شناسهٔ خبر: 77027436 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایسنا | لینک خبر

«تجربه‌های نزدیک به مرگ»؛ از ابعاد علمی تا بسترهای فلسفی و معرفتی

مدرسه زمستانی بین‌المللی مطالعات میان‌رشته‌ای «تجربه‌های نزدیک به مرگ» با محوریت بررسی ابعاد علمی، فلسفی و معرفتی ذهن و آگاهی در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد.

صاحب‌خبر -

حجت‌الله اعلایی، پژوهشگر حوزه فیزیولوژی اعصاب ۱۶ بهمن‌ماه، در مدرسه زمستانی بین‌المللی مطالعات میان‌رشته‌ای «تجربه‌های نزدیک به مرگ» با محوریت بررسی ابعاد علمی، فلسفی و معرفتی ذهن و آگاهی که به همت هسته پژوهشی «تجربه‌های بیرون از بدن» دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد و با همکاری کارگروه حکمت تمدنی و مطالعات فرامادی، در این دانشگاه برگزار شد، به تبیین رویکردهای علوم اعصاب در مواجهه با مسئله ذهن و تجربه ذهنی پرداخت و با اشاره به ساختار شبکه‌ای مغز، اظهار کرد: مغز انسان از مجموعه‌ای از شبکه‌های پیچیده عصبی تشکیل شده است که مراکز مختلف آن به‌صورت همزمان و همگرا با یکدیگر تعامل دارند و همین شبکه‌ها بستر شکل‌گیری کارکردهای شناختی را فراهم می‌کنند.

وی با بیان اینکه هر یک از حواس انسان دارای مراکز اختصاصی پردازش هستند، افزود: سالم بودن اندام‌های حسی مانند چشم و گوش، لزوماً به معنای دیدن و شنیدن نیست بلکه آنچه تجربه ادراکی را شکل می‌دهد، شبکه‌های ارتباطی پیچیده و پردازش‌های مغزی است.

 اعلایی با اشاره به نقش بخش‌های پیشانی مغز، اظهار کرد: در این نواحی، پردازش معنا، زبان، تصویر، تصمیم‌گیری و تفسیر مفاهیم صورت می‌گیرد و توانایی‌هایی مانند تفکر انتزاعی، حافظه، وجدان، منطق و تصمیم‌گیری آگاهانه شکل می‌گیرد؛ توانایی‌هایی که در انسان برجستگی ویژه‌ای دارند و در بسیاری از حیوانات یا وجود ندارند یا بسیار محدودند.

او در ادامه «تجربه ذهنی» را یکی از مهم‌ترین چالش‌های علوم اعصاب دانست و تصریح کرد: اگرچه می‌توان فعالیت‌های عصبی و امواج مغزی را ثبت و تحلیل کرد، اما تجربه ذهنی را نمی‌توان به نقطه‌ای مشخص از مغز تقلیل داد. ذهن مکان‌مند نیست و فراتر از توصیف صرف فیزیولوژیک قرار می‌گیرد.

این پژوهشگر با طرح این پرسش که «مغز مادی چگونه تجربه ذهنی غیرمادی را تولید می‌کند؟»، یادآور شد: پدیده‌هایی مانند رؤیا نشان می‌دهند که حتی در شرایطی که برخی کارکردهای مغز کاهش می‌یابد، تجربه‌های ادراکی همچنان رخ می‌دهند و این مسئله، تبیین‌های صرفاً فیزیکی را با چالش مواجه می‌کند. علوم تجربی به‌تنهایی قادر به پاسخگویی به همه ابعاد ذهن نیستند و بی‌توجهی به فلسفه، اخلاق و معنویت، منجر به ارائه تصویری ناقص از حقیقت انسان می‌شود.

