هوا هنوز گرگ و ميش بود. جاده اي خلوت و بدون شلوغي پيش روي عادل بود. خاک نم خورده به مشامش مي رسيد و به يادش مي آوردکه چرا صبح به اين زودي بايد بيدار باشد. هنوز نتوانسته بود چيزي بخورد براي همين صبحانه اش را با خودش آورده بود. خوابش مي آمد ولي نبايد مي خوابيد براي همين ضبط ماشين را روشن کرده بود. نگاهش که به همراهان خواب آلودش در ماشين افتاد توي ذهنش به جنازه اي فحش داد که بدموقع قبض روح شده و خوابش را بهم ريخته. به خودش که آمد متوجه شد خيلي وقت است به ويلاي محل وقوع حادثه رسيده.
ازدحام مردمي که منتظر بيرون آمدن آدم هاي معروف بودند و آن هايي که از صداي تجمع مردم بيدار شده بودند راه ماشين عادل را سد کرده بود. عادل بوقي زد تا مردم را متفرق کند، افسري با شنيدن صداي بوق عادل به نيروهايش دستور داد تا راه را براي ماشين پليس باز کنند. در حالي که سربازها مردم را کنار مي زدند عادل دم در ماشين را پارک کرد:
ـ بيدار شيد رسيديم. رضا حواست به حليم کنار دستت باشه نريزه رو زمين...
رضا و احمد چشمانشان را ماليدند و به آرامي در ماشين را باز کردند. عادل نفس عميقي کشيد و از درحياط وارد شد. حياط ويلا حسابي شلوغ بود. يکي از افسرهاي آگاهي با صاحب خانه صحبت مي کرد، عده اي ديگر از بقيه بازجويي مي گردند و سرگرد محمدي دم در ويلا ايستاده بود و با ديدن مهمانان جديد به سمت آن ها قدم برداشت. عادل پيشقدم شد و دستش را به طرف سرگرد محمدي دراز کرد.
ـ سلام صبح بخير...
ـ سلام. صبح شما هم بخير.
ـ معرفي مي کنم، رضا صمدي و احمد مقدم از بچه هاي تهران.
ـ خوشوقتم از ديدن تون.
ـ اوضاع صحنه جرم چطوره؟
ـ مي بيني که... از کنار ديوار جم نخورده.
ـ مثل اينکه صحنه فيلمبرداري بوده.
ـ مدتي بوده که فيلمبرداري تموم شده بود. به نظر مياد که حادثه بعدش اتفاق افتاده.
ـ از داخل ويلا چه خبر؟
ـ هيچ چيز تغيير نکرده. قبل از اينکه خونه رو بهم بريزند ما رسيديم.
ـ کسي مي خواسته شيطنت کنه؟
ـ اوه تا دلت بخواد... يارو کارگردانه مخ ما رو خورد از بس التماس کرد مراعاتش رو بکنيم. يکي هم مي خواست ديوارا رو پاک کنه که جلوشو گرفتيم و با بقيه بيرونشون کرديم.
ـ الان کي تو صحنه است؟
ـ کارگردان، تهيه کننده و الناز راد تو خونه بازداشت شدن. از بقيه دارن بازجويي مي کنن.
ـ خيلي خوب. بريم داخل ببينيم چه خبره.
تمام افسرها با هم از نوار زرد رد شدند. فردي لکه هاي خون را بررسي مي کرد و از آن نمونه برداري مي کرد، عکاس از صحنه جرم عکسبرداري مي کرد، نگاه رضا به رد خون باريک روي زمين دوخته شد، اين رد خون پهن تر شد و تا خود جنازه قطع شد. دست آخر به محلي وصل شد که جسد افتاده بود. پزشک بالاي سر جنازه سعيد بود و دستيارش گواهي فوت را مي نوشت. عادل رضا را فرستاد تا از پزشک گزارش تهيه کند که داشت جنازه را برانداز مي کرد. دستيارش به چهره سفيد شده جسد که خون بيني و دهانش به آن رنگ داده بود نيم نگاهي انداخته بود. ترسي عجيب به همه آن ها الهام مي کرد که اين مسئله نبايد عادي باشد. رضا جلوتر آمد، زانو زد و دستي به شانه دستيار زد:
ـ سلام آقا علي، احوال شما؟
ـ سلام آقا. به خوبي جنازه اي ام که اينجاست.
ـ خب چه خبر از اين دوست عزيزمون.
ـ وضعش خرابه. معلوم نيست از چي مرده.
رضا انگشتي روي ديوار کشيد، به لکه خون تازه روي دستش خيره شد و گفت:«سلبريتي ان ديگه... دوست دارند يه چيزيشون با بقيه مردم فرق کنه.»
ـ اين طور مي بينمش غصه ام مي گيره. خيلي با کاراش خاطره داشتم.
