درگزارش پیشرو که به مناسبت رونمایی از تقریظ مقام معظم رهبری ازاین کتاب تهیه شده، برخی زوایای نامکشوف و تازه کتاب از زبان همسرشهید، نویسنده کتاب، شاگردان کلاس نهجالبلاغه شهید، برادرشهید و ناشر اثر،درخصوص این کتاب ارزشمند روایت شده است. کتابی که به تقریظ مقام معظم رهبری رسیده و چاپ شصت و سوم آن درماههای اخیر به زیور چاپ آراسته و روانه بازار شده است.
رفعت قافلانکوهی، همسر شهید
خانم قافلانکوهی در ابتدای گفتوگو با روزنامه جامجم، ضمن اشاره به اینکه شهید کسایی در مقطعی شاگرد مقام معظم رهبری بوده است، میگوید: ایشان درسال۱۳۵۶دردانشگاه فردوسی مشهد تحصیل میکردو همزمان در جلسات درس حضرت آقا حضور داشت. سال ۱۳۵۹ ایشان در مسجد عظیمی شیراز کلاس درس نهجالبلاغه داشت و من هم عضو فرهنگی آنجا بودم و در همین کلاسها با هم آشنا شدیم.
همسر شهید کسایی به موضوع خواستگاری و خوابی که دیده بود، اشاره میکند و میگوید: عجیب بود، خاطرم هست که یک شب قبل از خواستگاری، خوابی دیدم که همراه با آقای کسایی با لباسهای سفیدی که بر تن داشت، روی یک تختهسنگ نشستهایم. آیه «ربنا آتنا...» را با هم میخوانیم و این تخته سنگ بالا و بالاتر میرود تا اینکه به بالای قبور بهشت زهرا میرسد. صبح آن روز که از خواب بیدار شدم، این خواب را برای مادرم تعریف کردم و حدود ساعت ۹:۳۰ صبح بود که زنگ خانه ما به صدا درآمد و آقای کسایی پشت در بود. آن لحظه مادرم تاکید کرد که به طبقه بالا نروم اما من که همه ذهنم را خواب شب قبل پر کرده بود، به آرامی گفتم مادر، ایشان استاد من است و بلافاصله با چادر سیاه داخل رفتم و سلام دادم. آقای کسایی از زیر عینکش من را دید و گفت حدس میزدید که من باشم! در پاسخ، مادرم خواب دیشبم را برایش تعریف کرد و درواقع ماجرا را لو داد.»
خانم قافلانکوهی اضافه میکند: باید بگویم که پدرم مخالف ازدواج ما بود اما وقتی من با چنین برخوردی مواجه شدم، به پدرم گفتم اگر اجازه ندهید با آقای کسایی ازدواج کنم، قید ازدواج را خواهم زد و درنهایت پدرم به این ازدواج راضی شد. نکته مهم و جالب ماجرا این است که با چنین پیشینهای خطبه عقد ما را حضرت امام (ره) در جماران و منزل خودشان خواندند و به ما توصیه و نصیحت کردند که «با هم بسازید و گذشت داشته باشید». یادم هست که حضرت امام (ره) سه بار این جمله را تکرار کردند که باید بگویم و تاکید کنم آن لحظه بهترین لحظه زندگی من بود. زمانی که از بیت امام بیرون آمدیم، علیآقا گفت میخواهم نکتهای را به شما بگویم که یکی از آرزوهایم برآورده شده است. چون تولدم در روز غدیر بوده دوست داشتم مراسم ازدواجم هم همزمان با عید غدیر باشد و جالب است که بگویم، به دلیل تبرک این روز علیآقا در روز عروسیمان نیز روزه بود. البته باید اضافه کنم که طی هفت سال بعد از ازدوجمان هیچ عید غدیری در کنار هم نبودیم، زیرا یا ماجرای ترور ایشان اتفاق افتاد، یا در منطقه زخمی بوده یا تصادف کرده بودند.
او میافزاید: نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کنم، این است که حرفهای علیآقا به دل شنونده و کسانی که پای حرف ایشان حاضر میشدند یا در کلاسهایشان شرکت میکردند، مینشست؛ زیرا از دل پاک و از معارف اصیل اسلامی یعنی از قرآن و نهج البلاغه برمیخواست و لاجرم بر دل دیگران مینشست. ایشان هم به قرآن و هم نهج البلاغه تسلط کامل داشتند و به همین دلیل در مقابل هر پرسش یا درپی هر بحث و صحبتی آنچنان متقن و مستند و دلنشین صحبت میکردند که شنونده شیدای سخنان علیآقا میشد و البته مورد مهم دیگر هم عامل بودن ایشان بر آنچه به زبان میآوردند، بود و به قولی، حرف و عملشان یکی بود که به نظرم این امر موجب شده، اینگونه مؤثرو موفق عمل کنند.
سمیرا اکبری، نویسنده کتاب آخرین فرصت
سمیرا اکبری، نویسنده جوان شیرازی و پدیدآورنده این اثر درباه کتاب آخرین فرصت میگوید: باید بگویم که این کتاب مشق زیبا و روایت ماندگاری از یک شهید شاخص بود که من توفیق تحریر آن را پیدا کردم. کتابی که در قالب یک زندگینامه و مستند است، زیرا تمامی مطالب کتاب براساس صحبتهای راویان خاطرات نوشته شده و میتوان گفت فارغ از آنچه مرسوم است، در این اثر تخیل نویسنده نقش چندانی ندارد.
نویسنده خوشقلم کتاب آخرین فرصت، با اشاره به این موضوع که من اهل شیراز، ساکن این شهر و عضو مؤسسه نشر فرهنگ شهادت در شیراز هستم، میافزاید: مؤسسه نشر فرهنگ شهادت سالهاست در زمینه نشر ادبیات ایثار و شهادت فعالیت میکند و یکی از فعالیتهای این مؤسسه دیدار با خانوادههای شهدا و ثبت خاطرات این عزیزان است. ما براساس مصاحبهای که با یکی از جانبازان شیمیایی به نام سیدرضا متولی انجام شد، متوجه شدیم ایشان یکی از شاگردان کلاس نهجالبلاغه شهید علی کسایی بوده و هم ایشان بود که برای اولین بار شهید کسایی را بهعنوان یک شهید شاخص به مؤسسه معرفی کرد و ما با اطلاعات اندک دریافتشده از زندگیشان، متوجه شدیم با یک شهید گمنام در عین حال شاخص روبهرو هستیم. شهیدی که روایت زندگی او ظرفیتهای زیادی داشت و لازم بود شهید کسایی را بهصورت جدی به مردم معرفی کنیم.
سمیرا اکبری با اشاره به چگونگی انتخابش برای تحریر این کتاب میگوید: نمیدانم اسمش را اتفاق بگذارم یا روزی، اما یک روز فایل صوتی سهساعتهای از سوی مؤسسه نشر فرهنگ شهادت به من داده شد که مصاحبه با همسر شهید علی کسایی بود و قرار بود آن را در قالب خاطرات شفاهی به نگارش دربیاورم. پس از شنیدن محتوای آن مصاحبه، شخصیت شهید و همسرشان برایم بسیار جذاب و شخصیت شهید عزیز برایم ستودنی شد و پرسشهای زیادی در این خصوص در ذهنم ایجاد شد. در اولین فرصت قرار مصاحبه با همسر شهید را هماهنگ کردم و مسیر گفتوگوهایمان به سمتی رفت که فرضیه نگارش یک کتاب خاطرات مفصل و جامع قوت گرفت، چون شهید علی کسایی، شخصیت ناب و گمنامی بود که زندگی و حیات و شهادت او ظرفیتهای زیادی برای روایت کردن داشت. بعد آن هم قرارمصاحبههای تکمیلی را گذاشتیم و این سهساعت گفتوگو، ۳۰ساعت فایل صوتی شد.