تمایز بنیادین ذهن، مغز و روح در تبیین هویت انسانی

 اعلایی با طرح یک چارچوب نظری منسجم، به تبیین تفاوت بنیادین انسان با سایر موجودات زنده پرداخت و اظهارکرد: آنچه امروز در علوم اعصاب انجام می‌شود، استنتاج برخی کارکردهای ذهنی از مغز است، اما این به معنای استقلال‌نداشتن ذهن نیست. ذهن را نمی‌توان پدیده‌ای کاملاً مادی و هم‌عرض با مغز دانست بلکه باید آن را حاصل رابطه‌ای پیچیده میان مغز، ذهن و روح تلقی کرد. همان‌گونه که شعله از آتش پدید می‌آید اما خودِ آتش نیست، ذهن نیز از مغز نشأت می‌گیرد اما به آن فروکاسته نمی‌شود. این دو در عین پیوستگی، در سطوحی از یکدیگر تفکیک‌پذیرند و هر یک قوانین و کارکردهای خاص خود را دارند.

وی افزود: اگر تفاوت انسان و حیوان صرفاً به پیچیدگی مغز بازمی‌گشت، باید نشانه‌هایی از وجدان، آینده‌نگری اخلاقی یا معناجویی در حیوانات پیشرفته‌تر مشاهده می‌شد، در حالی که چنین تفاوتی وجود ندارد. حیوانات هرچند دارای لذت، خشم، روابط اجتماعی و حتی آموزش ابتدایی هستند، اما فاقد توانایی ابزارسازی، معناپردازی و اخلاق‌ هستند. استفاده از ابزار در حیوانات دیده می‌شود، در حالیکه شاهد ساخت ابزار در آنها نیستیم. این مرز، نقطه تمایز انسان است و نشان می‌دهد که عامل تفاوت، فراتر از کارکردهای زیستی مغز است. بنابراین، تبیین انسان صرفاً با اتکا به مراکز عصبی یا تکامل زیستی، ناکافی است و باید به عامل دیگری توجه کرد.

سه‌گانه مغز، ذهن و روح؛ تشکیل‌دهندگان هویت انسان

این عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، انسان را دارای سه ساحت متمایز اما مرتبط دانست و اظهار کرد:‌ مغز، ابزار ادراک حسی و پردازش اطلاعات است، ذهن، ابزار تجربه درونی، تردید، فهم و آگاهی پدیداری و روح، جوهر هویت، معنا، اخلاق و جهت‌مندی وجود انسان است. ذهن می‌تواند آینه‌ای شفاف برای روح باشد و روح از ذهن برای تجربه و از مغز به‌عنوان ابزار ارتباط با جهان مادی استفاده می‌کند. این سه ساحت نه قابل تقلیل به یکدیگرند و نه قابل جایگزینی بلکه تنها در تعامل با یکدیگر هویت انسانی را شکل می‌دهند.

وی با تأکید بر جایگاه فلسفه در مواجهه با چالش‌های علوم اعصاب، یادآور شد: علوم اعصاب با پرسش‌هایی روبه‌روست که پاسخ آن‌ها صرفاً در چهارچوب فیزیکالیستی ممکن نیست. این پرسش‌ها ناگزیر به فلسفه ارجاع داده می‌شوند و فلسفه نیز برای آزمون‌پذیر شدن برخی مدعیات خود، نیازمند داده‌های علوم اعصاب است. این رفت‌وبرگشت علمی مسیر تولید دانش جدید را هموار می‌کند.

ضرورت انجام مطالعات تطبیقی در امتداد فلسفه اسلامی با رویکردی نقادانه

در ادامه، سیدرضا علیزاده، دبیر کارگروه حکمت تمدنی و مطالعات فرامادی، اظهار کرد: اهداف متعددی برای این همایش قابل طرح است اما مهم‌ترین هدف، تربیت محقق و انجام مطالعات تطبیقی در امتداد فلسفه اسلامی در توازن با دانش‌های تجربی، با رویکردی کاملاً نقادانه است. ما به‌دنبال رویکرد خوش‌بینانه صرف یا تولید علم برای علم نیستیم، بلکه تولید علم را برای عرصه عمل و کاربرد دنبال می‌کنیم.

