شناسهٔ خبر: 80383692 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

شاکله یک روز معمولی

فرهنگ یک ملت، جایی دور از زندگی روزمره ما ساخته نمی‌شود. شاید در همین برخورد‌های کوتاه، در همین انتخاب‌های کوچک و در همین حقوقی است که گاهی به رسمیت می‌شناسیم و گاهی نادیده می‌گیریم. فرهنگ یک ملت، جایی دور از زندگی روزمره ما ساخته نمی‌شود. شاید در همین برخورد‌های کوتاه، در همین انتخاب‌های کوچک و در همین حقوقی است که گاهی به رسمیت می‌شناسی...

صاحب‌خبر -

آقای الف نفس زنان در حالی که دوتا کیسه خرید بزرگ دستش گرفته است از راه پله‌ها بالا می‌آید:  خرابه. واحد دو و سه و پنج، سهمشون رو ندادن شانه هایم می‌افتد و باعجله از پله‌ها پایین می‌روم. از سرکوچه بوی نان تازه خستگی راه پله‌ها را از سرم می‌پراند. فکر می‌کنم برگشتنی یک نان تازه بگیرم.

زنی از ته صف می‌گوید: من فقط دوتا می‌خوام. مردی از سمت دیگر جواب می‌دهد: هممون عجله داریم. قدم هایم را تندتر برمی دارم. دعادعا می‌کنم اتوبوس سر برسد. هنوز صلوات هفتم هشتم را توی دلم نگفته‌ام که از دور پیدایش می‌شود. کارت می‌زنم. از پشت سر صدای راننده بلند می‌شود: خانم کارتت رو بزن. برمی گردم. زنی میان سال با شرمندگی توی کیفش دنبال کارت می‌گردد.

از سمت مردانه، جوانی حوالی هجده سالگی بی سر و صدا برایش کارت می‌زند و با حرکت دست، خیال زن را راحت می‌کند که نگران نباشد، حساب شد. اتوبوس نیمه شلوغ است. از دور نگاهم می‌افتد روی زنی حدودا بیست و شش هفت ساله. از برآمدگی کوچک شکمش می‌خوانم حوالی پنج ماهگی بارداری باشد.

دارم از فرم صورتش حدس می‌زنم دختر دارد یا پسر که زنی درست هم سن و سال خودش از صندلی بلند می‌شود و جایش را به او می‌دهد. با تمام سلول‌های تنم آن کشیدگی توی عضلات کمرش را احساس می‌کنم. آن سنگینی زیر دلش را. آن خستگی توی ساق پایش را و نفسی که به سختی خودش را از گلو بالا می‌کشد. زن که با لبخند روی صندلی می‌نشیند می‌فهمم دارد چه تنی آرام می‌کند روی صندلی. پیاده می‌شوم. راه می‌افتم سمت مدرسه. کمی جلوتر، مادری شبیه به من با پسرکی حدودا چهارساله هم مسیر می‌شود. پسرک یک بسته بستنی خالی را بلاتکلیف توی دستش گرفته و با فاصله از بدنش نگه داشته. کلافه است. 

مادر می‌گوید کمی صبر کند. به اولین سطل زباله که می‌رسند با خوشحالی از شر زباله اش راحت می‌شود، اما آن قدر عجله دارد که بسته خالی بستنی از سر سطل زباله بیرون می‌افتد. مادر نمی‌بیند. دور می‌شوند. هنوز به صحنه وقوع حادثه نزدیک نشده‌ام که زنی حوالی پنجاه سالگی از راه می‌رسد. زباله پسرک را برمی دارد و به سطل زباله می‌اندازد. لبخند می‌زند. لبخند می‌زنم. چه معاشرت دل چسبی. دیگر رسیده‌ام نزدیک مدرسه. هم زمان، مادر هم کلاسی دخترم از راه می‌رسد.

روز‌های اول مهر تازه یک ماه می‌شد که زایمان کرده بود. حالا با دختری دوماه و نیمه توی کالسکه می‌آید دنبال دختر هفت ساله اش. از دور سلام می‌کنم. می‌خواهد کالسکه را از پل کوتاه پیاده رو عبور دهد. چرخ‌ها بین شیار‌های پل آهنی گیر کرده. یاد نوزادی‌های دخترم می‌افتم. یاد وقت‌هایی که ماشین ها، توی مسیر پیاده رو پارک بودند یا مسیر پیاده رو، پر از فراز و نشیب‌های وقت و بی وقت بود.