ادامه ماجرا هم اینگونه بود که برای جمعآوری اطلاعات و انجام مصاحبهها گاهی در خانه، گاهی بیرون از خانه و گاهی به شکل تلفنی یا در شبکههای اجتماعی با همسر شهید در ارتباط بودم تا جزئیات دقیقتری از خاطرات بازآفرینی شود. البته هدفم نگارش کتاب خاطرهنویسی خطی و بازآفرینی ساده نبود، بلکه میخواستم با وفاداری به واقعیت و بدون دخالت قالب تخیل، فضای دلنشینی را با زبان داستانی ترسیم کنم که مخاطبپسند باشد و درمجموع در حد وسع خودم تلاش کردم با هنر ادبیات، بخشی از مفاهیم انسانساز فرهنگ شهادت را به مخاطبان منتقل کنم. امری که نه ناشی از هنر من بلکه برخواسته از روایت زندگی پرفراز و نشیب و پرثمر شهید عزیز بود و خوشحالم که این اثر که متعلق به شهید، تلاشها و رشادتها و نهایتا پر کشیدن او به آسمان عشق و ملاقات با خداوند متعال بوده، به چاپ شصت و سوم رسیده است.
اکبری درخصوص تقریظ مقام معظم رهبری نیز به ماجرایی جالب اشاره میکند و میگوید: این موضوع از همان ابتدا رؤیای مشترک من و خانم قافلانکوهی بود. زمانی که اولین چاپ آخرین فرصت منتشر شد و کتاب را به همسر شهید دادم، ایشان گفت که انشاءالله کتاب بهزودی به دست مقام معظم رهبری برسد وموردتوجه ایشان قرار بگیرد که لطف خدا شامل حال ما شد و مدیر انتشارات «بهنشر» این خبر خوب را به من دادند تا بتوانم درپی انتشار اولین اثر مکتوبم حس خوب عزتمندی را تجربه کنم.
مهندس مسعود فرزانه، مدیر انتشارات بهنشر
مدیر انتشارات بهنشر نیز در گفتوگویی با اشاره به این موضوع که انتشارات قدس رضوی موضوع دفاعمقدس را در دستور کار و نظام انتشاراتی خود قرار داده، میگوید: ما در زمینه ادبیات پایداری و دفاعمقدس تاکنون قریب ۸۰ عنوان کتاب منتشر کردهایم که بخشی مربوط به شهدای اقلیم خراسان رضوی و بخشی دیگر درخصوص شهدای سایر نقاط کشور است.
فرزانه درخصوص کتاب آخرین فرصت، بهعنوان اثری خواندنی در حوزه دفاعمقدس میگوید: این اثر در سال ۱۴۰۰ از سوی خانم سمیرا اکبری از نویسندگان مطرح حوزه دفاعمقدس به انتشارات بهنشر سپرده شده بود که بعد از بررسیهای تخصصی که صورت پذیرفت این اثر را ما بهعنوان یک اثر مطلوب برای انتشار انتخاب کردیم. روایتی خاص، احساسبرانگیر و چالشی که بعد انجام ارزیابی تخصصی به این نتیجه رسیدیم که این روایت میتواند یک روایت مطرح، مستند و جذاب برای خوانندگان باشد و ارزشهای دفاع مقدس، ابعاد عرفانی، معرفتی مبارزاتی، سیاسی و مجاهدت یک شهید را به درستی روایت کند.
او با اشاره به اینکه در پرداختن به موضوع روایت زندگی شهدا ما با دوگانه مغفول ماندن ومسکوت ماندن و دیگر قهرمانسازی و کلیشهسازی مواجه هستیم، اظهار میکند: برای اینکه بتوانیم این دوگانه را در انتشار آثار حوزه ادبیات و داستانهای دفاعمقدس برطرف کنیم نیازمند به قلمها و نویسندههای جدید داریم. سمیرا اکبری در این اثر توانسته ۳۰ساعت مصاحبه را با قلمی جذاب بنویسد به نحوی که خواننده با شخصیت اثر همذاتپندازی کند. شروع داستان با یک روایت شیرین و جذاب از سمت همسر شهید آغاز میشود. ایجاد تعلیق، نگارش روان و جذاب اثر در خواننده حس کنجکاوی را ایجاد میکند و سبب میشود خواننده یک نفس و مستمر کتاب را مطالعه کند. در تمام داستان نویسنده از خواننده جلوتر است و کتاب به این دلیل خوانده میشود که داستان این اثر به مثابه یک رسانه حاوی پیام و رسالت است اما فارغ از اینکه این مأموریت را بر دوش میکشد به نحوی با مخاطب صحبت میکند که از نصیحت گویی به دور است، گویی روایت این اثر بخشی از وجود و حقیقت زندگی ماست.
فرزانه میگوید: خوب است این نکته را هم اضافه کنم دلیل انتخاب این اثر برای چاپ چند ویژگی برجسته در کتاب، در وجود شهید عزیز و نویسنده توانای این اثر بود. خود شهید علی کسایی بهدلیل مأنوس بودن با امام رضا(ع) و وابستگی به این حرم و این حریم از دو ویژگی خاص برای تولید این اثر برخوردار بود. اول این که ایشان از زمانی که در عقیدتیسیاسی ارتش خدمت میکرده، برای آنکه بتواند این آموزشها را در سایر نقاط هم ارائه کند، سفرهای متعددی به مشهد داشته و این آموزشهای سیاسی و عقیدتی را در مشهد هم ارائه کرده است. نکته دوم که در چند فراز کتاب هم به آن اشاره شده این است که تقید خاصی برای سفر به مشهد و ارتباط با حضرت امام رضا(ع) داشته و بهطور مرتب این توسل و تقید به حضور در این مکان مقدس تکرار میشده است.
از طرفی دیگر شکلگیری این علاقه و مودت این بوده که شهید کسایی در رشته ادبیات عرب در دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل میکرده و قبل از انقلاب با حضرت آقا در مسجد کرامت و مسجد امامحسن مجتبی(ع) ارتباط پیدا کرده و در جلسات تفسیر حضرت آقا حضور داشته است.
این حضور در جلسات تفسیر حضرت آقا و ارتباط با ایشان باعث توفیق شده و زمینهساز یک اندیشه و فکر منسجم برگرفته از آموزههای دینی و اسلامی شده است و ضمنا ارتباط شهید را با این استان و حرم و جود مبارک حضرت امام رضا(ع) برقرار و مستمر کرده بود.
مدیرعامل انتشارات بهنشر میافزاید: نکته دوم و در ارتباط با نویسنده کتاب این است که در مجموعه فرازهای کتاب و کل روایت کتاب آنچه آمده بهشدت مستند و متکی بر رخدادهای عینی است و نقش تخیل نویسنده در داستانسرایی کتاب پررنگ نیست. بیش از چندده ساعت مصاحبه مستند و دقیق و عمیقی که سرکار خانم اکبری انجام دادهاند، از نقاط قوت این اثر است و باعث شده که این کتاب بهعنوان اثری مستند پذیرفته و اثرگذار باشد. از سوی دیگر قلم روان و خوشخوان نویسنده بهعنوان یک نویسنده دهه شصتی که این کتاب بهعنوان اولین اثر قلمی ایشان محسوب میشود، این اثرگذاری رادرخود داشت تا بتواند با برانگیختن احساسات خواننده او را بهدنبال این روایت شیرین و جذاب بکشاند ومخاطب و خواننده تا خواندن آخرین صفحات این اثر ارزشمند آن را رها نکند. کسانی که این کتاب را در دست گرفتهاند عمدتا به این ویژگی مهم اذعان دارند و همین مجموعه ویژگیهای اثرگذار باعث شده که کتاب آخرین فرصت تا همین ماه جاری به چاپ شصتوسوم خود برسد.
نکته دیگر هم این است که به لحاظ فلسفه و پیام کتاب با یک خط مستمر و دنبالهدار از زمان حضور ایشان در جلسات تفسیر حضرت آقا در مشهد تا لحظه شهادتشان در این کتاب روبهرو هستیم. امری که نشان میدهد ایشان مبارزی خستگیناپذیر در عرصه سیاسی و جهاد و دفاع فعال بوده که در لیست ترور منافقین قرار گرفته و با وجود زخمیشدن، سوءقصد به او نافرجام میماند. شخصیتی با احساسات لطیف انسانی که انگار بحرانها و طوفانهای سیاسی و اجتماعی هیچاثری بر روح بزرگ و مهربان او نگذاشته است و تبدیل به مهربانترین همسر دنیا و دوستداشتنیترین پدر برای فرزندان خود میشود. به گونهای که صحنههایی از خانوادهدوستی و فرزندپروری ایشان خلق میشود و کتاب آخرین فرصت باعث شده این صحنههای ماندگار به قلم زیبای خانم سمیرا اکبری جاودانه و ماندگار شود.