وی ادامه داد: یکی از شاخه‌های در حال توسعه این کارگروه، همکاری میان فلسفه، روان‌شناسی و روان‌پزشکی در دانشگاه فردوسی مشهد و دانشکده علوم تربیتی و روان‌شناسی است؛ جایی که فلسفه می‌تواند به‌طور مستقیم در درمان و مداخلات بالینی، نه صرفاً در سطح نظری، به علم روان‌شناسی خدمت کند. همچنین در حوزه آموزش، به‌دنبال تأسیس رشته دانشگاهی هستیم. هرچند کشورهای اروپایی از دهه‌های گذشته در این مسیر گام برداشته‌اند اما ما نیز با ترسیم نقشه راه و با اتکا به همکاری اساتید و دانشگاه‌های داخلی، در حال برداشتن گام‌های اولیه هستیم. این مسیر نیازمند ترجمه متون تخصصی، تربیت استاد و شکل‌گیری همکاری‌های علمی گسترده است.

دبیر کارگروه حکمت تمدنی با اشاره به ضرورت تمدن‌سازی علمی تشریح کرد: باور ما این است که دولت کریمه و تمدن مهدوی نیازمند بسترهای نرم‌افزاری علمی است. یکی از مهم‌ترین این بسترها، علم است، علمی که بتواند در آینده، پیوند میان فیزیک و متافیزیک را با ادبیات علمی و فلسفی تبیین کند و در این میان، صدای قرآن و روایات نیز شنیده شود. اگر بخواهیم تمدن‌ساز باشیم، باید از وقت، توان و حتی هزینه شخصی خود برای این مسیر خرج کنیم، این یک ضرورت تاریخی است. هدف ما تا افق ۱۴۲۰، تأسیس رشته‌های میان‌رشته‌ای، تولید متون تخصصی، تربیت پژوهشگر و شکل‌گیری همکاری‌های علمی گسترده در سطح ملی و بین‌المللی است. این مسیر را نساخته‌ایم تا به پایان برسد بلکه آمده‌ایم تا با هم آن را بسازیم.

چالش‌های اصلی مطالعات «تجربه‌های بیرون از بدن»

حامد زرپویان، دبیر هسته پژوهشی تجربه‌های بیرون از بدن دانشگاه فردوسی مشهد، در ادامه با اشاره به شکل‌گیری مطالعات تجربه‌های بیرون از بدن در دانشکده الهیات و اخذ مجوزهای رسمی برای این پژوهش‌ها، اظهار کرد: در جریان این تحقیقات به مسائل مهمی دست یافته‌ایم اما واقعیت این است که به‌شدت با کمبود محقق مواجه هستیم. بخش قابل توجهی از این فعالیت‌ها با همکاری پژوهشگران علاقه‌مند، به‌ویژه در فضای علمی و دانشگاهی، پیش رفته است.

وی با پرداختن به وضعیت مطالعات علمی در این حوزه، تاکید کرد: بخش عمده پژوهش‌های موجود درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ و تجربه‌های بیرون از بدن در فضای علمی غرب انجام شده و این مطالعات، علاوه بر رویکرد علمی، بازتاب رسانه‌ای و عمومی گسترده‌ای نیز داشته‌اند. در ایران، تعداد پژوهش‌های علمی جدی در این زمینه بسیار محدود است و شاید بتوان آن‌ها را به حدود ۲۰ مورد تقلیل داد که این رقم نشان‌دهنده ضعف جدی در تولید دانش بومی است.

