یک سال و دو ماه و 27 روز بعد از شهادت سجاد زبرجدی سهراب، مهمان خانهاش میشویم؛ مهمان مادر و خواهرش که حالا در نبود او روزهای دوری را یکی یکی به شب میرسانند. صفیه کمانی مادر 60 ساله سجاد، خیلی سال پیش وقتی هنوز بچه بوده، افتاده داخل تنور. زبانههای آتش، زبانش را بند آورده و او حالا سالهاست نمیتواند صحبت کند.
قصه دلتنگی و عشق به فرزند، اما زبان نمیخواهد. دلتنگیهای این مادر وقتی لباسهای سجاد را یکی یکی از پشت پرده گوشه اتاق و ساک سبزرنگی که با خودش به سوریه برده بود، بیرون میآورد، اشک میشوند و مینشینند روی چهرهاش.
این لباسها، حالا همه دارایی مادری است که تهتغاری خانهاش کیلومترها دورتر از او در سوریه به شهادت رسیده؛ داراییهایی ارزشمند که صفیه خانم هر چند وقت یک بار سراغشان میرود و تکتک آنها را در آغوش میکشد و میبوسد و میبوید؛ جوری که انگار سجادش را در آغوش گرفته باشد و ببوسد و ببوید.
داخل اتاقی که در و دیوارش پر از عکس و نشانی از سجاد است، روبهروی مادر شهیدی مینشینیم که هروقت دلتنگ میشود سراغ لباسهای پسرش میآید، مثل همین حالا که لباسها را یکی یکی جلوی ما میگیرد و با زبان بیزبانی میگوید این لباس سجادش است، این کلاهش، این لباس رزمش، این کمربندش، این بازوبند قرآنیاش و... .
یادگاریهای آخرین فرزند خانه
اینجا هر چیزی که از سجاد باقی مانده، برای اهالی خانه یک یادگاری ارزشمند است؛ یکی از این یادگاریها اما یک بوی دیگر میدهد، بوی شهادت. یکی از این یادگاریها همان لباسی خاکی رنگی است که لحظه شهادت تن سجاد بوده، همان که هم جای گلوله دارد و هم رد خون؛ همان که حالا مادر سجاد، به هر کسی که به خانهاش میآید، یک تکهاش را تبرک میدهد.
این را خواهر سجاد به ما میگوید؛ فیروزه زبرجدی سهراب که یک سال از سجاد بزرگتر است و حالا بعد از شهادت برادر، زینبوار یک رسالت بزرگ را به عهده گرفته؛ این که از برادر بگوید و زبان ناطق مادر باشد. مادری که خودش زبانی برای گفتن از شیرمردی که در دامان پرورانده ندارد.
فیروزه اما قبل از این هم رازدار برادر بوده، رازدار آرزوهایش، برنامههایش، کارهایش؛ مثلا وقتی اولین بار سجاد عازم سوریه شده، تنها کسی که میدانسته او واقعا کجاست، فیروزه بوده. خواهری که سجاد قسمش داده بود از اعزامش به کسی چیزی نگوید و کسی را نگران نکند: سجاد اولین بار که رفته سوریه، وقتی اینجا بود به کسی چیزی نگفت، گفت میروم ماموریت کردستان، البته فرمانده پایگاه بسیجش خبر داشت، اما به ما چیزی نگفته بود. میخواست نگران نشویم.
سجاد اولین بار ماه رمضان سال 94 رفت سوریه، اما آنجا که رسید، وقتی با فیروزه حرف زد نتوانست رازش را در دلش نگه دارد و به او گفت به سوریه رفته: به من گفت الان دمشقم. گفتم سجاد آنجا جنگ است. آنجا چکار میکنی؟ گفت من به عنوان یک سپاهی وظیفه دارم از مرزهای اسلام دفاع کنم، الان اینجا مرز اسلام است، هر جای دیگری هم باشد میروم. آن موقع من چون تنهایی از این موضوع باخبر بودم، خیلی نگران سجاد بودم. ختم قرآن نذر کرده بودم که سجاد سالم برگردد. حتی بعد از برگشتن سجاد به من گفت که یک بار تیر جوری از کنار گوشم رد شد که داغیاش را حس کردم، اما همان موقع فهمیدم قسمت نیست این دفعه شهید بشوم.
ماموریت اول سجاد در سوریه 50 روز طول کشید. او بعد از پایان دورهاش به ایران برگشت و از وقتی پایش به خانه رسید، دوباره تلاشهایش را برای اعزام شروع کرد: ما که خبر نداشتیم، اما بعدها از فرماندهاش شنیدیم خیلی برای اعزام دوباره اصرار داشته، حتی به فرماندهاش گفته بوده به دلم افتاده این دفعه شهید میشوم، اما فرماندهاش گفته خیلیها این حرف را میزنند. شهادت نصیب هرکسی نمیشود. سجاد هم اصرار کرده بوده شما با اعزام من موافقت کن من میدانم این دفعه این اتفاق میافتد.