اکبر صحرایی، نویسنده ادبیات پایداری و مقاومت و از شاگردان درس نهجالبلاغه شهید علی کسایی
اکبر صحرایی با اشاره به این موضوع که شهید علی کسایی در آغاز جنگ تحمیلی و دورههای آموزشی بسیج استاد نهجالبلاغه من بودند، میگوید: قرار بود برای اعزام به جبهه در برخی دورههای آموزشی شرکت کنیم که بخشی از آن کلاسهای عقیدتی و معارف بود. من شنیده بودم یک ارتشی بهعنوان مدرس نهجالبلاغه برای بچهها کلاس برگزار میکند. وقتی که در کلاس درس ایشان حاضر شدم با یک ستوان دوم ارتشی لاغراندام و قدبلند با چهرهای نورانی روبهرو شدم که خیلی برایم جذاب و درسهایش بسیار دلنشین بود.این ماجراها گذشت و جنگ تحمیلی به پایان رسید و من به حوزه نوشتن پا گذاشتم. تا اینکه روزی یکی از شاگردانم به نام سمیرا اکبری با من تماس گرفت و درخواست مرور متنی را داشت که از سرگذشت یک شهید به نگارش درآورده بود. وقتی شروع به مطالعه کار کردم نوشته ارسالی او از دو منظر جالب بود که هم بسیار خوشحال و هم متعجب شدم؛ اول اینکه همواره آرزو داشتم که کاری از شهید علی کسایی به قلم نگارش درآید و نکته دوم اینکه کار توسط خانم اکبری بسیار باظرافت به رشته تحریر درآمده بود.صحرایی با اشاره به این موضوع که کتاب آخرین فرصت چندین دوره انتشار پیدا کرد و مورد توجه مقام معظم رهبری نیز قرار گرفت که جای بسی خوشحالی و افتخار است، میافزاید: از همان ابتدا هدف ما این بود که برای تالیف آثار شهیدان و ایثارگران با نویسندگان حرفهای همکاری کنیم و زمانی که خواندن این کار را شروع کردم، متوجه شدم که متن هم از نظر نثر و زبان داستانی و هم از لحاظ تعلیق و جذابیت بسیار قوی است. داستان از شخصیتی روایت میشود که در ابتدا ممکن است کلیشهای به نظر برسد؛ «یک ستوان ارتش» اما آنچه که این داستان را متمایز میکند، پیچیدگی شخصیتی این ستوان است؛ او مدرس نهجالبلاغه است و ارتباط جالب و تأثیرگذاری با نیروهای جبهه، سپاه و بسیج برقرار میکند. همین رویکرد متفاوت باعث شد توجه بیشتری به این متن داشته باشم و نهایتا این اثر زیبا و خواندنی که حتما از روح شهید عزیز نیز برای نگارش آن استمداد طلبیده شده، به قلم خانم سمیرا اکبری متولد و اینگونه منتشر و مؤثر واقع شد. صحرایی در پایان میافزاید: نباید از روایت جذاب و هوشمندانه خانم قافلان کوهی نیز غافل باشیم، زیرا ایشان با مهارتی آشکار توانسته این روند را به خوبی روایت و به خواننده نزدیک کند. با حجم عظیم ترجمه آثار فانتزی، عاشقانههای تخیلی یا ژانرهای ترسناک، توجه به تولید کتابهای مبتنی بر متون دینی، اسلامی و انقلابی ضروری است. ایجاد جذابیت در چنین متونی و تقویت محتوای آنها میتواند راه تازهای برای ارتباط با نسل جدید باز کند. یعنی الان فرزند ما به تماشای فیلمهای ژانر وحشت مینشیند، کتابهای این سبک را میخواند و از آنها لذت میبرد. لازم است که بازنگری جدی صورت گیرد و درباره این نوع محتواها که بدون شک یکی از عواملی بوده که مورد توجه رهبرمعظمانقلاب نیز قرار داشته، تأمل شود و بسیار خرسندیم که چنین اثر خوشخوان و جذابی به تقریظ حضرت آقا رسیده است.
محمود کسایی، برادر شهید
برادر شهید کسایی ضمن اظهار خرسندی از این که کتاب آخرین فرصت به تقریظ مقام معظم رهبری رسیده است، میگوید: در ابتدای صحبت باید اشاره کنم که همه شهدای عزیر ما خوب بودند که خداوند متعال آنان را انتخاب کرد اما جدای از این فضیلت، هر شهیدی ویژگیهای خاص خودش را دارد. مثلا شهید محمدجواد روزیطلب که ارادتی ویژه به حضرت زهرا داشت، همیشه آرزو میکرد همچون حضرت زهرا(س) به دیدار معبود بشتابد و نقل است که در شب شهادت حضرت زهرا(س) و در عملیاتی که با رمز «یازهرا (س)» آغاز شده بود و با تیری که به پهلوی ایشان اصابت کرد، شهید شدهاند.
مورد دیگر شهید شیرعلی سلطانی که از شهدای شاخص است و در شیراز او را بهعنوان سردار بیسر میشناسند، پیش از شهادت با مولایش امامحسین(ع) عهد کرده بود که مانند ایشان بیسر شهید شود. از مدتها پیش مهیای شهادت بود و قبر خودش را با دست خودش آماده کرده بود. او مداح و مسئول تبلیغات سپاه شیراز بود و بعد از سالها فعالیت فرهنگی و دینی و انقلابی، عاقبت مزدش را در عملیات فتحالمبین گرفت و دوازدهم فروردین سال۱۳۶۱ به آرزویش که شهادت بدون سر بود، رسید. طبیعی است که چنین مسائلی اتفاقی نیست و در حقیقت مشیت الهی است که به بندگان خاص خودش عنایتی دارد و آنان نیز با معبود خود خلوتی دارند و میتوانند در همین دنیا آنچه را از خالق خود طلب کردهاند، دریافت کنند. خداوند توفیقی نصیب کرد و من خودم نیز مدتی در جبهه حضور داشتم وبه عینه مشاهده میکردیم که شهیدان عزیزما انگار مستجابالدعوه هستند و آنچه را میخواستند نصیبشان میشد. خوب است درهمین ارتباط به موضوعی که به برادر شهیدم حاج علیآقا کسایی بر میگردد اشاره کنم. ایشان بهعنوان استاد، مفسر و البته عامل به نهجالبلاغه مطرح بودند و ارادت خاصی هم به مولا علی امیرالمومنین(ع) داشتند. حتما خواندهاید و نقل شده است که ایشان که خود متولد روز عید غدیر بود، مراسم ازدواجشان را در روز عید غدیر نزد حضرت امام خمینی(ره) برگزار کردند و در پی طلب و تقاضایی که از خداوند متعال داشتند در روز عید غدیر به دیدار معبود شتافتند و شهید شدند. همین است که میگویم این عزیزان مستجابالدعوه بودند و آنچه طلب میکردند، از سوی خدای متعال روزی آنها میشد.
برادر شهید کسایی با اشاره به روحیات شهید و نحوه شهادت ایشان میگوید: انگار علی از خداوند قول گرفته بود نحوه شهادتش آنگونه باشد که آرزو داشت. زیرا شهادت ایشان اینگونه بود که ترکش به گلوی برادرم اصابت کرده بود و من گاهی اینگونه تعبیر میکنم که خداوند متعال گلوی حاجعلی ما را خریده بود. زمانی هم که پیکر پاک ایشان را در معراج شهدای شیراز تحویل گرفتیم و من خودم داخل قبر شدم و سر ایشان را روی خاک میگذاشتم، سر مبارک شهید کلا از بدن جدا شد. امری که نشان میدهد حضرت امیرالمومنین(ع) و خداوند قادر متعال، همانند شهید روزیطلب و شیرعلی سلطانی به این شهید ما هم پاداش دادهاند و آرزوی او را برآورده کردهاند.
