شناسهٔ خبر: 76931046 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

خاطرات شهید «بهروز مرادی»/ وقت برای جنگیدن بسیار؛ اما برای نماز اندک است+ دست‌خط

شهید «بهروز مرادی» در یکی از دست‌نوشته‌های خود آورده است: این دنیا، دنیایی است که در روز دهم مهرش بچه‌ها با دست خالی تانک‌های دشمن را در بین کشتارگاه و راه‌آهن تکه پاره کردند، و بعد در حالی که دشمن پا به فرار بود، به‌جای تعقیب او، روی سنگ‌فرش داغ خیابان و در هوای دم‌کرده مهرماه، با آبی که از زره‌پوش دشمن به غنیمت گرفته بودند، وضو گرفته به نماز ایستادند؛ زیراکه خورشید در وقت غروب بود، وقت برای جنگیدن بسیار؛ اما برای نماز اندک و مگر نه این‌که ما برای نماز می‌جنگیم؟

صاحب‌خبر -

گروه ساجد دفاع‌پرس: روزگار جبهه برای رزمندگان، روزگاری پر از عشق و صفا بود که خاطرات آن هنوز که هنوز است برای آن‌ها شیرین است؛ خاطراتی پر از حماسه و ایثار  که برخی از رزمندگان سعی کردند تا در دفتر خاطرات خود، آن‌ها را به رشته تحریر دربیاورند و ماندگار کنند؛ بنابراین گذری بر دفتر خاطرات آن‌ها می‌تواند بیانگر خیلی از حقایق روزهای دفاع مقدس را برای نسل‌هایی باشد که آن دوران را درک نکرده‌اند.

سردار شهید «بهروز مرادی» خالق تابلوی معروف خرمشهر است؛ همان تابلویی که پس از آزادی این شهر، روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید. جمعیت ۳۶ میلیون نفر»؛ او علاوه بر کار‌های هنری، مرد جنگیدن هم بود و برای همین به این رزمنده همه‌فن حریف، لقب «شکارچی تانک» را داده بودند. این شهید والامقام در خاطرات روزانه خود از دوران دفاع مقدس، به توصیف حال و هوای خاص دنیای جبهه پرداخته است که در ادامه آن را می‌خوانید.

بسمه تعالی

در این دنیایی که ما در آن هستیم، فاصله‌ها را نه پول تعیین می‌کند و نه چاکرم نوکرم‌های قلابیِ چاپلوسانه‌ی چاپلوسان، و نه منم زدن‌های اهل من.

دنیای ما، دنیایی است که وقتی به سعیدش می‌گوییم چرا پابرهنه‌ای، این‌جا جبهه است، جواب می‌شنوی که‌ ای بابا، ما کی کفش پوشیده‌ایم که حالا بخواهیم بپوشیم، و این دنیا، دنیایی است که در روز دهم مهرش بچه‌ها با دست خالی تانک‌های دشمن را در بین کشتارگاه و راه‌آهن تکه پاره کردند، و بعد در حالی که دشمن پا به فرار بود، به‌جای تعقیب او، روی سنگ‌فرش داغ خیابان و در هوای دم‌کرده مهرماه، با آبی که از زره‌پوش دشمن به غنیمت گرفته بودند، وضو گرفته به نماز ایستادند؛ زیراکه خورشید در وقت غروب بود، وقت برای جنگیدن بسیار؛ اما برای نماز اندک و مگر نه این‌که ما برای نماز می‌جنگیم؟

در یک لحظه، در مقابل او، عصیان و سرکشی و شورش و در مقابل این یکی، طاعت و بندگی و سر بر سجده... چه شیرین است. در این دنیا بدن لخت و سبزه‌سالی آن پسرک ۱۷ ساله در میان هیاهوی مقاومت دشمن و هجوم بچه‌های شهر، گویی فریاد می‌زدند که ما از هر وابستگی رسته‌ایم، ما می‌خواهیم پرواز کنیم، و مثل این است که آخرین بند بندگی این دنیای رزمندگانش، زیرپیراهن و کفشی است که بر تن و بر پای آن‌ها سنگینی می‌کند و چه بهتر که از آن‌ها خلاصی جست و اگر بدون کفش و بدون لباس، سینه‌های ستبر و پولادین را در میدان کارزار، سپر آماج رگبار سنگین گلوله‌های دشمن قرار داد بهتر باشد از این‌که در دزفول، در آن زیرزمین امن و محکم، دستور مقاومت صادر کرد و در عین حال از نوشیدنی‌های گرم و در کردن قمپز غافل نبود، و بعد که می‌پرسی آقا چه کار کرده‌ای، جواب می‌شنوی که ما زمین می‌دهیم، زمان می‌گیریم، انگار مال پدرش را می‌بخشد، حالا شما هی بروید فرانسه بخوانید. آداب معاشرت پرنس‌ها و مادام‌های فرانسوی را بخوانید. به چه درد می‌خورد این علمی که حاصلش یک آدمی باشد این چنین بی‌ابرو و بی‌آبرو؟

خاطرات شهید «بهروز مرادی»/ وقت برای جنگیدن بسیار؛ اما برای نماز اندک است+ دست‌خط
 
انتهای پیام/ 113