ساعت هفت ونيم صبح بود. تقريبا کار بازجويي ها در ويلا تمام شده بود. عادل، احمد، رضا و سرگرد محمدي سوار ماشين خودشان شدند و به دنبال آمبولانس و ماشين هاي ديگر به اداره آگاهي منطقه رفتند. به جز چند خبرنگار و چند ون کسي دم در حاضر نشده بود. همين که ماشين پليس ها وارد شدند، نگهبانان در را بستند و به کسي اجازه ورود ندادند. قبل از اينکه کسي وارد شود، هر چهار نفرشان توانستند در اتاق سرگرد محمدي بنشينند. بساط صبحانه روي ميز ناهارخوري اتاق باز شد و همه حاضرين اتاق روي صندلي ها نشستند تا حليم بخورند. سرگرد محمدي سکوت را شکست و به آرامي گفت:«بهتره که همين جا جلسه بذاريم. تو وقت مون صرفه جويي ميشه.»
ـ من ترجيح مي دم اول غذا بخورم بعد فکر کنم.
ـ آقا سيد مثل اينکه اين دوست عزيزمون احمد آقا خيلي لوس تشريف دارند.
ـ به دل نگيريد جناب سرگرد. جوونه و جاهل...
ـ جوون هم جووناي قديم. ياد اون روزاي جبهه و جنگ بخير حتي وقت نداشتيم سرمونو بلند کنيم وگرنه نخود بود که رو سرمون مي ريختند.
ـ فکر نمي کنيد اون دوره ديگه گذشت؟ چهل سال از جنگ گذشته.
ـ اين اوضاعي که توش هستيم دست کمي از اون روزا نداره احمدآقا... دست از پا خطا کنيم همين خبرنگاراي بيرون بهمون انگ سياسي مي زنند و ديگه درآوردن ترکش اين ماجرا کار حضرت فيله.
سکوت عجيبي بر سر سفره حاکم شد. عادل سکوت را شکست و گفت:«حق با شماست جناب سرگرد. اما نبايد تو اين قضيه تند بريم. بهتره آرامش مون رو حفظ کنيم و يه چيزي بخوريم وگرنه اين پسرها مغز ما رو مي خورند.»
همه خنديدند. حليم را مي خوردند و در اين حين از خاطرات شيرين شان حرف مي زدند تا شايد از اين اضطرابي که اين پرونده برايشان به وجود آورده بود رها شوند و بتوانند درست فکر کنند اما هر بار که صحبت مي کردند مي رسيدند به ماجراي امروز و آخرش چند دقيقه سکوت مي کردند. بعد از اينکه صبحانه شان تمام شد، همه با هم بلند شدند و روي صندلي هايشان نشستند. در همين حين سرباز وظيفه اي در زد و وارد شد تا ظرف ها را به آبدارخانه ببرد. کارش که تمام شد، همه تصميم گرفتند تا جلسه شان را به طور جدي شروع کنند. سرگرد محمدي پشت ميزش نشست، احمد و رضا روي صندلي هاي دو طرف آن نشستند و عادل پاي تخته رفت تا شرح ماجرا را توضيح دهد. در اين حين احمد لپ تاپ به دست گزارش را تايپ مي کرد:
ـ خيلي خب. صبحانه مون رو هم خورديم. جلسه از همين لحظه آغاز ميشه. احمد جان اسم پرونده و تاريخ وساعت رو اول قيد کن.
ـ نام پرونده: قتل سعيد فرهنگ در شمال. تاريخ 23/7/1403 ساعت: 3:00
ـ عادل شرح حادثه رو عنوان کن.
ـ بله جناب سرگرد. فيلمبرداري قسمت آخر سريال زخم کهنه...
صداي غش غش احمد و رضا به گوش رسيد. عادل چشم غره اي به آن ها رفت و هر دو خنده شان را خوردند. عادل آهي کشيد و ادامه داد:
ـ قسمت آخر اين سريال قرار بود نيمه شب انجام بشه تا به گفته خودشون آدماي زيادي دور و بر لوکيشن نباشند. براي همين ما مظنونين زيادي نداشتيم و مي دونيم کسي غير از افراد حاضر کسي آگاهي نداشته. سعيد فرهنگ ساعت 12 شب وارد ويلاي خانواده خلعتبري ميشه. در حالي که بقيه از ساعت 10 شب اونجا حاضر بودند.
ـ معلومه از اونا بوده که لاي پر قو بارش آوردن...
ـ برعکس رضا جان. به گفته يکي از بچه هاي حمل و نقل، ماشين اونها يه ساعتي به خاطر يه گراز متوقف شد و کلي طول کشيد تا اون زبون بسته رو از جاده بيرون ببرند.