دبیر هسته پژوهشی تجربه‌های بیرون از بدن، اولویت اصلی در این مسیر را روش‌شناسی دانست و گفت: حتی در پژوهش‌هایی که عنوان فلسفی دارند، اغلب بحث روش‌شناسی مغفول مانده است. در بسیاری موارد، از مشاهدات تجربی، نتایجی فراتر از ظرفیت روش علمی استخراج می‌شود؛ برای مثال از داده‌های تجربی به این نتیجه می‌رسند که یک تجربه «توهم» است، در حالی که چنین داوری‌ای بار سنگین فلسفی و معرفت‌شناختی دارد. تنزل فلسفه در این گفت‌وگو به معنای کنار گذاشتن آن نیست بلکه به معنای حضور فعال فلسفه با روش‌شناسی دقیق در کنار علوم تجربی است. باید مشخص شود هر مسئله در چه سطحی، با چه روشی و با چه انتظاری از نتایج مورد بررسی قرار می‌گیرد.

زرپویان ادامه داد: یکی از مشکلات اساسی، فقدان زبان مشترک میان فیلسوفان و متخصصان علوم پزشکی و تجربی است. تعامل میان‌رشته‌ای زمانی شکل می‌گیرد که هر دو طرف، با درک محدودیت‌ها و ظرفیت‌های یکدیگر، به گفت‌وگو بپردازند. همچنین در بسیاری از پژوهش‌ها، پدیدارشناسی تجربه‌های نزدیک به مرگ به‌صورت جدی مورد توجه قرار نگرفته است. در حالی که هر سنت فکری، شاخص‌های خاص خود را برای تعریف و تحلیل «تجربه» دارد و لازم است این شاخص‌ها در سنت فکری اسلامی نیز به‌دقت استخراج و تبیین شوند.

وجوه متنوع دین و فلسفه در مبحث تجربه‌های نزدیک به مرگ

وی با تاکید به اینکه تجربه‌های نزدیک به مرگ، تجربه مرگ، نسبت نفس و بدن و سایر تجربه‌های بشری می‌توانند زمینه‌ای برای بازنگری در برخی مفاهیم فلسفی فراهم کنند، خاطرنشان کرد: از یک‌سو، این تجربیات می‌توانند مفاهیم فلسفی را به چالش بکشند و از سوی دیگر، تفسیرهای فلسفی می‌توانند به فهم عمیق‌تر این تجربیات کمک کنند. موضوعاتی مانند کثرت‌گرایی دینی، تناسخ و نسبت تجربه‌های مرگ با آموزه‌های ادیان مختلف، از جمله مباحثی است که در تحلیل این تجربیات مطرح می‌شود. در حالی که بسیاری از ادیان، به‌ویژه ادیان ابراهیمی، تناسخ را نمی‌پذیرند، این مفهوم در برخی تجربه‌های گزارش‌شده و نیز در سنت‌های شرقی مطرح می‌شود که نیازمند بررسی دقیق الهیاتی است.

دبیر هسته پژوهشی تجربه‌های بیرون از بدن با اشاره به ظرفیت تجربه مرگ در فهم متون دینی، خاطرنشان کرد: در متون دینی ما به مسائلی مانند شب اول قبر و کیفیت مواجهه انسان پس از مرگ اشاره شده است. این پرسش جدی نیز مطرح است که آیا تجربه‌های گزارش‌شده نزدیک به مرگ با این آموزه‌ها نسبتی دارند یا خیر و بررسی این نسبت، نیازمند پژوهش‌های روشمند، میان‌رشته‌ای و مبتنی بر سنت فکری اسلامی است.

ضرورت بررسی تجربه‌های نزدیک به مرگ در افق‌های میان‌رشته‌ای

در ادامه سید روح‌الله حسینی، دانشیار علوم اعصاب دانشگاه فردوسی با اشاره به اینکه تجربه‌های نزدیک به مرگ فراتر از اختلالات عصبی یا روان‌گردان‌ها هستند، اظهار کرد: این تجربه‌ها ساختاری منسجم، شفاف هستند و اغلب بار عاطفی مثبت دارند و تفاوت‌های چشمگیری با توهمات ناشی از مواد، تشنج یا اختلالات روان‌پزشکی دارند.

