این گونا گونی قیمتها از خود گرانی بیشتر آدم را اذیت میکند. گران باشد و بالاتر از توانت، طرفش نمیروی. تکلیفت با خودت و جیب و حساب کارتت روشن است. اما اینکه هر روز یک قیمتی باشد، این روشنی تکلیف را تار و تاریک میکند. به هوای قیمت قبل میروی و با قیمت چند برابر مواجه میشوی. نه میتوانی بخری و نه رویت میشود نخری! گرفتار یک بدحالی میشوی که روزت را شب میکند.
بنده خدایی تعریف میکرد که قبلا هندوانه خریده بودم کیلویی ۸ هزار تومان، خیلی هم خوب بود. دوباره که گذرم به آن خیابان و آن مغازه افتاد، رفتم و یک هندوانه برداشتم و با اطمینان گذاشتم روی ترازو. وقتی قیمت را دیدم نمیدانستم باید چه کار کنم. کیلویی ۳۰ هزارتومان بود قیمت آن روز. چیزی حدود چهار برابر دفعه پیش! خود فروشنده هم میگفت نمیدانم باید چه کار کنم.
هر روز یک قیمت دارد بازار. هر محصول یک قیمت و آن هم در تلورانسی عجیب که گاه چند برابر میشود. میگفت شرمنده مشتریها میشوم. نمیدانست و شاید هم میدانست که خود ما مشتریها چقدر شرمنده او، خود و خانواده خود میشویم. او که میوه فروش است خریدار کالاهای دیگر است و در مغازههای دیگر مشتری حساب میشود.
حتما گرفتار این بالا و پایینی قیمت محصولات دیگر میشود. شاید به همین خاطر است که حال مردم را میفهمد. کاش مسئولان محترم هم به اندازه این آقای میوه فروش حال مردم را میدانستند، آن وقت شاید کاری میکردند که یک مقدار حال مردم بهتر شود. کاری میکردند که یک مقدار بازار ثبات داشته باشد. کاری میکردند که مردم بتوانند یک مقدار روی خرید خود حساب کنند. کاری میکردند که دو مغازه کنار هم برای یک کالا دو نرخ نمیداشتند.

این، هم نظام ذهنی مردم را بر هم میزند و هم حاوی این پیغام ناخوشایند است که در شهر، محتسب خواب است و الا اگر بیدار بود یک محصول باید یک قیمت میداشت نه اینکه در هر مغازه یک قیمت. نه اینکه هر روز یک قیمت. این نه تنها امکان برنامه ریزی بلندمدت را از مردم میگیرد که مجال برنامه ریزی برای چند روز را هم نمیدهد.
همین است که حقوقهای ثابت باعث بی ثباتی زندگی میشود. آنان که دستمزد یا دریافتی ثابت ندارند، خود را با بی ثباتی بازار تنظیم میکنند. میوه را گرانتر خریده، خدماتش را گرانتر میفروشد. یک جوری سر به سر میکند، اما صاحبان حقوق ثابت از فرار قیمتها جا میمانند. این هم وضعیت هر روز ماست متأسفانه.