شناسهٔ خبر: 71587554 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرنامه دانشجویان ایران | لینک خبر

روایت محمدصادق علیزاده از روز تشییع دبیرکل شهید حزب‌الله در بیروت؛

آهای پرنده جنگی، مرا ز نعره نترسان!

دو روز قبل از تشییع یکی از دوستان که رابط حزب‌الله هم محسوب می‌شود، نقشه مسیر تشییع را گیر می‌‌آورد و روی نقشه توجیه‌مان می‌کند. روی همان توجیهات هم عکاس‌ها صبح روز تشییع مسیر را بین خودشان تقسیم می‌کنند.

صاحب‌خبر -

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ یادداشت از محمدصادق علیزاده/// «به احتمال زیاد اسرائیلی‌ها یک کاری می‌کنند!» عمده بچه‌های عکاس و خبرنگاری که از ابتدای جنگ در لبنان بوده‌ و تجربه کاری‌شان پر بارتر از بقیه است احتمال حرکت از سمت دشمن را بالا ارزیابی می‌کنند. این احتمال وقتی قوی‌تر می‌شود که در نظر بیاوریم سمت و سو و مختصات مراسمی که قرار است برگزار شود اینقدر طول و عرض و ارتفاع دارد که اسرائیلی‌ها را اذیت کند. بدنه مردمی کسانی هم که عزم حضور در مراسم را کرده‌اند از این مسئله ناآگاه نیستند. دقیق‌تر اینکه همه تقریباً می‌دانند به احتمال زیاد یک اتفاقی خواهد افتاد.

دو روز قبل از تشییع یکی از دوستان که رابط حزب‌الله هم محسوب می‌شود، نقشه مسیر تشییع را گیر می‌‌آورد و روی نقشه توجیه‌مان می‌کند. روی همان توجیهات هم عکاس‌ها صبح روز تشییع مسیر را بین خودشان تقسیم می‌کنند. من هم می‌شوم بازیکن آزاد خبری. دوست رابط می‌گوید می‌خواهی داخل ورزشگاه باشی یا بیرون؟! از قبل تصمیمم را گرفته بودم. فضای داخل ورزشگاه، رسمی است و آنکارد و دیپلماتیک. ده‌ها عکاس و تصویربردار تلویزیونی و غیرتلویزیونی دیگر هم هستند برای پوشش داخل. لاجرم چیزی از چشم بیرونی‌ها پنهان نمی‌ماند. بیرون اما عین واقعیت در جریان است. برای همین قید رفتن به داخل ورزشگاه را می‌زنم و ترجیح می‌دهم بیرون باشم توی مردم و در مسیر و در مصیر.

صبح روز تشییع هم کارتم را می‌دهم به یکی از عکاسانی که کارت برایش صادر نشده و موظف است به عکاسی از داخل ورزشگاه. کوچه و خیابان‌های منتهی به ورزشگاه مسدود شده. حزب‌الله دو سه مینی‌‌بوس هماهنگ کرده تا عکاسان و خبرنگاران را منتقل کند به نزدیک‌ترین محلی که می‌شود با ماشین رفت. طبق برنامه‌ریزی قبلی یک سمت مسیر بزرگراهی که از ورزشگاه به سمت محل تدفین می‌رود به آقایان اختصاص دارد و سمت دیگر هم به خانم‌ها. دوری اطراف ورزشگاه می‌زنم و یک بار مسیر را تا ابتدای خیابان قاسم سلیمانی می‌روم. در طول مسیر به فاصله هر چند صد متر یک بار هفت هشت باند بزرگ صوتی نصب شده برای پوشش صوتی مراسم. مرتب هم یا نماهنگ‌های حماسی با پس‌زمینه سخنان سید پخش می‌شود و بعضاً هم مداحی.