مسیر زندگیاش را در مسجد پیدا کرد
برای فیروزه، سجاد برادر کوچکتری است که همیشه و همه جا هوای او و مادر را داشته، برادری که از 11 سالگی جذب مسجد شده و مسیر زندگیاش را همانجا پیدا کرده سال 73 وقتی سجاد سه ساله بود، پدرم فوت کرد. مادرم با مشکلات زیادی ما را بزرگ کرد. سجاد برادر کوچکترم بود و بجز او یک برادر بزرگتر هم دارم. سجاد اخلاق خاصی داشت، هیچ وقت از کار کردن فراری نبود. همه شغلها را در نوجوانی و کودکی تجربه کرد. یادم هست سن خیلی کمی داشت، اما میرفت داخل پارک بلال کباب میکرد و میفروخت. یک مدتی شاگرد تعمیرگاه بود. یک مدتی پیک موتوری بود. یعنی هم درسش را میخواند هم مسجدش را میرفت و هم کمک خرج خانه بود. فکر میکنم از 11 سالگی یعنی از وقتی کلاس چهارم یا پنجم بود پایش به مسجد باز شد، یعنی در روز عید غدیر و به خاطر جشن عید، سر از مسجد درآورد و با مسجد آشنا شد. بعد از آن عضو پایگاه بسیج مسجد شد و دوست مسجدی پیدا کرد و در همین مسیر هم ماند. با این که درسش خیلی خوب بود، اما میگفت من دوست دارم جذب نظام بشوم. به خاطر همین بعد از این که سربازیاش در سپاه تمام شد، همه جا آزمون داد و در یگان ویژه صابرین پذیرفته شد. سجاد مهارتهای زیادی داشت، راپل و چتر بازی بلد بود، تکاور بود، مهارتهای رزمی داشت و همیشه میگفت من سرباز رهبر هستم. اصلا خط قرمزش رهبری بود. خیلی هم دلش میخواست رهبر را از نزدیک ببیند.
مزار این شهید، همیشه شلوغ است
حالا 452 روز بعد از شهادت سجاد، مزار او در قطعه 50 بهشت زهرا(س)، میعادگاه عاشقان زیادی است؛ آدمهایی از گوشه و کنار ایران که یک اتفاق آنها را با این شهید مدافع حرم آشنا کرده: مزار سجاد خیلی شلوغ میشود. اوایل این موضوع برای خود ما هم عجیب بود.
میرفتیم و میدیدیم یکی از شیراز به عشق سجاد بلند شده آمده تهران، یکی در گرگان خواب سجاد را دیده و آمده بهشت زهرا، یکی در قم، یکی در اصفهان و... اولش نمیدانستیم حکمتش چیست. بعد دیدیم حکمت این شلوغی، برمیگردد به وصیتنامه سجاد که خطاب به مردم گفته: «اگر درد دلی دارید یا خواستید مشورتی بگیرید بیایید سر مزار من. به لطف خداوند من همیشه حاضر هستم.» شاید باورتان نشود، اما ما هر وقت سر مزار سجاد میرویم میبینیم مزار پر از دسته گل است و اصلا احتیاجی نیست ما با خودمان گل ببریم.
برای فیروزه، مزار سجاد حالا با یک تصویر ماندگار گوشه ذهنش قاب شده است. تصویر لحظهای که رهبر انقلاب بالای سر مزار او ایستاده: فکر میکنم 22 بهمن سال گذشته بود که تلویزیون داشت لحظات حضور رهبر را در قطعه شهدا نشان میداد. یکدفعه دیدم رهبر سر مزار سجاد رفت. همین جا یاد علاقه سجاد به رهبر افتادم و از خوشحالی گریه کردم. میدانستم چقدر برادرم از این اتفاق خوشحال شده است. سریع این عکس در کانالهای مجازی هم پخش شد. هنوز که هنوز است وقتی این عکس را میبینم احساس غرور میکنم، آرزویم هم دیدار با رهبری است که هنوز قسمتمان نشده است. احساس میکنم اگر مادرم حضرت آقا را ببیند، حتما از برکت وجود ایشان، آرامتر میشود و راحتتر با قضیه شهادت سجاد کنار میآید.
میگفت اگر شهید شدم، مستند من را بساز
سجاد حالا نیست. فیروزه اما خاطراتش را یکی یکی برای ما میگوید: روزی که سجاد به من گفت میخواهد برود سوریه، تلویزیون داشت مستند ملازمان حرم را نشان میداد. سجاد خودش هم نشست پای برنامه. وقتی مستند تمام شد به من گفت فیروزه اگر من رفتم و شهید شدم، تو هم بیا مستند من را بساز. من هم گفتم نه ما حالا حالاها به تو احتیاج داریم. تو شهید نمیشوی و برمیگردی. سجاد هم گفت آنجا حضور من فایده بیشتری دارد.