ـ مي فهمم تو رو داداش... نسل من و تو با کاراي اين آدم ها بزرگ شد.
ابروهاي دکتر مشفق توي هم رفت و فرياد زد:«مي شه اينقدر بالا سرش حرف نزنين؟ اينجا...» و رضا و علي حرفش را ادامه دادند:« بيمارستانه.» و غش غش خنديدند.
ـ مثل اينکه خيلي پررو شديد. حتما شکايتت رو به مافوقت مي کنم جناب ستوان. مگه من چه گناهي کردم که شدم پزشک سازمان پزشکي قانوني؟
ـ منو ببخشيد دکتر... اين دستيارتون يکم ناراحت بود مي خواستم سرحالش بيارم.
ـ حيف که الان بايد روي اين آقا تمرکز کنم وگرنه گوشي مو بهتون شليک مي کردم.
ـ تا الان چيزي هم متوجه شديد آقاي دکتر؟
ـ طبق معاينه اي که از جسد انجام شده، يه ضربه مغزي توي قسمت آهيانه راست وجود داره و دور محل آسيب خون تازه جمع شده. سوراخ روي ناحيه چپ سينه اش ناشي از گلوله اي بوده که اون يکي همکارمون پوکه اش رو بلندکرده. از روي نوع سوراخ گلوله ميشه تخمين زد که گلوله از فاصله پنج تا هفده سانتي متري شليک شده. خود گلوله کيسه خون رو پاره کرده ولي اين طور که از ظاهرش پيداست بين دنده ها گير کرده. اينکه چه بلايي سر ريه اش آورده و ديگه چي تو مرگش دست داره ميره براي کالبدشکافي و سم شناسي.
ـ پس اين خون روي زمين و لباس هاش از کجا اومده؟
ـ کبودي اي که روي بازوش به وجود اومده بهمون نشون ميده که ظاهرا مصدوم جابه جا شده. کسي انگار بازوش رو گرفته باشه و با اعمال فشار خون رو بيرون بريزه.
علي کاغذهايش را جمع کرد و تحويل رضا داد:
ـ اين هم گزارش کار جسد خدمت شما...
ـ دستت درست برادر.
آن طرف سالن پذيرايي، عادل صحنه را وارسي مي کرد، نگاهش روي لکه خوني بود که پايين ديوار به وجود آمده بود و قطره قطره به قرنيز ديوار رسيده بود. با ورود احمد به سالن عادل چشم از ديوار برداشت و به احمد نگاه کرد:
ـ گزارش وقوع جرم رو نوشتي؟
ـ بله قربان، زمان وقوع حادثه ساعت 3 شب بوده. قرار بوده نيمه شب فيلمبرداري کنند تا مزاحمتي از جانب مردم عادي نباشه. طبق گزارش شواهد همون ساعت صداي شليک اونقدر زياد نبوده که همه مردم اطراف رو از خواب بيدار کنه.
ـ پس مردم چطور متوجه حادثه شدند؟
ـ يکي از ساکنان آپارتمان رو به رو متوجه صدايي شبيه تق محکم در فلزي شده. بعدا با مشاهده رفت و آمد کاويان به محل حادثه بقيه همسايه هاش رو از ماجرا خبردار کرده.
ـ در مورد اتفاقات سر صحنه فيلمبرداري چي گيرتون اومد؟
ـ ظاهرا فيلمبرداري يه صحنه قتل بوده. حاضرين صحنه همه بر اين عقيده اند که خانم الناز راد کسي بوده که اول مقتول رو به سمت ديوار هل داده و بعد به دستور کارگردان کمي عقب رفته تا بتونه درست شليک کنه. فيلم داخل دوربين ها هم بازبيني شده و حرف شاهدين رو تاييد مي کنه.
رضا مدتي بعد به جمع آن دو پيوست و گفت:«اينم از گزارش معاينه جسد. خدمت شما. ولي با توجه به چيزي که احمد گفت خانم بازيگر زياد شليک خوبي نداشته.»
ـ اونوقت چرا؟
ـ کيسه خون از گوشه چپ خراشيده شده و از دنده ها عبور کرده. در حالي که بايد وسط کيسه که همون جايگاه قلب بود سوراخ درست ميشد. من فقط موندم چرا متوجه خونريزيش نشدند...
ـ جوابت رو خودت دادي آقا رضا. حتما فکر کردند که از کيسه خون بيرون اومده براي همين شک نکردند.
عادل لبخند سردي زد و رو به رضا و احمد کرد:
ـ کارتون خوب بود. ولي بدونيد اينا تازه شروع کار ماست. بايد بيشتر تلاش کنيم تا عدالت درست اجرا بشه. رضا جان شما فعلا آزادي فقط صبحانه هم برامون نگه دار... احمد همراه من باش بعد همه با هم ميريم کلانتري. بايد از آقاي کاويان و خانم راد بازجويي کنيم.
