«آقاجان که تازه نمازش را شروع کرده بود به جای اینکه به مهر یا قبله نگاه کند، مدام داشت به مسیر حرکت من نگاه می کرد و همین که حدس زد می خواهم دوچرخه ام را بردارم، بلند گفت: "الله اکبر". از تشر زدنش فهمیدم نباید با دوچرخه ام بروم. با دست اشاره کرد صبر کنم. نمی دانم این چه نماز خواندنی بود که داشت به همه کارهای خانه هم رسیدگی می کرد، چون تا صدای سر رفتن کتری هم آمد، باز سر نماز گفت: "الله اکبر". تلفن هم که زنگ زد، اول گفت: "الله اکبر". بعد هم با اشاره دست و انگشت به من حالی کرد که اگر با او کار داشتند، دو، نه، سه چهار دقیقه ی دیگر نمازش تمام می شود و وقتی فهمید مزاحم زنگ زده، با صدای بلندتری گفت: "لااله الا الله".»
این سطور بخشی از کتاب پرفروش «آبنبات هلدار» نوشته مهرداد صدقی نویسنده جوانی است که در سالهای اخیر خیلی خوب توانسته جای خود را بین طنزپردازان مطرح کشورمان باز کند و عملا این روزها نام صدقی با طنز و 8 کتاب طنزی که تا کنون از او منتشر شده، یعنی «نقطه ته خط، آبنبات هل دار، مغز نوشتههای یک جنین، مغزنوشتههای یک نوزاد، میرزا روبات، رقص با گربهها، تعلیمات غیر اجتماعی و آبنبات پسته ای» گره خورده است.
به تازگی از این نویسنده دو کتاب «آب نبات پستهای» و «تعلیمات غیر اجتماعی» هم منتشر شده که کتابهای قابل توجهی در حوزه طنز هستند و به همین بهانه خبرگزاری فارس با وی به گفت وگو نشسته است.
اولین سؤالم درباره کلیت آثار شماست. اصلاً چرا طنز مینویسد؟ چرا جدی نمینویسید؟
طنز نویسیام خودش چند داستان دارد. ماجرای اول اینکه یکی از استادان دوران دانشجوییام که هم داستان طنز و هم داستان جدی از من خوانده بود، مرا به نوشتن طنز تشویق کرد. حالا نمیدانم تشویقش به خاطر این بود که تصور میکرد داستان طنز را از جدی بهتر نوشتهام یا اینکه داستان جدی را خیلی بد نوشتهام و از من داستان نویس جدی در نمیآید. به هر حال، گفت با توجه به اینکه میتوانی طنز بنویسی روی نوشتن طنز بیشتر تمرکز کن «وسعی کن با داستانهای طنز، سرباز ارتش نیک بختی باشی.»داستان دیگر اینکه اصالت ما به روستایی بر میگردد که همه به شوخ طبعی معروف هستند. البته تشویقهای دیگران هم در ادامه دادن مسیر طنز خیلی مؤثر بوده اما از همه مهمتر سفارش اکید مادرم است که همیشه میگوید مبادا با داستانهایت مردم را ناراحت کنی و غم و غصهدار بنویسی. سعی کن شادشان کنی.
من پیشتر از شما شنیده بودم که «آبنبات پستهای» دنبال این است که اوقات خوشی را برای مخاطب فراهم کند. این اوقات خوش مخاطب چه قدر برای شما مهم است؟
بسیار مهم است. اصلاً آرزویم این است که اگر خدای ناکرده کسی دمغ است، حال و روز خوشی ندارد و یا افسرده است، دکتر به آنها خواندن کتابهایم را تجویز کند و آنها هم حس کنند در هنگام مطالعه، لحظات خوشی داشتهاند. این مساله برای من از جوایز جشنوارهها و حق التالیفها هم مهمتر است. دوست دارم هر کسی با خواندن کتابم احساس خوبی داشته باشد. البته حس خوب با طنزآمیز بودن یا نبودن اثر ارتباط کاملاً مستقیمی ندارد اما بی تأثیر هم نیست. ممکن است داستانی طنز آمیز هم نباشد اما حس خوبی را به مخاطب بدهد. مثل گلستان سعدی که طنز آمیز نیست ولی کلاً مخاطب با خواندنش حس خوبی دارد. در داستان طنز آمیز این اتفاق بیشتر میافتد اما کتابی میتواند طنز آمیز باشد ولی باعث احساس خوب در مخاطب نشود و خیلی از لبخندهای او از سر عصبانیت باشد. مثل اینکه متن پرخاشگری داشته باشد یا زاویه دید منفی به ماجراها خیلی زیاد باشد البته منکر بحث انتقادی طنز نیستم اما یک وقتهایی هست که کلاً متن به یک مشاجره طنز آمیز تبدیل شده است البته اشکالی نیست که اینها باشد اما حس خوب را به مخاطب القا نمیکند. لازم به ذکر است که من سعی کردم در «آب نبات هل دا» و پستهای» تا حد امکان از کلمهها و موقعیتهایی که بار منفی دارند، استفاده نکنم. کلمههایی که ذاتشان منفی است، گاه به ضرورت استفاده شده اما استفادهشان حداقل است.
