شناسهٔ خبر: 74599012 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: قدس آنلاین | لینک خبر

شب برفی و روایت پابوسی چوپان زائری پای رکاب

سالمندان برکت خانه اند؛ خانه ای به وسعت یک کشور. باید پای حرف ها و خاطرات شیرین شان نشست و تجربه آموخت.

صاحب‌خبر -

گفت و گوی امروز ما با آقای عباسعلی امانیان از روزهای سرد زمستان و جاده های برفی شروع شد و با یاد و نام گرمای حضور در جوار امام هشتم ( ع ) در زندگی او به پایان رسید.

این گفت و گو را بخوانید.

حکایت زائری زیر برف

عباسعلی امانیان ۹۲ ساله است؛ متولد ۱۳۱۲ شمسی. در جوانی مدتی به کار مکانیکی مشغول بوده و پس از آن، رانندگی با کامیون مجالی می شود تا با همه شهرهای ایران آشنا شود.

روزهای جنگ در وزارت راه استخدام می شود و به عنوان مأموریت برای راهسازی و آسفالت به قصر شیرین و گیلان غرب می رود.

آقای امانیان می گوید: همه ایران را گشته ام و در هر شهری تجربه ای اندوخته ام و همان تجربه ها موجب شد تا سال های سال بتوانم با خوبی و خوشی کنار خانواده ام زندگی کنم.

او خاطره ای هم از اوایل استخدامش می گوید؛ همان روزهایی که کامیون برف روبی را تحویلش داده بودند تا زمستان ها برف جاده ها را کنار بزند.

می گوید: آن سال ها در زمستان برف های سنگینی می بارید. یکی از روزها که مأموریت داشتم مسافت قوچان تا چناران را برف روبی کنم در دل تاریکی شب و در ابتدای مسیر، از دور یک سیاهی دیدم.

با کامیون برف روبی به سیاهی نزدیک شدم، دیدم یک چوپان است با کوله پشتی بر پشت و چوب دستی در دست که از شدت سرما محاسنش یخ زده است.

همان جا توقف کردم و از چوپان خواستم داخل ماشین بیاید تا گرم شود. با اشاره به من فهماند که حاضر نیست به داخل ماشین بیاید.

به او نزدیک تر شدم و گفتم اگر نمی خواهی سوار شوی، لااقل بالای رکاب کامیون بیا تا شیشه ماشین را پایین بکشم و سرت را داخل ماشین نگه دار تا یخ صورتت باز شود. بعد از اینکه صورتت گرم شد، دوست داشتی می نشینی داخل ماشین و همراهم می شوی؛ دوست نداشتی هم می روی.

حرفم را گوش کرد و وقتی کمی گرم شد از او پرسیدم از کجا می آیی و به کجا می روی؟

گفت زائر پیاده امام رضا(ع) است و از زنجان می آید و مقصدش حرم امام هشتم است.

آقای امانیان با بغض و اشکی که امانش نمی دهد می گوید: به آن چوپان گفتم مأموریت من تا چناران است. می توانم تو را تا چناران ببرم تا هم از سرما در امان باشی و هم اینکه حیواناتی مثل گرگ به تو آسیب نزنند.

چوپان نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: تو به هدف خودت رسیدی چون پیش از تو ماشین های زیادی برای من نگه داشتند اما سوار نشدم بنابراین خداوند چقدر به تو عنایت داشته که من راضی شدم بیایم روی رکاب ماشینت تا گرم شوم .پس همین جا نگه دار تا پیاده به پابوس امام رضا بروم.

چوپان رفت و من به راهم ادامه دادم. کمی جلوتر در مسیر جاده پر از برف، یک ماشین سواری با خانواده اش درون پل گیر کرده بود.

کامیون برف روبی را متوقف کردم و به کمک راننده رفتم تا ماشین و خانواده اش را از درون پل بیرون بکشیم.

این کار به تنهایی از من ساخته نبود منتظر ماندم و درست ۱۰ دقیقه بعد، از اتوبوسی که به سمت مشهد می رفت خواهش کردم مسافران مرد را پیاده کند تا برای نجات این خانواده به ما کمک کنند.

بین مسافران اتوبوس ۲۰ نفر مرد بودند که ۱۰ نفر جلوی ماشین و ۱۰ نفر عقب ماشین را بلند کردند و در آن تاریکی و سرما آن را از پل بیرون کشیدند.

آقای امانیان ادامه می دهد: به پدر آن خانواده گفتم من برای برف روبی تا نزدیک مشهد (چناران) می روم بنابراین شما پشت سر من بیایید تا خدای ناکرده در چاله یا دست اندازی نیفتید.

او مرا خیلی دعا کرد و مقداری پول تعارف کرد اما قبول نکردم و در پاسخش گفتم رفتی حرم دعایم کن. معتقد بودم کارهایی از قبیل کمک به خلق خدا، پولی نیست.

از آقای امانیان درباره فرزندانش می پرسم. با لبخندی سرشار از رضایت می گوید: همسرم دخترعموی من است. پنج فرزند دارم که همه صالح و سر به راه هستند و همسری که اگر او نبود من هم نبودم. از همسرم تشکر می کنم که در تمام سال های زندگی یار و غمخوار و همراهم بوده است.

چرا بیشتر ازدواج های امروزی پایدار نیست؟

آقای امانیان به پدران و مادرانی که قصد دارند دختر و پسرشان را به خانه بخت بفرستند توصیه می کند: حتما به خانواده طرف مقابل دقت کنید که اصل و نسبش کیست؟ اگر جوان ها شناخت کافی نسبت به خانواده هم داشته باشند به راحتی ازدواج می کنند و ازدواجشان دوام می آورد.

