شناسهٔ خبر: 76940117 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

خلاصه نبرد رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی)

صاحب‌خبر -

اسفندیار ب همراه سپاه خود ب زابل میرسه و رستم و سپاهش رو کنار رود هیرمند ملاقات میکنه

رستم از روی ترس ب اسفندیار پیشنهاد میده ک اگه خون میخوای بیا لشکرمونو ب جون هم بندازیم و خودمون تماشا کنیم ؛

چنین گفت رستم به آواز سخت

که ای شاه شادان‌دل و نیک‌بخت

ازین گونه مستیز و بد را مکوش

سوی مردمی یاز و بازآر هوش

اگر جنگ خواهی و خون ریختن

برین گونه سختی برآویختن

بگو تا سوار آورم زابلی

که باشند با خنجر کابلی

برین رزمگه‌شان به جنگ آوریم

خود ایدر زمانی درنگ آوریم

بباشد به کام تو خون ریختن

ببینی تگاپوی و آویختن

و اما جوابیه اسفندیار جوان ب حیله رستم :

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که چندین چه گویی چنین نابکار

ز ایوان به شبگیر برخاستی

ازین تند بالا مرا خواستی

چرا ساختی بند و مکر و فریب

همانا بدیدی به تنگی نشیب

چه باید مرا جنگ زابلستان

وگر جنگ ایران و کابلستان

مبادا چنین هرگز آیین من

سزا نیست این کار در دین من

که ایرانیان را به کشتن دهم

خود اندر جهان تاج بر سر نهم

منم پیشرو هرک جنگ آیدم

وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

ترا گر همی یار باید بیار

مرا یار هرگز نیاید به کار

مرا یار در جنگ یزدان بود

سر و کار با بخت خندان بود