وی افزود: تجربه‌های نزدیک به مرگ معمولاً در شرایط ایست قلبی رخ می‌دهند، وضعیتی که در آن خون‌رسانی به مغز مختل شده اما فعالیت‌های پیچیده و هماهنگی‌های مغزی همچنان مشاهده می‌شود. در ثانیه‌های ابتدایی پس از ایست قلبی، افزایش ناگهانی و هماهنگ امواج گاما در مغز مشاهده می‌شود، امواجی که با پردازش شناختی تشدید شده، بازیابی خاطرات و یکپارچگی مغزی مرتبط هستند. این افزایش ناگهانی در امواج گاما می‌تواند توضیحی برای شفافیت و انسجام تجربه‌های نزدیک به مرگ باشد.

حسینی با اشاره به نقش شبکه پیش‌فرض مغز در خودآگاهی، تاکید کرد: تغییرات در این شبکه، چه در مراقبه، چه در تجربه‌های روانگردان و چه در شرایط بحرانی، می‌تواند تجربه‌هایی نظیر خروج از بدن ایجاد کند. این تجربه‌ها با تجربه‌های نزدیک به مرگ از نظر شدت، انسجام و محتوای شناختی تفاوت دارند و نمی‌توان آنها را به یک پدیده واحد تقلیل داد. این تجربه‌ها وابستگی مستقیم به پیش‌زمینه‌های مذهبی و فرهنگی ندارند، هرچند تفسیر و معنا دادن افراد از آن تجربه‌ها تحت تأثیر فرهنگ و مذهب آن‌هاست.

این دانشیار دانشگاه فردوسی مشهد، خاطرنشان کرد: تجربه‌های نزدیک به مرگ باید به عنوان پدیده‌ای چندبعدی مطالعه شود که شامل عوامل روانشناختی، نوروفیزیولوژیک، فلسفی و فرهنگی است. خاطرات گذشته و احساس‌های آینده ممکن است در این تجربه‌ها با هم ترکیب شوند و تجربه‌ای یکپارچه ایجاد کنند. یافته‌ها نشان می‌دهد که ذهن انسان در ساحت تجربه، نقشی فعال و خلاق دارد و همواره تابع محرک‌های بیرونی نیست.

وی با تبیین نقش قشرهای ارتباطی مغز افزود: مغز انسان اطلاعات حسی مختلف را، به‌صورت یکپارچه ترکیب می‌کند و در این فرآیند، زبان، معنا و ارزش‌گذاری شکل می‌گیرد. زبان صرفاً ابزار انتقال معنا نیست، بلکه بستر شکل‌گیری فکر و کنش انسانی است. بسیاری از مفاهیم اخلاقی مانند شرم، گناه و مسئولیت اجتماعی نیز در سال‌های اولیه زندگی و تحت تأثیر آموزش و محیط شکل می‌گیرند. این ساختارها نقش مهمی در تفسیر تجربه‌های عمیق انسانی، از جمله تجربه‌های نزدیک به مرگ، دارند.

حسینی با نقد دیدگاه تقلیل‌گرایانه در تبیین تجربه‌های معنوی، گفت: اگر تمامی تجربه‌های معنوی را صرفاً به واکنش‌های عصبی تقلیل دهیم، ناچار باید بسیاری از ساحت‌های اصیل انسانی مانند اخلاق، معنا، ایمان و حقیقت را نیز نادیده بگیریم. این در حالی است که سنت‌های فلسفی و دینی، تجربه انسانی را امری چندلایه و فراتر از فعل‌وانفعالات فیزیکی می‌دانند. تجربه‌های نزدیک به مرگ را باید در افقی میان‌رشته‌ای و با گفت‌وگوی جدی میان فلسفه، علوم اعصاب، روان‌شناسی و الهیات بررسی کرد زیرا این تجربه‌ها پرسش‌هایی بنیادین درباره هویت انسان، حقیقت آگاهی و نسبت ذهن و بدن پیش روی ما قرار می‌دهند.