عادل صدايش را صاف کرد و ادامه داد:«يکي از دستيارهاي تهيه کننده گفت که به خاطر اين معطلي امير عزتي با سعيد جروبحثي داشته و حتي سعيد مي خواسته به امير آسيب بزنه که با پادرميوني کاويان ختم به خير شده. ما از خيلي از کسايي که به ماجرا آگاهي داشتند بازجويي کرديم اما از اين جا به بعد، دستيار کارگردان يعني خانم رز کياني دقيق ترين توصيف رو داشته. طبق نظر اين خانم، سعيد با خانم سانيا مرداني هم جرو بحث مي کنه و ديگه با کسي حرف نمي زنه تا زمان فيلمبرداري.»
ـ چرا با خانم مرداني اين طور برخورد کرد؟
ـ هنوز دقيقا مشخص نيست.
ـ ادامه بديد لطفا...
ـ کمي از صحنه داخل حياط گرفته مي شه. هيچ رفتار عجيبي از سعيد مشاهده نمي شه تا ساعت 2 و نيم شب. اين بار نوبت کاويان بود که با سعيد دعوا کنه.
ـ به چه خاطر؟
ـ شايد باورتون نشه ولي به خاطر گريه کردن.
احمد پوزخندي زد. سرگرد محمدي صورتش را چين داد و رضا پرسيد:«چرا نبايد گريه مي کرد؟»
ـ ظاهرا اونقدر گريه کرده بود که چشماش سرخ شده بود. فيلم خراب مي شد اگر کسي مي ديد نقش اصلي قبلش اينطور گريه کرده. براي همين ماجرا رو با يه شيشه مشروب هم آوردن که مثلا از مستي چشماش سرخ شده. اول قرار بوده يه ليوان دستش بدن اما بعد از اينکه سعيد ليوان رو مي شکنه به گذاشتن ليوان و جام کنار دستش قانع مي شن.
ـ حتما اونقدر از دست کاويان عصبي بود که روي اون شيشه خالي کرده...
ـ نکته مشکوک دقيقا همين جاست. وقتي ليوان شکسته ميشه احوال سعيد هم عجيب تر ميشه. سعيد به يک باره روي پاهاش مي افته و ديگه نمي تونه بلند شه. با کمک کاويان روي صندلي ناهارخوري وسط هال ميشينه و فيلمبرداري شروع ميشه. تموم حاضرين بر روي اينکه تمام ديالوگ ها رو بريده بريده مي گفته و به سختي مي تونست قدم برداره تاکيد کردند و بازبيني فيلم هاي خام هم اين ادعا رو تصديق ميکنه.
سرگرد محمدي گفت:« توضيح بديد که شليک گلوله چطور انجام شد؟»
ـ بله قربان... طبق فيلم هاي خام، خانم الناز راد به طور ناگهاني سعيد رو به ديوار زير پلکان هل ميده. کمي عقب ميره تا بتونه درست شليک کنه.
رضا حرف عادل را قطع کرد و گفت:«پس چرا پوکه خاليش سر از بيرون خونه درآورده؟ وقتي پوکه خالي بيرون بوده پس بايد دنبال يکي از بيرون بگرديم.»
ـ اينم يه مسئله است...
احمد از تايپ دست کشيد و گفت:«سوال نداره رضا جان. حتما جزء بازي شون بوده. از اون کارگردان بدنام و آماتور همه کار برمياد.»
ـ منظورتون چيه آقاي فراستي؟
ـ اين چند سال اخير با اين چهار فصل سريالش نوبرشو آورده. يه مشت شخصيت جن زده و رواني رو به خورد بازيگرا داده. يه داستان مزخرف و بي سر و ته رو هم انداخته به مردم. کسي که اينطور فيلمسازي رو مورد عنايت قرار داده همه کاري که بگي ازش برمياد. اون موقعي که هم که براي بازجويي رفتيم سمتش خيلي بي قرار بود به طوري که بي خيال صحبت شديم. انگار چيزي رو داره قايم مي کنه که ما هنوز خبر نداريم. اما قطعا قتل چيزي نيست که آقاي کاويان ازش خبر داشته باشه.
سرگرد محمدي گفت:« خدا قوت دوستان. معلومه که حواستون به همه چيز بوده. دستور داديم استعلام آلت قتاله از روي پوکه گرفته بشه. قراره همين الان باهامون تماس بگيرند و راجبش به ما خبر بدند. فقط اميدوارم که ختم به خير بشه.»
کمتر از دو دقيقه بعد تلفن روي ميز زنگ خورد و سرگرد محمدي گوشي را برداشت و روي بلندگو گذاشت. همه نزديک تلفن شدند تا نتيجه را درست بشنوند.
ـ الو سلام جناب سرگرد.
ـ سلام آقاي عزيزي. خوش خبر باشي.