فیروزه اما همین جا از سجاد قول گرفت تند تند با او تماس بگیرد: به سجاد گفتم من طاقت نمیآورم بیخبر باشم. تند تند زنگ بزن و سجاد هم خوشقول بود. تا قبل از شهادتش مدام تماس میگرفت، اما یکدفعه دیدم چند روز از او خبری نشده، بعد هم خبر دادند چون زخمی شده با هواپیما میخواهند بفرستندش ایران. آن موقع من باز هم به مادرم چیزی نگفتم. خبر را پیش خودم نگه داشتم که دیدم دوستم در تلگرام به من گفت سر کوچه خانه قبلیمان در خانی آباد، بنر شهادت سجاد را زدهاند.
پرسید فیروزه این خبر صحت دارد؟ من گفتم نه، سجاد فقط زخمی شده، اما دلم طاقت نیاورد. بلند شدم چادر سرکردم بروم خانیآباد ببینم چه خبر است که دیدم داییام و پسرداییام با لباس مشکی سرکوچه ما ایستادهاند. من باز هم شک نکردم شاید سجاد شهید شده باشد. وقتی گفتم میخواهم بروم خانیآباد، آنها جلویم را گرفتند و من را بردند خانه برادر بزرگترم. آنجا دیدم که برادرم خیلی حالش بد است، چون ناراحتی قلبی دارد و خبر شهادت سجاد را شنیده بود.
5 مهر 95 شد تاریخ آسمانی شدن سجاد؛ لحظهای که سجاد از خانوادهاش، دوستانش و دلبستگیهایش در این دنیا دل کند و پرکشید سمت آسمان: وقتی خبر شهادت سجاد را شنیدم، فقط مانده بودم خبر را چطور به مادرم بدهم. هیچ کس جرات نمیکرد این خبر را به او بدهد. تا این که شب شد و دوستان سجاد از پایگاه بسیج خانیآباد آمدند جلوی خانه ما بنر و حجله بزنند. مادرم همان موقع که بنر را نصب میکردند عکس سجاد را دید و فهمید او شهید شده است.
جوانی که عاشق شهادت بود
ما با فیروزه، خاطرههای جوانی را مرور میکنیم که مادرش گوشه اتاق، هنوز که هنوز است لباسهایش را در آغوش میکشد و گریه میکند: مادرم خبر نداشت سجاد رفته سوریه. دفعه آخر که میخواست برود، به همه گفت میرود اصفهان ماموریت، اما به من راستش را گفت. گفت تو حواست باشد من سوریه هستم. گفت اگر من را دوست داری به کسی چیزی نگو. بگذار بیسروصدا بروم. من هم به حرفش گوش کردم. حتی یادم هست روزی که میرفت من خانه نبودم. سجاد را مادرم راه انداخته بود. همسایههایمان میگویند سجاد تا به سر کوچه برسد هی برمیگشت و به مادرم نگاه میکرد و میگفت: خداحافظ... برگرد داخل خانه.
سجاد 18 شهریور 95 از مادرش خداحافظی کرد و قدم در مسیری گذاشت که او را به آرزوی همیشگیاش رساند: برادرم خیلی عاشق شهادت بود، چون دو تا از داییهایم هم شهیدشده بودند؛ یکی شهید دفاع مقدس بود و یکی شهید انقلاب. سجاد عکس آنها را قاب کرده و زده بود روی دیوار اتاقش. حتی یادم هست اینقدر عاشق شهادت بود که کنار یکی از عکسهای خودش در فتوشاپ نوشته بود: «شهید سجاد زبرجدی، دفاع از اسلام وظیفه ماست.» یادم هست من آن موقع یکی از دوستانم را به او معرفی کرده بودم برای ازدواج و این عکس را فرستادم دوستم ببیند و گفتم: البته برادرم شهید نشده، اما خیلی عاشق شهادت است.
صفیه خانم، حرفهای ما را میشنود و از بین لباسها، کت و شلواری را بیرون میکشد که فیروزه میگوید قرار بوده سجاد شب خواستگاری بپوشد: سجاد حتی برای همسر آیندهاش، انگشتر نشان هم خریده بود.
صفیه خانم حالا انگشتر نشانی را که سجاد خریده بود، رو به دوربین عکاس ما میگیرد و فیروزه میگوید: الان دخترهای دم بخت خیلی وقتها میآیند این انگشتر را توی دستشان میاندازند، به این نیت که یک جوان مومن و خوب و صالح مثل خود سجاد نصیبشان بشود.
این را که میگوید، گریههای صفیه خانم، هقهق بلند میشود که دل میسوزاند.
مینا مولایی
جامجم آنلاین