد بود كه ردي از كهنگي و گرد و خاك به‌جا مانده از گذر زمان  نااميدمان نكند؟ 

    در جريان جنگ اخير و قطع بودن پيام‌رسان‌هاي رايج كه خيلي‌ها از هم بي‌خبر بودند، خبر رسيد كه شما در بيمارستان بستري و عمل جراحي شديد. مختصري در اين مورد بفرماييد تا بعد برويم سر آثار تازه‌اي كه در دست انتشار داريد.

روز ۱۲ ارديبهشت به بيمارستان ايرانمهر مراجعه كردم. بيمارستاني كه علاوه بر مركز درماني، يك كانون فرهنگي هم هست به اعتبار حرفه‌اي‌ پزشكانش اطمينان دارم. به صلاحديد شوراي پزشكي روز 14 ارديبهشت جراحي شدم و اين جراحي خوشبختانه استادانه و در بالاترين سطح انجام شد. چون مساله مغز و اين قضايا بود و اين، موضوع را حساس مي‌كرد. اين بخت را داشتم كه يكي، دو سال در جلسات ادبي و هنري و علمي نورو ساينس ايرانمهر بودم و در زمينه‌هاي ادبي و هنري سخنراني داشتم. به هر حال اين آشنايي مفيد بود. من به آقاي دكتر پارسا كه ستون اصلي اين بيمارستان هستند، نكته‌اي را گفتم كه ظاهرا اندكي فانتزي است؛ كه ما در ايران بيمارستان مشهور داريم، اما بيمارستان محبوب نداريم. فضاي فرهنگي و آرامش‌بخش كافه فلوريان يا همين هتل نادري خودمان در حافظه كسي كه ساعتي آنجا بوده مانده؛ ايرانمهر هم در حافظه دست‌كم دو نسل نقش بسته. اين بيمارستان خيلي‌ها را مداوا كرده. شاملو را، گلشيري را و بسياري ديگر از دوستان ما را. ما [نويسندگان] به اين بيمارستان به عنوان يك پناهگاه معنوي نگاه مي‌كنيم. حالا در خانه دارم ادامه درمان را مي‌گذرانم و اميدوارم كه كمبود سديم كه مشكل اصلي بود، برطرف بشود.

     شايد خيلي‌ها ندانند كه شما سال‌هاست روزانه در ساعات تقريبا مشخصي از خواب بيدار مي‌شويد و شروع به نوشتن مي‌كنيد؛ اعم از شعر، يادداشت، داستان و... يك بار زنده‌ياد دكتر براهني در مكاتبه‌اي كه داشتيم، در نقض انگاره رايج «زودمرگي نويسنده ايراني» كه زمستان 1387 منتشرش كردم، مثال‌هايي آوردند كه از آنها يكي «انضباط هنري دكتر جواد مجابي» بود؛ توصيه مي‌كردند ما جوان‌ها اين نظم و نوشتن حرفه‌اي را از شما بياموزيم. 

همين‌طور است. همين حالا 4 هزار صفحه از يادداشت‌هاي من زير چاپ است. من - همان‌طور كه گفتيد- سال‌هاست صبح‌ها كه از خواب بيدار شده‌ام، يا شعر، يا قصه، يا گزين‌گويه، يا طنز آمده، يا نقاشي و... فعلا كه بيشترشان به صورت ساميزدات و ته كشو است. 

با نوشتن نفس مي‌كشم؛ حس مي‌كنم زندگي روزانه بي‌نوشتن معنايي برتر نمي‌يابد. رمان عديم‌المثال «از اقليم عدم» كه از كارهاي اخير من است از سوي وزن دنيا منتشر مي‌شود. رماني است كه براي اولين‌بار در ادبيات معاصر فارسي به شيوه خاص خودش سراغ مفهوم «عدم» رفته است. من اول اين كار را به شكل ذوقي حدود 120 صفحه نوشتم. بعد ديدم اين اقليم عدم، هزار سال است كه مشغله اصلي ذهن متفكرين ما بوده! از روزبهان بقلي، شيخ اشراق، سنايي و مولوي بگيريد تا خيام و همه اينها؛ اما وقتي كه مي‌آييد به  ادبيات  معاصر، مي‌بينيد يك كلمه راجع  به اين قضيه  نيست!

