شناسهٔ خبر: 22968191 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اطلاعات | لینک خبر

فرزانگان/روایت استاد بی‌بدیل دکتر مهدوی دامغانی

سابقة سردفتر

صاحب‌خبر -
 

ترتیب شرفیابی بر اساس حروف تهجّی نامِ دانشکده‌ها بود؛ از این‌رو اول شاگرد دانشکده ادبیات نخستین دانشجوی رتبه اولی بود که مدال می‌گرفت …(نام این مدال، «مدال درجه اوّل علمی» بود)‌.
در دو سطر معرّفی که دکتر اقبال ـ رئیس وقت دانشگاه ـ دربارة این بنده که حائز رتبه اول سال تحصیلی گذشته دانشکده ادبیّات بودم، به عرض رسانید، ذکر شده بود که: «این دانشجو پیش از تحصیل در دانشکدة ادبیّات، از دانشکدة معقول و منقول هم لیسانسیه شده است، شاه و جلال بایار که پهلوی هم ایستاده بودند، به دانشجو توجّهی می‌کردند و سری تکان می‌دادند.
شاه از من پرسید: «چه کار می‌کنی؟» گفتم: «دفتریار دفترخانه‌ام» و چون شاه متوجّه به این معنی نشد دکتر علی امینی که وزیر دادگستری بود، به عرض رساند که: «دفتریار یعنی معاون سردفتر است.» شاه گفت: «حالا می‌توانی سردفتر شوی» و رئیس تشریفات، مدال را خدمت شاه تقدیم کرد و او هم تأدّباً و به جهت ابراز احترام و عنایت به رئیس جمهور ترکیه، مدال را به رئیس‌جمهور ترکیه داد که ایشان آن را بر سینه‌ام نصب کند و آن پیرمرد محتشم مدال را بر سینه‌ام آویخت.
پس از آنکه شاه و مهمانش رفتند، رئیس دانشگاه از بسیاری از وزرا درخواست کرد که موافقت فرمایند عکسی دسته‌جمعی با دانشجویان رتبه اول دانشکده‌ها گرفته شود و چنین شد و در این فاصله، دکتر امینی به من گفت: «امیدوارم موقعیّت مناسبی پیش آید که به تو ابلاغ سردفتری بدهم.» ‏
فردای آن روز مرحوم مغفور موسی سرابندی آن مرد بسیار شریف وطنخواه دیندار پاکدامن مرا به دفتر خود احضار فرمود و گفت: «جناب آقای وزیر دادگستری شرح ماوقع دیروز را برایم نقل فرموده‌اند و من مترصّدم که امکانی فراهم شود که تو به سردفتری نائل شوی.»
من بنده با سپاس و تشکر از لطف ایشان به عرض رساندم که: «من بنده در حال حاضر چندان تمایلی هم به سردفتری ندارم؛ زیرا امکان مادّی افتتاح دفترخانه‌ای را در وُسع خود نمی‌بینم.» فرمود: «چرا همان دیروز این را به شرف عرض اعلیحضرت نرساندی؟»
عرض کردم: «قربان، به دانشجویان دستور داده شده بود که فقط با خم کردن سر به تفقّد شاهنشاه پاسخ دهند و اگر شاهنشاه پرسشی فرمودند، به کوتاهترین جمله جواب عرض شود و لذا بنده مجال سخن نداشتم.» آن مرحوم فرمود: «پس قرار و قول من و تو این باشد که برای سردفتری اصرار و پافشاری نکنی» و مرا مرخّص فرمود و ضمناً اضافه کرد که: «من هم در فکر حال تو خواهم بود.»‏
‏* * *‏