ـ وظيفه من چيه قربان؟
ـ شما بايد اظهارات دوستان هنرپيشه مون رو ثبت کني. کافيه هر کدوممون تنهايي با يکي شون حرف بزنيم و برامون حرف در بيارن... يه شاهد امين لازمه همراه بازجو باشه.
عادل و احمد وارد اتاق خوابي که کاويان و الناز در آن نشسته بودند شدند. کاويان داشت دور اتاق مي چرخيد و براي الناز که روي تخت بهت زده نشسته بود، آب قند هم مي زد و به او اصرار مي کرد تا بخورد. با ديدن عادل سر جايش ايستاد، سلامي کرد و کنار تخت ايستاد. عادل صندلي ميز توالت را برداشت و روبه روي الناز نشست.
ـ سلام. من سروان عادل ضيايي هستم از دايره جنايي، بابت حادثه اي که پيش آمده متاسفم. يک سري سوال از شما داريم که ازتون مي خوايم با صداقت بهشون پاسخ بديد.
ـ من نمي فهمم براي ما رو اينجا نگه داشتيد؟ من مي خوام سعيد رو ببينم.
ـ خواسته شما به بهبود اوضاع کمکي نمي کنه. خواهش مي کنم آروم باشيد.
ـ باور کنيد من از هيچ چيز خبر نداشتم...
ـ به زودي مشخص ميشه. اگه مي خوايد سريع تر موضوع حل بشه آرامش تون رو حفظ کنيد و به سوالاتي که از شما مي پرسيم پاسخ بديد.
کاويان لب هايش را به هم فشرد. انگار در پاسخ دادن ترديد داشت. ناگهان الناز از روي تخت بلند شد، ليوان آب قند را از دست کاويان انداخت و با فرياد به عادل گفت:«کار من نبود. من فقط کاري رو کردم که کاويان گفت. من قاتل نيستم! من سعيد رو نکشتم!» بعد بغضش ترکيد و دوباره روي تخت ولو شد و شروع کرد به گريه کردن. کاويان که تا چند لحظه پيش دست هايش را به ليوان قفل کرده بود از جا پريد و گوشه اتاق هق هق بلندي کرد. عادل نگاهي به احمد انداخت و دوباره به کاويان برگشت:
ـ بابت اينکه توي بدترين حالت مزاحمتون شديم پوزش مي خوايم. مي تونيد راحت باشيد ما موقع ديگه اي خدمت مي رسيم.
عادل و احمد از اتاق بيرون آمدند.
ـ چرا زديم بيرون جناب سروان؟
ـ حالشون خوب نبود. هر موقع آروم شدند باهاشون صحبت مي کنيم.
ـ حالا چه ايرادي داشت؟
ـ اگه تو اون حالت باهاشون حرف مي زديم، يکم بعد که حالشون خوب مي شد همه حرف هاشو پس مي گرفتند و مي گفتند تحت فشار ازمون حرف کشيدند. شرط مهم صحت حرف يک شاهد سلامت عقلشه. الان مي دوني تهيه کننده کجاست؟
ـ آقاي امير عزتي الان توي يه اتاق ديگه است.
ـ خدا رو شکر انقدر اين ويلا اتاق داره که...
ـ پولدارند ديگه. حتي با پول صاحب عدالت ميشن.
ـ ديگه از اين حرف ها نشنوم احمد، آدم با عملش صاحب عدالت ميشه اينو يادت باشه.
ـ اما اين هم حقيقته قربان... ما روز به روز فقيرتر مي شيم اونا مدام ثروتمند ميشن. اونا از همه چي بهترين رو مي خوان و بهش ميرسن.
عادل کمي سکوت کرد، ايستاد و به چشمان احمد نگاه کرد:
ـ نمي بيني اينجا چه صحنه تماشاييه؟ قارون با تمام قدرتش الان زير زمينه.
ـ منظورتون رو نمي فهمم.
ـ اين ماجرا مثل همون شکافيه که خيلي از اين مدعي هاي مغرور رو داره قورت ميده. کافيه فقط يه نقطه سياه روي اين صفحه بشينه تا همه اينا تبديل بشن به مفلس ترين مردم کشور. اصلا دوست ندارم کسي از دستمون قسر در بره.
وارد آشپزخانه شدند، امير رو به روي سينک ايستاده بود و با قطره هاي آب که روي سينک قديمي چرک چکه مي کردند بازي مي کرد و هر کدامشان را روي انگشتش نگه مي داشت و بعد دستش را روي سينک مي تکاند. از روي فشار دادن دست ديگرش روي تيغه تيز سينک مي شد احساس کرد که امير در حال فرو خوردن احساساتش است. احمد در گوش عادل گفت:«بهتر بود همون اول مي رفتيم سراغ همين.»