وی درباره دیگرخصوصیات شهیدمیافزاید:موضوع دیگردرخصوص شهیدعلی کسایی فرصتشناسی وبهرهمندی از فرصتهایی بود که در اختیار ایشان قرار میگرفت و بسیار مقید بودند که از این فرصتها به بهترین شکل استفاده کند. ضمن این که به استناد حکمت ۲۱ نهجالبلاغه به ما میگفتند و توصیه میکردند «... وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیرِ » یعنی «... فرصتها چون ابرها مىگذرند، پس فرصتهاى نیک را غنیمت شمارید.» در این میان نکته مهم این بود که خود ایشان خیلی عامل به این آموزه ارزشمند بود و در زندگی خیلی به آن توجه داشت.
محمود کسایی با ذکر خاطرهای میگوید: یک زمانی در ارتش تصمیم گرفته بودند، با رفتن برادرم به جبهه موافقت نکنند، زیرا وجود ایشان را در پشت جبهه ضروری و مؤثرتر میدانستند و در نتیجه عملا اجازه حضور ایشان در جبهه را نمی دادند. امری که قبولکردنش برای حاجعلی خیلی سخت بود. تا این که من در سال ۱۳۶۱مجروح و در بیمارستان طالقانی اهواز بستری شدم و خبر مجروحیتم را به ایشان دادم و چون مجروحیتم خیلی جدی بود گفتم من به شما خبر دادم که اگر شهید شدم، دنبالم نگردید. ایشان روز بعدش در بیمارستان و بر بالین من حاضر شد و زمینهای فراهم کرد که با دیگر مجروحان به بیمارستان دیگری اعزام شوم. جالب است که ایشان خیلی شاد بود و پشتسر هم تکرار میکرد الحمدلله، الحمدلله. تصور من این بود که بعد خودشان به شیراز باز میگردند اما وقتی صحبت کردیم، گفتند من مدتها مترصد چنین فرصتی بودم و وقتی گفتم برادرم مجروح شده است، مانع آمدنم نشدند و حالا شما توقع نداشته باش که دوباره به پشت جبهه برگردم. آنجا بود که متوجه شدم قصد دیگری دارند و ظاهرا آمدن بر بالین من بهانهای بوده است تا بتوانند به جبهه باز گردند و ادامه خدمت دهند. این که گفتم ایشان از فرصتها به خوبی استفاده میکردند، یک نمونهاش همین اتفاق بود. او با اشاره به این موضوع که حاج علی بسیار وابسته به خانواده و به فکر آنها بود، میگوید: شهید عزیز ما با وجود تمام مشغلهای که داشت و گاهی تعریف میکرد که مثلا ۹ سخنرانی در یک روز و در جاهای مختلف داشتهاند اما سعی میکرد هر روز به دیدن مادرمان برود و اکثر نمازهای مادر پشتسر شهید خوانده میشد. ما در سن پایین پدرمان را از دست داده بودیم و امرار معاش سختی داشتیم و از طریق کمکهایی که به مادر میشد (که رئیس جلسه قرآن بود) امرار معاش میکردیم.
سیدرضا متولی، جانباز و شاگرد درس نهجالبلاغه شهید
سیدرضا متولی بهعنوان معرف اولیه شهید کسایی به تیم تولید کتاب با اشاره به این موضوع که حاجعلی کسایی رحمتالله علیه یکی از شخصیتهای کمنظیر ایران اسلامی است، میگوید: دهه۶۰ گعدههای دوستانهای در شیراز برقرار بود که من هم توفیق پیدا کردم در جمع دوستان حاجعلی شرکت کنم. آن سالها آقای کسایی بهعنوان یک نیروی ارتشی در مرکز پیاده شیراز خدمت میکردند و در گعدههایی که در منزل رفقا و با حضور دوستان، مومنین و معتمدین مساجد نیز حضوری فعال داشتند. گعدهها و جلساتی که به دلیل جذابیتهای خاص خود هر زمان که برگزار میشد و معمولا شامل یکی از روزهای هفته بود، نظر جمعیت بیشتری را به خود جلب میکرد و دلیل این جذب و گرایش افراد هم این بود که اینگونه جلسات با محوریت حاجعلی کسایی شکل میگرفت و برگزار میشد. ایشان هم مفسر قرآن و هم مفسر نهجالبلاغه بود و یکی از ویژگیها و شگفتیهای کار ایشان این بود که قرآن را با نهجالبلاغه معرفی میکردند و خطبههای نهجالبلاغه را با فرازهایی از قرآن تطبیق میدادند که برای ما بهعنوان نوجوانان تشنه معارف اسلامی و هر شرکتکنندهای، با هر هدفی که در این مجالس حضور داشت، جذاب و شنیدنی بود. مسئول انتشارات کنگره سرداران شهید شیراز، ضمن اشاره به این موضوع که شهید کسایی نهجالبلاغه را با جانش درک و تفسیر و تدریس میکرد، اذعان میدارد: حاجعلیآقا کسایی بهگونهای مجذوب نهجالبلاغه و راوی امین سخن امام معصوم بود که انگار در مسجد کوفه نشسته بود، سخنان مولا را میشنید، وجود مقدس ایشان را میدید و سخنان آن حضرت را بر زبان جاری میکرد، بهگونهای که به ما هم بهعنوان مخاطب حسی را منتقل میکرد که انگار درمحضر مولا علی(ع) حضور پیدا کردهایم. خوشبختانه یک بار که در «مؤسسه نشر شهادت» درمورد حاجعلی صحبت و آن داستان پرعظمت زندگی ایشان را روایت میکردیم، ظاهرا سرکار خانم سمیه اکبری هم حضور داشتند و همین موضوع جرقهای در ذهن ایشان زده بود که پیگیر موضوع شوند و زمینهای فراهم شد که زندگی این شهید عزیز را از زبان همسر گرامی و وفادارشان روایت کنند. نهایتا نیز حاصل این اتفاق تبدیل به کتابی با عنوان آخرین فرصت شد که به تقریظ مقام معظم رهبری هم رسید و مایه افتخار آن خانواده شریف شد.
آخرین فرصت، روایتی ازعشق و ایثار
تمام سطرهای کتاب آخرین فرصت روایت دوستداشتن واوج است که ازعشق وپرواز شهید علی کسایی،مربی و مسئول عقیدتی-سیاسی مرکز پیاده ارتش شیراز حکایت دارد. مردی که در۱۴ آذر۱۳۳۴مصادف باعید غدیر در شیراز به دنیا آمد، در ۲۵سالگی و در روز عید غدیر و در محضر مبارک حضرت امامخمینی(ره) پیمان زناشویی را با شریک زندگیاش امضا کرد و در آستانه عید غدیر از فرماندهاش خواست که اجازه رفتن به جبهه را به او بدهد و یادآور شد که این آخرین فرصتش برای رفتن به جبهه است. او در همان نوبت و در ۲۱مرداد سال۱۳۶۶ مصادف با عید غدیر در جبهه سومار به آسمانها پرکشید.صفحات این کتاب با روایت صمیمی رفعت قافلانکوهی،همسر شهید از آشنایی و ازدواج شهید آغاز میشود و در فصل ۱۱ کتاب به اولین چالش، یعنی ترور قهرمان این کتاب توسط منافقین و مجروحشدن اومیرسد که آن واقعه رااینگونه نقل میکند:«... طرفای فلکه هنگ میرفتم که یه پاترول اومد نزدیکم.همین که دیدم شیشههاش دودیه شک کردم. گاز موتور رو گرفتم و دور شدم. اونم شتاب گرفت و پشتسرم اومد.یهدفعه دیدم یه نفرازشیشه ماشین تا نیمتنه اومد بیرون و شروع کرد به تیراندازی. نفهمیدم چطور جاخالی دادم و ازش فاصله گرفتم. همینطورپشتسرم میاومد.یهآن نگاه کردم دیدم فاصلهمون با هم خیلیکم شده. گفتم الانه که مغزم رو بریزه کف خیابون، ولی خیلی عجیب گلولهها بهم نمیخورد. تا اینکه یکدفعه، پهلوم بدجوری سوخت و با موتور نقش زمین شدم...»
