خانم شادمانی! شما خیلی زود بعد از شهادت پدر توانستید بر احساساتتان مسلط شوید و وارد فضای رسانه شدید. این تسلط بر مصیبت از کجا نشأت میگیرد؟
خودتان میدانید برای دختری که پدرش شهید شده، ثانیهها و روزهای اول بعد از شهادت چقدر سخت است اما خب وقتی آدم بخواهد هم حضور فعال داشته باشد و هم یک گوشه ننشیند و گریه و زاری نکند، چه مسائلی پیرامونش است. بارها این موضوعات و مسائل را با جزئیات مطرح کردهام اما بعضا میبینم فیلمها را برش میزنند و میخواهند به طرق مختلف امثال من را از حضور در اجتماع ناامید کنند اما من سالهاست در رسانه هستم. چه در تلویزیون که تحلیل سیاسی میکنم و چه در فضاهای مجازی مختلف، عدهای که من را نمیشناختند و نسبتم را با شهید نمیدانستند گمان میکردند تازه از گرد راه رسیدهام و میخواهم از قبال شهادت پدر برای خودم شهرتی دست و پا کنم و مانور بدهم یا دنبال انتخابات هستم. مادرم همان موقع به من گفت اگر کسی به تو ایراد گرفت، بگو اگر شما در کربلا هم بودید ۴۰روز عزاداری میکردید و بعد یزید را رسوا میکردید؟!
البته من خودم را در جایگاه کنیز کنیزان حضرت زینب(س) هم نمیبینم و فقط از باب مشابهت تکلیف عرض میکنم. بنابراین اگر میبینید من یا دختران شهدای دیگر وسط میدان هستیم منباب وظیفه و تکلیف است و اصولا تربیت خانوادگی ما اینگونه بوده که طمعی به اینگونه مسائل نداشته باشیم. درخصوص تسلط بر احساسات هم نوع تربیت و مدیریت بحرانی که مادرم داشت و اینکه ما را برای شهادت پدر آماده کرده بود، خیلی به ما کمک کرد.وقتی برادر و همسرم برای دادن خبر شهادت پدر، نزد مادرم رفتند، او یک بیت شعر خواند و گفت برای این خبر لحظهشماری میکردم و به دلم افتاده بود که پدرتان بعد از ۴۷سال گمنامی بالاخره اجرش را از خدا و سیدالشهدا(ع) میگیرد. فقط ای کاش ما هم لایق بودیم و مثل بقیه سرداران با هم به شهادت میرسیدیم.
پنجشنبه شب که حمله شروع شد، پدر ساعت ۳ نیمه شب از خانه رفت و ما دیگر او را ندیدیم تا اینکه خبر سلامتیاش را از طریق حکمی که از دست حضرت آقا گرفت دریافت کردیم؛ حکم فرماندهی قرارگاه خاتمالانبیا! آن روز فهمیدیم پدر در صحت و سلامت است. تلویزیون که خبر را نشان داد یک آن من و مادرم به هم نگاه کردیم و گفتم اگر دشمن روز قبل نتوانسته پدر را ترور کند، قطعا الان مورد هدف اصلی آنها قرار خواهد گرفت! تعارف چرا؟! ما بچهها دلشوره و نگرانی گرفتیم. مادرم آنجا گفت من با سه فرزند وقتی پدرتان فرماندهی سپاه پاوه را بهعهده داشته همراهش بودم. در زمان فعالیت حزب کومله و دموکرات، پدرتان بارها هدف ترور دشمن قرار گرفت. من روزهای زیادی آنجا تنها بودم. پدرتان و بقیه پاسداران به ماموریت میرفتند و وقتی تلویزیون را روشن میکردم اعلام میکردند فرمانده مزدور سپاه پاوه (علی شادمانی) به هلاکت رسیده. من چند روز در بیخبری بودم تا اینکه خودش صحیح و سالم میرسید و مدام میگفت من به این زودیها شهید نمیشوم. من بهدست شقیترین دشمن بشریت کشته میشوم. دیگر راضی باشید به رضای خدا.