عادل اهميتي نداد. روي يکي از صندلي هاي ناهار خوري نشست و از امير دعوت به نشستن کرد:
ـ سروان عادل ضيايي هستم از دايره جنايي.
ـ خوشوقتم. من هم امير عزتي هستم تهيه کننده کار.
ـ مثل اينکه چندان صحنه خوشايندي رو شاهد نبوديد.
ـ غير قابل پيش بيني بود. قرار بود اين آخرش باشه ولي انگار بابتش شرمنده شدم...
ـ با همکاري شما حتما پايان خوبي خواهد داشت. لطفا براي شروع به سوالات ما جواب بديد.
ـ من در خدمتم قربان...
ـ موقع وقوع حادثه کجا بوديد؟
ـ سر صحنه بودم. چند نفر مهمون ويژه داشتيم براي همين من کنار اون ها روي مبل ها نشستم. صحنه فيلمبرداري رو به روي ما بود.
ـ به ياد داريد بقيه کجا قرار داشتند؟
ـ کاملا. کاويان و دستيارش رز کياني روبه روي ما بودند. فيلمبردارها و صدابردارها اطراف صحنه مي گشتند. تدوينگر و بچه هاي تصوير پشت سر کاويان بودند.
ـ به نظرتون نيومد کسي از جاش بخواد بلند شه يا تغيير مکان بده؟
ـ زياد بهش دقت نکردم. بيشتر حواسم به سعيد بود.
ـ شما دوستش بوديد، حقيقت داره؟
امير مکثي کرد و گفت:«تقريبا از زماني که دانشجو بوديم. اون زمان من مديريت مي خوندم و سعيد بازيگر تئاتر بود. توي جشنواره تئاتر دانشجويي با هم آشنا شديم.»
ـ همين دوستي باعث شد هر دوتون وارد سينما بشيد؟
ـ راستش اون اول معروف شد. من کلي طول کشيد تا تهيه کنندگي رو شروع کردم.
ـ رابطه تون با هم چطور بود؟
ـ براي مدت زيادي با هم صميمي بوديم. اما اين اواخر رفتارش باهام عوض شد. انگار به خاطر کاري که انجام دادم ازم متنفر شده بود. همين که قهر کرده بود و جوابمو سربالا مي داد عصبيم مي کرد.
ـ چه کاري؟
امير کمي مکث کرد و آب دهانش را قورت داد:
ـ يه چيزايي رو به زنش گفتم...
ـ چه چيزايي رو گفتيد؟
ـ منظوري نداشتم... فقط فکر کردم اگه زنش بدونه بهتره.
ـ لطفا به ما هم بگيد.
ـ تو اين چهار سال سعيد بدطور افتاده بود به کار خلاف. قمار بازي مي کرد، معتاد شده بود و کارهايي مي کرد که خدا مي دونه. تو اين مدت هر موقع پولي کم مي شد سعيد يه بهونه اي برا مونا مي آورد و دست به سرش مي کرد. ديگه نمي تونستم ساکت باشم براي همين مونا رو باخبر کردم. نمي دونستم مونا بعدش چي کار مي کنه.
ـ مگه بعدش چي کار کرد؟
ـ درخواست طلاق داد و مهريه اش رو گذاشت اجرا. وقتي از خودش ماجرا رو پرسيدم گفت که فقط مي خواد سعيد رو بترسونه. خونه اش رو جدا کرد و رفت. از اون به بعد سعيد توي ساري مونده بود. سه ماه توي هتل موند اما از يک ماه و نيم پيش تصميم گرفته بود با عوامل پشت صحنه توي اقامتگاه زندگي کنه.
احمد پرسيد:«اقامتگاه عوامل؟ کجاست؟»
ـ يه خوابگاه خصوصي رو سه ماهه براي عوامل اجاره کرديم. داخل خود شهره براي همين نيم ساعتي طول مي کشيد تا سعيد به اونجا رفت و آمد کنه.
عادل به احمد گفت که قبل از اينکه رضا صبحانه را بخورد با او تماس بگيرد تا به آن خوابگاه هم نيرو اعزام کنند. احمد بيسيم را بيرون آورد و از آشپزخانه بيرون رفت.
ـ تو اين مدت نفهميديد دقيقا حالش چطوره و چه مي کنه؟
ـ گفته بودم که... زياد با من حرف نمي زد. از دستيارم عليخاني خواستم که اونجا حواسش به همه چيز باشه. اون موقع ها بهم مي گفت که بيشتر اوقات تو اتاقشه. وقتي بيرون مي اومد که فيلمبرداري بود. تو اين يه ماه با عوامل دمخور بود و اين ما بوديم که سراغش رو مي گرفتيم.