     جداي از اين كتاب، آثار ديگري هم در دست انتشار داريد؟ 

رمان ديگري دارم به نام «دفتر صورتگري» برگرفته از اصطلاحي كه سعدي مطرح مي‌كند. «دفتر صورتگري» قرن‌ها حوادث ايران است در پاي ديوار زمان كه گذرناپذير است. اين اثر هم سراغ حوادث تاريخي رفته و هم مسائل روز. هم اسكندر هست، هم سقراط و هم همين آدم‌هاي زنده دور و بر ما. مثلا دهخدا در پرسپكتيو ديده مي‌شود و راوي مي‌رود پيش او و مي‌گويد «استاد! اجازه بدهيد من در محضر شما شاگردي كنم...» و از اين مزخرفاتي كه همه ما مي‌گفتيم. [مي‌خندد] دهخدا به من مي‌گويد: فايده ندارد. امير بهادر مي‌خواست مرا بكشد، اما شماها به حرف‌هاي من گوش نكرديد. يا مثلا ايرج ميرزا به من مي‌گويد تو آن روزنامه‌نويسي نيستي كه در سال‌هاي 54 و 55 نوشتي عارف خيلي بهتر از ايرج است و نقش او را در جريان مشروطيت ستودي  و در ايرج، نشانه‌هاي انحطاط قاجاري  را ديدي؟

     راوي و زاويه ديد هم يكي است؟ شما به عنوان روزنامه‌نويس و اول شخص؟ يا عوض مي‌شود؟

نه، تا انتها يكي نيست. هم راوي عوض مي‌شود و هم منظر. فقط نثر است كه عوض نمي‌شود. من در پاسخ به ايرج مي‌گويم كه آخر شما به خانم‌ها نگاهي دوگانه داشتيد. از يك طرف براي حقوق زنان مبارزه كرديد، ازسوي ديگر زن را وسيله عيش و عشرت دانسته‌ايد! ايرج جواب مي‌دهد كه بله، ظاهرا تجانس ندارند، ولي به تو چه مربوط است؟ مي‌گويم من مي‌خواستم ايراد مختصري گرفته باشم. مي‌گويد شما يك مشت ابله مبتذل بوديد كه به نام فرهنگ و فلان و اينها [...] به روابط انساني. هزار سال ما [شاعران] شعر نوشتيم  و شما  نفهميديد.

     يعني يك جور خودانتقادي مدرن در گفت‌وگو با تاريخ.

دقيقا؛ مي‌خواستم بگويم اگر قرار است ما به ديگران ايراد بگيريم، مزخرفاتي هم كه ما گفتيم، بايد يك روزي تحليل بشود! ايرج مي‌گويد تو به چه حقي گفته‌اي من شاهزاده منحط قاجاري‌ام؟ تو مي‌داني كه ناصرالدين‌شاه براي ساختن شمس‌العماره، بزرگ‌ترين و بلندترين ساختمان تهران، ۷ هزار تومان خرج كرده بوده؟ همين‌طور 7 هزار تومان براي «هزار و يك شب» كه طسوجي ترجمه كرد. چه كسي چه پادشاهي، در تاريخ ايران چنين اعتباري را براي يك كتاب هزينه كرده؟ سه هزار مينياتور زيرنظر صنيع‌الملك، نابغه نقاشي تهيه شده. بعد آدم بنشيند كنج خانه، همايشي مزخرف، يا در روزنامه‌اي، مجله‌اي، جايي، درباره آن دوره، پرت و پلا بگويد، بي‌آنكه اطلاع كافي داشته باشد. همان‌طور كه گفتيد، اين يك‌جور خودانتقادي است. خواستم بگويم مردم بايد جلوي ترهات و اباطيلي از اين دست را بگيرند.