پدر سالهاست این مسیر را رفته. یعنی اینطور نبود که با این مسائل آشنا نباشیم. یادم هست در دهه ۷۰ به خاطر مسائل امنیتی مدتی در منزل یکی از اقوام بودیم. در دهه ۸۰ هم که پدر درگیر گروه پژاک و پ.ک.ک بود. پدر من گمنام بین ملت ایران ولی مشهور بین دشمن بود! استراتژی پدرم از نظر مسائل امنیتی این بود که ناشناخته باشد و معتقد بود فرماندهان ارشد نظامی نباید زیاد رسانهای شوند و واقعیت امر این بود که اصلا فرصتی برای این کارها نداشت. چون دائم در ماموریت و در میدان بود. با اینکه جنگ نداشتیم اما به دلیل مانورهای مختلف، مسائل داخلی و منطقهای فرصتی دست نداد تا در قاب تلویزیون قرار بگیرد.البته بخشی از این گمنامی هم برمیگردد به اخلاص و تقوایی که داشت و معتقد بود باید معتقد به آیه «و کفی بالله علیما» باشیم. یعنی اینکه خدا میداند و این کافی است و به وقتش که بخواهد ما را عزیز قلبهای مردم میکند. پدر من عمری به مردم خدمت کرد، گمنام بود و خدا خواست شهید معرکه جنگ باشد و بهترین نوع شهادت نصیبش شود. وقتی چهار روز پایانی زندگی پدرم را مرور میکنم، میبینم تماما منبعث از این آیه است. بنابراین اگر میبینید ما فرزندان شهدا جایی حضور پیدا میکنیم از این باب است که برای جامعه روایت اول را بگوییم وگرنه احتیاجی به مطرح شدن نداریم و من اگر مدیریت بحرانی کردم بهخاطر این نوع تربیت بوده است.
از نقش تربیتی پدرتان نه بهعنوان سردار بلکه بهعنوان یک پدر ساده و مهربان در خانه برایمان بگویید.
یادم هست پدرم از شش هفت سالگی با وجود همه خستگیها، شبها برای ما کلاس تربیتی میگذاشت. ما به اقتضای سن و سال شیطنت میکردیم و پدر از احکام دین برای ما میگفت. از دیگر خط قرمزهای پدر بحث آقازادگی نکردن ما بود. یکی از دلایلی که هیچوقت در خانههای سازمانی (بهجز مدت کوتاهی در زمان جنگ) زندگی نکردیم این بود که درگیر چشم و همچشمیهای مختلف نشویم و یک وقت نخواهیم خودمان را با درجه پدرمان مطرح کنیم یا وارد بازار رقابت شویم. پدرم واقعا در لحظه لحظه زندگیاش خیلی رعایت میکرد که درگیر بحث آقازادگی و سوءاستفاده از بیتالمال یا رانت خاصی نشویم. بحث دیگری که دوست دارم اینجا مطرح کنم این است که پدر با وجود مشغله کاری، همیشه تولد همه خانواده حتی عروسها، داماد و نوهها را در نظر داشت. الان دیده میشود که یک نفر سفر تفریحی رفته ولی میگوید وقت نکردم برای خانواده خرید کنم اما پدر حتی در ماموریتها هم با وجود وقت کم یک هدیه خیلی کوچک برای اهل خانه میآورد از این باب که بگوید به فکر شما بودم. حتی اگر فرصت نمیکرد، به من زنگ میزد و سفارش میکرد حتما خرید کن و بگذار در جاکفشی که من دست خالی نباشم. امسال روز معلم پدر ماموریت بود. همانجا با مادرم که معلم بازنشسته است تماس گرفت و یک پیامک خیلی بلندبالا و مثل همیشه با ایموجی گل و قلب با این مضمون برایش فرستاد: «من مدیون شما هستم این همه سال... امسال ماموریتم ولی میآیم و همراه بچهها شما را تقدیس میکنم. بابت همه صبر و مجاهدتهایی که داشتید».