ـ با آقاي کاويان کي همکاري تون شروع شد؟
ـ ناصر دوستم بود. به واسطه همين دوستي با سعيد هم ارتباط داشت. اين اولين کاري بود که هر سه تامون با هم بوديم. من نمي خواستم سعيد بازي کنه اما ناصر اصرار کرد که يه نقش داره و فقط سعيد مي تونه اونو بازي کنه. سعيد به خاطر مخالفتم يه مدت ازم دلخور بود. فکر مي کرد من دارم جلوي نون خوردنش رو مي گيرم. جرقه کوچيکي بود براي قهر طولاني و سه ساله ما.
ـ خودتون نظرتون چي بود؟
ـ من بازيگر ديگه اي رو در نظر داشتم. سعيد چهره معصومانه و کودکانه اي داشت و به درد اين نقش نمي خورد اما چون سعيد از اون بازيگر خوشنام تر بود و اقبال مردمي داشت کاويان انتخابش کرد. نصف پولي که قرار بود به اون بازيگر بديم رو خرج سعيد کرديم. حيف که فقط يه سال اين پول رو داشت.
ـ چطور مگه؟
ـ سه سال آخر کار که افتاد تو قمار، بي جيره و مواجب کار مي کرد و هر چي دستمزدش مي شد مي رفت براي بدهي هاش. همه مون دست و پا زديم تا از اين منجلاب نجاتش بديم. اگر امروز به خوبي و خوشي مي گذشت مي تونست امروز همه رو تمام کنه و راحت بره خونه اما...
بغض گلوي امير را گرفت و ديگر اجازه حرف زدن به او نداد. عادل کمي سکوت کرد و به امير نگاه کرد. سپس به احمد اشاره کرد که بايد بروند:
ـ از همکاري تون متشکرم... شما مي تونيد به کارتون برسيد آقاي عزتي. فقط بايد همراه ما و بقيه به کلانتري بياييد که اظهارات تون رو مکتوب کنيد.
امير در حالي سرش را پايين انداخته بود زير لب پرسيد:« به نظرتون من کار اشتباهي کردم؟»
عادل در حالي که در چارچوب ايستاده بود. گفت:«اگر اشتباهي در کار باشه شجاعت جبران کردنش رو هم خواهيد داشت. خدانگهدار.» سپس کمي که دور شد رو به احمد کرد و گفت:«همه افراد حاضر توي صحنه رو به کلانتري اعزام کنيد تا مکتوب اعترافاتشون رو ثبت کنيد.»
ـ بهمون اطلاع دادن که آقاي مرادي تهيه کننده دوم سريال زودتر رفته تهران.
ـ پس وظيفه تونو درست انجام بديد.
چند دقيقه بعد، عادل، سرگرد محمدي و احمد در حياط ايستاده بودند و چندين مامور کاويان، الناز و امير را دستبندزنان به کلانتري بردند.
ـ حالا تکليف با مرادي چي ميشه؟
ـ تکليفش مشخصه. تا زماني که به سوالات ما جواب نده حق خارج شدن از شهر محل سکونتش رو نداره. همه چيز تحت کنترله.
در اين گير و دار زن چاقي که به نظر مي رسيد صاحب خانه باشد با چهره اي عصبي از داخل خانه به طرف سرگرد محمدي آمد.
ـ سلام جناب سروان.
ـ سلام سرگرد هستم. امرتون؟
ـ آقا من شخصا از اين کارگردان و دار و دسته اش شکايت دارم.
احمد گفت:«اگر موضوع درگيري شما به پرونده قتله مطمئن باشيد که مشکلي متوجه شما و خانواده تون نيست.»
ـ منظورم اين نبود پسره ريقو.
ـ درست صحبت کنيد خانم خلعتبري! موضوع چيه؟
ـ ببينيد آقايون... اينا قول داده بودن که خونه رو صحيح و سالم، تر و تميز بهم تحويل ميدن. الان ببينين چي به روزش اوردن.
عادل و احمد با راهنمايي خانم خلعتبري دوباره وارد خانه شدند. خانم خلعتبري به لکه روي ديوار زير پلکان اشاره کرد:«اينا بهم ميگن خون مصنوعي بوده ريخته رو زمين ولي هر کاريش مي کنم مثل خون هاي توي حمام پاک نميشه. الان لکه ش فقط به زور رنگ پاک ميشه.»
عادل دوباره نگاهي به لکه خون انداخت. کمي که نزديک تر شد، بوي تند خون واقعي به مشامش خورد. احمد نزديکتر شد و پرسيد:«موضوعي پيش اومده؟»
ـ اين خون روي ديوار، بوش فرق مي کنه. انگار واقعا خون ريخته شده.
