شناسهٔ خبر: 71587912 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرآنلاین | لینک خبر

اسناد ساواک فرصتی است برای از حیثیت انداختن سوژه معترض

پاسخ مفصل سوسن شریعتی به انتقادها علیه پدرش

کتاب سه‌جلدی «شریعتی به‌روایت اسناد ساواک» که در سال ۱۳۷۷ توسط «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» برای اولین بار به چاپ رسید از همان غنایم است. پس از ۱۵ سال سکوت بر سر چیستی «شریعتی و معلمی انقلاب» دیگر وقتش رسیده بود که این غنیمت با دیگران تقسیم شود...

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین سوسن شریعتی فرزند دکتر علی شریعتی در روزنامه در شرق نوشت: تاریخ معاصر ما هنوز که هنوز است زندانی روایت فاتحان است و طی این شصت-هفتاد سال اخیر دست به دست شده از این اداره به آن اداره. بیش از نیم قرن است رفرانس اصلی ما درباره «آدم‌ها و حرف»هاشان (از ادیب تا سیاستمدار و انقلابی) ساواک است و گزارشگران ریز و درشتش. امری طبیعی در غیبت حافظه‌های به‌ثبت‌رسیده، حافظه‌های سرکوب‌شده، دستکاری‌شده و فراموشی‌های منتشر. می‌ماند: بنا بر گفته پرویز ثابتی چه‌ کسی اخلاق‌مدار بود و کدام‌یک زن‌باره؟ کدام‌یک پایش لغزید و چه‌ کسی بازی خورد؟ متولی قدرت هرچه را که بخواهد از خلوت تا جلوت گزارش داده است و به دنبالش هم هرچه را که خواسته‌اند نشر داده‌اند. تاریخ معاصر ما شده است یک‌سری به‌ ثبت رسیده و نشریافته میان خواسته آنها و سلیقه این‌ها.

باقی همه ماجرای رو دست خوردن است و سرهایی که کلاه رفته. یک‌سری افسون‌زدوده بی‌تقصیر. با این‌ همه همین اسناد هم غنیمت است؛ اسنادی که محصول «سوژه معترض»اند و بعدها شده‌اند فرصتی تا «سوژه معترض» را از حیثیت بیندازند. کتاب سه‌جلدی «شریعتی به‌ روایت اسناد ساواک» که در سال ۱۳۷۷ توسط «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» برای اولین بار به چاپ رسید از همان غنایم است. پس از ۱۵ سال سکوت بر سر چیستی «شریعتی و معلمی انقلاب» دیگر وقتش رسیده بود که این غنیمت با دیگران تقسیم شود: مجموعه گزارشات متعدد ریاست‌های سازمان اطلاعات و امنیت کشور شاهنشاهی، اداره یکم (عطاپور)، اداره سوم (مقدم)، مدیر کل اداره سوم و... (ثابتی ) ساواک تهران، شمیران، نواب، ورامین، خراسان، سیستان و بلوچستان، لرستان، آذربایجان، فارس و البته گزارشات مأموران ریز و درشت ساواک (نظریه شنبه، نظریه یکشنبه، نظریه...) از دو دهه پایانی زندگی شریعتی و یک سال پس از مرگ او.

اگر نبود این گزارشات لحظه به لحظه اداره ساواک طی سال‌های پایانی سی، چهل و پنجاه و البته بی‌احتیاطی رئیس وقت «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» حجت‌الاسلام حمید روحانی در ارسال پنهانی بازجویی‌های مکتوب شریعتی به «مجله فرهنگی، سیاسی، تاریخی ۱۵ خرداد» در سال ۱۳۷۱ و در نهایت همت جانشین ایشان، حجت‌الاسلام روح‌الله حسینیان (در سال ۱۳۷۶) در انتشار کامل این اسناد، امروز نه‌تنها دست اسطوره‌شکنان و قهرمان‌ستیزان خالی می‌ماند بلکه فهم شرایط امکان «معترض بودن»، «منتقد بودن» و فرایند بدل‌ شدن «عنصر ناراحت» به «عنصر یاغی» صراحت نمی‌یافت، دست توهمات فیلسوف رو نمی‌شد، شبهه‌آفرینی‌های رئیس ساواک بی‌پاسخ می‌ماند، پژوهشگر در پژوهش‌هایش ابعاد بسیاری از واقعیت را از دست می‌داد و امکان بررسی و قیاس تاریخی ادوار ناممکن می‌شد. از همین‌ رو جای بسی خوشحالی است که اداره‌جاتی از این دست وجود دارد، سند می‌سازد و به ثبت می‌رساند و حفظ می‌کند و انتشار می‌یابند و هیچ‌کس را بی‌نصیب نمی‌گذارند.

«شریعتی به روایت اسناد ساواک» هزار و پانصد صفحه است؛ شاید طولانی‌ترین بیوگرافی ایرانی. نه‌تنها فقط برای این‌که بیست سال از زندگی نویسنده‌ای معاصررا پابه‌پا آمده است؛ نه‌تنها برای این‌که پانصد صفحه از آن به پس از مرگ شریعتی تا سال ۵۷ برمی‌گردد بلکه از این‌ رو که تقریبا پنجاه سال پس از انقلاب همچنان بر تعداد صفحاتش افزوده می‌شود و شریعتی را همچون سوژه‌ای تحت پیگرد رها نمی‌کند. جذابیت ماجرا در این است که علی‌رغم استعداد مستمر ما در بت‌سازی و اسطوره‌پروری و در میانه این‌ همه بت ریز و درشت، این نگرانیِ بدپیله از «بت» شدن، «قهرمان» شدن و «اسطوره» شدن شریعتی در نیم قرن اخیر همچنان تداوم دارد و به شکل ادواری سر بر می‌دارد و همیشه باید گوش‌به‌زنگ بود برای شکستنش. علی‌رغم تأکید فیلسوفان، روشنفکران و سیاستمداران بر سر «شیفت‌های پیاپی پارادایمی» ظاهرا این پرونده شامل شیف نمی‌شود و پنجاه سال است دست‌بردار نیست.

در سال ۵۲ ترس نظام شاهنشاهی این بود که شریعتی «با نفوذ کلامش از خود بتی برای افراد منحرف ساخته» (ص۲۸۰- جلد دوم)؛ در سال ۷۲ دلخوری دوستداران انقلاب از «مورخ انقلاب اسلامی آقای سید حمید روحانی» این است که «چرا در طول ۱۴ سالی که از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذرد اسناد و ارتباطات پشت پرده او را برملا نکرده‌اید؟» و البته ابراز خوشحالی از این‌که: «چاپ قسمتی از نامه شریعتی در شرایطی که گروهی... تصمیم دارند که او را در سطح امام (اگر نگویند جلوتر) به‌ عنوان رهبر انقلاب مطرح کنند یک کار فوق‌العاده و جوشکنانه است... شما به وظیفه تاریخی و انقلابی خود عمل کردید و در تاریخ ثابت کردید آن کسی که ادعا می‌کرد: اگر شمع‌آجینم کنند حسرت شنیدن یک آخ را بر دل‌شان باقی می‌گذارم» چگونه مخفیانه به تملق و چاپلوسی از رژیم شاه و عملکرد رژیم او پرداخته و چنین نامه‌هایی ننگین می‌نوشته است.». (نشریه «۱۵ خرداد»، بهار ۱۳۷۱). در همان سال دکتر جلال متینی هم خاطراتش را نوشت و ابراز خوشحالی از این‌که پرونده شریعتی بالاخره در ایران رو شده است.

 چاپ کل اسناد در پایان دهه هفتاد البته به کار گفت‌وگو با دکتر نصر در سال ۸۹ نیامد که به دنبال اسطوره‌سازی از خودش، شریعتی را شکسته می‌خواست. موج طنزهای اس. ام. اسی درباره شریعتی و پرونده‌های متعدد مطبوعاتی درباره آن در ادامه ضرورت اسطوره‌شکنی تحلیل شد و این آخری در سال ۱۴۰۳ در مجله «اندیشه پویا» که صحبت از «شمایل» شکسته یک قهرمان است و «وجوه ژلاتینی» افکار و شخصیتش و باز این افسوس دوباره که با تأخیری ۲۵ ساله به مجموعه اسناد «شریعتی به روایت اسناد ساواک» پرداخته می‌شود.

این‌ همه درست زمانی که گفته می‌شود نه از اسطوره‌ها کسی به یاد می‌آورد و نه دیگر اسطوره‌شکنانی که دیگر امروز چهل‌وپنجاه ساله شده‌اند اهمیتی دارند. همه این‌ها که برشمرده شد باید به آن سه‌جلدی افزود و مثلا با عنوانی چون «صعود و سقوط یک قهرمان» خواند! بی‌نظیر است. هم ترسیم دقیق یک زمانه است و هم ترسیم دقیق و نفس‌گیر شکل و شمایل یک دستگاه امنیتی اختاپوسی، جانشین همه حافظه‌هایی که سرکوب شد، از میان رفت و دیگر نیستند تا شهادت دهند. دستگاه امنیتی وفادارتر از دوست و جاودانه‌تر از انسان، سایه به سایه شریعتی و تاریخ ما آمده است. چه‌ کسی می‌تواند جانشین این دانای کل، این هزار چهره گردد؟ ساواک و رؤسای رنگارنگش وسواس‌گونه شریعتی را رها نمی‌کنند. از وقتی که هنوز فرزند استاد محمدتقی شریعتی در مشهد دهه سی است تا زمانی که دیگر در سطح شهرها منتشر شده.

همه‌جا هست و با صدها چشم او را می‌پاید: در قطار مسیر مشهد-تهران، در خانه رفقا و اقوام، در کافه و رستوران، البته بر سر منبر، در جلسات خصوصی، در کلاس‌های درس دانشکده، در پاریس، در مشهد، در تهران، در آبادان، در مکه ...؛ اگر نبود این دانای کل، تاریخِ بسیاری از سخنرانی‌های شریعتی دانسته نمی‌شد. این‌که در حاشیه جلسات چه اتفاقاتی می‌افتاده است، این‌که چند هزار نفر شرکت داشته‌اند، تا چه ساعتی می‌نشسته‌اند و چه ساعتی برمی‌خاسته‌اند، چنان‌چه دکتر نصر می‌فرمایند ساواک پولش را می‌داده و یا از نحوه ساخت‌وساز حسینیه متعجب بوده؟ چه بازی‌هایی راه می‌انداخته، شریعتی چه بازی‌هایی می‌داده... چه‌ کسی و برای چه مدتی هیأت‌مدیره بوده، چه‌ کسی عضو بنیان‌گذار؟ از دست شخص وزیر حقوق می‌گرفته یا حقوق استادی‌اش را می‌گرفته؟ در دانشگاه استخدامش کردند یا برعکس از استخدامش تعجب کردند؟ علی مزینانی نام مستعار است و یا نام خودش، با این نام رفت یا به دستور شخص اعلی‌حضرت از راه افغانستان خارج شده؟ وقتی که مرد بر سر منابر و سر پیچ کوچه‌ها چه خبر شد؟

پشت خطوط تلفن بزرگان چه به هم گفتند؟ شگفتی در این است که پژوهشگران ما در مصاحبه‌ها و نوشته‌های خود تا آخر همین منطق «پژوهش مبتنی بر اسناد ساواک» هم نمی‌روند. این هیولا پاسخ‌های بسیاری از اسرار را با خود دارد. هم برای افشای شریعتی، هم برای افشا کردن مدعیان، هم برای افشای خود سیستم و مهم‌تر از همه این‌که شریعتی طی چه فرایندی از یک جوان معترض دهه سی بدل به آن «غایب همیشه حاضر» (تعبیر فوکو درباره شریعتی) شد و البته این پرسش روز و همچنان معتبر مجله «اندیشه پویا» است در پرونده‌ای بیست‌وپنج صفحه‌ای و آن این‌که: یک زندانی خوب چه کسی است؟ کسی است که می‌رقصد؟ که می‌گرید؟ که مشت گره می‌کند، که اهل گفت‌وگو است، که اعتصاب می‌کند؟ مصالحه تا کجا خوب است و از کجا دیگر زیاده‌روی است و متأسفانه تن دادن به موقعیت‌های ژلاتینی!

