تا حالا دقت کردهاید حوالی ساعت ۱۲ تا ۲ بعدازظهر چه نمایش زنده و پرجنبوجوشی جلوی مدرسهها به راه میافتد؟ زنگ تعطیلی که میخورد و در حیاط مدرسه باز میشود، سیل بچههاست که به بیرون میریزد؛ یکی میخندد.
یکی گریه میکند، یکی با دوستش خداحافظی میکند، یکی دنبال مادرش میگردد، یکی از گم شدن پاککن محبوبش دلشکسته است و یکی هم انگار نه انگار که مدرسه تمام شده. همچنان مشغول بازی و شیطنت است.
کمی آنطرفتر، رانندههای سرویس با چهرههایی که عجله و کلافگی از آنها میبارد، اسم بچهها را صدا میزنند. پدرها ماشینهایشان را دوبله پارک کردهاند و هر چند لحظه یکبار نگران از راه رسیدن پلیس، اطراف را میپایند. مادرها هم چشم میچرخانند تا بالاخره فرزندشان را از میان آن همه کیف و کوله پیدا کنند. یکی دست بچهاش را میگیرد و با عجله به سمت ماشین میرود، یکی هنوز فرصت نکرده در ماشین را باز کند که باید به سؤالهای بیپایان فرزندش جواب بدهد و یکی هم تازه متوجه شده که بچهاش با یکی از دوستانش بر سر یک ماجرای مهم و حلنشده قهر کرده است! خیابان برای چند دقیقه از نظم معمولش خارج میشود؛ بوق ماشینها، صدای بچهها و والدینی که نام فرزندانشان را صدا میزنند، سمفونی شلوغ و نامرتبی میسازد که هر روز در همین ساعت تکرار میشود.
من اما، از شما چه پنهان، از تماشای این شلوغی لذت میبرم. اگر حوالی آن ساعتها از جلوی مدرسهای عبور کنم، معمولاً نمیتوانم بیتفاوت بگذرم. قدمهایم آهسته میشود و چند دقیقهای میایستم و تماشا میکنم. شاید برای عابران دیگر، این صحنه چیزی جز ترافیک و ازدحام و سروصدای همیشگی نباشد، اما برای من آشناست؛ انگار دارم از پشت پنجره زمان، روزهایی را تماشا میکنم که خودم هم بخشی از همین رفتوآمد هرروزه بودم.
راستش را بخواهید، دخترم امسال درگیر کنکور است و دیگر مثل سالهای قبل هر روز و منظم به مدرسه نمیرود. قرارهای ساعت دوی ما کمتر شدهاند. دیگر لازم نیست هر روز خودم را به ساعت تعطیلی مدرسه برسانم و میان آن همه بچه دنبالش بگردم. با این حال، هنوز هم دیدن بچههایی که از در مدرسه بیرون میآیند، مرا به روزهای نهچندان دوری میبرد که چشمبهراه بیرون آمدن دخترم بودم.
یادم میآید به محض اینکه سوار ماشین میشد، انگار دریچهای باز میشد و همه اتفاقات روز، بیوقفه از آن بیرون میریخت؛ حرف معلم، شیطنت دوستش، ماجرای زنگ تفریح، اتفاقی که در کلاس افتاده بود و گاهی هم گلایهای کوچک که در همان لحظه برایش بسیار مهم بود. هنوز کمربندش را نبسته، قصهاش شروع شده بود. گاهی آنقدر با هیجان حرف میزد که فرصت نمیکردم از او بپرسم امروز چه خبر بوده؛ خودش همهچیز را
از اول تا آخر تعریف میکرد. البته بین این همه گزارش فوری، سؤال همیشگیاش را هم فراموش نمیکرد: «ناهار چی داریم؟»
آن روزها من هم مثل بسیاری از والدین، گاهی عجله داشتم. باید به خانه میرسیدیم، ناهار میخوردیم، تکالیف انجام میشد و برنامه کلاس بعدازظهر از راه میرسید.
شاید بعضی وقتها حوصله شنیدن تمام جزئیات ماجراهای مدرسه را نداشتم. شاید حتی با خودم فکر میکردم چقدر حرف میزند! حالا، اما دلم برای همان حرفهای بیوقفه تنگ میشود.
برای اینکه کسی آنقدر به من اعتماد داشت که حتی کوچکترین اتفاق روزش را هم با من قسمت میکرد. برای اینکه از نظر او، من اولین کسی بودم که باید ماجرای گم شدن پاککن یا قهر با دوستش را میشنیدم. ما معمولاً کودکی را با اتفاقهای بزرگش به یاد میآوریم؛ جشن تولدها، سفرها، روز اول مدرسه یا موفقیتهای تحصیلی. اما بخش زیادی از کودکی، نه در این اتفاقهای بهیادماندنی، که در همین جزئیات کوچک و ظاهراً پیشپاافتاده جریان دارد؛ در دلخوری از دوستی که زنگ تفریح با او قهر کرده، در ساندویچی که نصفه باقی مانده، در اصرار برای خریدن خوراکی از بوفه و در قصههای بیپایانی که در مسیر خانه تعریف میشوند. همان چیزهایی که آن روزها شاید حتی به چشممان هم نمیآمدند.
شاید ما بزرگترها هم در نادیده ماندن این لحظهها بیتقصیر نیستیم. آنقدر درگیر رساندن بچهها به مقصد بعدی، کلاس و امتحان و برنامهریزی برای آیندهشان هستیم که کمتر به خود مسیر توجه میکنیم. مدام میخواهیم زودتر به مرحله بعد برسند؛ درسشان تمام شود، موفق شوند، مستقل شوند و روی پای خودشان بایستند. انگار کودکی و نوجوانی فقط ایستگاههایی هستند که باید هرچه زودتر از آنها عبور کرد تا به مقصد اصلی رسید. غافل از اینکه زندگی، درست در همین ایستگاهها جریان دارد.
حالا دخترم در آستانه عبور از یکی از همین مرحلههاست. من هم مثل هر مادری به آیندهاش فکر میکنم، نگرانم و برای موفقیتش امیدوار. اما گاهی دلم برای آن قرارهای ساده تنگ میشود؛ برای ظهرهایی که باید خودم را به مدرسه میرساندم.
برای پیدا کردن چهرهاش میان جمعیت و برای مسیر کوتاه خانه که با تعریف کردن ماجراهای مدرسه پر میشد.
شاید آن روزها فکر میکردم دارم یک کار معمولی و تکراری انجام میدهم: رساندن بچه به مدرسه و برگرداندنش به خانه. اما حالا میفهمم بعضی از شیرینترین لحظههای زندگی، درست در دل همین کارهای تکراری پنهان شدهاند. لحظههایی که تا هستند، آنقدر عادی به نظر میرسند که حتی فکر نمیکنیم روزی دلمان برایشان تنگ شود.
برای همین است که هنوز هم گاهی ساعت دو، جلوی مدرسهای میایستم و تماشا میکنم. شاید دلم میخواهد برای چند دقیقه به روزهایی برگردم که دخترم از میان آن همه بچه به طرفم میآمد و من، فارغ از تمام شلوغیهای زندگی، فقط منتظر او بودم.
کاش میشد بعضی روزها را دوباره زندگی کرد؛ نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهیم، فقط برای اینکه این بار حواسمان بیشتر به لحظههایی باشد که آن روزها ساده از کنارشان میگذشتیم.