من از قبیله دریا من از عشیره طوفان

المنار دارد داخل ورزشگاه و طول مسیر را پوشش زنده می‌دهد. دو تلویزیون شهری هم در طول مسیر نصب شده که پخش زنده المنار را می‌آورد کف خیابان و بین مردمی که بعد از خدا تنها حامی سیّد در لبنان بودند و هستند. توی غربتی که مقاومت و سیّد داشت با یک جبهه خارجی و اسرائیل و آمریکا مبارزه می‌کرد در داخل کشور هم یک جبهه مخالفان داخلی وجود داشت و دارد که نه تنها با مقاومت همدل نیستند بلکه با آن مخالفت هم می‌کنند. این را در بدو ورود به فرودگاه بیروت هم می‌شد حس کرد. تا زمانی که وارد بزرگراه امام خمینی(ره) نشده بودیم هیچ تصویر و تمثال و یادمانی از قهرمان ملّی لبنانی‌ها به چشم نمی‌خورد. قهرمانی که خیلی‌ها از کشورهای مختلف خودشان را برای تشییع وی رسانده بودند اما دولت و حاکمیت یادی هم از او در فرودگاه یا دیگر مناطق غیرشیعه‌نشین نکرده بودند.

این وضعیت را باید در یک جامعه مملو از جریان‌ها و گروه‌ها و قوم‌های متنوع دینی و مذهبی و فرهنگی دید که بین‌شان حتی «هویت ملّی» هم به آن معنا وجود ندارد. اینجا بیش و پیش از آنکه ملّیت و لبنانی بودن اصالت داشته باشد گروه و طایقه و جریان اصالت دارد. برای همین هم هست که در آیین‌های جمعی این دیار بیش و پیش از آنکه پرچم لبنان دیده شود، پرچم گروه و جریان‌ها حضور دارد. تو در درجه اول لبنانی نیستی بلکه به فلان یا بهمان گروه و جریان و قوم تعلق داری و اتباع او محسوب می‌شوی. جالب آنکه هر قدر به مقاومت نزدیک‌تر می‌شویم نماد ملّیت و پرچم ملّی لبنان هم پررنگ‌تر و غلیظ‌تر می‌شود با همه نامهربانی‌هایی که دولت و حاکمیت ممکن است با آنها داشته باشد؛ یک محبت نسبتاً یک طرفه! امروز لبنان را با مقاومت می‌شناسند.

اگر صبور و شکیبام نه اینکه ساکت و سردم

حالا شاید بهتر بتوان حس کرد که مقاومت در لبنان در چه شرایطی پنجه در پنجه دشمن صهیونی انداخته است. قدرت مقاومت در این شرایط، نه حمایت و پشتیبانی‌ کشورهایی مثل ایران - که البته موظف به حمایت از این پدیده مبارکند - بلکه مردمی هستند که زیر سایه خطر و درگیری با دشمن وحشی پای کار سیّد و مقاومت ایستاده‌اند. این شکلی به ماجرا نگاه کردن اصالت را به مردم می‌دهد. آنقدر که حتی اگر رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر کشور هم در مراسم تشییع حضور نداشته باشند -که نداشتند- خدشه‌ای به این رویداد بزرگ نمی‌زند. مردم اقیانوسی شده‌اند مثل آب زلال که راه خودش را پیدا می‌کند می‌آیند و همه خلأها را پر می‌کنند و دربرمی‌گیرند مثل نور آفتاب که بر همه پستی و بلندی و پُر و خالی‌های روی زمین می‌تابد و در بر می‌گیردشان.

قهرمان ملّی لبنان و پهلوان فراملّی مقاومت نه تنها در مسیر زندگی و مبارزه و شهادت بلکه در مسیر تشییع و تدفین هم تنها خدا را همراه خود دارد و این مردم را. در این شرایط است که مقاومت یک دستورالعمل بخشنامه‌ای از بیرون نیست آنچنانکه بوق‌های تبلیغاتی دنیا و آمریکا و اسرائیل می‌گویند بلکه یک جریان جوشیده از دل اجتماعی می‌شود. سیّد و مقاومت هم به مانند یک مغناطیس، این قطره‌ها و براده‌های انسانی را دور خود جمع کرده. پیکر و کالبد سیّد هم حتی اگر روح از آن خارج شده باشد همین مغناطیس را دارد و دوباره همین مردم را دور خود جمع کرده تا با وجود خطر بریزند وسط بزرگراه و ورزشگاه محل تشییع. انگار که روح سید از کالبدش که خارج شده در این مردم حلول کرده.