در هر حال پرداختن به شریعتی همیشه غنیمت است. هم آینه است، هم دماسنج. او از همان سال ۳۶ تا سال ۵۶ که می‌میرد، بیست سال تمام یاد می‌گیرد با ساواک جوانی کند، درس بخواند، عاشق شود و فارغ، سفر کند، جا خالی دهد، پنهان‌کاری کند، تعقیب شود و بگریزد از این ستون به آن ستون، تا بتواند بیندیشد، حرف بزند و مهم‌تر از همه بنویسد و البته که این‌ همه عمر را کوتاه می‌کند... تا این‌که بالاخره در ۴۳ سالگی از پای می‌افتد. زندگی شریعتی کوتاه‌تر از آن است که بتوان وارد تقسیم‌بندی‌های عهد قدیم و عهد جدید شد. حدوث و قدومی ندارد.

شمایل یک تحت پیگرد همیشگی

موضوع این یادداشت اما این‌ همه نیست. موضوع «شمایل یک تحت تعقیب» است. ماجرای یک «سوژه ناراحت» در برابر بازجو در چند بزنگاه تاریخ معاصر ایران: دهه سی و تجربه یک کودتا؛ دهه چهل و تجربه یک سرکوب؛ دهه پنجاه و سر زدن انواع استراتژی‌های اعتراض. ماجرای شریعتی است وقتی در برابر بازجو می‌نشیند؛ وقتی که جوان بیست‌وچهار ساله بوده است (۱۳۳۶)، وقتی ۳۱ ساله است در بازگشت از اروپا (۱۳۴۳)، وقتی ۳۵ ساله است و هنوز و فقط استاد دانشکده و قبل از راه افتادن قطار سخنرانی‌ها (۱۳۴۷) و وقتی شده است چهل ساله و روشنفکر عرصه عمومی و چهره‌ای شناخته‌شده در منبر و دانشگاه (۱۳۵۲). این «سوژه ناراحت» یک‌سری باید توضیح دهد ربطش به معترضین بعد از کودتای ۳۲ چیست؟

یک‌سری باید توضیح دهد ربطش به معترضین خارج کشوری دهه چهل چیست و دست آخر این‌که ربطش به خودش و به معترضین دهه پنجاه چیست؟ در این اسناد شریعتی شش بازجویی مکتوب دارد که سه عدد از آن‌ها بازجویی‌های بدون دستگیری است و البته ملاقات‌هایی که از آن‌ها فقط گزارشات ساواک ردی به‌جا گذاشته‌اند. بازجویی‌هایی که هر بار برای او فرصت‌هایی کم‌وبیش کوتاه برای نوشتن و تدریس و... فراهم می‌کنند تا بازجویی بعدی و البته هر بار با حلقه‌ای که تنگ‌تر می‌شود و درنهایت برای همیشه بسته می‌شود. مجموعه این «بازجویی-مصاحبه-نامه»ها در کنار هزار صفحه گزارش از زندگی و فعالیت‌های شریعتی، امکان فراخی برای فهم «سبک زندگی» یک نویسنده، روشنفکر، دگراندیش و یا هر عنوانی، در دهه پنجاه فراهم می‌آورند. چنان‌چه استفاده گزینشی و تک‌افتاده از مجموعه یک زندگی و یک کارنامه، به کار دوست متعصب و رقیب حسود و دشمن بی‌مماشات هم می‌آید.

بازجویی‌های مکتوب بدون دستگیری شریعتی (سه عدد) را مجله «۱۵ خرداد» در سال ۱۳۷۱ و «اندیشه پویا» در ۱۴۰۳ «نامه‌های شریعتی به ساواک» خوانده‌اند. گزارشات ساواک اما نام این بازجویی‌های مکتوب بدون دستگیری را «مصاحبه با نامبرده» می‌نامد. متونی که پرسش است و پاسخ و بنابر خواسته رئیس سازمان اطلاعات و امنیت خراسان و یا ساواک تهران برای پاسخ گفتن مکرر به چندین سؤال تکراری، توسط شریعتی نوشته شده و این‌گونه آغاز می‌شود: «آن‌چه در این صفحات آمده است پاسخ سؤالات است.» (جلد اول، ص-۱۴۰). و یا « نامبرده به ساواک احضار و در مصاحبه‌ای که با وی گردید با صراحتِ گفتار، مشروحا فعالیت‌های گذشته خود و سیاست‌های وقت را تشریح و عوامل و علل این طرز تفکر را توضیح داد... اظهارات وی کتبا اخذ و به پیوست تقدیم و استنباط می‌گردد.» ( بهرامی-ص ۱۳۹- جلد اول). سخن از «مصاحبه» است و نه نامه. بازجویی‌های مکتوب (با یا بی‌دستگیری) از ۳۶ تا ۵۲ عبارت‌اند از:

 بازجویی اول مکتوب همراه با دستگیری مربوط به ۱۳۳۶ است. (متهم به داشتن فعالیت در جمعیت نهضت مقاومت ملی) کتاب «شریعتی به روایت ساواک» با این بازجویی شروع می‌شود: «دانشجو هستم، زن و بچه ندارم، روزنامه می‌خواندم و دیگر نمی‌خوانم، تا به حال به شمال و اصفهان سفر کرده‌ام، عضو هیچ دسته و حزبی نیستم به‌جز کانون نشر حقایق اسلامی.» شریعتی جوان متهم است به «پخش اوراق مضره و تحریص مردم به ارتکاب جنحه و جنایت بر ضد امنیت داخلی و خارجی مملکت». او بعد از ۲۸ روز آزاد می‌شود و بعد از دو سال برای ادامه تحصیل به فرانسه برای تحصیل می‌رود. درواقع ماجرای شریعتی و ساواک را باید از ۱۳۴۳ پی گرفت.

از هنگامی که پس از ۵ سال اقامت در فرانسه، فعالیت‌های مطبوعاتی در دو ارگان دانشجویی اپوزیسیون («ایران آزاد» و «نامه پارسی»)، شرکت فعال در سازمان دانشجویی کنفدراسیون و هم‌نشینی با تبعیدی‌های پس از کودتا، علی‌رغم میل شخصی به ایران برمی‌گردد. علی‌رغم میل شخصی برای این‌که مطمئن است دستگیر می‌شود، برای این‌که هنوز دوست دارد در فرانسه بیاموزد، برای این‌که آزادتر است و... اما برمی‌گردد، آن‌ هم در زمانه‌ای که همگی طرفدار انقلاب‌اند: رنگ‌هایش تفاوت دارد. از پیشتاز انقلابی تا دولت مقتدر می‌خواهند با سرعت دو پله یکی تغییرات را طرح افکنند، از عقب‌ماندگی درآیند و با موانع این‌ همه درافتند. از شهر شروع شود یا روستا؟

از زنان یا با مردان... به نام خدا یا میهن. شریعتی برمی‌گردد و با این تحلیل: هم‌چون هم‌نسلی‌هایش به این نتیجه رسیده است که فعالیت‌های سیاسی به شکل دهه سی ناممکن است، به دنبال تغییر بودن از بالا و یا از طریق لابی‌ کردن، و البته تفاوتش با هم‌نسلی‌هایش در این است که برخلاف رفقایی که از فرانسه و یا دیگر کشورهای اروپایی راهی الجزایر، مصر و یا یکی از کشورهای منطقه برای فرماسیون و تشکیل هسته‌های شبه‌نظامی می‌شوند، او درصدد آغاز از میدان دیگری است: حوزه تفکر و میدان فرهنگ. برای انقلاب؟ برای یک تحول در حوزه تفکر و در میدان ذهنی جامعه‌ای که از نظر او در عصر دیگری به سر می‌برد.

معنای این‌ همه مجموعه کارهای علمی-پژوهشی برای زمان کند نیست. متکی است بر تشخیص یک‌سری بزنگاه‌های تاریخی، متکی است بر صرف توأمان زمان کند فرهنگ و اورژانس لحظه. این تحلیل براساس ارزیابی‌ای است که از جنبش مشروطیت و نهضت ملی دارد، تحت‌تأثیر فضای فکری روشنفکری فرانسه است و نیز براساس تشخیصی است که از شخصیت خود دارد. انقلاب باید بر روی پاهایش راه برود و نه متکی بر متولی (شاه و پیشتاز و...) در نتیجه باید رفت به سراغ مردم. تمام بازجویی‌های او را باید خواند و نیز به سخنرانی‌هایش گوش سپرد و لحظات هم‌پوشان با گرایش عمومی هم‌نسلی‌هایش و حتی بخشی از گفتمان قدرت را فهمید. شریعتی یک سال پس از انقلاب سفید به ایران برمی‌گردد و در بازجویی اولش همین خواست انقلابی شخص اول را مستمسک می‌کند.

 بازجویی دوم مکتوب ۲۴ صفحه‌ای در دو جلسه همراه با دستگیری در خرداد ۱۳۴۳ (در بازگشت از اروپا به اتهام اقدام بر ضد امنیت داخلی مملکت). این بار خود را متأهل، دارای سه فرزند، دکترای تاریخ تمدن، کارمند منتظر خدمت، عضو ساده اتحادیه دانشجویان، فعالیت نه‌چندان به دلیل عیالوار بودن معرفی می‌کند: «به طور کلی طرفدار جبهه ملی بودم و دیگر «به روش جبهه ملی کم اعتقاد شده‌ام» (ص ۵۴). فعالیت‌هایم محدود به انتخابات اتحادیه دانشجویان بوده است برای جلوگیری از نفوذ توده‌ای‌ها. دوستدار مطالعه، کتاب و علم. طرفدار مصدق و ملی‌شدن نفت که «مورد موافقت اعلی‌حضرت همایون شاهنشاهی هم هست»، «بی‌اعتنا به امور روزمره سیاسی» و البته ابراز امیدواری نسبت به تغییراتی که در مدت غیبتش از ایران محقق شده است و از آن تحت عنوان راسیونالیزاسیون حکومت نام می‌برد.

حتی وعده می‌دهد که مطالعات خود را در حوزه جامعه‌شناسی ایران بنویسد و منتشر کند. آزاد می‌شود و وارد اجتماعی می‌شود که ۵ سال پیش ترکش کرده بود. شریعتی تا سال ۱۳۴۵ به دنبال شغل میان تهران و مشهد در رفت‌وآمد است و تمامی مدت تحت کنترل. باید معلوم شود نسبت به گذشته چه تغییراتی کرده است. در شهریور، در آذر، بهمن، تمام سال ۴۳: «خواهشمند است دستور فرمایند اعمال و رفتار مشارالیه را به آدرس زیر تحت مراقبت قرار داده و نتیجه را اعلام نمایند» (ج. اول. ص ۱۰۱). شریعتی پس از دو سال با شرکت در امتحانات سراسری استخدام استادی در رشته تاریخ در تهران، از سال ۴۵ استاد این رشته در دانشکده ادبیات مشهد می‌شود و به دنبال آن، کنترل‌ها تا قبل از سومین بازجویی در سال ۴۷ از سر گرفته می‌شود اما فراخوانده نمی‌شود. (ص ۱۱۴).

 بازجویی سوم مکتوب بدون دستگیری مرداد ۱۳۴۷: (معروف به نامه چهل‌صفحه‌ای). در این زمان، شریعتی فقط استاد تاریخ در دانشکده ادبیات مشهد است و البته محبوب و برخلاف ادعای مجله «اندیشه پویا» پس از راه افتادن «قطار سخنرانی‌ها» نیست. اولین سخنرانی شریعتی در ارشاد به آبان ۴۷ برمی‌گردد، چهار ماه بعد از این بازجویی.