     وضعيت بغرنج سال‌ها و خصوصا ماه‌هاي گذشته ما را بر آن داشته كه يك بار ديگر به همان پرسش بنيادين برگرديم كه «ادبيات چيست؟» قدر مسلم پاسخ‌هاي پيشين، ديگر براي وضعيت امروز اعتبار كافي ندارند. مدتي است با نويسندگان و شاعران در باب «مسووليت ادبيات» گفت‌وگو مي‌كنيم. اينكه اگر تعهدي براي نويسنده هست، او به چه چيز تعهد دارد؟ خواستم اين بحث را با شما هم پيش ببرم.

اخيرا در يادداشتي نوشتم كه در جنب مصيبت بزرگ تجاوز دو كشور جنگ‌افروز و كودتاچي به مرزهاي ايران، حرف زدن از مشكلات فردي، انصاف نيست.

     كاركرد ادبيات در اين ميانه چيست؟ اگر زماني ادبيات مسووليت داشته تا خود را وسيله‌اي كند براي آنچه سارتر «روشنگري» در معناي عمومي كلمه مي‌ناميده، اين مسووليت امروز امكان‌هاي متنوعي دارد. وقتي ادبيات به خود برگشته و به ماهيت خود كه «امر زيبا»ست نزديك‌تر شده، تعهد متن ادبي در اين عصر و با اين مختصات كه تاز «متن» مي‌شناسيم، چگونه تعريف مي‌شود؟

به نظرم اگر موضوع را در سطح محتوا و درونمايه دنبال كنيم، هم انتقاد از وضعيت بايد مدنظر قرار بگيرد، هم انتقاد از خود. يعني ببينيم و نگريسته بشويم. داوري كنيم و داوري بشويم؛ كه خب، خيلي كار مشكلي است. كاري كه سعي كردم در رمانم انجام بدهم و از اين نظر تا حدي به «نشخوار روياها»ي آريل دورفمن نزديك شده‌ام. چيزي كه براي من اهميت دارد اين است كه سهيم باشم در مصيبت‌هاي مردم خودم و ببينم چقدر مي‌توانم كمك كنم كه اين هواي تيره و تار، كمي صاف بشود تا هم خودمان بهتر ببينيم، هم ديگران بهتر ببينند. نه اينكه ما يا هر عده ديگري فكر كنند بهتر مي‌دانند و بايد مردم را هدايت كنند به سمتي كه خودشان مي‌خواهند و به آنها بگويند اين‌طوري نگاه كنيد! اين‌طور نيست، ما كاره‌اي نيستيم! روشنفكر و در اينجا روشنفكر ادبي و نويسنده، يك صداي پيوسته به صداي ديگران است. همه حق دارند سخن بگويند و صداي نويسنده هم بين آن صداها حضور دارد. به قول شاهرخ مسكوب سياوش به اين جهان آمد كه مظهر تلاش براي دگرگوني باشد. هر كس اين وظيفه را فراموش كند، اصلا كارش تمام است. سياوش آدمي است كه جلوي تندروي كيكاووس مي‌ايستد، عليه توطئه‌هاي سودابه، عليه حماقت‌هاي افراسياب و... اين يعني آدمي از يك فضاي ديگر دارد مي‌گويد من يك انسان نادر و يگانه هستم و بايد وظيفه خاص خودم را در اين دنيا به‌جا بياورم. اگر سياوش نمي‌آمد، اگر سهراب نبود، اگر رستم نبود، آن وظيفه‌اي كه اينها در دگرگون كردن جهان به خرج دادند، كجا مي‌رفت؟ اين نام‌هاي بزرگ و آشنا مثال‌هايي براي بحث ما هستند. هر انساني، وظيفه دارد از ظرفيت خودش در زندگي گيتيانه فراتر برود. اينها اساس فرهنگ ماست.