طبیعت‌گرایی توان تبیین کامل تجربه‌های نزدیک به مرگ را ندارد

در ادامه حجت الاسلام حمیدرضا شاکرین، استاد گروه منطقِ فهم دین پژوهشکده حکمت و دین‌پژوهی، با اشاره به رواج «طبیعت‌گرایی فلسفی» در فضای علمی معاصر اظهار کرد: این رویکرد می‌کوشد با تکیه حداکثری بر علم مدرن، خود را سخنگوی نهایی علم معرفی کند و چنین القا ‌کند که تبیین‌های علمی آخرین حرف در باب واقعیت‌ هستند در حالی‌ که این ادعا هم از نظر فلسفی و هم از نظر علمی قابل مناقشه است. طبیعت‌گرایی هستی‌شناختی، با نوعی مغالطه، از برخی یافته‌های علمی نتایج وجودشناختی می‌گیرد و می‌کوشد هر آنچه فراتر از طبیعت است را نفی کند؛ در حالی که بسیاری از آنچه به نام «تبیین علمی» ارائه می‌شود، در بهترین حالت، فرضیه یا احتمال قابل بررسی است نه پاسخ نهایی.

وی با بیان اینکه یکی از مهم‌ترین عرصه‌های مواجهه طبیعت‌گرایی، حوزه دین و تجربه‌های دینی است، خاطرنشان کرد: در این نگاه، مفاهیم، باورها، رفتارها و تجربه‌های دینی اموری تلقی می‌شوند که نهایتاً باید به تبیین‌های طبیعی و علمی فروکاسته شوند و این تبیین‌ها نیز پایان ماجرا معرفی می‌شوند. در مواجهه با تجربه‌های نزدیک به مرگ نیز دو رویکرد کلی وجود دارد. نخست، انکار اصل وقوع تجربه و تقلیل آن به خیال‌پردازی، افسانه‌سازی یا شنیده‌های پسینی فرد پس از احیا و دوم، پذیرش وقوع واقعی تجربه. اما تلاش برای تبیین ماهیت آن در چهارچوب طبیعت‌گرایانه است‌. این در حالی است که شواهد فراوان نشان می‌دهد بسیاری از عناصر مشترک تجربه‌های نزدیک به مرگ، مستقل از تفاوت‌های فرهنگی، دینی و اجتماعی رخ می‌دهند و این امر تبیین صرفاً ساختارگرایانه را با مشکل مواجه می‌کند.

شاکرین خاطرنشان کرد: مجموع شواهد نشان می‌دهد که تجربه‌های نزدیک به مرگ را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان بازسازی یا بازخوانی خاطرات تبیین کرد بلکه با نوعی تجربه اصیل و نوین مواجه هستیم که نیازمند بررسی‌های عمیق‌تر فلسفی، علمی و میان‌رشته‌ای است. متنوع‌ترین دسته تبیین‌ها در این زمینه، تبیین‌های روان‌شناختی و یکی از مشهورترین آن‌ها، نظریه «بازخوانی یا بازسازی خاطرات» است که بر اساس آن، تجربه‌های نزدیک به مرگ بازسازی خاطرات گذشته، به‌ویژه تجربه تولد، تلقی می‌شوند، برای مثال، عبور از تونل تاریک و ورود به فضای نورانی به‌عنوان بازسازی خاطره خروج نوزاد از رحم مادر تفسیر می‌شود. اگر این تجربه‌ها بازسازی خاطرات‌اند، باید فرایندهای آن به‌صورت علمی و دقیق توضیح داده شود، در حالی که چنین توضیحی ارائه نشده و صرفاً با احتمال‌سازی مواجه هستیم.

این پژوهشگر فلسفه دین با اشاره به پدیده «مرور زندگی» در تجربه‌های نزدیک به مرگ، گفت: هرچند مرور زندگی در خاطره‌پردازی‌های عادی نیز رخ می‌دهد، اما تفاوت‌های بنیادینی میان این دو وجود دارد. در تجربه‌های نزدیک به مرگ، افراد گزارش می‌کنند که زندگی خود را نه به‌صورت یادآوری گزینشی بلکه به‌مثابه زیستن دوباره، با شفافیت و جزئیاتی بسیار بالا تجربه کرده‌اند، امری که با سازوکارهای شناخته‌شده حافظه و ادراک در شرایط عادی همخوانی ندارد.

