به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مهدی آزموده نوشت: دانشآموخته فلسفه؛ کتاب «پدرم برتراند راسل» نوشته کاترین تیت، نوه راسل فیلسوف بزرگ انگلیسی با ترجمه بهار سرلک به همت نشر پارسه منتشر شده است. این کتاب فراتر از یک خودزندگینامه خانوادگی یا شرح احوال معمول، سندی روانشناختی و فکری در باب یکی از جسورانهترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین پروژههای مدرنیته است: بازسازی انسان بر مدار عقلِ تنها. اثر گزارش تاریخی بیطرف نیست، بلکه روایتی درونی است از تجربه زیسته در آزمایشگاهی که برتراند راسل برای تحقق آرمانهای تربیتی و اخلاقی خود برپا کرده بود؛ روایتی که به تدریج نشان میدهد عقلگرایی انتزاعی در مواجهه با واقعیتِ گوشت و پوست آدمی دچار لکنت میشود.
جستوجوی قطعیت: ریاضیات، پناهگاه گریز از آشوب
برای درک رفتار خانوادگی و شیوه پدری برتراند راسل، باید او را ابتدا در کسوت ریاضیدانی بررسی کرد که تشنه «کمال و وضوح مطلق» بود. راسل پیش از آنکه منتقد اجتماعی یا نظریهپرداز اخلاق باشد، منطقدانی بود که سالها از عمرش را صرف تدوین مبادی ریاضیات (Principia Mathematica) کرد تا شالودهای استوار، تزلزلناپذیر و مصون از خطای انسانی برای شناخت بیابد. برای او، ریاضیات و منطقِ صوری صرفاً ابزارهای انتزاعی دانشگاهی نبودند؛ بلکه مأمنی اگزیستانسیال در برابر اضطراب جهان مادی بودند. در ساحت گزارههای منطقی، امر مبهم، خیانت، مرگ، تضاد و شکنندگی راه ندارد. قضایا نه فرسوده میشوند و نه در چنبرهی عواطف دستوپا میزنند.
گرهگاه تراژدی راسل زمانی شکل گرفت که او تصمیم گرفت این مدل بلورین، مکانیکی و بینقص ریاضیاتی را به ساحت روان انسان، تربیت کودک و روابط زناشویی منتقل کند. کتاب کاترین تیت شهادتی است بر این واقعیت که ساختن خانه از منشورهای کریستالی منطق، آن را در برابر واقعیت زبر طبیعت انسانی بیدفاع میسازد. راسل باور داشت که میتوان با وضوح تحلیلی، تیرگیهای غرایز را کنار زد و به کمالی عقلانی در تربیت دست یافت؛ بیتوجه به قرنها تجربهی اندوخته در طبیعت تراژیک انسان که با فرمولهای ریاضی و مهندسی رفتاری مهار نمیشود. امر بیانناپذیری که از تراژدی و کمدیهای یونان تا ادبیات الیوت و ادگار آلنپو تلاش شدهاست «نشان داده شود(به تعبیر ویتگنشتاین)» و شوربختانه سرنوشت انسان را فرای توان خردورزانهی او رقم زدهاست.
کاترین تیت
آزمایشگاه «بیکن هیل»
خوشبینی علمی در برابر ناهوشیار راسل و همسر دومش، دورا بلک، مدرسه «بیکن هیل» را تأسیس کردند تا طرحی را که قرار بود پاسخی عملی به نقدهای تندشان علیه نظام آموزشی کهن باشد، به اجرا درآورند. نگاه راسل در اوج و شکوه تکنولوژی بر نوعی خوشبینی علمی استوار بود که از پوزیتیویسم قرن نوزدهم و رفتارگرایی سادهانگارانه مایه میگرفت. فرضیه او روشن بود: اگر کودکان را از ترس، تابو، خرافه، احساس گناه مذهبی و قیدوبندهای سنتی برهانیم، نسلی بااعتمادبهنفس، شاداب، خردورز و فارغ از جنگ زاده خواهد شد. اما آسیب بنیادین این دیدگاه، «نادیده گرفتن عامدانهی ناخودآگاه و عمق روانشناختی انسان»، و کوتهبینی در امکان کنترل همهی غرایز و عواطف بود. راسل با تکیه بر ذهنیت تحلیلی خود، قلمرو فروید را بیش از حد تیره، غیرقابلاثبات و نامطمئن میدانست و گمان میبرد با مهار محیط، عقلانیسازی رفتارها و تمرین روزمره میتوان بر اضطراب پیروز شد.