در کتابهای شما دقیقاً روایت یک زندگی از پیش چشم مخاطب میگذرد و مخاطب با شخصیتهایی زندگی میکند که زندگی طبیعی خودشان را دارند. زندگی از نظر شما چه قدر طنز و قابل خندیدن است؟
گذر زمان خیلی چیزها را خنده دار میکند. حتی بسیاری از آرزوها و اهداف و تفکرات هر فرد ممکن است در سالهای بعد برای خودش هم خندهدار به نظر برسند. نکته دیگری که باید عرض کنم تفاوت نگاه به مشکلات در گذر زمان است. شما وقتی درگیر مشکلات هستید، در زمان اوج مشکلات ممکن است از سر استیصال بخندید. مثل بچههایی که امتحان دارند و بیشتر شوخی میکنند اما همچنان استرس زیادی دارند و بخشی از خندهها برای تخلیه استرس است. اما یک وقت هم است که شما مشکلات را پشت سر گذاشتهاید و تلخی خاطرات چندان به چشم نمیآید. مثل برفهای زیادی که در دوران کودکی میبارید. هرچند آن زمان خیلی سرد و سخت بود اما الان برای شما خاطرهای شیرین است. در داستان پردازی آب نبات هل دار و پستهای من به این وجه دوم رجوع کردم. زندگی و گذرِ آن در کتاب در جریان است. کاراکترها در مشکلات خودشان زندگی میکنند اما چون مخاطبِ من مشکلات را رد کرده و از آنها گذشته، هر چند سختیها و مشکلات را میفهمد اما به موقعیت طنز آمیزش بیشتر میخندد. انگار که خودش این سختیها را گذرانده و حالا وقتش است که به آنها بخندد.
یعنی آن زمان خنده دار نبود ولی الان خنده دار شده است؟
آن زمان هم ممکن بود خندهدار باشد اما عنصر شیرینیِ زندگی در آن کمتر بوده است و الان است که حس خوب زندگی در آن پررنگ شده. در آن مقطع هم میشد با آن موقعیتها شوخی کرد اما در آن زمان مثل طنزی انتقادی بود و تأثیر الان را نداشت. مثل مشکلات امروز که طنز پرداز با آنها شوخی میکند اما ما بیشتر به این خاطر به آنها میخندیدم که انگار حرف دل ما را میزند؛ نه به این خاطر که مشکلات و سختی آنها را گذراندهایم.
مثل اتفاقی که در کتاب تعلیمات غیر اجتماعی افتاده است؟ چون شوخیهایش درباره اتفاقات امروز است
در «تعلیمات غیراجتماعی» من خیلی شوخی نوشتم و مخاطب ممکن است خیلی بیشتر از آب نباتها به آن بخندد یا حداقل جمله جملهاش شوخی دارد اما در آن کتاب، این رویکرد «حس خوب زندگی» را نداشتم. اگر در مقام مقایسه بگویم ممکن است مخاطبی با تعلیمات غیر اجتماعی بیشتر بخندد اما آن حس خوب در آبنباتها بیشتر برایش ملموس باشد. همانطور که گفتم صرف خنده آور بودن الزاماً به معنای پررنگتر بودن حس زندگی نیست.
البته به نظر من آبنبات پستهای خنده دارتر از تعلیمات غیر اجتماعی است و کتاب تعلیمات غیر اجتماعی یک مقدار به سمت مشاجرات طنز آمیز رفته است. وقتی حس زندگی در آب نبات جریان دارد، برای مخاطب ملموستر هم هست.
