به گزارش گروه رسانهای شرق،
زری پورجعفریان: «نردبان سالیان» عنوان کتابی از آن تایلر است که با برگردانِ شمیم هدایتی (1389-1360) به تازگی از سوی نشر نیلا منتشر شده. داستانی دربارهی زندگیِ کوردلیا اف. گرینستید، چهلساله، همسر یک پزشک رولند پارک-ی. و مادر سه فرزندِ بیستویک، نوزده و پانزده ساله. «ناپدیدشدنِ زنِ بالتیموری در تعطیلات خانوادگی». دلیا گاهی حس پشه کوچکی را پیدا میکرد که دور و بَرِ خانوادهاش وِزوِز میکند. او از خودش میپرسید: «از کِی این بلا سرم اومد؟» و «کِی زندگیِ دلپذیر و دلنشین تبدیل شد به زندگیِ بیخود و بیمعنی؟» زنی که «همیشه دلش میخواست پرشورتر و مرموزتر به نظر برسد- در واقع بالغتر». ماجرای زندگی مشترک و ناراحتیها و رنجشهای قدیمی که در حرف فراموش شده بودند اما در واقع گاهی موقعیتهایی پیش میآمد تا تمامِ آن خاطرات دوباره جان بگیرند. دلیا در حضور مادرِ همسرش «به شدت احساس میکرد بیکفایت است؛ سبکسر است، اسرافکار و بینظم است». او «تصمیم داشت آنقدر برود تا برسد به انتهای قاره». تا رسیدن به جایی که «مالِ خودِ خودش بود». جایی که در آن «هیچکس ادعا نمیکرد که بچگی دلیا را به یاد میآورد». «آنجا هیچ گذشتهای نداشت». فکر کرد: «آدم غیرقابلِ ردیابی اصلا زنده به حساب نمیآید. مسلما دلش نمیخواست بقیه فکر کنند او مُرده است» و با همهی اینها «مسخره بود که هیچ دلیلی نداشت» و در عین حال به خواهرش گفت: «من حالا خونه دارم، یعنی کار دارم، شغل دارم، واسه خودم جا دارم. میفهمی؟ من دیگه دارم زندگی میکنم». خواهرش شعار مورد علاقه دایی مادرشان را یادآوری کرد: «هیچوقت کاری نکن که نتونی جبرانش کنی» و دلیا فکر کرد: «اما اگر هرگز کاری نکنی که نتونی جبرانش کنی- آخرش هیچکاری با زندگیت نکردهی».
دلیا احساس بیپروایی و ماجراجویی میکرد: «تعطیلات خانوادگیست و من دارم با غریبهها بوقلمونِ حاضری میخورم». او با آدمهای تازه آشنا شد. صدای نَت را شنید: «زندگی خطی مستقیم -رو به پایین یا رو به بالا- نیست بلکه چیزی نامنظم، زیگزاگ یا مارپیچ، حتا گاهی هم خطی خرچنگقورباغه است»، «و گاهی به اون چیزی که فکر میکنی انتهاست میرسی، بعد میفهمی اون انتها خودش یه شروع تازه بوده». و صدای اِلی: «میخوام بدونم آدم قبل ِ اینکه مطمئن شه میخواد بره، چقدر باید مستأصل شده باشه». نامهای که از دخترش رسید: «گاهی درکت میکنم که گذاشتی رفتی!».