رفعت قافلانکوهی، همسر شهید
خانم قافلانکوهی در ابتدای گفتوگو با روزنامه جامجم، ضمن اشاره به اینکه شهید کسایی در مقطعی شاگرد مقام معظم رهبری بوده است، میگوید: ایشان درسال۱۳۵۶دردانشگاه فردوسی مشهد تحصیل میکردو همزمان در جلسات درس حضرت آقا حضور داشت. سال ۱۳۵۹ ایشان در مسجد عظیمی شیراز کلاس درس نهجالبلاغه داشت و من هم عضو فرهنگی آنجا بودم و در همین کلاسها با هم آشنا شدیم.
همسر شهید کسایی به موضوع خواستگاری و خوابی که دیده بود، اشاره میکند و میگوید: عجیب بود، خاطرم هست که یک شب قبل از خواستگاری، خوابی دیدم که همراه با آقای کسایی با لباسهای سفیدی که بر تن داشت، روی یک تختهسنگ نشستهایم. آیه «ربنا آتنا...» را با هم میخوانیم و این تخته سنگ بالا و بالاتر میرود تا اینکه به بالای قبور بهشت زهرا میرسد. صبح آن روز که از خواب بیدار شدم، این خواب را برای مادرم تعریف کردم و حدود ساعت ۹:۳۰ صبح بود که زنگ خانه ما به صدا درآمد و آقای کسایی پشت در بود. آن لحظه مادرم تاکید کرد که به طبقه بالا نروم اما من که همه ذهنم را خواب شب قبل پر کرده بود، به آرامی گفتم مادر، ایشان استاد من است و بلافاصله با چادر سیاه داخل رفتم و سلام دادم. آقای کسایی از زیر عینکش من را دید و گفت حدس میزدید که من باشم! در پاسخ، مادرم خواب دیشبم را برایش تعریف کرد و درواقع ماجرا را لو داد.»
خانم قافلانکوهی اضافه میکند: باید بگویم که پدرم مخالف ازدواج ما بود اما وقتی من با چنین برخوردی مواجه شدم، به پدرم گفتم اگر اجازه ندهید با آقای کسایی ازدواج کنم، قید ازدواج را خواهم زد و درنهایت پدرم به این ازدواج راضی شد. نکته مهم و جالب ماجرا این است که با چنین پیشینهای خطبه عقد ما را حضرت امام (ره) در جماران و منزل خودشان خواندند و به ما توصیه و نصیحت کردند که «با هم بسازید و گذشت داشته باشید». یادم هست که حضرت امام (ره) سه بار این جمله را تکرار کردند که باید بگویم و تاکید کنم آن لحظه بهترین لحظه زندگی من بود. زمانی که از بیت امام بیرون آمدیم، علیآقا گفت میخواهم نکتهای را به شما بگویم که یکی از آرزوهایم برآورده شده است. چون تولدم در روز غدیر بوده دوست داشتم مراسم ازدواجم هم همزمان با عید غدیر باشد و جالب است که بگویم، به دلیل تبرک این روز علیآقا در روز عروسیمان نیز روزه بود. البته باید اضافه کنم که طی هفت سال بعد از ازدوجمان هیچ عید غدیری در کنار هم نبودیم، زیرا یا ماجرای ترور ایشان اتفاق افتاد، یا در منطقه زخمی بوده یا تصادف کرده بودند.
او میافزاید: نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کنم، این است که حرفهای علیآقا به دل شنونده و کسانی که پای حرف ایشان حاضر میشدند یا در کلاسهایشان شرکت میکردند، مینشست؛ زیرا از دل پاک و از معارف اصیل اسلامی یعنی از قرآن و نهج البلاغه برمیخواست و لاجرم بر دل دیگران مینشست. ایشان هم به قرآن و هم نهج البلاغه تسلط کامل داشتند و به همین دلیل در مقابل هر پرسش یا درپی هر بحث و صحبتی آنچنان متقن و مستند و دلنشین صحبت میکردند که شنونده شیدای سخنان علیآقا میشد و البته مورد مهم دیگر هم عامل بودن ایشان بر آنچه به زبان میآوردند، بود و به قولی، حرف و عملشان یکی بود که به نظرم این امر موجب شده، اینگونه مؤثرو موفق عمل کنند.
سمیرا اکبری، نویسنده کتاب آخرین فرصت
سمیرا اکبری، نویسنده جوان شیرازی و پدیدآورنده این اثر درباه کتاب آخرین فرصت میگوید: باید بگویم که این کتاب مشق زیبا و روایت ماندگاری از یک شهید شاخص بود که من توفیق تحریر آن را پیدا کردم. کتابی که در قالب یک زندگینامه و مستند است، زیرا تمامی مطالب کتاب براساس صحبتهای راویان خاطرات نوشته شده و میتوان گفت فارغ از آنچه مرسوم است، در این اثر تخیل نویسنده نقش چندانی ندارد.
نویسنده خوشقلم کتاب آخرین فرصت، با اشاره به این موضوع که من اهل شیراز، ساکن این شهر و عضو مؤسسه نشر فرهنگ شهادت در شیراز هستم، میافزاید: مؤسسه نشر فرهنگ شهادت سالهاست در زمینه نشر ادبیات ایثار و شهادت فعالیت میکند و یکی از فعالیتهای این مؤسسه دیدار با خانوادههای شهدا و ثبت خاطرات این عزیزان است. ما براساس مصاحبهای که با یکی از جانبازان شیمیایی به نام سیدرضا متولی انجام شد، متوجه شدیم ایشان یکی از شاگردان کلاس نهجالبلاغه شهید علی کسایی بوده و هم ایشان بود که برای اولین بار شهید کسایی را بهعنوان یک شهید شاخص به مؤسسه معرفی کرد و ما با اطلاعات اندک دریافتشده از زندگیشان، متوجه شدیم با یک شهید گمنام در عین حال شاخص روبهرو هستیم. شهیدی که روایت زندگی او ظرفیتهای زیادی داشت و لازم بود شهید کسایی را بهصورت جدی به مردم معرفی کنیم.
سمیرا اکبری با اشاره به چگونگی انتخابش برای تحریر این کتاب میگوید: نمیدانم اسمش را اتفاق بگذارم یا روزی، اما یک روز فایل صوتی سهساعتهای از سوی مؤسسه نشر فرهنگ شهادت به من داده شد که مصاحبه با همسر شهید علی کسایی بود و قرار بود آن را در قالب خاطرات شفاهی به نگارش دربیاورم. پس از شنیدن محتوای آن مصاحبه، شخصیت شهید و همسرشان برایم بسیار جذاب و شخصیت شهید عزیز برایم ستودنی شد و پرسشهای زیادی در این خصوص در ذهنم ایجاد شد. در اولین فرصت قرار مصاحبه با همسر شهید را هماهنگ کردم و مسیر گفتوگوهایمان به سمتی رفت که فرضیه نگارش یک کتاب خاطرات مفصل و جامع قوت گرفت، چون شهید علی کسایی، شخصیت ناب و گمنامی بود که زندگی و حیات و شهادت او ظرفیتهای زیادی برای روایت کردن داشت. بعد آن هم قرارمصاحبههای تکمیلی را گذاشتیم و این سهساعت گفتوگو، ۳۰ساعت فایل صوتی شد.