سر کالسکه را می‌گیرم و با هم جابه جایش می‌کنیم. تشکر می‌کند. دخترک با هم کلاسی اش از دور می‌دوند. مثل هر روز می‌چسبد به پاهایم. از هم کلاسی اش خداحافظی می‌کنیم. توی مسیر برگشت از ریز و درشت اتفاقات مدرسه می‌گوید. تمامی ندارد. توی اتوبوس ادامه می‌دهد و نیمی از سرنشین‌ها نگاهش می‌کنند. 

آرام در گوشش می‌خواهم آرام‌تر تعریف کند. خسته است. توی ذوقش می‌خورد. بداخلاق می‌شود. دورخیز برداشته که قال کند، اما دیگر پیاده می‌شویم. به خیر می‌گذرد. از جلوی نانوایی رد می‌شوم. پا سست می‌کنم برای یک نان تازه. می‌گویم آقا فقط یکی. کسی چیزی نمی‌گوید. از این رسم خوب نانوایی خوشم می‌آید.

انگار مثل میهمان‌های ویژه از وسط یک جمعیت با اسکورت بادیگارد‌ها عبور کرده باشی، جلو می‌روی و سهم نانت را می‌گیری! به خانه برمی گردیم. دخترک خسته‌تر از هر روز حالا باید از جلوی آسانسور خراب عبور کند. به ازای هر پله‌ای که بالا می‌رود، ناله‌ای می‌کند و غر می‌زند. توی دلم حرف‌های خوبی به ساکنان واحد‌های دو و سه و پنج نمی‌زنم! بار اولی نیست که دست باقی همسایه‌ها را گذاشته‌اند توی پوست گردو. ته دلم آرزو می‌کنم آن زن بیست و شش هفت ساله توی اتوبوس، با امثال واحد دو و سه و پنج آپارتمان ما، همسایه نشود. به خانه می‌رسیم. بوی خورشت جاافتاده خستگی‌ام را در می‌کند. تلویزیون را بی هدف روشن می‌کنم. شبکه‌ها را بالا و پایین می‌کنم.

یک لیوان چای می‌ریزم و به مسیر کوتاه هر روز فکر می‌کنم. میان تصویرها، چهره رهبر شهید بار‌ها می‌آید و می‌رود. تصویر‌ها روی موج موسیقی سوارند، اما صدایش را می‌شنوم، صدای سخنرانی ها، خطبه ها، توصیه‌ها و دلسوزی‌هایی که در مناسبت‌های مختلف از او به یادگار مانده. در یکی از همین تصویرها، جمله‌ای از ایشان روی صفحه نقش می‌بندد: «فرهنگ یک ملت و یک کشور، در حقیقت شاکله معنوی این ملت است.» به مسیر امروز فکر می‌کنم، به آن جوان هجده ساله، به مادر باردار، به کالسکه و پل فلزی و به آن چند واحدی که سهمشان را از تعمیر آسانسور نپرداخته‌اند.

انگار آن شاکله معنوی، جایی دور از زندگی روزمره ما ساخته نمی‌شود. شاید در همین برخورد‌های کوتاه، در همین انتخاب‌های کوچک و در همین حقوقی است که گاهی به رسمیت می‌شناسیم و گاهی نادیده می‌گیریم. شاید فرهنگ عمومی جامعه اصلا توی کتاب‌های سنگین تئوری‌های جامعه شناسی نباشد. می‌شود گاهی از ساختمان‌های بزرگ، سالن‌های همایش پرزرق وبرق و میهمان‌های اتوکشیده سمینار‌ها فاصله گرفت و در مسیری کوتاه، میان خیابان‌ها قدم زد، از پله‌های یک ساختمان تا ایستگاه اتوبوس یا از صف نانوایی تا در ورودی مدرسه وقتی زنگ آخر به صدا در می‌آید.

∎​