فکر کرد: «کاش میشد استعفا بدهد!» کارِ تازه. و دیدنِ زنی مثل خودش. زنی که رفته بود دنبال چیزی که همیشه خوابش را میدید. و خانهای که دلیا این بار در نقش پرستار به آن سر و سامان داده بود. دلیا فکر کرد چرا بچهها دلتنگش نمیشدند؟ و خانوادهاش که چهقدر راحت رفتنِ او را پذیرفته بودند. دلیا از خانه فرار کرده بود؟ از دست همسر و بچههایش؟ «طی چند سال گذشته، بچههایش برایش نیمهغریبه شده بودند- حتی کوچکترین بچهاش. آیا غیر این بود که دلیا دیگر در مرکز ِ جهانِ بچههایش قرار نداشت اما بچههایش مرکزِ جهانِ او بودند؟» او که در پیِ زندگی «درست» نبود؛ «موفق شده بود فقط در عرضِ سه روز برنامهای روزمره برای خودش بسازد». آنطور که در فصل «ماجراجویی قهرمان» کتاب «قدرت اسطوره» جوزف کمبل آمده: «سؤال بزرگ آن است که آیا میخواهید این قدرت را پیدا کنید که به ماجرای خود از صمیم قلب پاسخ مثبت دهید؟»، «ماجرای قهرمان» و «ماجرای زندهبودن». کمبل معتقد است: «زندگی ما چنان اقتصادی و عملی شده است که همانطور که بزرگ میشوید، انتظارات لحظهای از شما چندان زیاد است که به سختی میدانید در کدام جهنم زندگی میکنید، یا چه قصدی بر زندگی شما مترتب است. همواره در حال انجام کاری هستید که از شما خواسته میشود. پس سعادت شما کجا است؟ باید سعی کنید آن را بیابید». در صفحههای بعدی این کتاب آمده: «جهان پر از کسانی است که گوشدادن به خود را موقوف کردهاند یا فقط به همسایگان خود گوش دادهاند تا دریابند چکار باید بکنند، چگونه باید رفتار بکنند، و ارزشهایی که باید برای آن زندگی کنند کداماند». این بر عهده یکایک افراد است که آن بخش از ارزشهای زندگی خود را که به حفظ جسم و ملاحظات اقتصادی روز محدود نمیشود بشناسند. ما چنان گرفتار انجام کارها برای رسیدن به مقاصد بیرونی هستیم که فراموش میکنیم ارزش درونی، و جذبهی همراه با زندهبودن، تمام مطلب است. «سعادت خود را دنبال کنید» ببینید کجا است، و از دنبالکردن آن هراس نداشته باشید».
دلیا به دنبال خودش رفته بود. «به خودت مسلط باش» سفری در زمان. صدای خودش را شنیده بود. «جنایت که نکرده بود». جدا از نقشهای خانوادگی که بود؟ و چه چیزی خوشحالش میکرد؟ از پلههای نردبانِ عمر بالا آمده بود و حالا در چهلسالگی سؤالهای بزرگتری داشت و تردیدهایی جدیتر. باید جهانِ خودش را میساخت. زندگی در شهری کمجمعیت و بیهیاهو که انگار دلیا آن را در خواب دیده بود. «همهاش سفر در زمان بود- تمام آن یک سال و نیمِ گذشته»، «چه چیزِ دیگری میشد نامیدش، وقتی که دلیا سرانجام به جایی رسیده بود که از آن شروع کرده بود». «خانه»ی دلیا کجا بود؟ شاید جایی در درونش. آنجا که میتوانست فکر کند، تصمیم بگیرد، انتخاب کند و مسئولیت انتخابش را بپذیرد. آنجا که فقط خودش در آن سکونت دارد بیاینکه دختر، همسر یا مادرِ کسی باشد. خانهای که میتواند در آن تجربه کند، شکست بخورد، شکل دیگری از خودش را پیدا کند و در نهایت به قدرت شخصی نهفته در وجودش پی ببرد. با زندگی در همان خانه است که امکان دیدهشدن پیدا میکند. امکانِ به رسمیت شناختهشدن. مسئله فقط حصارها و مناسبات و نقشها و انتظارات بیرونی نیست، شجاعت و البته امکان انتخاب برای زنی که نمیخواهد خودش را نادیده بگیرد و اجازه بدهد دیگران نادیدهاش بگیرند. و تجربهی تغییر که فقط در مکان خلاصه نمیشود. چقدر از آنچه تجربه میکنیم انتخاب ماست و چقدر از آن حاصل انتظارات اجتماعی و نقشهایی است که برعهده داریم؟ در نهایت اینکه: «بالاخره هر آغازی/ فقط ادامه است/ و کتاب حوادث/ همیشه از نیمهی آن باز میشود».
منابع:
- «نردبان سالیان»، آن تایلر، ترجمه شمیم هدایتی، چاپ اول 1405
- «قدرت اسطوره» جوزف کمبل، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز. چاپ ششم. 1389
- «آدمها روی پل»، شیمبورسکا، ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد، نشر مرکز
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.