     روشنفكر ادبي، آن‌طور كه در توضيحات شما هم بود، مساله «ديگري» دارد؛ چون كارش ماهيتا با «ديگري» موجوديت پيدا مي‌كند. اين پيش‌فرض به صداهايي جداي از صداي واحد نويسنده در متن امكان حضور و انعكاس مي‌دهد. بنابراين، تكثر در متن ناگزير مي‌شود. اگر تعهدي بتوان براي نويسنده و متن قائل بود، خود اين تكثر و آزادي صداها براي منعكس كردن خود در متن، آيا آن چيزي نيست كه در هر اثر مي‌تواند مسووليت مشترك باشد؟

به نظر من ادبيات، همان زندگي است. ما و نوشته‌هاي‌مان برهم تاثير متقابل مي‌گذاريم. دوست دارم مطلبي را كه اين اواخر خواندم و خيلي روي من تاثير كرده براي شما هم بگويم. هزار و صد سال پيش جلوي ميدانگاه بازار دمشق (در نمايشي شهري)، جايي كه مردم جمع مي‌شدند و محل عنتربازي و كفتربازي و مارگيري و اين حرف‌ها بود، مردي ميموني داشت. توي جمع به او مي‌گويد مي‌خواهي وزير بشوي؟ ميمون كه آموزش ديده بود، گريه مي‌كند و سرش را تكان مي‌دهد كه يعني نه! مرد مي‌گويد: تو بايد وزير بشوي، تو خيلي لايق هستي و اين نشان مي‌دهد در آن زمان، هزار و صد سال پيش در آنجا طنز انتقادي و آزادي بيان بين مردم وجود داشته. حالا بياييم به 50 سال پيش. نصرت كريمي براي من تعريف مي‌كرد كه كلاس هنرپيشگي مي‌رفته و به او در نمايش نقش خوب مي‌دادند و به هنرجويي كه مديركل وزارت كشور وقت بود، نقشي نمي‌دادند، چون مستعد نبود. طرف با دلخوري مي‌رود پيش اسماعيل خان مهرتاش و مي‌گويد: من اگر به جاي تئاتر و نمايشنامه‌هاي روم و يونان و از اين حرف‌ها، انرژي‌ام را گذاشته بودم روي سياست، حالا وزير بودم. مي‌دانيم مهرتاش چقدر آدم مهمي در موسيقي، فن بيان و هنرپيشگي بود! كسي كه شجريان و مرضيه و انتظامي و نصيريان و كشاورز و خيلي‌هاي ديگر شاگردش بودند. مهرتاش به او گفت: برو دنبال وزارت، تو اين‌ كاره نمي‌شوي! نصرت كريمي مي‌گفت بعدها هر وقت مي‌خواستيم نمايشي كار كنيم، مهرتاش مي‌گفت: خدا را شكر كه آن «وزيره» ديگر نيست! مي‌خواهم بگويم آن مثال هزار و صد سال پيش و اين مثال 50 سال پيش به ما مي‌گويد، بعضي از حكم‌هايي كه ما مي‌دهيم، غلط است. مي‌گوييم در فلان دوره مطلقا آزادي بيان نبوده! ما بايد براي حفظ آزادي بيان كوشش كنيم، با موضوع درگير شويم. بايد نشان دهيم كه خيلي از حكم‌هايي كه صادر مي‌شود، غلط است. مثلا اينكه گفته مي‌شود زن‌ها در طول تاريخ ضعيفه بودند و تحت ستم مضاعف بودند و زير سايه مردان، ناديده ماندند و... نه، اين‌طور نيست! زن‌ها ستون اصلي نگهدارنده فرهنگ ايران بودند. تمام جشن‌ها، شادي‌ها و آيين‌ها ازجمله عيد نوروز را زن‌ها نگه داشته‌اند. متاسفانه ما خيلي از مزخرفات اروپايي‌ها را درباره خودمان تكرار مي‌كنيم.