ـ نيستم قربان، نيستم.
همه با تعجب به هم نگاه کردند. عادل پيشدستي کرد و پرسيد:«نتيجه آخرش چي شد؟»
ـ پوکه اي که توي صحنه جرم بود رو بررسي کرديم. از يه اسلحه کاليبر 22 بيرون اومده و جوازداره.
ـ بيشتر توضيح بده.
ـ اسلحه اي که باهاش به آقاي فرهنگ شليک شده يه اسلحه جوازدار بوده متعلق به خود آقاي فرهنگ. دستور دادرسي کيفري براي دزد اسلحه صادر شده، به زودي دستگير ميشه و منتقل ميشه به تهران.
ـ ممنون آقاي عزيزي، خداحافظ...
براي مدت زيادي سکوت بين اعضاي داخل اتاق حاکم شد. ناگهان رضا کفري شد و پرسيد:«چرا به ما چيزي نگفتيد؟»
ـ در چه مورد؟
ـ در مورد اين که کدوم يکي از همشهري هاتون قاتل آقاي فرهنگه.
ـ لطفا آروم باشيد. هنوز هيچي معلوم نيست. فقط يه گزارش به دست مون رسيده که بهش هنوز مطمئن نيستيم.
احمد رو به سرگرد محمدي گفت:« جناب سرگرد، ما بهتون اعتماد داريم و شکي هم در اين نيست.» عادل رو به احمد و رضا کرد و گفت:« و از حالا به بعد وظيفه ماست که براي کشف حقيقت و اجراي عدالت تلاش کنيم. جناب سرگرد، ديگه بايد راهي تهران بشيم. از اينکه همراه ما بوديد کمال تشکر رو داريم.»
ـ و در ضمن، صبحانه خوبي رو کنار همديگه خورديم. به اميد ديدار دوباره...
عادل، رضا و احمد بلند شدند و به نوبت با سرگرد محمدي دست دادند. سپس به نوبت از اتاق بيرون رفتند. رضا و احمد در حياط کلانتري جلو رفتند تا ماشين را روشن کنند ولي عادل با صداي تلفن همراهش ايستاد تا جواب دهد:
ـ الو سلام خواهر گلم.
ـ سلام خوبي.
ـ والا چي بگم. فقط الان دارم برمي گردم تهران.
ـ خبر داري که سعيد فرهنگ فوت کرده؟
ـ آره خبر دارم.
ـ راستش مامان زنگ زد و گفت که براي مراسمش از طرف خانواده سيفي دعوت شديم. ازم خواست تو و عماد هم بيايد.
ـ اون وقت فرهنگ چه نسبتي با سيفي داره؟
ـ پسرشونه ديگه. احتمالا از اونا بوده که فاميلشو عوض کرده.
عادل سوار ماشين شد و روي صندلي عقب جلوي احمد و رضا صدايش را بلند کرد:
ـ واقعا؟ باهاش فاميل بوديم و خودمون خبر نداشتيم.
دهان رضا و احمد از شنيدن اين جمله باز ماند. با تعجب به يکديگر نگاه کردند و نيشخند زدند.
ـ ظاهرا همسايه قديمي مون بوده.
ـ پرونده جالبي شد. ببين فعلا بايد قطع کنم. شب مياي بيشتر حرف مي زنيم.
ـ باشه. مراقب خودت باش.
ـ تو هم همين طور. خداحافظ.
عادل که تلفن را قطع کرد. رضا و احمد پفي خنديدند و به چهره جدي عادل زيرچشمي نگاه کردند.
ـ اوضاع ديگه داره پارتي بازي ميشه. آقاي فرهنگ فاميل شما بودند ما خبر نداشتيم.
ـ خدا نکنه. به جاي خنديدن ماشين رو روشن کن احمد آقا. خدا مي دونه که اين اوضاع بيشتر از هميشه براي ما مي تونه غريب باشه.
ـ شما از کجا مي دونيد. ظاهرا که پرونده ساده اي به نظر مياد.
ـ ما با آدم ساده اي طرف نيستيم. طرف حساب ما سعيد فرهنگه. سوپراستار بانفوذ اين مملکت. همه چيز مي تونه به پيچيدگي راهي باشه که روزگاري اون ازش رد شد.
احمد خنده اش را خورد و با تعجب گفت:«الان وظيفه ما اين وسط چيه؟»
ـ اينو که همه مي دونن. انجام وظيفه...
همه با هم خنديدند. ماشين که روشن شد و از خبرنگاران پرهياهو رد شد، عادل روي صندلي عقب دراز کشيد و خوابيد. آهنگ ضبط صوت ماشين حالا شنيدني تر از گذشته به گوشش مي رسيد.
زخم کهنه - قسمت چهارم
صاحبخبر -
∎