این بار دلیل این بازجویی مکتوب، حساسیتی است که نسبت به تقاضای شریعتی برای سفر به عراق پیش آمده است. او قرار است با دانشجویان سفری به عراق داشته باشد و این تقاضا برای مسئولین حساسیت ایجاد کرده است. (در مقاله نوروز، چاپ‌شده در کتاب «کویر» به این سفر ناموفق اشاره کرده است). این بازجویی مکتوب توسط ساواک خراسان به ثبت رسیده در شرایطی که منتظر پاسخ تهران است برای صدور مجوز سفر (ص ۱۲۴-۱۳۸-ج. اول)، بار دیگر همان سؤالات و همان پاسخ‌ها. فقط طولانی‌تر. در این نامه چهل‌صفحه‌ای فقط بیست صفحه را شریعتی به توضیحات مفصل درباره محیط فرهنگی تربیتی خود اختصاص می‌دهد.

نتیجه این بازجویی این است: «این فرد اگر خوب هدایت و رهبری شود عضو مفیدی برای مملکت خواهد بود.» و «در عین حال به‌ نحو مقتضی اعمال و رفتار مشارالیه را از طریق عوامل و منابع موجود تحت مراقبت قرار داده و نتایح حاصله را به این اداره کل اعلام نمایند.» (مقدم- مدیرکل اداره سوم/ عطارپور رئیس بخش ۳۱۲/ ثابتی: رئیس اداره یکم عملیات و بررسی). شریعتی اجازه خروج از ایران نمی‌گیرد اما می‌تواند به تدریس خود ادامه دهد و البته چهار سخنرانی در حسینیه ارشاد (روش شناخت اسلام- حقیقتی بر گونه اساطیر- امت و امامت- تمدن و تجدد)، یک سخنرانی در دانشکده مشهد (هنر در انتظار موعود) و یک سخنرانی در دانشکده آبادان انجام دهد. عمر اعتبار و جلب اعتماد نامه چهل‌صفحه‌ای نیز فقط ۹ ماه است و از اردیبهشت سال ۴۸ دستور می‌آید که از سخنرانی‌های «نامبرده» در دانشگاه‌ها و مؤسسات فرهنگی جلوگیری شده، به مدیریت دانشگاه‌ها و البته به شریعتی نیز اطلاع داده و ابلاغ شود: «با توجه به این‌که اولا فعالیت عناصری تحت عنوان انجمن اسلامی به مصلحت نیست و ثانیا شخص فوق دارای سوابقی است که دعوت او به منظور این‌گونه سخنرانی‌ها صلاح نمی‌باشدخواهشمند است دستور فرمایید درباره این‌که مشارالیه تابه‌حال در جلسات مزبور سخنرانی کرده یا خیر تحقیق و در صورت صحت ترتیبی اتخاذ نمایند که من‌بعد از سخنرانی او در جلسات مورد بحث ممانعت و مراتب را به این اداره کل اعلام نمایند.» (مدیر کل اداره سوم: مقدم/ رئیس بخش ۳۱۲: عطارپور/ رئیس اداره یکم عملیات و بررسی: ثابتی- ص ۲۱۳- ج اول). ظاهرا شریعتی «خوب هدایت و رهبری» نشده است. اظهاراتی در این سو و آن سو، استقبال دانشجویان در محیط‌های دانشگاهی تهران و...، دلیل فعال‌شدن شک دوباره است. شریعتی تا شهریور ۱۳۴۸ اجازه سخنرانی را از دست می‌دهد.

 بازجویی چهارم مکتوب بدون دستگیری (۱۰ صفحه‌ای). شریعتی در مرداد همین سال از سوی ساواک مشهد موظف به تماس با ساواک تهران (تیمسار مقدم) از طریق احسان نراقی می‌شود. گزارش‌ها نشان می‌دهند که او تعلل می‌کند و موجب اعتراض ساواک تهران می‌شود. نهایتا از طریق احسان نراقی این دیدار چهارساعته با ثابتی و عطارپور انجام می‌شود. (ج. اول- ص ۲۵۴). از این دیدار فقط گزارش ساواک موجود است. اما در بازجویی مکتوب که آگاهانه به ساواک مشهد تحویل می‌دهد به سه سؤال، پاسخ‌های همیشگی‌اش را می‌دهد. این سه سؤال عبارت‌اند از: «تغییری را که در طرز فکر خود نسبت به گذشته اکنون احساس می‌کنید/ این عوامل دائم‌التغییر با مقایسه گذشته و حال به نظر شما چه تغییراتی کرده است/ اکنون شما می‌خواهید چه کنید و هدف اساسی از فعالیت‌های‌تان چیست و جامعه کنونی را با چه دیدی نگاه می‌کنید؟» (ص ۳۶۱). این سؤالات که در کنار پاسخ‌ها با خط شریعتی است و از همین‌ رو نتیجه گرفته شده که نامه است، چه ساخته و پرداخته شریعتی باشد و چه سؤالات شفاهی و کلیِ بازجو، بی‌نظیر است. سؤال دوم شبیه جوک است.

توضیحات مفصل شریعتی درباره انواع و اقسام تغییرات، سؤال مضحک بعدی را به دنبال دارد: «موارد دائم‌التغییر چه تغییراتی کرده؟» (ص ۲۵۶). شریعتی در پاسخ به سؤال اول وجوه متعدد «طرز فکر» را عبارت می‌داند از «اهداف غایی» از یک سو و «وسایل رسیدن به هدف» در زندگی فردی و اجتماعی از سوی دیگر. شریعتی هدف خود را از «آغاز تا کنون» این‌گونه توضیح می‌دهد: «آرزوهایی برای سعادت و عزت این اجتماع، زدودن عقاید مذهبی که عامل انحطاط این جامعه و بزرگ‌ترین علت انحراف مذهب به‌ شمار می‌آید. اما طریقه نیل به این اهداف می‌توانند تحت‌تأثیر زمان و اوضاع‌ و احوال و شرایط شخصی تغییر کنند.»

او می‌نویسد که علی‌رغم تغییر اوضاع سیاسی نسبت به دهه بیست (فضای پس از جنگ جهانی دوم، سیاسی‌ شدن جامعه، کمونیسم استالینی، دوگانه جبهه‌ای-توده‌ای، ضرورت مبارزه در صفوف جبهه ملی و پیروی از مصدق) و تغییرات در اوضاع شخصی‌اش (ازدواج و تأهل و سن و بلوغ غیرقابل مقایسه با جوان هجده و بیست ساله مجرد با یک معلم سی و شش هفت ساله) آن‌چه که «در من ثابت مانده است، به وجود آوردن یک طرز فکر منطقی و علمی منطبق با زمان و سازگار با شرایط اجتماعی ما است مبتنی بر ریشه‌ها و پایه‌های فرهنگی اصیل خود ما که عبارت است از ملیت و مذهب به آن معنا که من به این دو می‌نگرم» (ص ۲۶۲). درباره سؤال آخر هم پاسخش درباره «حقیقت فعلی»اش این است: «به همفکران و همکاران و دانشجویان و تحصیلکرده‌ها یک چیز را می‌گویم، امروز و به‌خصوص در شرایط فعلی زمان و زمینه هرگونه فعالیت‌های سیاسی از آن نوع که بود بی‌ثمر است و به هدر رفتن وقت و نیروی انسانی زیرا نه به نتیجه‌ای می‌رسد و نه بر فرض محال که به نتیجه‌ای برسد باز به نتیجه‌ای می‌رسد.» (ص ۲۶۷).

شریعتی که از اردیبهشت ممنوع‌السخنرانی بوده است بار دیگر از پایان شهریور از ممنوعیت درمی‌آید و البته در ادامه گفته می‌شود مفاد سخنرانی‌ها گزارش شود و گهگاه به نامبرده گفته شود تا ذکر خیری از اصلاحات جاری کشور بکند. بدین ترتیب شریعتی به سخنرانی‌های خود در پاییز ۴۸ و نیز تمام سال ۴۹ در تهران، شهرستان‌ها و دانشگاه‌ها ادامه می‌دهد. (حدود ۲۰ سخنرانی). با این‌ همه این بار از پایان سال ۴۹ تدریس در دانشکده ادبیات مشهد است که زیر سؤال می‌رود. دانشکده مشهد تحت فشار ساواک به بهانه تکراری رساله دکتری شریعتی در حوزه ادبیات و عدم امکان تحصیل در رشته تاریخ ابتدا با کاهش واحدهای درسی و سپس با پایان دادن به تدریس او در سال تحصیلی ۵۰ -۵۱ و انتقال او به تهران به‌ عنوان پژوهشگر، واکنش نشان می‌دهند. (ص ۳۷۰- ج. اول). استخدام شریعتی در آغاز ورود به ایران به همین علت، در دانشکده منتفی شده بود اما با گذراندن امتحان استخدام استاد رشته تاریخ در تهران و در سال ۱۳۴۵ به دلیل کمبود استاد و تأیید صلاحیت او توسط گروه تاریخ، یک بهانه‌گیری بود.

دکتر متینی در خاطرات خود حتی به‌ شکل تلویحی استخدام او را تحت «فشار از بالا» می‌داند. اما اسناد ساواک معلوم می‌کند که اتفاقا «بالایی»ها (اداره کل سوم) در خرداد ماه سال ۱۳۴۷، حدود دو سال بعد از استخدام شریعتی از مدیریت کل اداره چهارم می‌خواهد که: «دستور فرمایید چگونگی استخدام مشارالیه را روشن و نتیجه را اعلام نمایند» (ص ۱۳۶). پاسخ رئیس ساواک خراسان این است: «نامبرده در آزمایش دانشیاری دانشگاه تهران شرکت و پذیرفته شده است و حکم انتقال وی به مشهد و اشتغال در دانشگاه نیز از طرف آموزش و پرورش صادر شده.» (ص ۱۳۷). با وجود این، بار دیگر همین موضوع دستاویزی می‌شود تا: «نامبرده را از کادر تدریس اخراج نمایند.» (ص ۲۷۰). تصمیم‌گیری درباره محدود کردن واحدهای درسی و اخراج او در زمان غیبت شریعتی از دانشگاه و در سفر حج شریعتی صورت می‌گیرد و موجب اعتراض اساتید و دانشجویان می‌شود. (ص ۳۷۱). اسناد ساواک تعبیر «استاد تصفیه‌شده» را به کار می‌برد، استعلام مدیریت وقت دانشکده (دکتر متینی) از ساواک هم همین را نشان می‌دهد: «در مورد عزیمت دکتر بیات مختاری، سیروس سهامی و وهاب ولی، دکتر شریعتی مزینانی و غلامرضا ذات علیان استادیاران مشمول تصفیه دانشگاه مشهد به تهران دستوری از طرف وزارت علوم صادر نشده و طبق اطلاع نامبردگان از اخراج خود شدیدا ناراحت و تحریکاتی می‌نمایند.» (ص ۴۰۶).

شریعتی خود در این مورد سال بعد، در آبان ۱۳۵۱ یک ماه قبل از بسته‌شدن حسینیه ارشاد، در کلاس دروس اسلام‌شناسی می‌گوید: «در یک دانشکده‌ای درس می‌دادم، آمدند گفتند شما شخصیت خیلی دانشمند و معتبر، آدمی که این‌قدر معلومات دارد، حیف نیست که درس بدهد؟! بروید تحقیق بکنید! چه فرقی می‌کند که یقه‌ ما را بگیرند و بیندازند دور؟! این بدتر است. نمی‌فهمند بیرون‌مان کردند!» (م. آ. ۱۸- درس ۲۶- ص ۲۹۹). با این‌ همه شریعتی تا روزهای اول بهار ۱۳۵۱ به سخنرانی‌های خود ادامه می‌دهد. این بار نوبت بازجویی‌های پی در پی جدیدی می‌شود و درخواست‌هایی صریح‌تر.