ادامه ماجرا هم اینگونه بود که برای جمعآوری اطلاعات و انجام مصاحبهها گاهی در خانه، گاهی بیرون از خانه و گاهی به شکل تلفنی یا در شبکههای اجتماعی با همسر شهید در ارتباط بودم تا جزئیات دقیقتری از خاطرات بازآفرینی شود. البته هدفم نگارش کتاب خاطرهنویسی خطی و بازآفرینی ساده نبود، بلکه میخواستم با وفاداری به واقعیت و بدون دخالت قالب تخیل، فضای دلنشینی را با زبان داستانی ترسیم کنم که مخاطبپسند باشد و درمجموع در حد وسع خودم تلاش کردم با هنر ادبیات، بخشی از مفاهیم انسانساز فرهنگ شهادت را به مخاطبان منتقل کنم. امری که نه ناشی از هنر من بلکه برخواسته از روایت زندگی پرفراز و نشیب و پرثمر شهید عزیز بود و خوشحالم که این اثر که متعلق به شهید، تلاشها و رشادتها و نهایتا پر کشیدن او به آسمان عشق و ملاقات با خداوند متعال بوده، به چاپ شصت و سوم رسیده است.
اکبری درخصوص تقریظ مقام معظم رهبری نیز به ماجرایی جالب اشاره میکند و میگوید: این موضوع از همان ابتدا رؤیای مشترک من و خانم قافلانکوهی بود. زمانی که اولین چاپ آخرین فرصت منتشر شد و کتاب را به همسر شهید دادم، ایشان گفت که انشاءالله کتاب بهزودی به دست مقام معظم رهبری برسد وموردتوجه ایشان قرار بگیرد که لطف خدا شامل حال ما شد و مدیر انتشارات «بهنشر» این خبر خوب را به من دادند تا بتوانم درپی انتشار اولین اثر مکتوبم حس خوب عزتمندی را تجربه کنم.
مهندس مسعود فرزانه، مدیر انتشارات بهنشر
مدیر انتشارات بهنشر نیز در گفتوگویی با اشاره به این موضوع که انتشارات قدس رضوی موضوع دفاعمقدس را در دستور کار و نظام انتشاراتی خود قرار داده، میگوید: ما در زمینه ادبیات پایداری و دفاعمقدس تاکنون قریب ۸۰ عنوان کتاب منتشر کردهایم که بخشی مربوط به شهدای اقلیم خراسان رضوی و بخشی دیگر درخصوص شهدای سایر نقاط کشور است.
فرزانه درخصوص کتاب آخرین فرصت، بهعنوان اثری خواندنی در حوزه دفاعمقدس میگوید: این اثر در سال ۱۴۰۰ از سوی خانم سمیرا اکبری از نویسندگان مطرح حوزه دفاعمقدس به انتشارات بهنشر سپرده شده بود که بعد از بررسیهای تخصصی که صورت پذیرفت این اثر را ما بهعنوان یک اثر مطلوب برای انتشار انتخاب کردیم. روایتی خاص، احساسبرانگیر و چالشی که بعد انجام ارزیابی تخصصی به این نتیجه رسیدیم که این روایت میتواند یک روایت مطرح، مستند و جذاب برای خوانندگان باشد و ارزشهای دفاع مقدس، ابعاد عرفانی، معرفتی مبارزاتی، سیاسی و مجاهدت یک شهید را به درستی روایت کند.
او با اشاره به اینکه در پرداختن به موضوع روایت زندگی شهدا ما با دوگانه مغفول ماندن ومسکوت ماندن و دیگر قهرمانسازی و کلیشهسازی مواجه هستیم، اظهار میکند: برای اینکه بتوانیم این دوگانه را در انتشار آثار حوزه ادبیات و داستانهای دفاعمقدس برطرف کنیم نیازمند به قلمها و نویسندههای جدید داریم. سمیرا اکبری در این اثر توانسته ۳۰ساعت مصاحبه را با قلمی جذاب بنویسد به نحوی که خواننده با شخصیت اثر همذاتپندازی کند. شروع داستان با یک روایت شیرین و جذاب از سمت همسر شهید آغاز میشود. ایجاد تعلیق، نگارش روان و جذاب اثر در خواننده حس کنجکاوی را ایجاد میکند و سبب میشود خواننده یک نفس و مستمر کتاب را مطالعه کند. در تمام داستان نویسنده از خواننده جلوتر است و کتاب به این دلیل خوانده میشود که داستان این اثر به مثابه یک رسانه حاوی پیام و رسالت است اما فارغ از اینکه این مأموریت را بر دوش میکشد به نحوی با مخاطب صحبت میکند که از نصیحت گویی به دور است، گویی روایت این اثر بخشی از وجود و حقیقت زندگی ماست.
فرزانه میگوید: خوب است این نکته را هم اضافه کنم دلیل انتخاب این اثر برای چاپ چند ویژگی برجسته در کتاب، در وجود شهید عزیز و نویسنده توانای این اثر بود. خود شهید علی کسایی بهدلیل مأنوس بودن با امام رضا(ع) و وابستگی به این حرم و این حریم از دو ویژگی خاص برای تولید این اثر برخوردار بود. اول این که ایشان از زمانی که در عقیدتیسیاسی ارتش خدمت میکرده، برای آنکه بتواند این آموزشها را در سایر نقاط هم ارائه کند، سفرهای متعددی به مشهد داشته و این آموزشهای سیاسی و عقیدتی را در مشهد هم ارائه کرده است. نکته دوم که در چند فراز کتاب هم به آن اشاره شده این است که تقید خاصی برای سفر به مشهد و ارتباط با حضرت امام رضا(ع) داشته و بهطور مرتب این توسل و تقید به حضور در این مکان مقدس تکرار میشده است.
از طرفی دیگر شکلگیری این علاقه و مودت این بوده که شهید کسایی در رشته ادبیات عرب در دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل میکرده و قبل از انقلاب با حضرت آقا در مسجد کرامت و مسجد امامحسن مجتبی(ع) ارتباط پیدا کرده و در جلسات تفسیر حضرت آقا حضور داشته است.
این حضور در جلسات تفسیر حضرت آقا و ارتباط با ایشان باعث توفیق شده و زمینهساز یک اندیشه و فکر منسجم برگرفته از آموزههای دینی و اسلامی شده است و ضمنا ارتباط شهید را با این استان و حرم و جود مبارک حضرت امام رضا(ع) برقرار و مستمر کرده بود.
مدیرعامل انتشارات بهنشر میافزاید: نکته دوم و در ارتباط با نویسنده کتاب این است که در مجموعه فرازهای کتاب و کل روایت کتاب آنچه آمده بهشدت مستند و متکی بر رخدادهای عینی است و نقش تخیل نویسنده در داستانسرایی کتاب پررنگ نیست. بیش از چندده ساعت مصاحبه مستند و دقیق و عمیقی که سرکار خانم اکبری انجام دادهاند، از نقاط قوت این اثر است و باعث شده که این کتاب بهعنوان اثری مستند پذیرفته و اثرگذار باشد. از سوی دیگر قلم روان و خوشخوان نویسنده بهعنوان یک نویسنده دهه شصتی که این کتاب بهعنوان اولین اثر قلمی ایشان محسوب میشود، این اثرگذاری رادرخود داشت تا بتواند با برانگیختن احساسات خواننده او را بهدنبال این روایت شیرین و جذاب بکشاند ومخاطب و خواننده تا خواندن آخرین صفحات این اثر ارزشمند آن را رها نکند. کسانی که این کتاب را در دست گرفتهاند عمدتا به این ویژگی مهم اذعان دارند و همین مجموعه ویژگیهای اثرگذار باعث شده که کتاب آخرین فرصت تا همین ماه جاری به چاپ شصتوسوم خود برسد.
نکته دیگر هم این است که به لحاظ فلسفه و پیام کتاب با یک خط مستمر و دنبالهدار از زمان حضور ایشان در جلسات تفسیر حضرت آقا در مشهد تا لحظه شهادتشان در این کتاب روبهرو هستیم. امری که نشان میدهد ایشان مبارزی خستگیناپذیر در عرصه سیاسی و جهاد و دفاع فعال بوده که در لیست ترور منافقین قرار گرفته و با وجود زخمیشدن، سوءقصد به او نافرجام میماند. شخصیتی با احساسات لطیف انسانی که انگار بحرانها و طوفانهای سیاسی و اجتماعی هیچاثری بر روح بزرگ و مهربان او نگذاشته است و تبدیل به مهربانترین همسر دنیا و دوستداشتنیترین پدر برای فرزندان خود میشود. به گونهای که صحنههایی از خانوادهدوستی و فرزندپروری ایشان خلق میشود و کتاب آخرین فرصت باعث شده این صحنههای ماندگار به قلم زیبای خانم سمیرا اکبری جاودانه و ماندگار شود.