فراموش نکنید که چون تعلیمات غیر اجتماعی مجموعه داستانهای کوتاه است، ظرفیت خلق فضا به شکلی که در رمان فراهم است، را ندارد و با کلمات کمتری موقعیت طنز آمیز خلق شده است. ضمناً یک اثر نقیضه است که با یک نوستالژی شوخی کرده و برای بیان نکات آموزشی و اخلاقی از برهان خلف استفاده کرده. بنابراین خیلی نمیخواستم در آن کتاب از فضای سرشار زندگی بگویم. در مجموع، این سالها، سالهایی است که جامعه هم عصبیتر است و لازم است نویسنده و طنز پرداز به شرایط عینی جامعه هم توجه کند و آنها را به طنز دربیاورد، عصبی و پرخاشگر بودن هم حتی در رسانهها وجود دارد. این مساله در سالهای قبل به این شدت نبود و طبیعی است زبانی که برای تعلیمات غیر اجتماعی انتخاب شده با زبانی که برای آبنبات انتخاب شده و همین طور تکنیکهای طنز پردازیشان متفاوت باشد.
در «تعلیمات غیر اجتماعی» شما طنزآمیز نگاه کردهاید اما روابط خانوادگی سست است، کوچکتر جواب بزرگتر را میدهد، بچهها سرشان توی تبلت است، مادر پای ماهواره نشسته و کلاً شخصیتها رفتارهای نا به هنجاری دارند، چند درصد مردم از نظر شما زندگیشان دچار این مشکلات شده است؟
من که هر چه به دور و برم نگاه میکنم همه این طور شدهاند. یک مساله مهم هم نقیضه بودن «تعلیمات غیر اجتماعی» بر کتاب تعلیمات اجتماعی است و از اسمش هم مشخص است که نویسنده با برهان خلف به مخاطب پیام میدهد. مثلاً آقای هاشمی که کاراکتر اصلی داستان است به بچههایش میگوید بستن کمربند ایمنی الزامی است ولی خودش نمیبندد و به بچههایش میگوید هر وقت مأمور پلیس دیدید به من بگویید تا کمربند را روی شانههایم بیندازم. مخاطب متوجه میشود نویسنده میخواهد ناپسندی یک رفتار را نشان میدهد تا مخاطب نتیجه گیری اخلاقی مد نظر را در خودش بپذیرد. کل کتاب با رویکرد هجو رفتارهای ناپسند نوشته شده است.این کتاب در مقابل این همه رفتار اجتماعی تأثیر خیلی محدودی دارد. اصلاً خیلیها که کتاب نمیخوانند اگر هم بخوانند تأثیر کمی دارد اما اگر مخاطب در کسری از ثانیه هم به رفتار نادرستش فکر کند، برای من کفایت میکند.
برگردیم به کتاب آب نبات پستهای. یکی از نقطه ضعفهای کتاب که به نظرم آمد این بود که چون قهرمان شما یعنی محسن یک پسربچه در سن نوجوانی است، خیلی شوخیهای مردانه در کتاب زیاد شده است. شما این مساله را ضعف نمیدانید؟
فضای مردانه به اثر اشکالی وارد نمیکند و با توجه به اینکه از زبان اول شخص روایت میشود، قاعدتاً وارد نباید انتظار داشت شوخیهای زنانه داشته باشد! من اگر از راوی سوم شخص استفاده میکردم، محسن یک کاراکتر میشد و در کنارش زنهای دیگری هم بودند که بده بستانهای رفتاری آنها میتوانست فضا را از مردانگی خارج کند اما هدفم این بود ماجراها را از زبان محسن بشنویم که بزرگتر شده و کم کم به دنیای مردانه وارد میشود؛ حالا اشکالی ندارد که مخاطب خانم هم دنیا را از این زاویه هم ببیند.
نگاهی هم به 3 جلد دیگر آبنباتها بیندازیم. در چه مرحلهای هستند؟
فعلاً پیش نویس هایشان را تهیه کردم. یادداشت بر میدارم ولی شروع به نوشتن نکردهام. سیر کلی داستان در جلد سوم برایم مشخص شده است. جلد سوم آخرین جلدی است که در بجنورد اتفاق میافتد و بعد از آنجا خارج میشود.