احمد انگشتي روي لکه خون کشيد و مزه اش کرد. همين که به چهره خانم خلعتبري توجه کرد حساب کار دستش آمد، توي باغچه تف کرد و در حالي که بقيه با نگاهي اندر سفيه به او نگاه مي کردند برگشت.
ـ لعنتي... مزه اش هم شبيه خون واقعي بود.
ـ بله. ولي لازم نبود اين همه راه رو بري.
ـ منو ببخشيد جناب سرگرد.
عادل رو به خانم خلعتبري کرد و گفت:«نگران نباشيد. من يکي رو صدا مي کنم تا براتون ديوار رو تميز کنه. خيالتون راحت باشه.» سپس به سرگرد محمدي رو کرد و پرسيد:«حتما بايد اين دور و اطراف يه پوکه خالي باشه. اينجا رو نگشتيد؟»
ـ اينجا که ظاهرا چيزي نبود.
ـ پس حالا چيکار کنيم؟ لکه به اين گنده گي که از بته به عمل نيومده!
احمد از روي ميز ليوان آبي خورد و گفت:«مي خوايد يکي از بچه هاي آزمايشگاه رو خبر کنم تا از لکه نمونه برداري کنه؟»
ـ فکر خوبيه. احتمالا با دکتر مشفق چند نفري اومدن. يکي از اونا رو هم همرات بيار.
کمي بعد احمد همراه دو نفر از ماموران آزمايشگاه کلانتري و پزشکي قانوني از راه رسيدند. بعد از سلام و احوالپرسي عادل از آن ها خواست تا از اين لکه روي ديوار هم نمونه برداري شود. کار نمونه برداري که تمام شد، عادل با نگاهي زيرچشمي به خانم و آقاي خلعتبري از آن دو نفر پرسيد:«حالا راهي داريد براي اينکه لکه رو تميز کنيم؟»
رضا بعد از نيم ساعت به اقامتگاه رسيد. اولين چيزي که توجه او و بقيه پليس ها را جلب کرد روشن ماندن چراغ هاي حياط اقامتگاه آن هم اين موقع شب بود. کمي که نزديک تر شدند توانستند صداي بوم بوم آهنگ را که از حياط بيرون مي آمد حس کنند. همه نزديک در آمدند و رضا زنگ را فشار داد. با صداي زنگ، بوم بوم قطع شد و به جايش صداي جيغ و داد زن ها بلند شد و بعد از کمي معطلي پسر جواني با موهاي فرفري در را باز کرد و همين که قيافه بي حالت و جدي رضا و اطرافيانش را ديد سر جايش مبهوت خشکش زد و به لکنت افتاد:
ـ سلام جناب سروان، باور کنيد ما اينجا فقط دورهمي گرفتيم... آخرين روز فيلمبرداري کارمون بود داشتيم...
ـ سلام آقا. ما از دايره جنايي خدمت مي رسيم. حکم تفتيش اين جا رو داريم.
ـ ببينيد من نمي دونم کي آمار اينجا رو داده ولي ما کاري خلاف قانون انجام نميديم.
ـ ان شا الله که همين طوره، لطفا اجازه بديد داخل بشيم...
پسر کنار رفت و اجازه داد نيروها وارد شوند. سپس همراه رضا راه افتاد:
ـ آقا پسر شما اسمتون چيه و کارت اينجا چيه؟
ـ ارادتمند شما پويا سرحدي ام تدوين گر سينما و تلويزيون...
ـ عاليه آقا پويا. پس حتما روي شما خيلي حساب مي کنند.
پويا دوزاري اش تازه افتاده بود و فهميد که اين بار قضيه فرق مي کند:
ـ اتفاقي افتاده جناب سروان؟
ـ براي سعيد فرهنگ خدمت رسيديم. آقاي سعيد فرهنگ فوت شدند.
ـ واقعا؟! چطوري؟
ـ ظاهرا يه حادثه خفت گيري.
ـ باورش سخته... خيلي سخته.
ـ مثل اينکه رابطه تون خيلي نزديک بوده.
ـ اون رابطه اش با همه مون نزديک بود. تو اين يه ماهي که با هم زندگي کرديم کلي خاطرات تلخ و شيرين با هم داشتيم. آقاي فرهنگ خيلي دوست داشتني بودند.
ـ بيشتر در موردش بگو.
ـ دروغ چرا، اون اوايلي که اومده بود خيلي گوشه گير و منزوي بود. فقط مي نشست و به يه جا خيره مي شد. بعضي موقع ها به عوامل پرخاش مي کرد ولي آخرش از دل همه در مي آورد. مي دونستيم که الان شرايط سختي داره و بايد باهاش مدارا کنيم.
ـ چه شرايط سختي؟
ـ قرار بود خيلي به روش نياريم اما همه توي اين ساختمون فهميده بودن که آقاي فرهنگ از زنش جدا شده.