پدر این پیام را برای همه ما بچهها فرستاده بود که یادمان باشد روز معلم است و گفته بود وقتی برگشتم با هم جبران میکنیم. شب یلدای امسال هم ما مدام منتظر ایشان بودیم. خود من خیلی ناراحت بودم و دلم میخواست مثل همیشه که پدر خودش خرید میکرد، در را باز کند و دورهمی ما را تکمیل نماید.
بعد از شهادت پدر تغییری در سبک زندگیتان بهوجود آمد؟
بعد از شهادت پدر، مادر همین چارچوبها را برای ماگذاشت وگفت زندگی ما مثل قبل است؛ نه رانندهای،نه مسائل مختلفی. چند جا دیدم که به پدرم میگویند مردمیترین فرمانده جبهه مقاومت. واقعا این عنوان حق است! ما هم سعی کردیم این مردمی بودن را داشته باشیم. بزرگوارانی که امروز من را به این جمع دعوت کردند، گفتند شاید جمع دانشگاهی نباشد اما من گفتم بحث ما این است که بین مردم باشیم و ادای تکلیف کنیم. ما خاک پای این مردم هستیم و انشاءالله بتوانیم با حضورمان ادای دین کنیم و پیام صبر را به مردم بدهیم.
همسایهها پدر را بعد از شهادت شناختند
وقتی پرسیدیم که از روحیه مردمداری پدر برای ما بگویید، گفت: باعث افتخار خانواده است که همسایههایمان بعد از شهادت پدر، او را شناختند. آنها میگفتند ما این همه سال میدیدیم این آقا خودش میآید در صف میایستد و نان میخرد، نوههایش را پارک میبرد و اصلا فکرش را نمیکردیم که چنین شخصیت و جایگاه نظامیای داشته باشد. پدر عادت داشت همیشه راننده و محافظ را چند خیابان پایینتر پیاده میکرد و میگفت نمیخواهم باب تفاخر باشد و همسایهها فکر کنند الان من چه مقامی دارم. این رعایتها را لحاظ میکرد تا مردم فکر نکنند بین او و آنها حائلی هست. خودش خرید میکرد، ترهبار میرفت و به ما توصیه میکرد وقتی پای منفعت این مردم در میان است، به هیچوجه مصلحتاندیشی نکنید و در صحنه حضور داشته باشید.
خودتان میدانید برای دختری که پدرش شهید شده، ثانیهها و روزهای اول بعد از شهادت چقدر سخت است اما خب وقتی آدم بخواهد هم حضور فعال داشته باشد و هم یک گوشه ننشیند و گریه و زاری نکند، چه مسائلی پیرامونش است. بارها این موضوعات و مسائل را با جزئیات مطرح کردهام اما بعضا میبینم فیلمها را برش میزنند و میخواهند به طرق مختلف امثال من را از حضور در اجتماع ناامید کنند اما من سالهاست در رسانه هستم. چه در تلویزیون که تحلیل سیاسی میکنم و چه در فضاهای مجازی مختلف، عدهای که من را نمیشناختند و نسبتم را با شهید نمیدانستند گمان میکردند تازه از گرد راه رسیدهام و میخواهم از قبال شهادت پدر برای خودم شهرتی دست و پا کنم و مانور بدهم یا دنبال انتخابات هستم. مادرم همان موقع به من گفت اگر کسی به تو ایراد گرفت، بگو اگر شما در کربلا هم بودید ۴۰روز عزاداری میکردید و بعد یزید را رسوا میکردید؟!
البته من خودم را در جایگاه کنیز کنیزان حضرت زینب(س) هم نمیبینم و فقط از باب مشابهت تکلیف عرض میکنم. بنابراین اگر میبینید من یا دختران شهدای دیگر وسط میدان هستیم منباب وظیفه و تکلیف است و اصولا تربیت خانوادگی ما اینگونه بوده که طمعی به اینگونه مسائل نداشته باشیم. درخصوص تسلط بر احساسات هم نوع تربیت و مدیریت بحرانی که مادرم داشت و اینکه ما را برای شهادت پدر آماده کرده بود، خیلی به ما کمک کرد.وقتی برادر و همسرم برای دادن خبر شهادت پدر، نزد مادرم رفتند، او یک بیت شعر خواند و گفت برای این خبر لحظهشماری میکردم و به دلم افتاده بود که پدرتان بعد از ۴۷سال گمنامی بالاخره اجرش را از خدا و سیدالشهدا(ع) میگیرد. فقط ای کاش ما هم لایق بودیم و مثل بقیه سرداران با هم به شهادت میرسیدیم.
