شناسهٔ خبر: 5640802 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه ایران | لینک خبر

ماجرای فوت کوزه‌گری و مدرک دانشگاهی

صاحب‌خبر -

 پای صحبت یک حاجی بازاری موفق
صبح ها وقتی کرکره مغازه فرش فروشی را بالا می‌زند، به عکس سیاه و سفید آقاجان که روی دیوار جا خوش کرده  دستی می‌کشد، سلامی‌ به او می‌دهد و با «یا حق» گفتن کارش را شروع می‌کند. «حاج محمود» را می‌گویم. جوان خام دیروز و کارکشته 65 ساله امروز. می‌گوید:« از اینکه چراغ مغازه  را خودم روشن می‌کنم، خوشحالم. تقریبا 50 سال است که این کار را هر روز صبح انجام می‌دهم. » او هم مثل خیلی های دیگر کار در بازار را با شاگردی شروع کرده است:« 15 ساله بودم که تصمیم گرفتم در کنار پدرم که  حجره فرش فروشی داشت شاگردی کنم. ایشان هم موافقت کرد. خدابیامرز که علاقه مرا به کار در بازار می‌دید، اجازه می‌داد چراغ مغازه را من روشن کنم. در کنار کار، درسم را هم خواندم و دیپلم گرفتم.
خودم راضی هستم.»دو تا از پسرانش زیر دستش کار می‌کنند، نگاهی به آنها می‌اندازد و ادامه می‌دهد:« پسرهایم دانشجو هستند. بعد از دانشگاه به اینجا می‌آیند و تا غروب پای کارند. در این چند سالی که وردستم بودند با تمام کارهای بازار از وصول چک، قرارداد بستن و معامله کردن گرفته تا متقاعد کردن مشتری ها و وضعیت بازار آشنا شده اند. به قول خودشان بازار را توی مشتشان دارند .آنها درس را به خاطر مدرکش می‌خوانند ولی هدفشان ادامه راه من است. مطمئن هستم که آینده کاری خوبی
 خواهند داشت.» از حاج آقا می‌پرسم حالا برای کار در بازار علم بهتر است یا تجربه؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید:« به نظر من هر کاری علم خودش را می‌خواهد. برای بعضی از کارها تجربه علمی‌ اکتسابی بوده  و کاربردی‌تر از تحصیلات دانشگاهی است. »
این پیر بازار تاکید می‌کند بنویسم:« اول یک کار خوب و مناسب، بعد ادامه تحصیل؛ درست برعکس آن چیزی که امروزه زیاد شده است. قدیم‌ها ما در کنار تحصیل، شاگردی می‌کردیم و کار یاد می‌گرفتیم به همین دلیل در کنار تحصیلات، تخصص هم داشتیم و به قول معروف کاربلد بودیم. اما امروز همه به دنبال مدرک هستند نتیجه‌اش آن می‌شود که فارغ التحصیلی یعنی اول بیکاری. چون نه تخصص است و نه سابقه کار. همه که شانس استخدام در ادارات را پیدا نمی‌کنند.»
او برای تفهیم بهتر این موضوع به خاطراتش رجوع می‌کند:« دو تا پسرخاله دارم که علاقه زیادی به مکانیکی داشتند. یکی وارد دانشگاه شد و مهندس مکانیک شد و آن یکی رفت توی چال تعمیرگاه و مکانیک شد.  الان آقای مهندس، شاگرد مکانیک برادرش است.»
او را با خاطراتش تنها می‌گذارم  و به راهم ادامه می‌دهم. مسیر صدایی را طی می‌کنم که می‌گوید:
« سه تا بخر، چهار تا ببر.»
 معلوم است که درس مهم است، اما...
کمی‌ آن طرف‌تر، سعید را در حال پاک کردن شیشه مغازه‌اش می‌بینم. به قول خودش شیشه طلافروشی باید برق بزند! «30 سال دارم . عمران خوانده‌ام و5 سال است در مغازه برادرم کار می‌کنم. من تخصصی در این رشته ندارم، ولی برادرم دوره‌های جواهرسازی را گذرانده و با طلا و طلاسازی آشناست.»
این جوان معتقد است:« اگر تحصیلات دانشگاهی شما را به سوی محیط کاری هدایت کند، خوب است. مثل رشته‌های پزشکی که بدون تحصیلات دانشگاهی ممکن نیست کسی پزشک شود. اما وقتی که عرصه کاری بعضی رشته های دانشگاهی بخصوص رشته‌های فنی و بازرگانی ضعیف باشد و باعث شود که دست خالی از دانشگاه فارغ شوید ، بهتر است که در کنار تحصیل، تجربه را هم کسب کنید.»او که از کار در بازار راضی است می‌گوید:« اگر به جای چهارسال تحصیل در رشته عمران، علاقه‌ام را کشف می‌کردم و همان اول رشته مورد علاقه ام را برای ادامه تحصیل انتخاب می‌کردم و بعد تخصص و تجربه کاری  خودم را افزایش می‌دادم، حالا موفق‌تر بودم. وقتم هم تلف نمی‌شد.»  به اعتقاد سعید کار کردن و پول درآوردن برای جوانان خیلی مهم است:« پس اول درس، بعد کار.»
 بخشی از واقعیت‌های بازار
ساعتی جستجو در بازار بزرگ تهران، واقعیت‌های زیادی را پیش رویم می‌گذارد. اینجا دو نسل بازاری داریم، اولی همان حاجی بازاری‌هایی که یا زیر دست پدرشان کاسب شده‌اند یا با شاگرد پادویی و رنج سال‌ها برای خودشان دم و دستگاهی راه انداخته‌اند. گروه دوم نسلی از جوانان هستند که با حمایت پدر و برادرشان مغازه و تشکیلات خودشان را دارند. عمده آنها بازاری‌های جوان‌ و تحصیلکرده هستند و نوع برخورد، حساب و کتاب، نوع تجارت و  مشخصاتشان متفاوت از بازاری‌های سنتی است. بیشتر آنها معتقدند برای کار در بازار تجربه کردن بهتر از هر دانشگاه و مدرسه‌ای است، اما در عین حال آدم‌های تحصیلکرده را در بازار موفق‌تر از آدم‌های کم سواد می‌دانند. خیلی از آنها بیرون از بازار تهران هم شرکت و تجارتی به هم زده‌اند.