از زندگی راضی هستید؟

او می گوید: بسیاری از همکارانم که سال ها در یک اداره با هم کار کردیم به دلیل انتخاب نادرست شان در ازدواج، نه خانه دارند و نه زندگی و نه آرامش. اما خدا را شکر می کنم که به دلیل داشتن همسر خوب و شایسته صاحب همه چیز شدم چون هر یک وظیفه خود را به خوبی انجام دادیم. من در بیابان کار کردم و او در خانه به نحو احسن به وظایف خانه داری خود رسید.

آقای امانیان در ادامه می گوید: سال های جنگ چندین بار برای راه سازی به جبهه اعزام شدم. ۲۵۰ روز سابقه حضور در جبهه دارم. زیر گلوله باران راهسازی می کردم اما خدا نخواست آسیبی به من برسد و زنده ماندم.

دوباره اشک از چشمانش جاری می شود و ادامه می دهد: جوانان زیادی جلوی چشمانم پرپر شدند و رفتند.

یکی از روزهای جنگ که در اهواز کار می کردم با جوان قد بلندی آشنا شدم که معتاد بود. دلم به حالش سوخت. دوستی در همدان داشتم که راننده تریلی و تنها بود. به او پیشنهاد دادم که این جوان را همراه خودت به جاده ببر تا هم تنها نباشی و هم شاگردی ات کند. کمک کن تا اعتیادش را ترک کند.

دوست همدانی پیشنهادم را پذیرفت و پس از یکی دو ماه با همان جوان معتاد به دیدن من آمدند از دور جوان را نشناختم!

از او پرسیدم چطور این قدر تغییر کرده ای و صورتت گل انداخته است؟ پسر گفت: در این مدت به پیشنهاد دوست شما قرص هایی که می خوردم را دیگر نخوردم و ایشان غذاهای مقوی به من می داد و از اعتیاد پاک شده ام.

آقای امانیان می گوید سال ۱۳۷۷ بازنشسته شده و با ۱۱میلیون تومان توانسته خانه ای بخرد و هنوز هم در همان خانه با آرامش زندگی می کند.

می گوید: اگر از صدق دل خواسته ای را از امام رضا بخواهی جوابت می دهد. روزها دنبال خانه می گشتم و خانه ای در خور شأن خانواده ام پیدا نمی کردم. روزی از همان روزها که با ماشین اداره راه کار می کردم و به مشهد می آمدم از ماشین پیاده شدم و بالای تپه سلام رفتم.

در حالی که اشک امانم نمی داد از عمق جانم با امام رضا حرف زدم و از او خواستم خانه ای خوب نصیبم کند. فردای همان روز با پسرم به دفتر املاک رفتیم.

آن روز معامله سر گرفت و خانه ای که دوست داشتم نصیبم شد. شک ندارم که امام رضا جوابم را داده و اشاره کرده بود. خانه ای که خوش یمن بود و هنوز که هنوز است از ۲۰ سال پیش با خاطرات بسیار خوب، همچنان مهمانش هستیم.

آقای امانیان خوشحال است که توانسته سال های زیادی به کشورش خدمت کند. می گوید: خدا را شکر می کنم که با وجود عمل قلب باز، هنوز می توانم با نی کوچکم نی بنوازم و هر روز به پارک بیایم و با دوستانم اشعار عرفانی از مولانا و حافظ بخوانیم.

از این پدر مهربان و دوست داشتنی می خواهم برایم قطعه شعری بخواند و او با نوایی دلنشین می خواند:

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند...

دعایی برای جوان ها

در ادامه صحبت ها از آقای امانیان می خواهم برای جوان ها دعا کند و او می گوید: اول از هر چیزی خدا به همه سلامتی بدهد که مهم ترین است و بعد هم برای جوان ها بسازد همان طور که برای ما ساخت و همه چیز خوب پیش رفت.

از خدا می خواهم دل ها را به هم مهربان کند و از طرف مسئولان، فکری به حال جوان ها بشود که می خواهند ازدواج کنند و در حال حاضر شرایط آن چنان سخت شده که توان تشکیل زندگی ندارند.

او توصیه می کند: این گونه باشیم که نامه عمل را به دست راست مان بدهند نه به دست چپ.

مکن کاری که پا ور سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا دادخواهان داد خواهند

تو بینی نامه خود، ننگت آیو

این پدر فرهیخته و مهربان موقع خداحافظی، با اشعاری از باباطاهر و حافظ بدرقه ام می کند:

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی

به گورستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک رفته

نه دولتمند برده از کفن بیش

...و بعد می خواند

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پیوسته در حمایت و لطف اله باش

از خارجی هزار به یک جو نمی خرند

از کوه تا به کوه منافق سپاه باش

چون احمدم شفیع بود روز رستخیز

گو این تن بلاکش من پر گناه باش!

آن را که دوستی علی نیست، کافر است

گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش

امروز زنده ام به ولای تو یا علی

فردا به روح پاک امامان گواه باش

قبر امام هشتم و سلطان دین رضا

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

دستت نمی رسد که بچینی گلی ز شاخ

باری به گلبن ایشان گیاه باش

مرد خداشناس که تقوا طلب کند

خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش

حافظ طریق بندگی شاه پیشه کن

وانگاه در طریق چو مردان راه باش