 بازجویی پنجم: مکتوب بدون دستگیری در ۷ مرداد ۱۳۵۱ (هفت صفحه‌ای). شریعتی در فروردین سال ۵۱ به دنبال سخنرانی «پس از شهادت» در شب عاشورا در اسفند ماه ۱۳۵۰ در مسجد نارمک فراخوانده می‌شود. بنابر گزارش ساواک در پایان این سخنرانی نیم‌ساعته «هنگام خروج ناگهان چراغ‌ها خاموش شد و عده‌ای که حدود دویست نفر و تیپ جوان بودند شعار می‌دادند: زنده‌باد خمینی، خمینی پیروز است، ما به شهدا ملحق می‌شویم. رفقای ما در زندان هستند و...، این عمل باعث اضطراب افراد حاضر در مسجد شده بود و این وضع ادامه یافت تا این‌که با دخالت مأمورین پلیس و مردم خاتمه یافت.» (جلد اول- ص ۴۴۱). درباره نسبت این سخنرانی و شهادت چهره‌های سازمان‌های چریکی آن سال‌ها چند روایت است: تحت‌تأثیر مرگ احمد رضایی در خیابان در ۱۱ بهمن همان سال با خوردن سیانور، در نسبت با احتمال اعدام برادران احمدزاده در چهار روز پس از این سخنرانی و... (۱۱ اسفند). در این تاریخ چنان‌چه شعارها نشان می‌دهند بنیان‌گذاران سازمان که البته تا آن تاریخ عملیات نظامی انجام نداده بودند در زندان هستند اما اعدام آن‌ها مربوط به چهار ماه پس از این سخنرانی است.

فعالیت‌های نظامی شهری چریک‌ها عمدتا مربوط به سال ۱۳۵۱ است و در این تاریخ هنوز شروع نشده است. پس از سخنرانی «پس از شهادت» در ۷ اسفند، شریعتی فقط در روزهای جمعه دو درس پنجم و ششم اسلام‌شناسی را ارائه می‌کند. عید است و تعطیلات و بازجویی می‌افتد به پس از ۱۳ فروردین. روز ۱۹ فروردین، پس از ارائه درس هفتم اسلام‌شناسی. ملاقات با شریعتی این‌گونه گزارش شده: «با شریعتی «مفصلا و به‌نحوی مبسوط مصاحبه و مذاکره» شد. بنا بر گزارش در این مصاحبه «سعی شد نیات و گرایش‌های سیاسی و ایدئولوژیک نامبرده مورد ارزشیابی و تجزیه و تحلیل قرار بگیرد. این فرد در اعتقادات خود راسخ است، در ورای الفاظ و عبارات وی وابستگی به جبهه ملی احساس می‌شود» و البته ابراز امیدواری می‌کند که «چنانچه تحت رهبری دقیق و مستمر قرار گرفته و از راه بحث بر روح او تسلطی به وجود آید احتمالا می‌توان از وجود او به‌طور کاملا غیرمستقیم در راه تنویر ذهنی دانشجویان استفاده نمود.» (جلد دوم ص ۳۰). با این‌همه دیگر امیدی به ارشاد شریعتی نیست و بعد از چهار بار بازجویی مکتوب این بار کلی‌بافی‌های او، پاسخ‌های مطول و تکراری کفر حضرات را درمی‌آورد و حوصله «تسلط از راه بحث» باقی نمی‌ماند.

مدتی بعد از این بازجویی، در تاریخ ۲۲ اردیبهشت می‌توان مراتب شکایت مسئول بالاتر را خواند: «این مطالب همه کلی است. اگر طرفدار ترویج مذهب است لااقل در سخنرانی‌های خود علیه مارکسیسم و ماتریالیسم صحبت کند. با این‌گونه افراد باید صریح صحبت کرد. آنها خیال می‌کنند با ردیف کردن چهار کلمه ما فی‌الضمیر و عینی و ذهنی، تئوریسین و سوسولف شده‌اند. باید خط خود را معین کند. یا این طرف یا آن طرف. مسائل او باید نفعی برای جوانان و مصالح عمومی مملکت داشته باشد.» (ص ۳۲- جلد دوم). بعد از این دیدار در گزارشات دیده می‌شود که فشار بر روی شریعتی بیشتر می‌شود. در تیر، در خرداد، در مرداد، مدام به دنبال او هستند و البته شریعتی بنا بر سنت مشهور خودش در دسترس نیست. ۱۸ خرداد ۱۳۵۱ دوباره: «در اجرای امر مجددا با حسینیه ارشاد مذاکره شد. مسئول مربوط اظهار داشت آقای دکتر علی شریعتی منحصرا روز جمعه ساعت ۱۶ در حسینیه حاضر خواهد بود و در سایر ایام برنامه‌ای ندارد.

لذا در ساعت موصوف می‌توان با وی تلفنی مذاکره کرد.» (ص ۴۸). فعالیت‌های شریعتی محدود به دروس اسلام‌شناسی شده است و از همین‌رو فقط جمعه‌ها در ارشاد حضور دارد. ۵ تیر ۱۳۵۱: « دوباره با نامبرده ملاقات به عمل آمد و در موارد لزوم مذاکره به عمل آمد: «از ایشان خواسته شد مطالبی را که بر علیه مارکسیسم و ماتریالیسم بیان کرده‌اند و یا خواهند کرد بنویسند و ارائه دهند.» (ج. دوم ص ۳۱). گزارشگر شاکی است که قرار بود تا ۱۵ تیر مطالب تهیه‌شده علیه مارکسیسم را تحویل دهد و «متأسفانه تا امروز تسلیم نداشته‌اند. دو بار به حسینیه ارشاد تلفن شد ولی طبق اظهار شخصی از حسینیه ارشاد ایشان به اهواز رفته‌اند.» (ج. دوم. ص ۳۱). ۷ مرداد ۱۳۵۱: «با نامبرده تماس حاصل شود و او را هدایت نمایند که در روز ۷/۵/۵۱ ساعت ۱۱ به ساختمان شماره ۱۰ مراجعه نمایند.» در این روز «با ایشان ملاقات به عمل آمد. ضمن تسلیم مدارکی توسط ایشان قرار شد هفته‌ای دو سه بار تماس تلفنی برقرار شود.» ( ص ۶۹). چنین که پیدا است شریعتی پس از بازجویی شفاهی در فروردین و در تیر، بالاخره در ۷ مرداد بازجویی مکتوب هفت صفحه‌ای را در اختیار ساواک قرار می‌دهد.

تکرار همان حرف‌ها: اشاره به دهه سی (محیط خانوادگی «علمی-مذهبی»، مبنای فکری مذهبی، جهت‌گیری اجتماعی ملیت، ملی‌گرایی ضد توده‌ای، شناخته‌شدگی به تعادل) تکیه‌بر وجهه علمی-فکری، اهل کتاب و قلم، اعتقاد به کار فرهنگی به دو دلیل: مفید برای جامعه و در تطابق با شخصیت خودش. سه ماه قبل از بسته‌شدن حسینیه هدف خود را بار دیگر این‌گونه تعریف می‌کند: «ایجاد یک بینش علمی و روشن مذهبی و...، ایجاد یک نهضت فکری و فرهنگی بازگشت به خویش و تجدید اتصال با عمیق‌ترین مبانی ملی و سنتی و تاریخی خویش»، و... ( ج. دوم. ص۱۹۳-۱۹۴).

بازجویی ششم مکتوب در چهار جلسه همراه با دستگیری. (در مهر ۱۳۵۲). دکتر نصر بسته‌شدن ارشاد را مرهون توصیه‌های فیلسوف به پرنس می‌داند. اینکه توانسته بالاخره شاه را بر این تصمیم قانع کند. معتقد است دلیل این تأخیر، مقاومت اداره ساواک بوده است و تحلیل غلط‌شان از اوضاع و توهم استفاده از شریعتی: خنثی کردن جوانان رادیکال، باز کردن جبهه‌های متفاوت، به جان هم انداختن جناح‌ها و... (علیه مارکسیسم، علیه روحانیت)، اما در پایان و با بسته‌شدن ارشاد خلافش را نتیجه می‌گیرد و لابد نتیجه این است که سرش کلاه رفته. یک سال بعد شریعتی را نیز دستگیر می‌کند. (معلوم نیست البته چگونه چنین آدمی از دست شخص وزیر حقوق می‌گرفته؟) در این زمان، دیگر سؤال‌ها شکل پرسش ندارند. اتهام است و آن «تدارک انقلاب». توضیحات شریعتی دیگر اعتمادبرانگیز نیست و ۱۸ ماه بعدی را باید در سلول انفرادی طی کند.

اسناد نشان می‌دهند که باز مثل همیشه میان چند روش برخورد با شریعتی سرگردان‌اند: مصاحبه تلویزیونی، گرفتن مقالاتی در رد برخی آثار خود و چاپ آن در مطبوعات سراسری. شریعتی در عید ۱۳۵۴ آزاد می‌شود و از بهمن ماه همان سال سلسله مقالاتی به دو نام «انسان، اسلام و مکتب‌های مغرب‌زمین» و «بازگشت به خویشتن» در روزنامه کیهان به چاپ می‌رسد. از دستنویس این دو مقاله در اسناد ساواک اثری نیست. از کپی آنها نیز. حتی وقتی خبر انکار شریعتی به گوش ساواک می‌رسد و دستور چاپ کلیشه‌ای از این دستنوشته‌ها در روزنامه داده می‌شود باز هم اثری از چاپ آن نیست. امر غریبی است. حتی با فرض این موضوع که نوشته‌های چاپ‌شده در روزنامه کیهان شرط آزادی او بوده است، باز هم رضایت ساواک با چاپ این دو جلب نشده است. ساواک شاکی است و معترض که این نوشته‌ها هم به درد نمی‌خورد.

برای به درد بخور کردن مقاله علمی «انسان، اسلام، مکتب‌های مغرب‌زمین» پس از چند جلسه نامش را تندتر می‌کنند: «اسلام، ضد مارکسیسم». ولی ظاهرا کافی نیست: «دکتر علی شریعتی اخیرا مبادرت به نوشتن سلسله مقالاتی مبنی بر رد افکار و عقاید خویش در روزنامه کیهان نموده که این عمل وی نیز تجدید خاطره و شناساندن مجدد خودش است و به‌هیچ‌وجه پاسخ‌گوی آن‌همه اقدامات برخلاف مصالح گذشته‌اش نمی‌باشد...». معلوم نیست کدام‌یک از مباحث این دو سلسله مقالات بر رد افکار و عقاید شریعتی است. اما به هر حال برای مورد پسند واقع شدن پیشنهادهای جدیدی می‌رسد. یکی می‌گوید باید در رد کتاب‌های «امت و امامت»، «خاتم پیامبران» و «کویر» بنویسد و دیگری می‌گوید باید بیاید پای تلویزیون... و دست آخر جواب سومی که می‌گوید: «آقای فجری اگر به مصلحت بود که دکتر در تلویزیون سخنرانی کند تاکنون انجام شده بود. اظهارنظر بی‌اساس است» (ج. ۲، ص ۵۲۱).

همه بازجویی‌های مکتوب و غیرمکتوب (به‌جز اولین بازجویی که در جوانی صورت گرفته) تکرار چند سؤال است و هر بار مکرر می‌شود و البته هر بار صریح‌تر و شکل و شمایل اتهام پیدا می‌کند. بازجویی‌های مکتوب اول (که همگی در ساواک مشهد است) شکل پرسشی دارند و بازجویی‌های آخر اتهام است. در بازجویی‌های آغاز پرسیده می‌شود «برنامه شما چیست» و پرسش آخرین بازجویی این است که «برای چی می‌خواهید انقلاب به راه بیندازید؟» در آغاز، بازجویی‌ها با تعابیری چون «وجدانا توضیح دهید»، «شرافتمندانه قول می‌دهید» و در آخر اینکه «سوسولف»بازی بس است. در آغاز نفس همدلی با «اصلاحات ارضی» کافی است و در آخر باید بپذیرد که در ستایش شاه سخن بگوید و یا مطلب مکتوب علیه مارکسیسم برای روزنامه‌ها بنویسد.

