شناسهٔ خبر: 76771786 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

امامی که پیکرش سه روز به خاک سپرده نشد

امام موسی بن جعفر که سال‌ها از عمر خود را در زندان ظلم هارون عباسی گذارند، عاقبت به دست این خلیفه سفاک به شهادت رسید، به دستور همین خلیفه بدن آن امام را سه روز در جسر بغداد ماند تا گواهی دروغینی ثبت کنند که امام موسی کاظم (ع) به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس؛ روز بیست و پنجم رجب مصادف است با شهادت امام موسی بن جعفر (ع)، ایشان بیست ساله بودند که به امامت رسیدند و طول این امامت سى‌وپنج سال بود. آن حضرت در ایام خلافت منصور، مهدى، هادى و هارون‌الرشید زندگی کرد و از هر یک از این خلفای جور آزار‌ها و ستم‌هایی دیدند؛ عاقبت نیز در سال چهاردهم خلافت هارون‌الرشید ـ سال ۱۸۳ هجری ـ به دست زهر سندی بن شاهک و به دستور وی به شهید رسید. 

سبب آنکه هارون‌الرشید، حضرت امام موسی بن جعفر (ع) را زندانی کرد کرد و عاقبت ایشان را به شهادت رساند آن بود که، چون خواست مسئله خلافت را براى اولادش محکم کند از میان پسران خود محمد امین پسر زبیده را ولیعهد خود کرد و خلافت را بعد از او براى عبدالله مأمون و بعد از او براى قاسم مؤتمن قرار داد.  در سال ۱۷۹ هجری هارون براى استحکام خلافت اولاد خود بهرای گرفتن امام موسى کاظم (ع) به حج رفت؛ و به علما و سادات و اعیان و اشراف فرمان داد همه در مکه حاضر شوند که از آنها برای اولادش بعیت بگیرد. وقتی به به مدینه رسید، فضل بن ربیع را فرستاد تا امام موسی کاظم را بیاورد. فضل به ربیع نیز با یارانش آن حضرت را که کنار مرقد رسول خدا (ص) نماز مى‌خواندند، گرفتند و کشیدند که از مسجد بیرون برندند. چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسیار به آن جناب گفت و امر کرد آن جناب را در بند کنند و دو محمل ترتیب داد براى آن‌که ندانند آن جناب را به کدام ناحیه مى‌برند، یکى را به سوى بصره فرستاد و دیگرى را به جانب بغداد و حضرت در آن محمل بود که به جانب بصره فرستاد و حسان سروى را همراه آن جناب فرستاد که آن حضرت را در بصره به عیسی بن جعفر بن ابى جعفر منصور که امیر بصره و پسر عموى هارون بود تسلیم کرد. 

مدت یک سال آن حضرت در حبس عیسى بود و مکرر هارون به او نوشت که آن جناب را شهید کند. او جرأت نکرد که به این امر شنیع اقدام کند، چون مدت حبس آن حضرت نزد او طول کشید، نامه‌ای به هارون نوشت که حبس موسى (ع) نزد من طول کشید و من بر قتل وى اقدام نمی‌کنم، من چندان که از حال او تفحص می‌کنم به غیر عبادت و تضرع و زارى و ذکر و مناجات چیزى نمى‌شنوم و نشنیدم که هرگز به تو یا بر من یا بر احدى نفرین کند یا بدى از ما یاد کند بلکه پیوسته متوجه کار خود است به دیگرى نمى‌پردازد، کسى را بفرست که من او را تسلیم او کنم والاّ او را رها مى‌کنم. 

چون نامه عیسى به هارون رسید کس فرستاده و آن جناب را از بصره به بغداد برد و نزد فضل بن ربیع محبوس کرد. در ایامى که در حبس فضل بن ربیع بود، هارون مکرر کسی را نزد او فرستاد او را شهید کند و او قبول نکرد و اعلام کرد که این کار از من نمى‌آید و، چون هارون دانست که فضل بن ربیع بر قتل آن حضرت اقدام نمى‌کند ایشان را از خانه او بیرون آورد و نزد فضل بن یحیى برمکى محبوس کرد. پس یحیى برمکی به امر هارون سندى بن شاهک را طلبید و امر کرد که آن امام معصوم را با چند رطب زهرآلوده مسموم کند. سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد و خود آمد ببیند تناول کرده است یا نه، وقتى رسید که حضرت ده دانه از آن میل کرده بود. 

سندی گفت: باز هم تناول نما.

فرمود: در آن‌چه خوردم به هدفت رسیدی و به زیاده احتیاجى نیست. 

چون آن حضرت از دنیا رحلت فرمود سندی بن شاهک، فقها و اعیان بغداد را حاضر کرد براى آن‌که نظر کنند که اثر جراحتى در بدن آن حضرت نیست و به مردم بگویند که هارون‌الرشید در فوت آن حضرت تقصیرى ندارد. پس آن حضرت را در سر جسر بغداد گذاشتند و روى مبارکش را گشودند و مردم را ندا کردند که این موسى بن جعفر (ع) است که بیایید او را مشاهده کنید، مردم مى‌آمدند و بر روى مبارک آن حضرت نظر مى‌کردند و گواهی می‌دادند اثر جراحتى در او نیست و محضرى تمام کردند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته است و سه روز آن حضرت را در میان راه مردم نهادند که هر که از آن‌جا بگذرد آن حضرت را ملاحظه کند و شهادت خود را در آن محضر بنویسد.

یکى از خادمان حضرت امام موسى (ع) روایت کرده که، چون حضرت موسى (ع) را از مدینه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضا (ع) را امر کرد که هر شب تا مادامى که من زنده‌ام و خبر وفاتم به تو نرسیده باید که بر در خانه بخوابی.

هر شب رخت‌خواب آن حضرت را در دهلیز خانه مى‌گشودیم، چون بعد از عشاء مى‌شد مى‌آمد و در دهلیز خانه به سر مى‌برد تا صبح، چون صبح مى‌شد به خانه تشریف مى‌برد و چهار سال بدین حال به سر مى‌برد تا صبح، چون صبح مى‌شد به خانه تشریف مى‌برد تا یک شب رخت‌خواب آن حضرت را گستردیم آن جناب نیامد به این سبب خاطر اهل بیت آن حضرت و ما هم از نیامدن آن حضرت ترسان شد. چون صبح طالع شد، امام رضا (ع) و رفت نزد‌ام‌احمد که بانوى خانه بود و فرمود: بیاور آن امانتی که پدر بزرگوارم به تو سپرده، تسلیم من کن.‌ام‌احمد، چون این سخن شنید آغاز توحه و زارى کرد و از سینه پر درد آه سرد برآورد که واللّه آن مونس دل دردمندان و انیس جان مستمندان این دار فانى را وداع گفت.

پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى و بیقرارى منع کرد و فرمود: این راز را افشا مکن و این آتش حسرت را در سینه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدینه رسد.

منبع: منتهی‌الامال

انتهای پیام/ 161