بعدازظهر رو‌ز بیست و سوّم مهرماه ۱۳۳۴ که من در خانه‌ام استراحت می‌کردم، آقاتقی سراسیمه نزد من آمد و گفت: «آقای فطن‌الدّوله در خانة ‌یکی از دوستانش ناگهان با سکتة قلبی از دنیا رفت و آن دوست به من تلفن کرد که زود خودت را اینجا برسان و من رفتم و اوّل کاری که کردم، کلید صندوق دفترخانه را از جیب ‌حاجی درآوردم» و دست کرد کلید را به من (مهدوی) داد و افزود: «من (آقاتقی) هنوز واقعه را به خانم فطن‌الدّوله خبر نداده‌ام» خدا فطن‌الدّوله را رحمت فرمایاد که مردی خوب و رفیق‌باز و دست و دل‌باز و بسیار مهربان و امین و سلیم‌النّفس و بزرگ‌منش بود و اسرار بسیاری از مسائل سیاسی اواخر ایام قاجاریّه تا سال ۱۳۰۴ (ابتدای سلطنت رضاشاه) در سینه داشت و بسیاری از آن بسیار را با خود به گور بُرد.‏
‏* * *‏
دفتر ۲۵ تعطیل شد و امور آن طبق مقررات تحویل دفترخانه ۶۸ که نزدیک‌ترین دفترخانه بود، شد. دفتر ۶۸ به سردفتری آن سید بزرگوار شریف نجیب، مرحوم سیّد نورالدّین مقدّس رحمه‌الله تعالی علیه (خواهرزادة مرحوم مبرور آقای حاج صدرالاشراف رضوان‌الله علیه) می‌بود و دفتریار آن دفتر مرحوم آقا شیخ عباس عطاری که از فضلای دفتریاران آن زمان و سابقة تحصیلی مختصری در قم داشت بود.
مرحوم آقای مقدس به محض تحویل گرفتن ظاهری دفتر ۲۵ به من فرمود: «مهدوی، من به تو اطمینان کامل دارم» و کلید صندوق را (بدون آنکه صندوق را باز کند) به من بازپس داد و آقای عباس عطاری نیز به من گفت: «تو خودت هر کار که لازم است (از قبیل فسخ اسناد یا صدور اجرائیّه یا قبول و حواله قبوض وجوه امانی سپرده به ثبت اسناد و امثال آن) انجام بده و من هر روز نیم ساعتی می‌آیم به محل دفتر ۲۵ و آنچه را باید امضاء کنم، امضاء می‌کنم و آنچه را که جناب آقای مقدّس باید امضاء کنند، برای ایشان می‌برم و فردایش برمی‌گردانم.»‏
‏* * *‏
چند روز بعد باز مرحوم سرابندی مرا احضار فرمود و گفت: «حال که چنین واقعه‌ای روی داده است، سعی کن موافقت ورّاث مرحوم آقای فطن‌الدّوله را برای واگذاری سرقفلی محل دفترخانه (چون آن زمان هنوز آنچه بعدها بر اساس مادّة ۶۹ قانون دفاتر اسناد رسمی مصوّب ۱۳۵۴ مقرّر شد، معمول نبود) جلب کنی تا فوراً ابلاغ سردفتری آن دفتر به نام خود تو صادر شود.» و من که به هر حال هر روز در همان محل به کارهای لازمه ادامه می‌دادم، با همسر و فرزندان مرحوم آقای فطن‌الدّوله دربارة مبلغی که باید بپردازم، صحبت کردم هر هفت فرزند آن مرحوم به من گفتند: «ما تو را مثل برادر خود می‌دانیم و دیدیم که در این مدّتی که تو در دفتریاری دفترخانة ۲۵ خدمت کردی، چقدر پدرمان راحت و راضی و آسوده‌خیال بود. ما از تو چیزی نمی‌خواهیم، ولی مادر (یعنی مادر پنج فرزند او: یک پسر و چهار دختر) محل إعاشه مرتّب و مستقلّی ندارد و نظر ایشان را باید جلب کنی» و خانم فطن‌الدّوله هم مطالبة پنجاه شصت هزار تومان را داشت و بالاخره به پنجاه‌هزار تومان راضی شد که بیست‌هزار تومان نقداً و بقیّه را هم متدرّجاً به او بپردازم و من خدا می‌داند هیچ پس‌انداز و پول نقدی نداشتم؛ چون در آن ایّام