در میانه میدان و در خلوت زندان

اما در برابر قبض و بسط‌های روش‌مند ساواک، شریعتی چگونه پیش می‌رود؟ بررسی روان‌شناسانه شخصیت او در برابر دوست و دشمن را باید به روان‌شناسان سپرد، ارزیابی اخلاقی «سست‌عنصری» شریعتی را نیز به زندانی. موضوع بر سر بندبازی با سیستم سرکوب است و اینکه تا کجا توانسته به اهدافی که برای خود تعیین کرده برسد. البته که هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. در نتیجه باید اول هدف شریعتی روشن شود و بر همان اساس مشروعیت روش‌های او در برابر بازجو ارزیابی گردد. در هیچ‌یک از این بزنگاه‌ها نه چریک بوده است، نه رهبر سیاسی و نه تواب. در همه بزنگاه‌ها به یک کردار است. همین که مدام فراخوانده می‌شود معنایش این است که در بازجویی قبلی به حد کافی نترسیده، مصالحه نکرده و قانع‌کننده نبوده است. هدف شریعتی چه بوده است؟

در برابر این سؤال صریح و این بار بی‌رودربایستی بازجو که هدف شما از ایجاد انقلاب اسلامی چیست، شریعتی در بازجویی مکتوب خود بعد از دستگیری به تاریخ ۷ مهر ۱۳۵۲ می‌گوید: «آنچه را سرکار انقلاب اسلامی تعبیر فرموده‌اید از نظر من عبارت از این است که اگر بخواهیم کلمه انقلاب را درباره‌اش به کار بریم به این معنا است که در طرز فکر و فهم مذهبی سنتی و وضع تبلیغات دینی کنونی که یادگار دوران فئودالی ایران و موروث عصر صفویه و به‌خصوص سلطان حسین و مجلسی است که در عصر قاجاریه شکل گرفته است، یک تحول عمیق به وجود آوریم که با تغییر طبقاتی ایران که از فئودالیسم به بورژوازی صنعتی ملی پیش می‌رود و یک طبقه جدید و یک روح علمی جدید در ایران آورده است منطبق باشد، زیرا به عقیده من بزرگ‌ترین راه تحول اجتماعی ایران که در سطح سیاسی و اقتصادی آغاز شده است، ایجاد یک تحول فکری بر اساس ایمان اسلامی مردم است و جمود فکری و تعصب مانع آن است و طرز فکر من و هدف من یک رنسانس اسلامی است بر اساس نیاز زمان و جامعه فعلی ایران» (جلد دوم- ص ۲۹۳). این هدف اعلان‌شده در بازجویی‌های زیر تیغ دقیقا همانی است که شریعتی در پشت تریبون حسینیه ارشاد می‌گوید.

نه مصالحه‌ای است، نه مصلحتی. همین مضمون را در بازجویی‌های قبلی و مکرر خود تکرار کرده است. در آذر ۱۳۵۰ در سخنرانی «از کجا آغاز کنیم» هم همین را می‌گوید: «اول باید تعیین کنیم که در چه مرحله‌ تاریخی هستیم تا راه‌حل روشنفکر (روشنفکر یعنی مای ایرانی مسلمان روشنفکر نه روشنفکر به طور کلی) و تکلیف مردم برای تعیین مرحله‌ بعد روشن شود. به طور خلاصه، جامعه‌ ما در حال حاضر از نظر مرحله‌ تاریخی در آغاز یک رنسانس و در انتهای دوره‌ قرون‌وسطا به سر می‌برد (اگر بخواهیم با تاریخ غرب مقایسه‌اش کنیم) بنابراین در یک دوره تحول از قرون‌وسطای فکری و اجتماعی به یک رنسانس شبیه به رنسانس بیکن و امثال این‌ها هستیم.

از نظر اقتصادی نظام اجتماعی حاکم بر کشورهای اسلامی به طور کلی نظام اقتصاد بازار، فلاحت و بورژوازی واسطه است، یعنی زیربنای اساسی و بزرگ جامعه‌ ما بر اساس تولید کشاورزی است، نه اقتصاد شهری و پولی و سرمایه‌داری و بورژوازی -به آن شکل که اکنون می‌فهمیم- زیرا بورژوازی اروپایی که انقلاب کبیر فرانسه را به وجود آورد کاملاً ضد گروه بورژوازی ایرانی یا بورژوازی جامعه‌های اسلامی است که از لحاظ روان‌شناسی گروهی و طبقاتی غالباً این دو را با هم اشتباه می‌کنیم.» (م. آ. ۲۰، از کجا آغاز کنیم؟). در محافل خصوصی و صحبت‌های ضبط‌شده در خلوت خانه پس از آزادی از زندان هم همین را می‌گوید. در نشست خصوصی در سال ۱۳۵۵ که با عنوان «چگونه ماندن» بعدها انتشار می‌یابد و نیز در نواری که در خلوت خانه ضبط شده به‌عنوان «دریغ‌ها و آرزوها»، هم همین را می‌گوید. هدف شریعتی روشن است و اساسا نمی‌توان به دنبال تفاوتی میان خلوت و جلوت رفت. هدفی که مبتنی بر تحلیل از دوران تاریخی، منطقه، جامعه ایران، توانایی‌ها و خصایل خود است. هیچ‌جا نمی‌گوید: «مبارزات چریکی باید گردد حتی اگر خودم برای شعر ساخته شده باشم.»! و اما روش‌های شریعتی برای تحقق این اهداف؛ در میانه میدان (از دانشگاه تا ارشاد) و نیز در خلوت اتاق بازجویی.

۱. در جبهه‌های موازی

شریعتی برای پیش‌برد این هدف باید به‌گفته اسکار وایلد با سه عدد «پ» گفت‌وگو، مصالحه، مجادله و... کند: پاپ، پیپل، پرنس؛ با نهاد رسمی دین، با قدرت سیاسی حاکم و با افکار عمومی (اکثریت عوام و اقلیت روشنفکر) در آن سال‌ها. فقط یک نمونه برای ترسیم این درهم‌تنیدگی فشارها بسیار روشنگر است و آن اجرای تئاتر ابوذر در حسینیه ارشاد به تاریخ ۹ مرداد ۱۳۵۱ با بازیگری ایرج صغیری و نویسندگی رضا دانشور است (سه ماه قبل از بسته‌شدن این مؤسسه). اجرای تئاتر در مکانی چون «حسینیه» تحریک‌آمیز، نامتعارف و بی‌موقع تلقی می‌شود: پرنس و پاپ و پیپل را با هم برمی‌شوراند:

پرنس: اسناد می‌گویند که شریعتی از ماه فروردین تا دو روز پیش از این اجرا مدام تحت بمباردمان ساواک است. هیچ‌کس نمی‌داند که او در دو روز پیش از این اجرا یعنی در ۷ مرداد بازجویی شده و متهم به «سوسولف»بازی است و از او خواسته شده در ستایش اصلاحات شاهی و علیه مارکسیسم سخن بگوید. گزارش ساواک در روز اجرای ابوذر این است: «همان‌طوری که مشخص است، هدف و منظور برگزارکنندگان این نمایش‌نامه این است که افکار وی را که متضمن تأیید مبارزات طبقاتی است به حاضرین در محل اجرای نمایش تلقین و از طریق چاپ و توزیع آن به‌صورت جزوه، نیت خود را که به‌صورت استعاره بیان شده، در سطح وسیع‌تری پیاده نمایند.» (جلد دوم-ص ۲۴۹). شریعتی فقط در سال ۵۱، بارها توسط ساواک فراخوانده می‌شود، تهدید می‌شود و تحت فشار گذاشته می‌شود.

پاپ: اسناد می‌گویند که برای جلوگیری از اجرای تئاتر در حسینیه، این مؤسسه از سوی نیروهای تندروی مذهبی تهدید به بمب‌گذاری بر زیر سن شده است. یک آکروباسی کامل؛ هم باید با دست‌اندرکاران این مؤسسه بر سر گذاشتن موسیقی بر روی صحنه‌ها کلنجار برود، هم بازیگران را از خطر موجود انذار دهد، هم بر ترس خود از آسیب رساندن به دست‌اندرکاران تئاتر غلبه کند، هم از سر ذوق بر این ضرورت تاریخی «آشتی این خواهر و برادر (مذهب و هنر)» پای بفشرد و دست آخر معترض به این‌که حتی برای یک فعالیت هنری کوچک «قبل از دشمن، دوست هیاهو به پا می‌کند و مانع می‌شود و مخالفت می‌کند و تعصب می‌ورزد.» (م. آ. ۱۸ ص ۱۷۵). حجم حملات شخصیت‌ها و محافل روحانی و نیروهای سنتی مذهبی به شریعتی و حسینیه ارشاد در سال ۱۳۵۱ هر روز سرعت و حدت بیشتری می‌گیرد. عناوین سخنرانی‌های او موضوع تکفیر و استفتاء است: تشیع علوی-تشیع صفوی؛ پدر، مادر ما متهمیم، کویر و... (نکته‌ای که حجت‌الاسلام روحانی فراموش می‌کند گزارش کند). حجت‌الاسلام فلسفی در خاطراتش این اوضاع را به‌درستی ترسیم کرده است. او اشاره می‌کند که به‌دنبال اعتراضات روحانیون نسبت به سخنان شریعتی «با شریعتی مذاکره کردم و قرار شد که در یک سخنرانی ایشان اعلام نماید که در بیان بعضی از مباحث تندروی‌هایی داشته و سپس توضیحاتی در آن خصوص بدهد.

دکتر شریعتی هم در سمیناری در حسینیه ارشاد توضیحاتی داد». فلسفی ادامه می‌دهد که روحانیون از توضیحات او رضایت نداشتند و گفته‌اند که «به این کیفیت تمام نمی‌شود و باز به بعضی از نظرات او همچنان معترض بودند». «آقایان اهل علم خیلی اعتراض کردند. حتی بعضی از روحانیون در مساجد خودشان بر ضد روش جاری در حسینیه ارشاد صحبت کردند و به مردم و خصوصا جوانان هشدار دادند...کار به آنجا کشید که در این باره از امام سؤال شد و امام با درایت و دوراندیشی خاص خود با دو جمله زمینه تمایز هر دو جبهه را روشن ساخت. ایشان فرمود: «اسلام منهای روحانیت یعنی طب منهای طبیب. آیا طب منهای طبیب می‌تواند جوابگوی بیمارستان‌ها باشد؟» (خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی-ص ۳۰۴-۳۰۶). این فضای پرتشنج تا حدود یک سال پس از بسته‌شدن حسینیه ادامه پیدا می‌کند و بی‌تردید ساواک هم به آن دامن می‌زند.

افکار عمومی آن سال‌ها را می‌توان به اکثریت و اقلیت تقسیم کرد: افکار عمومی اکثریت که در چند خیابان آن‌سوتر در مهدیه تهران و مساجد بزرگ و کوچک شهرشکل می‌گیرد؛ جایی که فتواها علیه شریعتی در آنجا از پشت تریبون‌ها قرائت می‌شوند و خشم می‌پراکنند. («حسینیه ارشاد به‌روایت اسناد ساواک »- مرکز بررسی اسناد تاریخی-ص ۳۱۵- زمستان ۱۳۸۳). حجت‌الاسلام فلسفی در کتاب خاطرات خود می‌گوید: «... وضع نامطلوبی پیش آمد. از یک‌سو، عده‌ای از جوانان دانشگاهی با گرایش شدید به دکتر شریعتی سرسختانه ایستادگی می‌کردند و از طرف دیگر، اکثریت مردم اهل مسجد طرفدار روحانیت بودند... (خاطرات و مبارزات، حجت‌الاسلام فلسفی- ص ۳۰۴ تا ۳۰۶). بنا بر گزارش ساواک: «روز ۷/۸/۱۳۵۱ شیخ احمد کافی در جلسه سخنرانی مذهبی هیئت مهدیه واقع در امیریه در این مورد انتقاد و اظهار داشت تمام مراجع تقلید و علماء در تهران، قم، نجف و مشهد فریاد می‌زنند به حسینیه ارشاد نروید، رفتنش حرام است.» (حسینیه ارشاد به روایت اسناد ساواک- ص ۲۶۷). و اما افکار عمومی آن اقلیت جوان و تحصیلکرده‌ای که طی ده سال رادیکالیزه شده و زخم خورده است.