تجربه‌های نزدیک به مرگ؛ نیازمند تحلیلی ترکیبی از دین، فلسفه و علم

وی افزود: تجربه‌های دینی و عرفانی نیز می‌توانند بخش‌های معتبر و  ذهنی داشته باشند. ملاک سنجش اعتبار آن‌ها، ترکیبی از تحلیل فلسفی، عرفانی و علوم تجربی است. تجربه‌های نزدیک به مرگ و عرفانی صرفاً به نفع یک باور خاص قابل استفاده نیستند و نباید به عنوان اثبات یک دین یا نظریه خاص به کار گرفته شوند. اگرچه علم و تکنولوژی پیشرفت کرده‌اند و می‌توانند بسیاری از پدیده‌ها را توضیح دهند اما تجربه‌های نزدیک به مرگ همچنان حوزه‌ای است که نیازمند تحلیل میان‌رشته‌ای و ترکیبی از فلسفه، دین، علوم ذهن و عصب‌شناسی است و نمی‌توان آن را صرفاً در چارچوب طبیعت‌گرایی یا تبیین علمی محدود کرد.

او با اشاره به اینکه از نظر ادراکی، انسان نمی‌تواند در کسری از ثانیه حجم عظیمی از اطلاعات و رویدادهای زندگی را با چنین وضوح و انسجامی تجربه کند، تاکید کرد: حال آنکه بسیاری از تجربه‌های نزدیک به مرگ دقیقاً در بازه‌های زمانی بسیار کوتاه رخ می‌دهند و این امر نشان‌دهنده ماهیتی متفاوت از بازخوانی خاطرات معمول است. اینکه گفته می‌شود اگر پدیده‌ای آزمایش شود، تجربه‌پذیر باشد و علم آن را تأیید کند، آنگاه مسئله حل خواهد شد، بیشتر در حد آرزو و فرضیه است. در حال حاضر چنین تأیید جامعی از سوی جامعه علمی درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ وجود ندارد.

شاکرین یادآور شد: حتی اگر فرض کنیم روزی علم بتواند برخی از این پدیده‌ها را تبیین یا بازتولید کند، باز هم مسئله به‌طور کامل حل نخواهد شد همچنین اگر برخی تبیین‌های طبیعی بتوانند بخشی از اشکالات را پاسخ دهند، این به معنای حل تمام مسئله نیست. تنها در صورتی می‌توان به بازنگری جدی تن داد که همه ابعاد این پدیده، به‌صورت جامع و قانع‌کننده، تبیین فیزیکال شوند، امری که تاکنون رخ نداده است.

این پژوهشگر فلسفه دین با بیان اینکه تجربه‌های نزدیک به مرگ نیز وضعیتی مشابه دارند، بیان کرد: این پدیده‌ با پیشرفت پژوهش‌ها، نه‌تنها ساده‌تر نشده بلکه ابعاد پیچیده‌تری از آن آشکار شده است و همین امر ضرورت نگاه‌های عمیق‌تر فلسفی و میان‌رشته‌ای را بیش از پیش نشان می‌دهد. ما در مواجهه با تجربه‌های نزدیک به مرگ، با سه دسته مواجهه روبه‌رو هستیم. نخست تجربه‌های خیالی یا بازسازی‌شده از شنیده‌ها، دوم تجربه‌های واقعی و اصیل که فرد آن را شخصاً تجربه کرده و سوم تبیین‌های علمی و فلسفی که تلاش می‌کنند این تجربه‌ها را توضیح دهند. نکته مهم این است که حتی بهترین تبیین‌های علمی یا عصب‌شناختی، تنها می‌توانند بخش‌هایی از این تجربه را تحلیل کنند و قادر به توصیف کیفیت ذهنی و تجربه اصیل نیستند.

انتهای پیام