اکبر صحرایی، نویسنده ادبیات پایداری و مقاومت و از شاگردان درس نهجالبلاغه شهید علی کسایی
اکبر صحرایی با اشاره به این موضوع که شهید علی کسایی در آغاز جنگ تحمیلی و دورههای آموزشی بسیج استاد نهجالبلاغه من بودند، میگوید: قرار بود برای اعزام به جبهه در برخی دورههای آموزشی شرکت کنیم که بخشی از آن کلاسهای عقیدتی و معارف بود. من شنیده بودم یک ارتشی بهعنوان مدرس نهجالبلاغه برای بچهها کلاس برگزار میکند. وقتی که در کلاس درس ایشان حاضر شدم با یک ستوان دوم ارتشی لاغراندام و قدبلند با چهرهای نورانی روبهرو شدم که خیلی برایم جذاب و درسهایش بسیار دلنشین بود.این ماجراها گذشت و جنگ تحمیلی به پایان رسید و من به حوزه نوشتن پا گذاشتم. تا اینکه روزی یکی از شاگردانم به نام سمیرا اکبری با من تماس گرفت و درخواست مرور متنی را داشت که از سرگذشت یک شهید به نگارش درآورده بود. وقتی شروع به مطالعه کار کردم نوشته ارسالی او از دو منظر جالب بود که هم بسیار خوشحال و هم متعجب شدم؛ اول اینکه همواره آرزو داشتم که کاری از شهید علی کسایی به قلم نگارش درآید و نکته دوم اینکه کار توسط خانم اکبری بسیار باظرافت به رشته تحریر درآمده بود.صحرایی با اشاره به این موضوع که کتاب آخرین فرصت چندین دوره انتشار پیدا کرد و مورد توجه مقام معظم رهبری نیز قرار گرفت که جای بسی خوشحالی و افتخار است، میافزاید: از همان ابتدا هدف ما این بود که برای تالیف آثار شهیدان و ایثارگران با نویسندگان حرفهای همکاری کنیم و زمانی که خواندن این کار را شروع کردم، متوجه شدم که متن هم از نظر نثر و زبان داستانی و هم از لحاظ تعلیق و جذابیت بسیار قوی است. داستان از شخصیتی روایت میشود که در ابتدا ممکن است کلیشهای به نظر برسد؛ «یک ستوان ارتش» اما آنچه که این داستان را متمایز میکند، پیچیدگی شخصیتی این ستوان است؛ او مدرس نهجالبلاغه است و ارتباط جالب و تأثیرگذاری با نیروهای جبهه، سپاه و بسیج برقرار میکند. همین رویکرد متفاوت باعث شد توجه بیشتری به این متن داشته باشم و نهایتا این اثر زیبا و خواندنی که حتما از روح شهید عزیز نیز برای نگارش آن استمداد طلبیده شده، به قلم خانم سمیرا اکبری متولد و اینگونه منتشر و مؤثر واقع شد. صحرایی در پایان میافزاید: نباید از روایت جذاب و هوشمندانه خانم قافلان کوهی نیز غافل باشیم، زیرا ایشان با مهارتی آشکار توانسته این روند را به خوبی روایت و به خواننده نزدیک کند. با حجم عظیم ترجمه آثار فانتزی، عاشقانههای تخیلی یا ژانرهای ترسناک، توجه به تولید کتابهای مبتنی بر متون دینی، اسلامی و انقلابی ضروری است. ایجاد جذابیت در چنین متونی و تقویت محتوای آنها میتواند راه تازهای برای ارتباط با نسل جدید باز کند. یعنی الان فرزند ما به تماشای فیلمهای ژانر وحشت مینشیند، کتابهای این سبک را میخواند و از آنها لذت میبرد. لازم است که بازنگری جدی صورت گیرد و درباره این نوع محتواها که بدون شک یکی از عواملی بوده که مورد توجه رهبرمعظمانقلاب نیز قرار داشته، تأمل شود و بسیار خرسندیم که چنین اثر خوشخوان و جذابی به تقریظ حضرت آقا رسیده است.
محمود کسایی، برادر شهید
برادر شهید کسایی ضمن اظهار خرسندی از این که کتاب آخرین فرصت به تقریظ مقام معظم رهبری رسیده است، میگوید: در ابتدای صحبت باید اشاره کنم که همه شهدای عزیر ما خوب بودند که خداوند متعال آنان را انتخاب کرد اما جدای از این فضیلت، هر شهیدی ویژگیهای خاص خودش را دارد. مثلا شهید محمدجواد روزیطلب که ارادتی ویژه به حضرت زهرا داشت، همیشه آرزو میکرد همچون حضرت زهرا(س) به دیدار معبود بشتابد و نقل است که در شب شهادت حضرت زهرا(س) و در عملیاتی که با رمز «یازهرا (س)» آغاز شده بود و با تیری که به پهلوی ایشان اصابت کرد، شهید شدهاند.
مورد دیگر شهید شیرعلی سلطانی که از شهدای شاخص است و در شیراز او را بهعنوان سردار بیسر میشناسند، پیش از شهادت با مولایش امامحسین(ع) عهد کرده بود که مانند ایشان بیسر شهید شود. از مدتها پیش مهیای شهادت بود و قبر خودش را با دست خودش آماده کرده بود. او مداح و مسئول تبلیغات سپاه شیراز بود و بعد از سالها فعالیت فرهنگی و دینی و انقلابی، عاقبت مزدش را در عملیات فتحالمبین گرفت و دوازدهم فروردین سال۱۳۶۱ به آرزویش که شهادت بدون سر بود، رسید. طبیعی است که چنین مسائلی اتفاقی نیست و در حقیقت مشیت الهی است که به بندگان خاص خودش عنایتی دارد و آنان نیز با معبود خود خلوتی دارند و میتوانند در همین دنیا آنچه را از خالق خود طلب کردهاند، دریافت کنند. خداوند توفیقی نصیب کرد و من خودم نیز مدتی در جبهه حضور داشتم وبه عینه مشاهده میکردیم که شهیدان عزیزما انگار مستجابالدعوه هستند و آنچه را میخواستند نصیبشان میشد. خوب است درهمین ارتباط به موضوعی که به برادر شهیدم حاج علیآقا کسایی بر میگردد اشاره کنم. ایشان بهعنوان استاد، مفسر و البته عامل به نهجالبلاغه مطرح بودند و ارادت خاصی هم به مولا علی امیرالمومنین(ع) داشتند. حتما خواندهاید و نقل شده است که ایشان که خود متولد روز عید غدیر بود، مراسم ازدواجشان را در روز عید غدیر نزد حضرت امام خمینی(ره) برگزار کردند و در پی طلب و تقاضایی که از خداوند متعال داشتند در روز عید غدیر به دیدار معبود شتافتند و شهید شدند. همین است که میگویم این عزیزان مستجابالدعوه بودند و آنچه طلب میکردند، از سوی خدای متعال روزی آنها میشد.
برادر شهید کسایی با اشاره به روحیات شهید و نحوه شهادت ایشان میگوید: انگار علی از خداوند قول گرفته بود نحوه شهادتش آنگونه باشد که آرزو داشت. زیرا شهادت ایشان اینگونه بود که ترکش به گلوی برادرم اصابت کرده بود و من گاهی اینگونه تعبیر میکنم که خداوند متعال گلوی حاجعلی ما را خریده بود. زمانی هم که پیکر پاک ایشان را در معراج شهدای شیراز تحویل گرفتیم و من خودم داخل قبر شدم و سر ایشان را روی خاک میگذاشتم، سر مبارک شهید کلا از بدن جدا شد. امری که نشان میدهد حضرت امیرالمومنین(ع) و خداوند قادر متعال، همانند شهید روزیطلب و شیرعلی سلطانی به این شهید ما هم پاداش دادهاند و آرزوی او را برآورده کردهاند.