(و مثل همیشه) هرچه عایدی داشتم، یا صرف هزینة زندگی و مال‌الاجارة مسکنم می‌شد و یا صرف خرید کتاب. ‏
مبلغ ده‌هزار تومان از دوست نازنین عزیز شریفم مرحوم سیّد حسنعلی‌خان صارم‌کلالی (متوفی آذر ۱۳۹۰) قرض گرفتم و ده هزار تومان بقیّه را هم از بعضی از دوستان و ارحام وام ستاندم و بالاخره پس از دو ماهی که از درگذشت مرحوم فطن‌الدّوله سپری شد، ابلاغ سردفتری این حقیر به امضای دکتر علی امینی صادر شد و بازپرداخت قروضم بحمدالله تدریجاً تا اوایل دهه‌ چهل ادامه داشت.‏
‏* * *‏
به پایان رسید آنچه در مورد انتصاب خود به سردفتری دفترخانة ۲۵ تهران می‌خواستم به عرض شما عزیزان و دیگر همکاران گرامی سابق و لاحق که خدای همه‌تان را و همه‌شان را به سلامت و سعادت و موفقیّت بداراد، برسانم. یک عرض مختصر دیگر اضافه کنم و آن اینکه تعریف و تمجیدی را که دخترم فریده خانم ـ حفظها الله تعالی و دامت توفیقاتها ـ از من بنده در نوشته‌های خود کرده است، لطفاً خوانندگان گرامی آن را از باب ضرب‌المثل بسیار گویای عرب که: «کُلُّ فَتاةٍ بِأبیها مُعْجبةٌ» (هر دختر جوانی از پدرش بسیار خوب سخن می‌گوید) تلّقی فرمایند و او را در این حُسن ظن و محبتش معذور بدارند. ‏
با تجدید سلام و تشکّر از جنابان آقایان دشتی و آقا صفری و سلطانی و میراب‌زاده و همکاران محترم‌شان در کانون عموماً و با سلام و تبریک به دوست عزیز جوانم آن‌که چونان برادرزادة من بنده است، آقای احمدعلی سیروس ـ حفظه‌الله و أیّده ـ که رحمت و مغفرت الهی بر مرحوم علی سیروس بر مزید باد. ‏
و الحمدلله رب العالمین و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین ‏
چهارشنبه ۱۹ر۴ر۹۲ غرّه صیام ۱۴۲۴‏
شهر پُو فرانسه ـ احمد مهدوی دامغانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نویس‌ها:
۱٫ مرحوم‏ آقای حاج شیخ سیف‌الله أیسی (الف+ی+س+ی) از علمای دهة ۲۰ تا ۴۰ مشهد که فلسفه و حکمت اسلامی را در خدمت اساتیدی مانند مرحوم آقای آقابزرگ شهیدی تلمّذ کرده بود و از فیض دروس مرحومان آیت‌الله آقای حاج حسین قمی و آیت‌الله میرزا محمّد کفائی (معروف به آقازاده، فرزند مرحوم خلد آشیان آیت‌الله العظمی آخوند ملّا کاظم خراسانی رضوان‌الله علیه متوفی «به احتمالی» مسموماً در سال ۱۳۱۶ شمسی) و آیت‌الله آقای حاج میرزا مهدی غروی اصفهانی طاب ثراه مستفیض شده بود و از اواخر دهه‌ بیست به سردفتری اشتغال داشت، متوفی در اواسط دهه‌ ۴۰٫‏‏
۲٫ مرحوم‏ مغفور استاد اجلّ جامع‌المعقول و المنقول آقای حاج میرزا مهدی آشتیانی فرزند مرحوم شیخ جعفر آشتیانی و نوة دختری مرحوم آیت‌الله آقای حاج میرزا حسنِ آشتیانی‏ از اعاظم معقولیان قرن بیستم و از فقهای آن قرن محسوب می‌شود. معظّم‌له از علمای نامی بودند که به استدعای علی‌اکبر داور به خدمت عدلیّه درآمدند و آخرین شغل ایشان عضویّت محکمة ‌انتظامی قضاة بود. پس در شهریور ۲۰ معظّم‌له مجدّداً معمّم شدند و به إفاضه و تدریس حکمت متعالیه پرداختند رحمةالله علیه.‏‏