از زمستان سال ۱۳۵۰ و به‌خصوص بهار سال ۱۳۵۱، جلسات درسی شریعتی مدام میدان پخش اطلاعیه، فریادهای زنان و مادران زخم‌خورده است که از سالن‌های پرجمعیت ارشاد برای رساندن صدای اعتراض خود و رساندن خبر مورد استفاده قرار می‌گیرد. مسئولین ارشاد هم مجبور به کنترل سالن می‌شوند. این حضور چنان مداوم و مستمر است که ساواک در میان جمعیت نیروی پلیس زن می‌گذارد و تعداد مأمور در برابر ساختمان حسینیه چنان فشرده و مشهود است که مورد اعتراض شرکت‌کنندگان مراسم قرار می‌گیرد. در بسیاری اوقات در میانه سخنرانی‌ها صدای اعتراض زنان را می‌شود شنید، در پایان سخنرانی و یا در هنگام خروج جمعیت از ساختمان ارشاد: «شریعتی حرف بس است/ وقت عمل فرارسیده/ جوانان ما کشته می‌شوند و...» (اسناد ساواک)، به‌خصوص سال ۱۳۵۱، به‌خصوص‌تر ماه مرداد در هنگام اجرای تئاتر ابوذر، دو ماه پس از اعدام بنیان‌گذاران سازمان که هنوز این نام را بر خود نگذاشته بودند و درگیر زخم‌هایی است که اعدام‌های پیاپی سیاسی گروه‌های چریکی برجا گذاشته. می‌شنوی که می‌گویند: «چه وقت این کارها است؟

شریعتی سر جوانان را گرم کرده». مواجهه با فشار این قشر برای آدمی مثل شریعتی سخت‌تر از آن دو دیگر است: شجاع، جان بر کف، خواهان تغییر مثل همه جوانی‌ها. همه تلاش او این است که این مخاطب را دعوت کند به «درنگ»، نه انفعال، گوش کردن، تأمل و اندیشیدن به راه‌ها و عمل را به تأخیر بیندازد. شریعتی چند روز بعد از بسته‌شدن حسینیه ارشاد به فرزندش احسان در این باره می‌نویسد: «حرف داریم و حرف. حرفی داریم که حرف است و حرف هم می‌ماند، حرفی داریم که عمل می‌زایاند و حرکت می‌آفریند و بیداری می‌دهد و رسواگری می‌کند و حرفی داریم که خودِ زدنش عمل است و نیز حرفی داریم که عمل وسیله‌ای است برای زدن آن! یعنی حرف هدفِ عمل است و عمل مقدمه و وسیله حرف!.. وانگهی عمل یک نویسنده، عمل یک سخنران، عمل یک معلم، عمل یک مترجم، عمل یک ایدئولوگ و رهبر فکری، عمل یک مورخ، عمل یک روشنفکر حرف زدن است.

حقیقت را با گلوله‌ کلمات آتشین بر سپاه سیاه دشمن شلیک کردن، خفته‌ها را بیدار کردن، چادر سیاه شب جهل را پاره‌ کردن و به آتش کشیدن و با شعله اندیشه شب را آتش ‌زدن و زمستان را گرم ‌کردن و در یک کلمه، پیام را به گوش خلق رساندن. مگر پیامبران که تاریخ‌ها را دگرگون کرده‌اند و زمان‌ها را خلق و تمدن‌ها را بنیاد، جز پیام را ابلاغ کرده‌اند؟ روشنفکر پیامبر زمان خویش و جامعه‌ خویش است. اگر با همه‌ عشق و اخلاص و استقامت و بی‌باکی و هوشیاری و فداکاری و شایستگی و قدرت و هنرمندی خویش، علی‌رغم قدرت‌های ضد انسان و دشمن مردم، دست‌های ابلیس و دستگاه‌های شرک و کفر و نفاق و بت‌پرستی، بتواند پیام را به مردم خویش ابلاغ کند، رسالت خویش را عمل کرده است و اگر درست حرفش را بزند و حرف درست را بزند، دیگر حرف نزده است، عمل کرده است چون عمل روشنفکر حرف زدن است.

البته حرف داریم تا حرف. حرفی که حرف می‌ماند و حرفی که کلمه‌اش گلوله است و مُرکبش از خون شهید برتر است! و تو پسرم، اگر نمی‌خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن: بخوان و بخوان و بخوان! (م. آ. ۱). نماد این دعوت حسن آلادپوش و محبوبه متحدین هستند. حسن ۲۹ ساله، فارغ‌التحصیل رشته معماری که از طریق «شرکت مهندسان مشاور سمرقند» (که توسط عبدالعلی بازرگان و حسن آلادپوش در سال ۴۹ تأسیس می‌شود و به‌نوعی پاتوق جوانان روشنفکر مذهبی و منتقد می‌شود) با ارشاد و شریعتی آشنا می‌شود و محبوبه ۲۱ ساله، فارغ‌التحصیل هنرهای زیبای دانشگاه تهران، فرزند دوست دیرینه شریعتی کاظم متحدین، توسط شریعتی به هم معرفی می‌شوند و در سال ۱۳۵۰ با یکدیگر ازدواج می‌کنند. زوجی فعال و تحصیلکرده و البته منتقد سیستم. به‌خصوص آلادپوش که در دهه چهل از فعالین انجمن اسلامی دانشگاه ملی است. این دو در فعالیت‌های حسینیه ارشاد مشارکت دارند: برگزاری نمایشگاه عکس (از آوارگان فلسطینی) و نیز نمایشگاه آثاری از صمد و جلال آل‌احمد. قرار است سلسله کنفرانس‌هایی نیز درباره معماری ایرانی با تکیه بر نمونه شهر کاشان در کادر کلاس‌ها ارائه دهند.

شریعتی خبرش را در کلاس درس در پایان اردیبهشت ۱۳۵۱ اعلام می‌کند. این دو نفر «جایزه سفر علمی به فرانسه به‌خاطر ارائه طرح مهندسی اصلاح بافت شهری کاشان و اصفهان» متعلق به دانشگاه ملی را از آن خود کرده‌اند. شریعتی در اردیبهشت سال ۵۱ وعده می‌دهد که در هفته اول خرداد (که مصادف می‌شود با اعدام بنیان‌گذاران) این دو بیایند و کنفرانس دهند. شریعتی را می‌بینی که مباهات می‌کند به این زوج. خوشحال است که از توانایی‌ها و ظرفیت‌شان برای فعالیت‌های فرهنگی ارشاد استفاد کند. بی‌تردید بسته‌شدن ارشاد خود می‌تواند علت مزیدی باشد برای رسیدن به این نتیجه که هیچ راهی به‌جز خروج از زندگی عادی و رفتن به زیرزمین وجود ندارد. علی‌رغم این فضای سه‌گانه بن‌بست، ملتهب و خشمگین شریعتی موفق می‌شود چند پروژه را در طی کمتر از ۵ سال در مسیر هدف تعیین‌شده پیش ببرد. پروژه‌هایی که شباهت زیادی به پروژه‌ای برای پرورش چریک ندارد، برای شکل دادن به سوژه آگاه و آزاد چرا.

 تدریس تاریخ در دانشکده مشهد به مدت ۵ سال تا خرداد ۱۳۵۰ (لازم به ذکر است که شریعتی دانشگاه را رها نکرد برای رفتن به حسینیه بلکه او را اخراج کردند. به‌جز بحث‌وجدل در مورد نوع و نمره مدرک دانشگاهی شریعتی، واحدهای درسی او منهای تاریخ اسلام عبارت بود از: تاریخ تمدن، ویژگی‌های قرون جدید، تاریخ ایران تا مغول، تاریخ ایران تا غزنویان و...).

 برگزاری یک سلسله کنفرانس در دانشگاه‌ها و ارشاد (لازم به ذکر است که شریعتی از زمان آغاز سخنرانی‌ها نه‌فقط در حسینیه که در دانشکده‌های تهران، فنی تهران، ملی تهران، مدرسه عالی دختران تهران، مدرسه عالی بازرگانی، آبادان، اهواز، مشهد سخنرانی داشته است. مخاطب او در هر دو میدان دانشجو بود و دانشجو ماند. اسناد نشان می‌دهند که ثبت‌نام‌ها برای کلاس‌های حسینیه ارشاد همگی دانشجو بوده‌اند.)

 موضوعات این کنفرانس‌ها درباره انسان امروز است: (الیناسیون/ تاریخ و انسان/ ماشین در اسارت ماشینیسم/ انسان بی‌خود/ چهار زندان انسان؛ انسان و تاریخ، اسکولاستیک جدید، استحمار و خودآگاهی) درباره چهره‌های آغازین تاریخ اسلام (نه‌فقط حسین که سجاد نیز، نه‌فقط ابوذر که سلمان نیز، نه‌فقط مردان که زینب و فاطمه نیز، نه‌فقط مشاهیر که حجربن عدی نیز)، مباحث فلسفی و نه‌فقط ایدئولوژی (انسان بی‌خود- چهار زندان انسان- انسان و تاریخ...)، نه‌فقط شهادت که حج نیز، نه‌فقط پیامبر که ابراهیم نیز. از حسین دو عنوان، از علی حدود ۱۴ عنوان.

 برگزاری دو سری کلاس درس در حسینیه ارشاد. چهارده جلسه در سال ۱۳۵۰ درباره تاریخ ادیان و ۲۷ جلسه از بهمن تا آبان سال ۱۳۵۱ اسلام‌شناسی هندسی (لازم به ذکر است که دروس تاریخ ادیان متمرکز بر ادیان شرق دور است. نه‌تنها ربطی به زمانه ندارد، که ربطی به سال ۱۳۵۰ و اوج‌گیری مبارزات رادیکال چریکی پیدا نمی‌کند. فقط در نسبت با پروژه خود شریعتی فهمیده می‌شود). دروس اسلام‌شناسی هندسی طی ۲۷ جلسه ارائه می‌شود و آخرین درس، آخرین سخنرانی شریعتی نیز در حسینیه است، درباره اگزیستانسیالیزم).

 تلاش برای گسترش فعالیت‌های فرهنگی، ادبی و پژوهشی در مؤسسه ارشاد، به‌خصوص در سال ۱۳۵۱، از تیر به بعد. برگزاری تئاتر ابوذر در مرداد ۱۳۵۱ (دو ماه پس از اعدام بنیان‌گذاران سازمان)، برگزاری نمایشگاه نقاشی در زیرزمین حسینیه ارشاد (به‌عنوان مثال نمایشگاه نقاشی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در ۱۳ اسفند ۱۳۵۰، چند روز بعد از اعدام برادران احمدزاده)، برگزاری برنامه‌هایی برای کودکان به مناسبت روز کودک (در دو هفته قبل از بسته‌شدن حسینیه ارشاد)، تشکیل کارگروه‌های ترجمه از عربی و انگلیسی معطوف به پژوهش‌های بین‌المللی در حوزه اسلام.

دعوت از دانشجویان برای ثبت‌نام در کلاس‌های پس از ماه رمضان تحت نظارت دکتر قاسمی، تشکیل کلاس‌های ترجمه از مهر ۱۳۵۱، دانستن زبان انگلیسی یا یک زبان خارجی برای شناخت اسلام‌شناسی علمی و شناخت جامعه‌شناسی اسلامی و شناخت دنیای اسلام (۱۳۶-۱۳۷). تدریس کامپیوتر برای داوطلبان در حسینیه، ثبت‌نام برای بازی در تئاتر «حسین وارث آدم» که سیاه‌لشکر لازم دارند. (ص ۱۸۱ م.آ ۱۸). دعوت از دانشجویان داوطلب برای پیاده‌کردن دروس اسلام‌شناسی که در آن تاریخ بر روی هم انباشته شده است. (در درس ۲۶- چند روز قبل از بسته‌شدن حسینیه). شریعتی همیشه گریزان از جمعیت را می‌بینی که در فاصله شهریور تا آبان ۱۳۵۱، مدام در حال خواندن اطلاعیه‌های فعالیت‌های فرهنگی حسینیه در آغاز هر درسی است. در آغاز درس بیست‌وسوم اسلام‌شناسی به تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۵۱ (یک ماه قبل از بسته‌شدن حسینیه) ابراز خوشحالی می‌کند که: «آگهی برنامه‌ها هم به من محول شده و البته این برای خود من تسلیت بزرگی است که هر خبری را می‌دهم، خبر از موفقیتی است که دوستان و گروهی که در برابر این فکر، این ایمان، این حرکت و این مردم متعهد و مسئول هستند، به دست می‌آورند. این است که برای من افتخار بزرگی است که آگهی‌دهنده‌ این آگهی‌ها باشم و من مژده‌ موفقیت دوستان را به دوستان برسانم.» (ص ۱۷۳ م. ا. ۱۸).