ـ جدي؟ چرا؟
ـ زياد در موردش نمي دونم... اما عليخاني مي گفت که سعيد فرهنگ به زنش خيانت کرده بود و با يکي ريخته بود رو هم. بعدش...
ـ خيلي خب درسته... لطفا به بقيه هم اعلام کن که مي خوايم ازشون چند تا سوال کنيم و بعدش رفع زحمت مي کنيم. ما همين بيرون وايمسيتيم که بقيه آماده بشن.
ـ لازم نيست بيرون بمونيد. اينجا بلندگو داره به همه اعلام ميشه.
رضا و پويا وارد سالن همکف شدند و وقتي پويا وارد دکه مخابرات شد و اعلام کرد که همه بيرون بيايند سپس همه براي وارسي از پلکان ها بالا رفتند.
ـ مي دوني که اتاق سعيد کجاست؟
ـ بله، همين طبقه دوم.
رضا با همراهي پويا و دو نفر ديگر وارد اتاق سعيد شد و سپس پويا را مرخص کرد. در حالي که انتظار داشت با يک اتاق بهم ريخته و بي نظم يک آدم افسرده و از دنيا بريده مواجه شود، ولي اين اتاق به جز تختخواب همه چيزش مرتب و تميز بود. رضا با خودش گفت:«انگار زياد وقت نداشت وگرنه همون تخت رو هم مرتب مي کرد.»
اين اتاق چيزي به جز ميز کشويي و يک کمد لباس چيز خاصي نداشت. يکي از همراهان رضا کشوي ميز کشويي را باز کرد و يک لپ تاپ، يک آلبوم، چند کتاب و وسايل شخصي سعيد را بيرون کشيد. همه وسايل را جداگانه در پلاستيک پيچيدند و در چند جعبه قرار دادند. رضا کار وارسي را به آن دو نفر سپرد و خودش از اتاق بيرون آمد. در طبقه همکف همه عوامل درباره سعيد با هم صحبت مي کردند و کساني که گريه مي کردند را آرام مي کردند ولي وقتي رضا وارد سالن شد، به يک باره همه ساکت شدند و ايستادند. مردي با موهاي ژوليده جلو آمد و با رضا دست داد:
ـ سلام من عليخاني هستم دستيار تهيه کننده.
ـ خوشوقتم. خيلي خوبه که اينجاييد.
ـ شنيديم آقاي فرهنگ فوت شده. حقيقت داره؟
ـ بله حقيقت داره. خواهش مي کنم رو اين صندلي بشينيد و به سوالات ما جواب بديد.
عليخاني همراه رضا روي صندلي دکه مخابرات نشست. به طوري که بقيه عوامل چند متري با آن ها فاصله داشتند. مسئول دکه بلندگو ها را خاموش کرد تا خيال رضا راحت باشد.
ـ امر بفرماييد.
ـ کارهاي شخصي مربوط به آقاي فرهنگ رو کي انجام مي داد؟
ـ معمولا خودش. بدش مي اومد کس ديگه اي به وسايلش دست بزنه براي همين خودش کاراشو انجام مي داد.
ـ رابطه شما با ايشون چطور بود؟
ـ اوم...کاملا حرفه اي و محترمانه، همون طور که اکثرمون داشتيم.
ـ فکر مي کنيد اينجا کي نزديک ترين ارتباط رو با مرحوم داشت؟
ـ فکر مي کنم با آقاي رضايي بيشتر دمخور بود. يه جورايي با هم همذات پنداري داشتند براي همين با همديگه بيشتر حرف مي زدند. آخرين بار از اتاق ايشون يه راست رفت سر صحنه.
ـ آقاي رضايي کيه؟
ـ گريمور سريال. آدم شريف و خوبيه. تنها سابقه اش اعتياد به مواد مخدره که به گفته خودش در حال ترکه.
ـ خودتون در مورد آقاي رضايي چي فکر مي کنيد؟
ـ جز خوبي ازش چيزي نديدم.
ـ خوبه. مي تونيد بريد.
رضا به افسر داخل دکه اشاره کرد که شروين را وارد دکه کنند. مدتي بعد افسر به همراه شروين به دکه برگشت. رضا به شروين اشاره کرد روي صندلي بنشيند:
ـ لطفا خودتونو معرفي کنيد.
ـ شروين هستم، شروين رضايي. اين جا گريمور هستم.
ـ ظاهرا شما آخرين نفري بوديد که سعيد رو اينجا ديديد؟
ـ من به همراه دستيارم و فريبا، طراح لباس... بله درسته.
