حسین بیناییراد: جوزف دعبول، شاعر اهل لبنان برای اولینبار با ترجمه دفتر شعر «با برگهایی سرگرمم» به جامعه کتابخوان ایران معرفی شد. دو دفتر شعر دیگر؛ «دریا شکوفه رویاست» و «مجنون: تقدیم به سیلا، که اکنون خود را در آینه مینگرد» از دعبول در بیروت منتشر شده. «با برگهایی سرگرمم» از دو جهت برای نسل معاصر شعردوست ایران مهم است. اول اینکه این نسل با شاعران معاصر عرب بهجز اندک آشنایی با نامهای جهانی آن مانند محمود درویش و نزار قبانی کمتر آشناست و لزوم ترجمه شاعران معاصرتر در ایران احساس میشود و این مهم زیر سایه علاقه تاریخی هر دو فرهنگ ایرانی و عرب به شعر هرچه مهمتر مینماید. نکته دیگر این کتاب در گونه روایت شاعرانه آن است. شعر معاصر فارسی از یک نظر سنت شعر کهن خود را حفظ کرده و برای هر شعر از دفتر و دیوان شاعران هویتی کاملا مستقل در نظر گرفته میشود و به هر شعری روحی کاملا مجزا دمیده میشود. اما در کتاب «با برگهایی سرگرمم» باوجود تعدد اشعارش با یک روح واحد مواجه میشویم و انگار از ابتدا تا انتها شعر بلندی را میخوانیم که مانند یک فرش ایرانی در هر گوشهاش نقش گلی به تصویر کشیده، اما طرحی است یکپارچه از فرم و محتوا که اگر از دور بنگری یک نقش را میبینی. دعبول در این مجموعه، سیاره خودش را به تصویر میکشد و تاریخ خودش را روایت میکند. تمام اتفاقات از حافظه قلب شاعر برمیخیزد. همهچیز همان است که بود، همان نامها را دارد، همان صداها را، اما رنگ رؤیا گرفته. هر چیزی در عینحال که خودش است، در استحاله معنای آن دیگری است و مخاطب به نظم عمیقتر و پررنگتر از واقعیت دعوت شده؛ رؤیا. «از خانه خود به نیت انجام کاری برای مردم، بیرون زد/ تا خانهاش را بر دوش بکشد و به آنان رو کند و بگوید هم اوست که در آن سکنا گزیده/ اما قضیه از این فراتر میرود/ چراکه رویایی بیش نبود». بیداد استعاره است و دعبول هیچ از این نترسیده که از این مصرع تا مصرع بعدی فاصله میان دو کهکشان تغییر باشد و همین تنوع، کار او را بکر و نوآورانه مینماید. «من موشی مستقل هستم/ که بند درختان بر خانهاش/ تابیده میشود/ امیدوارم که آسمان، انسان ببارد». او این زمین را به موازات خودش تعریف میکند، یعنی انگار این سیاره و هرچه در اوست، دارد خود را در خواب یک آینه میبیند. و شاعر با هر آنچه را که از معنا و احجام تا به اینجای کار از سر این سیاره گذشته، با خلق یک همزاد رؤیابین، یک دنیای موازی، دوباره به دوش زمین میاندازد. «زمین دوباره کروی میشود/بر کرانهی رودخانهای پهلو میگیرد/و با شفقت شفافی به ماهی بلور مینگرد». در همین خواب شاعرانه است که تمام تجربه انسان از آغاز و تمام خاطرات داشته و نداشتهاش برای نظم جدیدی در کسوت شعر دوبارهنویسی شده. «در خواب برنامهی زندگیام را تنظیم میکنم/ به خانه دلداده وارد میشوم/خواب میبینم که خواب میبینم و خوابم را در آغوش میگیرم/و به چیزهای زیبایش نگاه میکنم/ و به سایهاش بدل میشوم». دعبول در این دفتر به همهچیز سرک میکشد و در این تفحص شاعرانه، مخاطب خود را آنقدر با معانی تازه مواجه میکند که حتی اگر گرگها را برادرانه دلتنگ خود ببینیم در این زمینِ نوآباد،هیچ متعجب نمیشویم. «گرگ، تک و تنها در شب/ با چشمان سرخاش/ برای ماه زوزه میکشد/ دلتنگ برای برادرش انسان...».
∎رؤیایی بیش نبود
صاحبخبر -