در این سامانه فکری، «انضباط علمی و یادگیری مداوم» عملاً جایگزین حق زیستن شاد و رهای کودکی شد. هدف تربیت در بیکن هیل نه رضایت عاطفی بیواسطه، بلکه پرورش ذهنی منطقی، منضبط و فایدهگرا بود. نتیجه این طرح خوشبینانه، نوعی رهاشدگی سرد به نام «آزادی» بود. کودکان راسل، آنگونه که کاترین روایت میکند، نه در معرض مهر و عطوفت بیقیدوشرط، بلکه زیر ذرهبین آزمایشگاهی زیستند که در آن هر جلوهای از ضعف یا نیاز به دلجویی، بهمثابه نقص در سیستم ارزیابی میشد. در نتیجه احساس نابسنده بودن و «خنگ بودن» تا زمان نوشتن کتاب با نویسنده باقی ماند. استفاده از تعبیر «خانوم ووگلیوو» برای کیت از سوی پدر نه فقط یک شوخی کودکانه، بلکه نشان از المپنشینی داشت که میخواست نشان بدهد در مقابل تقدیر زئوس تو خُرد خواهی شد.
راسل در کنار جان و کیت
ترسهای جان: سرکوب اضطراب در محراب عقل
روشنترین نشانهی شکست این آزمایشِ تربیتی در سرنوشت جان، پسر بزرگ راسل، نمایان شد. جان از همان دوران خردسالی کودکی بهشدت حساس، شکننده و دچار وحشتهای شبانه بود. واکنش متعارف والدین در چنین وضعیتی، پناه دادن و مدارای عاطفی با کودک است. اما رویکرد عقلانی راسل چنین رفتاری را خطرزا میدانست؛ چراکه از منظر او، توجه به ترسهای موهوم و دلجویی بیش از حد، موجب تثبیت ضعف و باجخواهی روانی میشد.
در نتیجه، تجویز راسل بیاعتنایی منطقی و سوق دادن کودک به شجاعت بود تا دریابد خطری واقعی در تاریکی وجود ندارد.
این مواجهه فرمولی، کابوسها را درمان نکرد؛ بلکه آنها را در لایههای زیرین روان جان رسوب داد. اضطرابی که نادیده گرفته شد، نه از میان رفت و نه حل شد، بلکه در سالهای بعد به انزوا، گسست روانی و نهایتاً اسکیزوفرنی حاد انجامید. فروپاشی روانی جان و سرگردانیاش میان آسایشگاهها تا پایان عمر، سنگینترین ضربه را به باورهای تربیتی فیلسوف وارد کرد.
کاترین در کتاب نشان میدهد که پدرش در خلوت خود همواره با «احساس تقصیر عمیق» بابت سرنوشت جان دستبهگریبان بود(ص۲۴۴)؛ آگاهی تلخی از اینکه دستگاه عقلبسنده او در شناخت شکنندگیهای روحی فرزندش عاجز مانده و در شکلگیری فاجعه سهم داشته است.
راسل به همراه همسرش
اخلاق، فمینیسم و سرکشی: آرمانهای کاغذی و تنگنای حسادت
راسل چهرهای برجسته در سرکشی علیه هنجارهای حاکم بر جامعه بریتانیا بود. او در آثاری چون زناشویی و اخلاق علیه قراردادهای ریاکارانه ویکتوریایی موضع گرفت و از حقوق برابر زنان، فمینیسم و استقلال جنسی دفاع کرد. راسل معتقد بود انحصارطلبی جنسی و حسادت زاییده نگاه مالکیتی سنتی است و اگر زوجین با صداقت و وضوح پیش بروند، رابطه عاطفی نیازی به تحمیل قراردادهای بسته ندارد.
اما تجربه زیسته راسل با این بیانیههای نظری همخوان نبود. هنگامی که دورا بلک این آموزهها را در عمل به کار بست و از مرد دیگری باردار شد، اخلاق گشادهدستانه راسل در بوته آزمایش شکست خورد. فیلسوف نتوانست بر تلخی، رنجش و احساس حسادت غلبه کند و این بحران در نهایت به طلاقی پرکشمکش ختم شد. از سوی دیگر، روابط متعدد و موازی راسل در طول دهههای مختلف—از چهرههای سرشناس اشرافی تا همسران برخی از نزدیکانش—نشان داد که مدلهای آزادی عاطفی او بر کاغذی نوشته شده بود که توان مهار تناقضهای غریزی و هیجانی بشر واقعی را نداشت.
