شناسهٔ خبر: 15099510 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتدال | لینک خبر

ادامه از صفحه 8

بعد از ظهر روزی که حال قفل‌ساز را گرفتیم

صاحب‌خبر - درحالیکه هوا رو به تاریکی می‌رفت وهمه رفته بودند و کم کم بهشت زهرا(س) را سکوت فرامی‌گرفت، من به اتفاق همسرم و همان دو برادرش، وسائل باقی مانده را برداشتیم و به طرف ماشین به راه افتادیم، وقتی رسیدم به ماشین، گوئی ماجرای دادن دسته کلید به آن میهمان، بکلی از ذهنم رفته بود، کمی جیب‌هایم را گشتم، وقتی کلیدها را پیدا نکردم، به خانمم و بچه‌ها گفتم پیش ماشین و کنار وسائل بمانند تا من بروم سر مزار شاید آنجا انداخته باشم ... همسرم هم با من آمد و برگشتیم به سر مزار و بعد از مقداری گشتن در هوای گرگ و میش، تازه یادم آمد که با کلیدها چه کرده‌ام!!! همه رفته بودند، حتی آن میهمان محترم خدای من!!! چه کنیم؟ موضوع دادن کلیدها به آن میهمان را به خانمم گفتم. خانم پیشنهاد داد که یک تلفن عمومی پیدا کنیم و زنگ بزنیم منزل و بگوئیم کلید را بیاورند. پیشنهاد خیلی خوبی بود و راه دیگری هم نداشتیم. بعد از مقدار زیادی گشتن و پرسیدن، توانستیم یک تلفن سکه‌ای پیدا کنیم. حالا سکه نداشتیم. یادم آمد که داخل ماشین سکه دارم، انگار دیوانه شده بودم. برگشتم به طرف ماشین، نزدیک ماشین که رسیدم، تا چششم به همسرم و برادرانش افتاد، یادم آمد که ... خجالت می‌کشیدم چیزی بگویم، خودم را از پا نیانداختم و به خانمم گفتم: تلفن را پیدا کردم ولی سکه ندارم، تو سکه دو ریالی نداری؟ مقداری داخل کیفش را گشت و بالاخره یک دو ریالی از توی جیب مانتواش پیدا کرد. راستی؛ آن روزها هنوز توفان بی‌حیائی غرب اثر نکرده بود و مانتوی خانم‌ها جیب داشت!!! بگذریم؛ قهرمان داستان ما ادامه داد: دو ریالی را گرفتم و بطرف تلفن عمومی راه افتادم. در راه با خودم فکرهای عجیب و غریبی می‌کردم. مثلاً؛ با خودم می‌گفتم: اگر بخت من است، حالا می‌رسم، می‌بینم تلفن خراب است، یا تلفن می‌زنم و باخبر می‌شوم که در راه تصادف کرده‌اند و همه مرده‌اند و ... بالاخره رسیدم به تلفن عمومی و زنگ زدم. اما آنچه شنیدم وحشتناکتر از چیزهائی بود که فکر می‌کردم. آن میهمان محترم از همان بهشت زهرا(س) رفته بود شهرستان و به منزل برنگشته بود. بله؛ مانده بودم که چه کنم که یکی از مأمورین بهشت زهرا(س) را دیدم و ماجرای گم شدن کلید را به او گفتم و راهنمائی کرد که در باقرشهر یک کلید ساز هست که برخی مواقع باز است. و باید بروی آنجا و اگر کلیدساز باشد بیاورمش تا بازش کند و اگر نباشد، بروم منزل و فردا یک فکری بکنم. به طرف خانواده برگشتم و ماجرا را برایشان گفتم. همسرم اصرار داشت که چون با خانواده حرف زده‌ام و آن‌ها میدانند که ما اینجا هستیم و نگران نمی‌شوند بهتر است که برویم باقرشهر، شاید کلیدساز باشد و بیاید و ... به اتفاق خانواده راه افتادیم به طرف درب بهشت زهرا(س) و بعد چند دقیقه معطلی یک وانت بار ایستاد و بچه و همسرم رفتند عقب سوار شدند و من هم نشستم جلو و ماجرا را به راننده گفتم و او ما را بُرد جلو مغازه کلیدسازی پیاده کرد و مبلغی کرایه به او دادم و ... استاد کلیدساز را دیدم که مشغول کار بر روی یک خودرو بود و یک خودرو هم در نوبت ایستاده بود. گفتم: سلام استاد جواب داد: سلام، بفرمائید با خودم گفتم: «خانواده را بهانه کنم که دلش به رحم بیاید» و گفتم استاد، من خانواده همراهم است. گفت: خیر است و این «خیر است» را جوری گفت که یعنی «چی شده؟» موضوع را به او گفتم. گفت: حالا؟! توی این دل شب؟! توی بهشت زهرا(س)؟! اصرار کردم، بلکه کارم راه بیافتد. گفت: من که نمی‌توانم بیایم ولی یک کار می‌توانم برایت بکنم. گفتم: ممنون می‌شوم استاد. دستم را گرفت و بطرف یک خودروی هم مدل ماشین خودم برد و با یک میله‌ای که داخل دستش بود [[همان کاری که قبل از ظهر، آن کلیدساز کرده بود]] را دو، سه مرتبه انجام داد و به من یاد داد و گفت: این میله را ببر درب را که باز کردی، مردانگی بکن و بیاور.... مِن و مِنی کردم و گفتم: آخه فقط این نیست. گفت: دیگه چیه؟ گفتم: علاوه بر این، هم قفل کلاج بسته‌ام و هم قفل فرمان. آن‌ها را چکنم؟ گفت: چقدر پول پیشته؟ گفتم: پولش مهم نیست گفت: خُب، بیست هزار تومان پیش من گرو بگذار، من سه تا ابزار به تو می‌دهم، برو و درب را باز کن. بعد، یک نگاه به ساعتش انداخت و گفت حالا ساعت ده شب است، اگر تا ساعت یازده، ابزارهای من را آوردی، ده هزار تومان، از بیست هزار تومانت را پس می‌دهم و ده هزارتومان هم کرایه ابزارهای من است. اگر از یازده بگذرد، ابزارها مال تو، بیست هزارتوان هم مال من، چون من از پایانه خزانه بلیط اتوبوس دارم و راهی شهرستان هستم و تا مدّتی هم برنمی‌گردم. به خانمم گفتم تو پولداری؟ او کیف و ... را گشت و دو هزارتومان پیدا کرد. یکی از بچه‌ها هم گفت دو هزار و پانصد تومان پول دارد. خودم هم همه جیب‌هایم را گشتم شش هزارتومان پول داشتم. شد ده هزار و پانصد تومان. اگرچه داخل ماشین حدود سی چهل هزارتومان پول داشتم، اما بروی خودم نیاوردم و ده هزار و پانصد تومان را نزد کلیدساز بردم و گفتم همه دارائی ما همین است. او که متوجه شده بود که دارم پول‌های همسرم و بچه‌ها را می‌گیرم، قبول کرد و یک میله برای انجام آنچه آموزش داده بود و یک چکش، و یک ارّه آهن‌بر – که روی همه‌اش چهار هزارتومان نمی‌ارزید – را به من داد و گفت: این‌ها بیش از ده هزارتومان می‌ارزد و اصلا، کرایه‌اش ده هزارتومان است. ولی چون خانواده همراه توست و پول نداری ببر ... حالا برای برگشتن به بهشت زهرا(س)، بعد از ساعت ده شب، همراه زن و دو پسر بچه، آمدیم کنار خیابان و به اتومبیل‌های عبوری داد می‌زدیم بهشت زهرا(س). یک وانت ایستاد و همه رفتیم عقب آن سوار شدیم و او جلو درب بهشت زهرا(س) ما را پیاده کرد. دیگر هیچ پولی هم نداشتیم که بگویم ما را ببر داخل. از دم درب شرقی بهشت زهرا همراه یک زن و ... پیاده وارد بهشت زهرا(س) شدیم و به طرف غرب بهشت زهرا(س) براه افتادیم .... رسیدیم به محل پارک ماشین، خسته و کوفته؛ عصبی و ناراحت و نگران از اینکه حالا در منزل چه می‌گذرد و ... بالاخره رسیدیم به اتومبیل و با همان شیوه‌ای که آموزش داده بود، بعد از کلی ور رفتن با آن میله و پاره کردن لاستیک زیوار شیشه و .... درب ماشین باز شد. مثل کسیکه از آسمان به زمین رسیده باشد، خودم را انداختم روی صندلی راننده. حالا هرچه خانمم می‌گوید درب را باز کن تا وسائل را بگذاریم داخل ماشین، گوشم بدهکار نیست. بالاخره به خودم آمدم و درب‌ها را باز کردم و آن‌ها مشغول جمع کردن وسائل شدند و من مشغول بریدن قفل‌های نازنین کلاج و فرمان. ماجرای حدود 40، 50 دقیقه‌ای که درگیر بریدن آن‌ دو قفل بودم، خود حکایتی دارد که یک داستان مستقل می‌شود. بالاخره حدود ساعت یازده و نیم شب، قفل‌ها بریده شد و درحالیکه هم خسته بودم و هم عصبانی و هم متضرر، سوار شدیم و به طرف تهران حرکت کردیم. در بین راه از عصبانیت من، نه بچه‌ها و نه خواهرشان جرئت حرف زدن نداشتند. در سکوت مطلق رسیده بودیم به تهران و نزدیکی‌های منزل بودیم که ناگهان برادر خانم کوچکترم با یک حالتی که گوئی فاتح بزرگترین کشور دنیاست، با خوشحالی گفت: «اینجا مغازه همون قفل‌سازی بود که صبح حالش را گرفتیم» بله! «خوب حالش را گرفتیم!!! و چقدر زود جواب گرفتیم»