طول مسیر تشییع را می‌روم و خودم را تا نزدیک خیابان قاسم سلیمانی می‌رسانم. توی مسیر غیرلبنانی‌های زیادی به چشم می‌آیند. به جز ایران و عراق و یمن که به‌طور پیش‌فرض حضور دارند، مردمانی از ترکیه، تونس، بحرین، پاکستان و دیگر کشورها. خیابان قاسم سلیمانی، خیابانی است که از بزرگراه اصلی مسیر تشییع جدا و راهی مدفن می‌شود. اینجا که می‌رسم اذان می‌گوید. وضو می‌گیرم و همان کنار خیابان به نماز می‌ایستم مثل بقیه و بعد می‌نشینیم برای چاق کردن نفس. کنارم مردی لبنانی نشسته و سیگار پشت سیگار. رو می‌کند به من می‌پرسد: «ایرانی؟!» با سر پاسخ مثبت می‌دهم. لبخندی می‌زند و خوشامد می‌گوید. رفتاری که مشابهش را این روزها زیاد دیده‌ام. محتوا یکی‌ست فقط فرم است که فرق می‌کند و به اقتضای فرد به عربی و انگلیسی و یا حتی فارسی دست و پا شکسته. محتوا همه جوره خودش را بر فرم غالب کرده.

بعد از نماز ویر بازیکن آزاد بودن می‌گیرد و دوباره راه می‌افتم سمت ورزشگاه. توی راه ایرانی کم نمی‌بینم. عراقی‌ها توی مسیر موکب زده‌اند و پذیرایی. فرهنگ‌شان به ایران که هیچ به شیعیان لبنان هم سرایت کرده. توی مسیر جا به جا ایستگاه‌های کوچک مردمی توی چشم است که از مردم پذیرایی می‌کنند. دوباره می‌رسم به حوالی ورزشگاه. ساعت حوالی ۱۳ است و زمان شروع رسمی مراسم. مراسم داخل ورزشگاه تا ساعت ۱۵ طول می‌کشد. شروع مراسم هم قرائت قرآن است و سرود ملّی لبنان و سرود حزب‌الله. هویت ملّی مورد تأکید سیّد و مقاومت دوباره خودش را به رخ می‌کشد. حتی در مراسم تشییع سیّد هم ملّیت لبنانی سر صف است و حزب‌الله پشت سرش! انتهای معرفت هم وقتی خرج می‌شود که از پشت تریبون رسمی مراسم از نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور لبنان هم یادی می‌شود؛ همان‌هایی که حتی به مراسم تشییع هم نیامده‌اند. مقاومت حکایت آفتاب است و آب که بر همه می‌تابد و جاری می‌شود.

تقریباً ۲۰ دقیقه‌ای از مراسم گذشته به اشاره انگشت مردم به سمت آسمان سر می‌چرخانم سمت جنوب. مهمان ناخوانده داریم. یک دسته چهار فروندی پرنده‌های جنگی در پروازی به تعبیر خلبان‌ها Low Pass هوار می‌شود روی جمعیت چند صد هزار نفری مردم (این جمعیت چند صد هزار نفری ۱۰ درصد جمعیت لبنان می‌شود). هر قدر به ورزشگاه نزدیک‌تر می‌شوند پایین‌تر هم می‌آیند جوری که وقتی بالای سر ما می‌رسند حتی اجزای هواپیمای لیدر دسته پروازی را به وضوح می‌بینم. حالا دیگر با هیبت ترسناک اف-۱۵ لیدر چشم توی چشم شده‌ام. یکهو انگار یکی باتری را از روی ماشین زمان بردارد. زمان فریز می‌شود. می‌ایستد. دسته چهار فروندی در دل آسمان می‌ایستد. ابرهایی که بازی در می‌آوردند و جلوی خورشید می‌رفتند و می‌آمدند، می‌ایستند. قطرات گاه و بیگاه باران می‌ایستند. حجم سکوت هرّه می‌شود توی فضا و ذهن و زمان.