پنجشنبه شب که حمله شروع شد، پدر ساعت ۳ نیمه شب از خانه رفت و ما دیگر او را ندیدیم تا اینکه خبر سلامتیاش را از طریق حکمی که از دست حضرت آقا گرفت دریافت کردیم؛ حکم فرماندهی قرارگاه خاتمالانبیا! آن روز فهمیدیم پدر در صحت و سلامت است. تلویزیون که خبر را نشان داد یک آن من و مادرم به هم نگاه کردیم و گفتم اگر دشمن روز قبل نتوانسته پدر را ترور کند، قطعا الان مورد هدف اصلی آنها قرار خواهد گرفت! تعارف چرا؟! ما بچهها دلشوره و نگرانی گرفتیم. مادرم آنجا گفت من با سه فرزند وقتی پدرتان فرماندهی سپاه پاوه را بهعهده داشته همراهش بودم. در زمان فعالیت حزب کومله و دموکرات، پدرتان بارها هدف ترور دشمن قرار گرفت. من روزهای زیادی آنجا تنها بودم. پدرتان و بقیه پاسداران به ماموریت میرفتند و وقتی تلویزیون را روشن میکردم اعلام میکردند فرمانده مزدور سپاه پاوه (علی شادمانی) به هلاکت رسیده. من چند روز در بیخبری بودم تا اینکه خودش صحیح و سالم میرسید و مدام میگفت من به این زودیها شهید نمیشوم. من بهدست شقیترین دشمن بشریت کشته میشوم. دیگر راضی باشید به رضای خدا.
پدر سالهاست این مسیر را رفته. یعنی اینطور نبود که با این مسائل آشنا نباشیم. یادم هست در دهه ۷۰ به خاطر مسائل امنیتی مدتی در منزل یکی از اقوام بودیم. در دهه ۸۰ هم که پدر درگیر گروه پژاک و پ.ک.ک بود. پدر من گمنام بین ملت ایران ولی مشهور بین دشمن بود! استراتژی پدرم از نظر مسائل امنیتی این بود که ناشناخته باشد و معتقد بود فرماندهان ارشد نظامی نباید زیاد رسانهای شوند و واقعیت امر این بود که اصلا فرصتی برای این کارها نداشت. چون دائم در ماموریت و در میدان بود. با اینکه جنگ نداشتیم اما به دلیل مانورهای مختلف، مسائل داخلی و منطقهای فرصتی دست نداد تا در قاب تلویزیون قرار بگیرد.البته بخشی از این گمنامی هم برمیگردد به اخلاص و تقوایی که داشت و معتقد بود باید معتقد به آیه «و کفی بالله علیما» باشیم. یعنی اینکه خدا میداند و این کافی است و به وقتش که بخواهد ما را عزیز قلبهای مردم میکند. پدر من عمری به مردم خدمت کرد، گمنام بود و خدا خواست شهید معرکه جنگ باشد و بهترین نوع شهادت نصیبش شود. وقتی چهار روز پایانی زندگی پدرم را مرور میکنم، میبینم تماما منبعث از این آیه است. بنابراین اگر میبینید ما فرزندان شهدا جایی حضور پیدا میکنیم از این باب است که برای جامعه روایت اول را بگوییم وگرنه احتیاجی به مطرح شدن نداریم و من اگر مدیریت بحرانی کردم بهخاطر این نوع تربیت بوده است.
از نقش تربیتی پدرتان نه بهعنوان سردار بلکه بهعنوان یک پدر ساده و مهربان در خانه برایمان بگویید.