۳٫ استاد‏ محترم و رفیق نازنین و دوست شصت ساله این کمترین، برای اطّلاع از احوال ایشان به مقاله حقیر در کتاب «یاد یاران و قطره‌های باران» مراجعه فرمائید (یا به مجلّه بخارا که اولین بار آن مقاله را چاپ کرد)‏‏
۴٫ دکتر‏ سیّدمحمّد سجّادی فرزند مرحوم مبرور آیت‌الله آقای حاج میرزا یحیی سجّادی، عالم مشهور و امام جماعت مورد وثوق و احترام عموم تهرانی‌ها در مسجد حاج عزیزالله بازار، و صبیّه مرحوم آقای حاج میرزا حسن آشتیانی سابق‌الذّکر از مشهورترین و پاکدامن‌ترین رجال سیاسی دوران هر دو پهلوی است. اصلاً و ابتدائاً در خدمت دادگستری می‌بود و مدتی دادستان مشهد مقدّس، بعدها پس از مسألة ثبوت بی‌نظمی‌هایی در وزارت راه، در سالهای ۱۳۱۵، ۱۳۱۶ به مقام وزارت راه ارتقاء یافت و از آن پس تا حدوث انقلاب اسلامی هیچ‌وقت از سیاست و وزارت و مشاغل عالیه برکنار نمی‌بود. در اواخر دوران حکومت مرحوم دکتر مصدّق به ریاست دادگاه‌های آرتش منصوب شد. آن مرحوم آخرین رئیس مجلس سنای ایران است. همسر گرامی او صبیّه محترمه مرحوم مغفور حضرت آیت‌الله آقای حاج میرزامحمود آشتیانی (پسر مرحوم آیت‌الله حاج شیخ مرتضی آشتیانی پسر بزرگ مرحوم آقای حاج میرزا حسن آشتیانی)‏ است.‏‏
۵٫ مرحوم‏ موسی سرابندی قاضی امین و عالم و دیندار و پرهیزگار که مراتب اداری و قضائی را در دادگستری گذرانده و به عضویّت دیوان عالی کشور نائل شده بود در زمان مرحوم دکتر مصدّق و در هنگام تحویل گرفتن پالایشگاه نفت آقای دکتر مصدق آن مرحوم را به استانداری خوزستان منصوب فرموده بود. آن مرحوم پس از مرحوم عبدالله معقول که اولین مدیرکل ثبت پس از دوران دکتر مصدق بود، به مدیریت کل ثبت اسناد منصوب شده بود، و دو سه سالی پس از خاتمه خدمتش در ثبت کل، مبتلی به سرطان شد و از دنیا رفت، خداش رحمت کناد و وصیت‌نامه‌اش را به درخواست آن مرد نازنین، من بنده تنظیم و ثبت کرد. او از دنیا رفت در حالی که جز همان یک باب خانة سیصد چهارصد متری که زمین آن را در اراضی یوسف‌آباد دولت به او داده بود، هیچ مایملک و ماترک دیگری نداشت، رحم الله معشرّ الماضین. این وضع و حال موسی سرابندی پس از بیش از سی‌سال خدمت صادقانه برای مملکت بود.‏‏
۶٫ مرحوم‏ مغفور جناب اجلّ سیّدمحسن صدر (حاج صدرالأشراف) وزیر نامدار دادگستری سالهای ۱۳۱۵ـ۱۳۱۳ و نخست‌وزیر در سال ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ و استاندار خراسان و نایب‌التولیه آستان مقدّس رضوی و دومین رئیس مجلس سنا، مشهورتر از آن و أجلای از تعریف است. حقیر مقاله‌ای دربارة آن بزرگوار و طهارت اخلاقی و دینی او در «مقالاتی از حدیث دیگران» نگاشته است.‏‏
پایان

code