وی درباره دیگرخصوصیات شهیدمیافزاید:موضوع دیگردرخصوص شهیدعلی کسایی فرصتشناسی وبهرهمندی از فرصتهایی بود که در اختیار ایشان قرار میگرفت و بسیار مقید بودند که از این فرصتها به بهترین شکل استفاده کند. ضمن این که به استناد حکمت ۲۱ نهجالبلاغه به ما میگفتند و توصیه میکردند «... وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیرِ » یعنی «... فرصتها چون ابرها مىگذرند، پس فرصتهاى نیک را غنیمت شمارید.» در این میان نکته مهم این بود که خود ایشان خیلی عامل به این آموزه ارزشمند بود و در زندگی خیلی به آن توجه داشت.
محمود کسایی با ذکر خاطرهای میگوید: یک زمانی در ارتش تصمیم گرفته بودند، با رفتن برادرم به جبهه موافقت نکنند، زیرا وجود ایشان را در پشت جبهه ضروری و مؤثرتر میدانستند و در نتیجه عملا اجازه حضور ایشان در جبهه را نمی دادند. امری که قبولکردنش برای حاجعلی خیلی سخت بود. تا این که من در سال ۱۳۶۱مجروح و در بیمارستان طالقانی اهواز بستری شدم و خبر مجروحیتم را به ایشان دادم و چون مجروحیتم خیلی جدی بود گفتم من به شما خبر دادم که اگر شهید شدم، دنبالم نگردید. ایشان روز بعدش در بیمارستان و بر بالین من حاضر شد و زمینهای فراهم کرد که با دیگر مجروحان به بیمارستان دیگری اعزام شوم. جالب است که ایشان خیلی شاد بود و پشتسر هم تکرار میکرد الحمدلله، الحمدلله. تصور من این بود که بعد خودشان به شیراز باز میگردند اما وقتی صحبت کردیم، گفتند من مدتها مترصد چنین فرصتی بودم و وقتی گفتم برادرم مجروح شده است، مانع آمدنم نشدند و حالا شما توقع نداشته باش که دوباره به پشت جبهه برگردم. آنجا بود که متوجه شدم قصد دیگری دارند و ظاهرا آمدن بر بالین من بهانهای بوده است تا بتوانند به جبهه باز گردند و ادامه خدمت دهند. این که گفتم ایشان از فرصتها به خوبی استفاده میکردند، یک نمونهاش همین اتفاق بود. او با اشاره به این موضوع که حاج علی بسیار وابسته به خانواده و به فکر آنها بود، میگوید: شهید عزیز ما با وجود تمام مشغلهای که داشت و گاهی تعریف میکرد که مثلا ۹ سخنرانی در یک روز و در جاهای مختلف داشتهاند اما سعی میکرد هر روز به دیدن مادرمان برود و اکثر نمازهای مادر پشتسر شهید خوانده میشد. ما در سن پایین پدرمان را از دست داده بودیم و امرار معاش سختی داشتیم و از طریق کمکهایی که به مادر میشد (که رئیس جلسه قرآن بود) امرار معاش میکردیم.
سیدرضا متولی، جانباز و شاگرد درس نهجالبلاغه شهید
سیدرضا متولی بهعنوان معرف اولیه شهید کسایی به تیم تولید کتاب با اشاره به این موضوع که حاجعلی کسایی رحمتالله علیه یکی از شخصیتهای کمنظیر ایران اسلامی است، میگوید: دهه۶۰ گعدههای دوستانهای در شیراز برقرار بود که من هم توفیق پیدا کردم در جمع دوستان حاجعلی شرکت کنم. آن سالها آقای کسایی بهعنوان یک نیروی ارتشی در مرکز پیاده شیراز خدمت میکردند و در گعدههایی که در منزل رفقا و با حضور دوستان، مومنین و معتمدین مساجد نیز حضوری فعال داشتند. گعدهها و جلساتی که به دلیل جذابیتهای خاص خود هر زمان که برگزار میشد و معمولا شامل یکی از روزهای هفته بود، نظر جمعیت بیشتری را به خود جلب میکرد و دلیل این جذب و گرایش افراد هم این بود که اینگونه جلسات با محوریت حاجعلی کسایی شکل میگرفت و برگزار میشد. ایشان هم مفسر قرآن و هم مفسر نهجالبلاغه بود و یکی از ویژگیها و شگفتیهای کار ایشان این بود که قرآن را با نهجالبلاغه معرفی میکردند و خطبههای نهجالبلاغه را با فرازهایی از قرآن تطبیق میدادند که برای ما بهعنوان نوجوانان تشنه معارف اسلامی و هر شرکتکنندهای، با هر هدفی که در این مجالس حضور داشت، جذاب و شنیدنی بود. مسئول انتشارات کنگره سرداران شهید شیراز، ضمن اشاره به این موضوع که شهید کسایی نهجالبلاغه را با جانش درک و تفسیر و تدریس میکرد، اذعان میدارد: حاجعلیآقا کسایی بهگونهای مجذوب نهجالبلاغه و راوی امین سخن امام معصوم بود که انگار در مسجد کوفه نشسته بود، سخنان مولا را میشنید، وجود مقدس ایشان را میدید و سخنان آن حضرت را بر زبان جاری میکرد، بهگونهای که به ما هم بهعنوان مخاطب حسی را منتقل میکرد که انگار درمحضر مولا علی(ع) حضور پیدا کردهایم. خوشبختانه یک بار که در «مؤسسه نشر شهادت» درمورد حاجعلی صحبت و آن داستان پرعظمت زندگی ایشان را روایت میکردیم، ظاهرا سرکار خانم سمیه اکبری هم حضور داشتند و همین موضوع جرقهای در ذهن ایشان زده بود که پیگیر موضوع شوند و زمینهای فراهم شد که زندگی این شهید عزیز را از زبان همسر گرامی و وفادارشان روایت کنند. نهایتا نیز حاصل این اتفاق تبدیل به کتابی با عنوان آخرین فرصت شد که به تقریظ مقام معظم رهبری هم رسید و مایه افتخار آن خانواده شریف شد.
آخرین فرصت، روایتی ازعشق و ایثار
تمام سطرهای کتاب آخرین فرصت روایت دوستداشتن واوج است که ازعشق وپرواز شهید علی کسایی،مربی و مسئول عقیدتی-سیاسی مرکز پیاده ارتش شیراز حکایت دارد. مردی که در۱۴ آذر۱۳۳۴مصادف باعید غدیر در شیراز به دنیا آمد، در ۲۵سالگی و در روز عید غدیر و در محضر مبارک حضرت امامخمینی(ره) پیمان زناشویی را با شریک زندگیاش امضا کرد و در آستانه عید غدیر از فرماندهاش خواست که اجازه رفتن به جبهه را به او بدهد و یادآور شد که این آخرین فرصتش برای رفتن به جبهه است. او در همان نوبت و در ۲۱مرداد سال۱۳۶۶ مصادف با عید غدیر در جبهه سومار به آسمانها پرکشید.صفحات این کتاب با روایت صمیمی رفعت قافلانکوهی،همسر شهید از آشنایی و ازدواج شهید آغاز میشود و در فصل ۱۱ کتاب به اولین چالش، یعنی ترور قهرمان این کتاب توسط منافقین و مجروحشدن اومیرسد که آن واقعه رااینگونه نقل میکند:«... طرفای فلکه هنگ میرفتم که یه پاترول اومد نزدیکم.همین که دیدم شیشههاش دودیه شک کردم. گاز موتور رو گرفتم و دور شدم. اونم شتاب گرفت و پشتسرم اومد.یهدفعه دیدم یه نفرازشیشه ماشین تا نیمتنه اومد بیرون و شروع کرد به تیراندازی. نفهمیدم چطور جاخالی دادم و ازش فاصله گرفتم. همینطورپشتسرم میاومد.یهآن نگاه کردم دیدم فاصلهمون با هم خیلیکم شده. گفتم الانه که مغزم رو بریزه کف خیابون، ولی خیلی عجیب گلولهها بهم نمیخورد. تا اینکه یکدفعه، پهلوم بدجوری سوخت و با موتور نقش زمین شدم...»