۲. در خلوت زندان، روبه‌روی بازجو

به‌موازات این فعالیت‌ها و نیز فضای جامعه‌ای که بیشتر از همیشه ملتهب است، شریعتی البته بازجویی هم می‌شود. بازجویی‌هایی که مکتوب است، به ثبت رسیده و امروز در اختیار همگان است. ارزیابی این بازجویی‌ها در نسبت با چنین موقعیت ملتهب و پر اضطراری و در ربط با اهداف تعیین‌شده توسط شریعتی ممکن است، تا معلوم شود شریعتی تا کجا عقب‌نشینی می‌کند و از چی؟ شریعتی چه وسیله‌ای را برای پیش‌برد هدف خود این بار نه در میدان که در اتاق بازجویی و خلوت زندان به کار می‌گیرد؟ بازجویی چیست؟ بازی شطرنج و نزاع مهره‌ها؟ کشتی و مالاندن پشت به خاک؟ گوی و میدان؟ درهم‌ریختن قطعات پازل‌گونه واقعیت و هر بار جوری چیدن؟ یا به‌تعبیر بازجو «باز کردن راه‌های بسته ضمیر پنهان» زندانی است؟ (این پرسش را باید زندانی و یا بازجو پاسخ دهد. این‌هم از آن وجوه سورآلیستی واقعیت ما است). شریعتی چگونه بازجویی پس می‌داد؟ پرسش‌هایی که از شریعتی می‌شود بی‌تردید همانی نیست که از یک چریک می‌شود؛

اسم رفیق و آدرس دوست و چارت تشکیلاتی و...، تا بتوان امیدوار بود به قدرت شلاق. در آغاز ساواک امیدوار است به «هدایت درست» و «ایجاد تسلط از راه بحث»، «به‌شکل غیرمستقیم»، اما در آخر از او اثبات حسن‌نیت می‌خواهند. آنچه بخشی از روحانیت از او می‌خواهد: پس ‌گرفتن حرف‌ها، تدقیق آن‌ها، جابه‌جا کردن آنها و البته پشت تریبون و در ملاءعام. پاسخ‌های شریعتی به پرسش‌های تکراری ساواک طی ده سال یک‌سری محکمات دارد: پرگویی می‌کند و مکرر می‌گوید. از بازجویی اول تا آخرین بازجویی چندگانه مکتوب مدام چند سؤال تکرار می‌شود: ۱) خانواده و محیط تربیتی. ۲) تمایلات سیاسی. ۳) خصوصیات اخلاقی. ۴) اهداف و برنامه‌تان در جامعه ایران چیست؟ این سؤالات تکراری البته در هر بازجویی با آوردن مصادیق جدید، تازگی پیدا می‌کند. هراس از داشتن نسبت با جبهه ملی و مصدق در دهه چهل به ترس از نیروهای چپ (مارکسسیست) و مجاهد تبدیل می‌شود. زمانه عوض می‌شود و دست از سر شریعتی برنمی‌دارند. در برابر این پرسش‌های تکراری، شریعتی هم هر بار پاسخ‌های تکراری می‌دهد و هر بار طولانی‌تر: ضد توده‌ای، مصدقی، مخالف دین‌داری قشری، غیرحزبی-سیاسی، اعتدال شخصیتی، اهل قلم و نویسندگی و کار فرهنگی از هم آغاز. همه این بودن‌ها و نبودن‌ها به‌شکل طولانی گفته می‌شود. (به‌عنوان مثال در بازجویی مکتوب مرداد ۱۳۴۷ معروف به نامه چهل صفحه‌ای حدود بیست‌وخرده‌ای صفحه فقط درباره محیط تربیتی خود و شرایط فرهنگی-سیاسی دهه بیست و سی است. (ج. اول-ص ۱۴۰ تا ۱۷۶).

 راست می‌گوید، پیچیده می‌کند و هر بار دوباره می‌چیند. موضع و تحلیل شریعتی در همه بازجویی‌ها یک حرف است و همانی است که در پشت تریبون، در نامه‌های خصوصی و در محافل رفقا... ارائه می‌کند: «اختلاف اساسی من با تمام کسانی که در جناح‌های مختلف سیاسی فعالیتی داشتند و طرق مختلف و مکتب‌های گوناگونی را پیروی می‌کردند بر سر یک اصل مهم و اساسی بود و آن نشناختن زمینه اجتماعی ایران، مذهب، نژاد، تجربیات و حساسیت‌های مردم و به‌خصوص کیفیت طبقاتی و بنیاد و نهادهای جامعه ایرانی و به‌طور کلی تحلیل و تفسیر علمی زمینه‌ای که در آن باید به کار سیاسی پرداخت.» (مرداد ۱۳۴۷/ص ۱۷۶).

 «مبنای فکری‌ام مذهب بود و جهت اجتماعی‌ام ملیت بود. روحا یک تیپ معتدل شناخته‌شده بودم، وجهه شاخص من، وجهه علمی و فکری بوده است و اساسا اهل کتاب و قلم و تحقیق بوده‌ام.» (ص ۱۸۶).

 « من یک فردی هستم که استعداد و سرمایه‌ام کار اعتقادی و فکری-یعنی به‌اصطلاح معروف ایدئولوژی است و مقصودم این است که متن کار هدف و مسئولیت اجتماعی‌ام، مسائل اعتقادی و فکری است و طرح یک مکتب ایدئولوژیک، در مسیر جهان‌بینی‌ها و فلسفه و ایدئولوژی‌ها و عقاید مذهبی، طبیعی، مادی، وجودی و غیره...». (ص ۱۸۹- ج دوم. فروردین ۱۳۵۱) و «ناوابسته به هیچ جناح سیاسی» (ص ۳۰۳). در پشت تریبون در سال ۴۷ هم همین را می‌گوید. در اولین سخنرانی در حسینیه ارشاد در آبان ۴۷: «غالب روشنفکران به‌خصوص در سال‌های اخیر فکر می‌کنند که دیگر حرف زدن فایده ندارد، از درد سخن گفتن بیهوده است، و تا حالا همیشه می‌نشستیم و حرف می‌زدیم، از درد می‌گفتیم و هیچ‌وقت کار نکردیم و وارد عمل نشدیم، بنابراین باید از دوران حرف فاصله گرفت و هر کسی برای اصلاح خودش، خانواده‌اش و مردمش باید وارد مرحله‌ عمل بشود.

من فکر می‌کنم این بحث با مقداری سهل‌انگاری پیش آمده و ما باید وارد مرحله‌ حرف بشویم. تاکنون حرف نمی‌زدیم. تاکنون از درد سخن نمی‌گفتیم. تاکنون درباره‌ درد تحلیل و دقت علمی درست نمی‌کردیم. ما تاکنون از درد نالیده‌ایم. از درد نالیدن بی‌ارزش است. ما تاکنون به‌هیچ‌وجه درباره دردهای روانی و اجتماعی‌مان درست حرف نمی‌زدیم. اشتباه نشود که ما دردها را می‌شناسیم و باید پی درمانش برویم. ما دردها را نمی‌شناسیم. کسانی که وارد عمل شده‌اند، کسانی که مشکلات و انحرافات و بدبختی‌هایی را که در مرحله‌ عمل برای انسان پیش می‌آید تجربه کرده‌اند، احساس کرده‌اند که ما تا چه حد درباره درد کم حرف زده‌ایم و درباره‌ شناخت دردها و انحراف‌ها و رنج‌ها و فسادهای‌مان آگاهی دقیق کمی داریم. حتی درباره عقایدمان و مکتب اعتقادی و مذهبی‌مان نه‌تنها به‌اندازه‌ کافی حرف نزده‌ایم بلکه فکر می‌کنم اصلاً حرف نزده‌ایم.» (روش شناخت اسلام- م. آم ۲۸). با تکیه‌ بر این توضیحات روشن، در انطباق با مواضع بیرونی و تحلیل قدیمی خود از دوران است که وقتی به‌طور مستقیم درباره فضای پرتنش حسینیه و پخش مکرر اطلاعیه‌های سیاسی مربوط به اخبار سرکوب و دستگیری زیر سؤال می‌رود باز راستش را می‌گوید، اشاره به نقد جوانان می‌کند و این‌که «یکی از زنان ضمن فحاشی و تهمت و حمله به من [گفت] که بچه‌ها را معطل کرده‌ام. (مهر ۱۳۵۲-ص ۳۰۸).

 بازی با سرگردانی‌ها و برخوردهای متناقض نهادهای متعدد قدرت در درون نظام شاهنشاهی: در اولین و دومین بازجویی در قزل‌قلعه تهران (۱۳۳۶-۴۳) می‌گوید که خانواده‌اش در مشهد شناخته‌شده‌اند و مورد احترام شهر و مسئولین، در بازجویی‌های بعدی در مشهد، به تهران ارجاع می‌دهد و اینکه اجازه سخنرانی داده‌اند. در بازجویی‌های بدون دستگیری در تهران اطمینان می‌خواهد که دارد با نمایندگان ساواک صحبت می‌کند با این گوشه و کنایه که شما هر کدامتان چیزی می‌گویید. در گفت‌وگو با چهره‌های اصلی ساواک می‌پرسد چطور است که هم از دانشگاه بیرون می‌افتد و هم مشغول سخنرانی است؟ در ۱۹ فروردین در بازجویی می‌گوید: از یک‌سو در «صلاحیت آموزشی من تردید می‌کنید» و از دانشکده مرا اخراج می‌کنید و از سوی دیگر «امکان ادامه فعالیت وسیع‌تر در پایتخت به من می‌دهید.» (ص ۲۹- جلد دوم). ابراز تعجب می‌کند از این‌که هم مسئولین دانشکده‌ها دعوتش می‌کنند و هم بازجویی می‌شود. هم پژوهشگر وزارت علوم است و هم حسینیه ارشاد را می‌بندند.

این روش را در آخرین دستگیری و حتی هنگامی که دیگر سیاست رژیم یکدست شده است، در مهر ۵۲ (به‌گفته دکتر نصر) ادامه می‌دهد: «چطور است که زندانی‌ام اما کتاب‌هایم با اجازه وزارت فرهنگ و هنر دارد تکثیر می‌شود؟» (ج. دوم- ص ۲۵۸). البته که دستور جمع‌آوری صادر می‌شود. فقط شریعتی نیست که مجبور به آکروباسی است و یا آنچنان که گفته می‌شود مصالحه. ساواک نیز مجبور به مصالحه با موجودی است که همین‌طور از این ستون به آن ستون محبوب‌تر شده و نمی‌توان بدون عوارض و بازتاب به مهمیزش کشید. همه تلاش ساواک این بوده که با سیاستی پر قبض و بسط گام‌به‌گام فوایدی عاید مملکت شود و می‌بیند که همه‌چیز از کنترلش درآمده و هر لحظه بدتر می‌شود. از مصالحه شریعتی حرف بسیار است، از استیصال ساواک خیر. بسیار ساده‌لوحانه است که گمان کنیم فقط نامه‌های مصالحه‌جویانه او است که ماجرای دستگیری‌اش را به تأخیر می‌اندازد.