جهان به تجربه دیده همیشه مرد نبردم

قفل شده‌ام. امکان پردازش موقعیت را ندارم. البته که این موقعیت ناشی از ترس یا تهی کردن قالب نیست. نه اینکه خیلی شجاع باشم؛ نه! قبل از مراسم هم که کارتم را به دوست عکاسم دادم که داخل ورزشگاه برود با خنده با هم شوخی می‌‌کردیم که اگر اتفاقی برای او افتاد اول از همه من باید خودم را به دفتر و دستک تبلیغاتی حزب‌الله برسانم و اعتراف کنم که دم مراسم ایرانی‌بازی‌مان گل کرده و آنکه با آی‌دی کارت من خط رویش افتاده محمدصادق علیزاده نیست و فرد دیگری است. حالا اما در وسط معرکه آنقدر کنتراست آنچه که با صورتی به شدت انسانی روی زمین جریان دارد با چیزی که به غیرانسانی‌ترین حالت ممکن سی چهل متر بالای سرمان در حال رخ دادن است بالاست که دستگاه هاضمه روانی یکی مثل من از پردازش و هضمش عاجز است و صدای سوختن مدارات و دودش بلند شده!

اینجا روی زمین، پیر و جوان و زن و مرد و کودک با دست خالی گرد هم آمده‌اند تا یاد و نام رهبرشان را گرامی دارند و پیکر او را به شکلی انسانی به خاک بسپارند و آن بالا دسته چهار فروندی خاکستری رنگ، خفاش‌گونه و مسلّح، آسمان را شکافته و با صدای خروجی موتور جت می‌خواهند بذر رعب و تردید در ذهن و روان این چند صد هزار نفر بکارند تا شاید به زعم خودشان خیابان ولو به اندازه یک نفر هم که شده خالی شود. توی باتلاق بهت ایستاده و بدون دست و پا زدن و تلاشی برای نجات، لحظه به لحظه بیشتر فرو می‌روم. پلک نمی‌زنم. نفس را نمی‌دانم می‌کشم یا نه. غرق اقیانوس سکوت و رکودم که با فریاد حماسی «لبیک یا نصرالله» زن جوانی که پشت سرم ایستاده و با مشت‌های گره‌کرده رو به اف-۱۵ و اف-۳۵های اسرائیلی شعار می‌دهد، حباب شیشه‌ای بهت و سکوتم می‌شکند آنقدر که صدای خرد شدنش را می‌شنوم. از خلسه غیرارادی‌ام پرتاب می‌شوم بیرون.

در صدم ثانیه از تونل زمان پرتاب می‌شوم میان معرکه. مشت‌های گره کرده زن و مرد و شعارهای «لبیک یا نصرالله» و «هیهات منا الذله» و «الموت لاسرائیل» بلند است. من غرق در خلسه بوده‌ام و این جماعت در همان حین که با صدای نماهنگ‌های حماسی مخلوط به صدای سید، نمِ اشکی هم بر صورت‌شان نشسته بود به مصاف خصم رفته‌اند. در همان فاصله صدم ثانیه دسته پروازی رسیده روی سرم. در لحظه بر می‌گردم و موبایلم را بیرون می‌کشم تا حداقل از پشت دسته پروازی و در ادامه هم واکنش مردم را ثبت کنم. تابوت شهدا هنوز توی ورزشگاه است. زن جوان، شیشه شیر را از توی کیفش بیرون می‌کشد و در دهان نوزاد توی کالسکه می‌گذارد. دو مرد جوان کناری‌ام سیگارشان را آتش می‌زنند و ادامه صحبت‌شان را از سر می‌گیرند. پسرک وسط خیابان به رفیقش اشاره می‌کند که سربند «إنا علی العهد» را روی پیشانی‌اش محکم کند.

مجری هم بعد از همراهی با مردم در شعار دادن علیه اسرائیل حالا دارد آغاز سخنرانی شیخ نعیم قاسم دبیرکل جدید حزب‌الله را اعلام می‌کند. سرها همه می‌چرخد سمت تلویزیون شهری بزرگی که قاب سلف صالح سید را در میان گرفته‌اند. جریان سکوت جاری می‌شود توی جمعیت و شیخ نعیم هم صحبت‌هایش را با نام و یاد خدا و درود به مردم شروع می‌کند. دسته پروازی اسرائیلی این مردم را از چه می‌خواستند بترسانند؟!

اگر صبور و شکیبام نه اینکه ساکت و سردم
جهان به تجربه دیده همیشه مرد نبردم
من از قبیله ی دریا من از عشیره طوفان
آهای کشتی جنگی مرا ز نعره نترسان
شبیه پرچم کاوه به گل نشسته درفشم
منم که وارث رستم منم که صاحب رخشم
شبیه مین به کمینم میان خشکی و دریا
اگر که رد شوی از من قلم کنم قدمت را