یادم هست پدرم از شش هفت سالگی با وجود همه خستگیها، شبها برای ما کلاس تربیتی میگذاشت. ما به اقتضای سن و سال شیطنت میکردیم و پدر از احکام دین برای ما میگفت. از دیگر خط قرمزهای پدر بحث آقازادگی نکردن ما بود. یکی از دلایلی که هیچوقت در خانههای سازمانی (بهجز مدت کوتاهی در زمان جنگ) زندگی نکردیم این بود که درگیر چشم و همچشمیهای مختلف نشویم و یک وقت نخواهیم خودمان را با درجه پدرمان مطرح کنیم یا وارد بازار رقابت شویم. پدرم واقعا در لحظه لحظه زندگیاش خیلی رعایت میکرد که درگیر بحث آقازادگی و سوءاستفاده از بیتالمال یا رانت خاصی نشویم. بحث دیگری که دوست دارم اینجا مطرح کنم این است که پدر با وجود مشغله کاری، همیشه تولد همه خانواده حتی عروسها، داماد و نوهها را در نظر داشت. الان دیده میشود که یک نفر سفر تفریحی رفته ولی میگوید وقت نکردم برای خانواده خرید کنم اما پدر حتی در ماموریتها هم با وجود وقت کم یک هدیه خیلی کوچک برای اهل خانه میآورد از این باب که بگوید به فکر شما بودم. حتی اگر فرصت نمیکرد، به من زنگ میزد و سفارش میکرد حتما خرید کن و بگذار در جاکفشی که من دست خالی نباشم. امسال روز معلم پدر ماموریت بود. همانجا با مادرم که معلم بازنشسته است تماس گرفت و یک پیامک خیلی بلندبالا و مثل همیشه با ایموجی گل و قلب با این مضمون برایش فرستاد: «من مدیون شما هستم این همه سال... امسال ماموریتم ولی میآیم و همراه بچهها شما را تقدیس میکنم. بابت همه صبر و مجاهدتهایی که داشتید».
پدر این پیام را برای همه ما بچهها فرستاده بود که یادمان باشد روز معلم است و گفته بود وقتی برگشتم با هم جبران میکنیم. شب یلدای امسال هم ما مدام منتظر ایشان بودیم. خود من خیلی ناراحت بودم و دلم میخواست مثل همیشه که پدر خودش خرید میکرد، در را باز کند و دورهمی ما را تکمیل نماید.
بعد از شهادت پدر تغییری در سبک زندگیتان بهوجود آمد؟
بعد از شهادت پدر، مادر همین چارچوبها را برای ماگذاشت وگفت زندگی ما مثل قبل است؛ نه رانندهای،نه مسائل مختلفی. چند جا دیدم که به پدرم میگویند مردمیترین فرمانده جبهه مقاومت. واقعا این عنوان حق است! ما هم سعی کردیم این مردمی بودن را داشته باشیم. بزرگوارانی که امروز من را به این جمع دعوت کردند، گفتند شاید جمع دانشگاهی نباشد اما من گفتم بحث ما این است که بین مردم باشیم و ادای تکلیف کنیم. ما خاک پای این مردم هستیم و انشاءالله بتوانیم با حضورمان ادای دین کنیم و پیام صبر را به مردم بدهیم.
همسایهها پدر را بعد از شهادت شناختند
وقتی پرسیدیم که از روحیه مردمداری پدر برای ما بگویید، گفت: باعث افتخار خانواده است که همسایههایمان بعد از شهادت پدر، او را شناختند. آنها میگفتند ما این همه سال میدیدیم این آقا خودش میآید در صف میایستد و نان میخرد، نوههایش را پارک میبرد و اصلا فکرش را نمیکردیم که چنین شخصیت و جایگاه نظامیای داشته باشد. پدر عادت داشت همیشه راننده و محافظ را چند خیابان پایینتر پیاده میکرد و میگفت نمیخواهم باب تفاخر باشد و همسایهها فکر کنند الان من چه مقامی دارم. این رعایتها را لحاظ میکرد تا مردم فکر نکنند بین او و آنها حائلی هست. خودش خرید میکرد، ترهبار میرفت و به ما توصیه میکرد وقتی پای منفعت این مردم در میان است، به هیچوجه مصلحتاندیشی نکنید و در صحنه حضور داشته باشید.