عمر هر مصالحه‌ای عملا یک سال به طول نمی‌انجامد و از سر نو: گزارشات خط ‌به‌ خط از سخنرانی‌ها و تفسیرهای متفاوت منبع شنبه و یکشنبه و دوشنبه، بهرامی-شیخان (خراسان)، عطارپور-ثابتی؛ مقدم-نصیری (تهران)، معلوم می‌کند که موفق نمی‌شوند به «ما فی‌ الضمیر» شریعتی پی ببرند. از او می‌خواهند علیه مارکسیسم سخن بگوید، در ستایش اصلاحات شاهانه حرف بزند... قول می‌دهد، از دسترس خارج می‌شود و درست مثل «میزگرد سؤالات و انتقادات» موفق نمی‌شود رضایتی جلب کند. نه آن‌هایی را که بر سر منابر شریعتی را وهابی و بی‌دین می‌نامند و نه این‌هایی که به این بهانه ارشاد را می‌بندند. تا اینکه در نهایت شخص اعلی‌حضرت در دی ماه ۱۳۵۲حکم می‌دهد: «باید این اشخاص را شدیدا تنبیه کنید زیرا خیانت بزرگی به کشور کرده‌اند. به‌علاوه شما نیستید که در مورد افتتاح و یا عدم افتتاح تصمیم بگیرید.» (حسینیه ارشاد به‌روایت اسناد ساواک- ص ۳۵۵).

این آخری در پاسخ به آن مشاورهایی است که می‌گویند بهتر است ارشاد باز شود بی‌ شریعتی و با دکتر نصر. شریعتی به «مصالحه»هایی که در مصاحبه‌ها با ساواک می‌کند پای‌بند نیست: «با نامبرده بالا در روز دوشنبه ۵۱/۴/۵ ملاقات و در موارد مورد لزوم مذاکره به عمل آمد. از ایشان خواسته شد مطالبی را که بر علیه مارکسیسم و ماتریالیسم بیان کرده‌اند و یا خواهند کرد بنویسند و ارائه دهند. قرار بود روز ۱۵/۴/۵۱ مطالب تهیه‌شده خود را ارائه دهند که متأسفانه تا امروز تسلیم نداشته‌اند. دو بار به حسینیه ارشاد تلفن شد ولی طبق اظهار شخصی از حسینیه ارشاد ایشان به اهواز رفته‌اند.» (ص ۳۱- جلد دوم). شریعتی نه‌تنها از دسترس خارج می‌شود که با مراجعه به تاریخ و سخنرانی‌های شریعتی پس از تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۵۱ معلوم می‌شود که هیچ کنفرانسی درباره مارکسیسم و ماتریالیسم نداشته است. (مراجعه شود به دروس ۱۹ تا ۲۷ اسلام‌شناسی از ۲۳ تیر تا ۱۹ آبان ۵۱)، هرچه درس است درباره مارکسیسم مربوط به قبل از تاریخ بازجویی است؛ دروسی که هرچه باشد از جنس لعن و نفرین ایدئولوژیک نیست. این دروس را باید خواند تا معلوم شود از جنس مصالحه است یا التقاط یا ژلاتین و یا فقط دروس عمومی است در باره مارکسیسم. هرچه که هست جنس خوش‌رقصی ندارد و در ادامه منطقی دروس است.

فتح عرصه عمومی

شریعتی موفق می‌شود طی چهار سال فشرده (از ۴۷-۵۱) اندیشه‌ها و پروژه‌اش را با مخاطب خود در میان بگذارد و به‌یمن همین مخاطب در سطح کشور منتشر شود. وقتی به «فرمان‌های جمع‌آوری کتب شریعتی پس از دستگیری او در سال ۵۲» نگاه می‌اندازی می‌بینی آثار او از مامازن تا سیستان و بلوچستان را در بر می‌گیرد؛ از نجف‌آباد تا حوزه‌های علمیه. شریعتی همچون هم‌نسلی‌هایش یک مبارز حرفه‌ای است؛ در اضطرار مدام و دلواپسی مستمر از این که وقت تنگ است و اصلا معلوم نیست فردایی باشد. در تلاش است برای فراهم آوردن فرصتی تا شنیده شود.

نجات دادن لحظاتی برای زمان کندتر فرهنگ در نسبت با زمان تند و اکنون‌زده. در بازجویی مهر ۵۲ در اعتراض شریعتی که نگذاشتید کار فرهنگی‌ام را ادامه دهم، بازجو می‌گوید: «در تمام مدتی که در حسینیه ارشاد سخنرانی می‌کردی حتی یک‌بار از شاه‌دوستی و وطن‌پرستی برای حاضرین در جلسه صحبت کردی و یا پیشرفت‌های مملکت را برای آنان بازگو نمودید و توضیح دادید که نباید برخلاف مصالح کشور نباید فعالیت کرد؟» (جلد دوم-ص: ۳۰۳)، جواب شریعتی باز همان است: «درس من در آن‌جا تاریخ ادیان بود و جامعه‌شناسی اسلامی و باید نشان می‌دادم یک عالم بی‌طرف هستم». تردیدی نیست که شریعتی عالمی بی‌طرف نیست. آگاهی‌اش قرار است از جنس آتش پرومته باشد و فرهنگش قرار است هبوط به بار آورد. روی سخنش با آن وجدان‌های بیدار، ملتهب و برافروخته است، همه آن‌هایی که در آستانه «اقدام»اند.

آنها را دعوت به یک کار عظیم جمعی فکری و فرهنگی می‌کند برای انتقال آگاهی به جامعه‌ای خفته و یا زندانی. جامعه‌ای نیازمند تغییر و انقلاب در ساختارهای ذهنی، نیازمند خروج از زیر سقف. شریعتی می‌خواهد مخاطبش را قانع کند که باید قبل از هر چیز به شرایط امکان تغییر اندیشید. خیز بلندمدت برداشته است، فراتر از زمان کوتاه تغییرات سیاسی که از نظر او «علت قریب» عقب‌ماندگی ما است. ورود جامعه جوان معترض ایرانی به مبارزات چریکی به سال‌های آغازین دهه چهل برمی‌گردد و توسط هم‌نسلی‌های شریعتی کلید خورده است و نه شاگردان شریعتی. از حزب ملل اسلامی و مؤتلفه اسلامی گرفته تا چریک فدایی و سازمان مجاهدین خلق. پروژه شریعتی را باید به‌موازات پروژه مبارزه مسلحانۀ به‌راه‌افتاده از نیمه اول چهل دید و نه «آن-همان». بی‌تردید آنات هم‌پوشانی دارند.

در عالم واقع آنات همپوشان غریبی اتفاق می‌افتد. (هم‌پوشانی موضع‌گیری بخشی از روحانیت با تصمیمات دولتی را حجت‌الاسلام روحانی فراموش کرده اشاره کند و به هم‌پوشانی پروژه شریعتی و دستگاه شاهنشاهی اشاره کرده است). برای فهم موضع‌گیری شریعتی درباره مبارزات مسلحانه چریکی آن سال‌ها باید مدام رفت‌وآمد کرد به این حوزه‌های متعدد برشمرده‌شده: از اتاق بازجویی به جاده قدیم شمیران، از لابه‌لای اسناد ساواک به لابه‌لای اوراق کتاب‌ها و سخنرانی‌ها و خاطرات. با تکیه بر یک خاطره (راه‌پله‌های حسینیه ارشاد) و دو بازجویی (۴۷ را چسباندن به سال ۵۱) و یک سخنرانی ( شهادت در ظهر عاشورای ۵۰) نمی‌شود. البته که می‌شود ولی بی‌فایده است. می‌شود شبیه تحلیل دکتر نصر که شریعتی و ساواک را همدست معرفی می‌کند و یا حجت‌الاسلام روحانی که شریعتی را بنیان‌گذار سنت «سازشکاری و بیگانه‌پرستی و تسلیم‌طلبی» می‌داند. (کتاب «شریعتی در دادگاه تاریخ»، حمید روحانی، ۴۳۳ صفحه، مؤسسه فرهنگی بنیاد تاریخ‌پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی).

رویکرد گزینشی به آثار، اسناد، بازجویی‌ها و تاریخ معاصر است که نتیجه‌گیری‌ها را در مورد شریعتی لااقل سرگردان کرده است. البته به رویکرد گزینشی باید بی‌حوصلگی را هم افزود. حوصله خواندن مثلا ۱۵۰۰ صفحه ندارند و به دنبال نتایج «زود، تند و سریع» می‌گردند. سردرگم میان سناریوهای متفاوت: مجاهدپرورِ سازشکار، اسلام‌گرای بی‌دین و یا فریبکارِ فریب‌خورده...، هنوز معلوم نشده است شریعتی بالاخره چه‌کسی را فریب داده: ساواک را، مردم را، جوانان ساده‌دل آن ایام را... . امروزه البته گویا در این حس فریب‌خوردگی همگی مشترک‌اند. همین حس فریب‌خوردگی است که منجر به پراکسیس متداول و همگانی «افشا کن، افشا کن...» می‌شود. اگر قرار است رفتار شریعتی زندانی روان‌شناسی شود، روان‌شناسی فریب‌خوردگی هم احتمالا همین است: کین‌جویی. شریعتی قرارش قهرمان‌شدن نبوده است. قرارش با خودش این بوده که حرفش را برساند به گوش‌ها. نیم قرن بعد بر سر این‌که آن گوش‌ها از آن حرف‌ها چه فهمید، می‌توان سخن گفت. چنانچه می‌توان پرسید که امروز از آن روزها چه می‌فهمند.

شریعتی البته که می‌ترسد. برای چه؟ برای حفظ‌الصحه؟ برای اینکه شغلش را از دست بدهد؟ برای این‌که فرزندش را بگیرند و در برابرش ضعف نشان دهد؟ خانمش را؟ شاگردانش را؟ شکنجه شود؟ برای این‌که نتواند ادامه دهد؟ برای این‌که از حیثیت بیندازندش؟ بی‌آبرویش کنند؟ آدم ترسو را می‌شود ردیابی کرد. بعد از بازجویی قاعدتا نباید موارد جرم را تکرار کند و مدام از سر نو فراخوانده شود. اما پروژه او همان است که بارها تکرار کرده. از شورمندی و شعارگونگی سخنان شریعتی نیز سخن بسیار است. ببینید با چه شوری سه ماه پس از سخنرانی شهادت و یک ماه پس از اعدام بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین در درس نوزدهم اسلام‌شناسی می‌گوید: «عادت کردن به تفکر بزرگ‌ترین نیاز جامعه‌ ماست، برای این‌که هر کار اجتماعی یا فرهنگی یا اقتصادی یا حتی سیاسی یا مذهبی و اعتقادی و اخلاقی وقتی ارزش و امکان دارد و وقتی ممکن است به نتیجه‌ عملی برسد که اصلاً یک ملتی عادت به تفکر کرده باشد و اندیشیدن را بیاموزد و بداند.

متأسفانه مدت زیادی است که قدرت اندیشیدن از جامعه ما گرفته شده. ایمان دارد اما اندیشه ندارد و ایمان بدون اندیشیدن یک تعصب کور است. ولو واقعیت آن ایمان یک حقیقت مسلم هم باشد، وقتی وارد ذهن کسی می‌شود که ذهنش منجمد است، آن حقیقت هم منجمد خواهد شد و خواهد مرد. این است که جامعه‌ ما، به‌خصوص جامعه‌ مذهبی ما، خیلی زیاد احتیاج به اندیشیدن و نفْس اندیشیدن دارد و عادت کردن به این‌که بپرسد چرا و هرچه می‌شنود بتواند اعتراض، سؤال، نقد، ارزیابی و خوب و بد کند و بتواند به گوینده‌ این سخن خطاب کند که دلیل بیاور، سند نشان بده و منطق سخن و عقیده‌ات را برای من روشن کن. ( م.آ. ۱۸- ص ۱۵). راست می‌گویند! شریعتی به شمایل قهرمان شباهتی نداشت، اما بی‌شباهت به پهلوان نیست. و دست آخر اینکه اگر قرار است بازجویان تاریخ ما را روایت کنند، چرا به این یکی اعتماد نکنیم وقتی به‌درستی گزارش می‌دهد که: «اعتراف می‌کنم که روح دکتر شریعتی از روح‌هایی نیست که بتوان به‌سادگی به آن نفوذ کرد و آن را شناخت. کاری است بس مشکل و مستلزم زحمت فراوان.» («شریعتی به روایت اسناد ساواک»، ج. ا. ل-ص ۳۶۶).

۲۵۹