ـ چيز خاصي توي رفتارش نبود که توجه شما رو جلب کنه؟
ـ من و سعيد هميشه با هم درد دل مي کرديم. مدت زيادي رو توي اتاق گريم مي گذروند براي همين بيشتر با همصحبت بوديم. ولي اين ساعت آخر به دلم افتاد که براش قهوه بريزم و با هم بخوريم. خيلي برام لحظه با ارزشي بود و آخرش با يادگاري اي که روي ميز برام گذاشت روزم کامل شد.
ـ حتما بهش محبت داشتيد...
ـ من فقط وظيفه ام رو انجام دادم. البته خود سعيد اون روزها خيلي عصبي بود و بدجور مي رفت روي اعصابم. يه بار حتي سرش داد زدم ولي کم کم با هم رفيق شديم و کم کم رفتارش با همه بهتر شد. جوري که هفته پيش همه مون رو به حساب خودش برد کنار دريا و با هم شام خورديم... خيلي شب قشنگي بود...
ناگهان صورت شروين کبود شد و شروع کرد به اشک ريختن.
ـ ببخشيد، شما حالتون خوبه؟
ـ بله... خوبم...
ـ لطفا فريبا اسدي رو هم صدا کنيد که تشريف بيارن. شما مي تونيد بريد آقاي رضايي.
فريبا وارد دکه شد. رضا از روي ريمل پخش شده روي چشم هاي فريبا متوجه شد که مدتي است که گريه کرده:
ـ سلام خانم اسدي. از اينکه توي اين حالت به شما زحمت داديم متاسفم.
ـ نه... عيبي نداره... من حالم خوبه.
ـ اين ماجرا حتما براي شما خيلي ناراحت کننده بوده.
ـ به شدت جناب سروان... همه اش عذاب وجدان اون لحظه رو دارم...
ـ کدوم لحظه؟
ـ لحظه آخري که لباس هاشون رو بهشون تحويل دادم. اون موقع بهشون گفتم که اين لباس با صحنه مرگ شما خيلي هماهنگي داره. باور کنيد که من اون لحظه جدي نمي گفتم. من به مرگ ايشون راضي نبودم.
ـ حتما منظوري نداشتيد. مي تونيد به ياد بياريد توي اتاق گريم چه اتفاقي افتاد؟
ـ بله کاملا. آقاي رضايي و آقاي فرهنگ دور هم نشسته بودند و با هم قهوه مي خوردند. وقتي که لباس ها رو تحويل دادم بعد از من دستيار شروين اومد تو. يکم با هم بحث مون شد. بعدش همه بيرون رفتيم تا آقاي فرهنگ آماده بشه.
ـ دستيار گريم، اسمش چيه؟
ـ سپهر قدياني.
ـ شما با هم مشکل داشتيد که جر و بحث داشتيد؟
ـ نه اصلا... فقط کمي کل کل داشتيم. بيشتر از روي شوخي بود.
ـ چيز ديگه اي در مورد ايشون مي دونيد؟
ـ فقط مي دونم که کارآموز آقاي رضاييه. پسر خوبيه فقط حاضرجواب و سربه هواست.
ـ نظر شما درباره خود سعيد فرهنگ چي بود؟
ـ خيلي مرد نازنيني بود. آدم هاي شريف و درستکار رو تحسين مي کرد. اگه مي ديد يکي کارش رو درست انجام مي داد ازش تعريف و تمجيد مي کرد و تو اين مدت به ما انرژي مي داد. اي کاش به جاي اون کاويان کارگردان مي شد.
ـ مگه کاويان چه عيبي داره؟
ـ غيبت نباشه اما از اون آدم هاي خودخواه و لجبازه. هيچ کس نمي تونه رو حرفش حرف بزنه و هميشه عقيده خودش رو به ديگران تحميل مي کرد. حتي سعيد هم از دستش در امان نبود. الان هم فکر مي کنم کاويان بود که سعيد رو به کشتن داد. ازش متنفرم...
ـ بسيار خوب. از همکاري تون متشکرم. مي تونيد بريد.
بعد از بازجويي از تک تک حاضرين، رضا و همراهانش از همه بابت همکاري شان تشکر کردند و مدارک لازم را همراه خود بردند. رضا رو به افسر کنارش کرد و پرسيد:«مطمئنيد که چيزي از قلم نيفتاده؟»
ـ همه چيز بازبيني شده. وسايل قابل حمل هم توي باکس گذاشتيم. به زودي به مرکز انتقال ميديم و تحقيقات روشون شروع ميشه.
ـ از اتاق گريم چيزي هم برداشتيد؟
ـ ظاهرا گريمور هنوز فرصت نکرده بود اتاقش رو تميز کنه. يه پتو روي صندلي افتاده بود و چند تا ظرف کثيف هم روي سينک ظرفشويي بودند که همه رو برداشتيم.
ـ اين پرونده ديگه زيادي داره آسون ميشه.
ـ ان شالله که به خير بگذره. هيچ برگي به اذن خدا از درخت نمي افته.