کاترین تیت در کتاب اشارهای به پیچیدگی این روابط و رسواییهای پدر نمیکند(یا اطلاع ندارد، یا نمیخواهد وارد چنین جزئیاتی شود). اما در کتاب پنج سال از زندگی خود را «سالهای بیثمر(ص ۱۸۳)» میخواند که در جنگ و کشمکشهای لفظی و حقوقی پدر و مادر و اُردهای متفاوت و گاه متناقضِ تربیتی آنها به فنا رفت
مهدی آزموده
ریشههای پیوریتانی و الهیات سکولار: دینستیزی مؤمنانه
یکی از نکات کلیدی که کاترین تیت بر آن دست میگذارد، خاستگاه ناخودآگاه خلقیات پدرش است. راسل نقادی پیگیر علیه دین سازمانیافته بود؛ او در آثاری نظیر چرا مسیحی نیستم، بزدلی انسانهای مذهبی(ص ۲۴۹) در مواجهه با واقعیات ناخوشایند را ملامت میکرد و خطاهای بزرگ اجتماعی، توجیه جنگها از سوی کلیسا و فساد متولیان دینی را به تصویر میکشید.
با این حال، تیت با باریکبینی یادآوری میکند که پدرش با وجود الحاد صریح، در بنیاد ساختار روانی خود نشانههایی از تربیت مذهبی گذشتهاش را حفظ کرده بود. راسل کودکی خود را در انضباطی خشک، زاهدانه و پیوریتانی در خانه مادربزرگش سپری کرده بود.
او باورهای کلامی مسیحیت را کنار گذاشت، اما اسکلت روانشناختی آن را بازتولید کرد: وظیفهگرایی و احساس گناه مداوم و ریاضت ذهنی و انضباط بیپایان کاری او، از مادربزرگ سختگیر پیوریتاناش میآمد. راسل گزاره «دنیا مزرعه آخرت است»(ص ۲۴۸) را به عرصهای زمینی منتقل کرد. رستگاری اخروی جای خود را به «آرمانشهر عقلانی و رهایی آینده بشریت» داد.
او راحتی و رضایت بیواسطه اکنون را به پای مسئولیت نجات جهان، مبارزه برای صلح و جلوگیری از فاجعه اتمی فدا میکرد. راسل در غیاب خدای ادیان، به نظمی متعالی و پیشینی در تاروپود منطق و هستی دل بسته بود؛ تکیهگاهی که قطعیت و شفافیت را تضمین کند. به گفتهی تیت:«باور شخصی من این است که کل زندگیاش به جستجوی خدا گذشت؛ یا برای کسانی که تعابیر شخصی را ترجیح نمیدهند باید بگویم «در جستجوی قطعیتِ محض»(تأکید از من است) بود»(ص ۲۴۹)
داوری فرزندان از مهندسی خانه
روایت کاترین تیت تصویری شفاف از ناخرسندی فرزندان راسل از شیوه زیست خانوادگی ارائه میدهد. جان و کاترین هیچکدام در بزرگسالی نتوانستند تجسم آن انسانهای رها، نامتعصب و خرسندی باشند که در رسالههای پدر و مادر ترسیم شده بود. در پس تمام آن شعارها درباره آزادی، نوعی الزام نامرئی برای عقلانی رفتار کردن حاکم بود که عواطف ساده و احتیاج به امنیت بیچشمداشت را تحقیر میکرد. کودکان به جای بهرهمندی از پیوندی طبیعی و بیتکلف با والدین، ناخواسته به نمونههای آزمایشی یک طرح تربیتی پیشرو تبدیل شده بودند.
البته که در فقراتی متعدد در کتاب او به مهربانی پدر و وظیفهشناسیاش در قبال فرزندانش و کمکهای بیشائبه به آنها در شرایطی که خودش در تنگنای مالی بوده اشاره میکند و گاه خود را در قبال والدیناش بیانصاف میداند.
در همان «سالهای بیثمر» کیتِ سیزده چهاردهساله تصویری از پدر دارد که تو گویی آن را تا زمان مرگ در ۹۷ سالگی فراموش نخواهد کرد:«… بعد میرفت و روی صندلی راحتیاش کنار آتش لم میداد، برای همه چای میریخت و نکتهای جالب درباره چیزی که خوانده یا دربارهاش فکر کرده بود میگفت. پیپاش را در ظرفی برمیگرداند و تقهای به آن میزد، توتونهایش را خالی و تمیزش میکرد، دوباره پرش میکرد، کبریت میزد و در کمال لذت آنجا مینشست تا رسم نوشیدن سه فنجان چای را بجا بیاورد و بعد، زمان بازگشت به کار فرامیرسید. مینشست و فنجان چایش را میان دو دست میگرفت تا دستهایش را گرم کند؛ حالتی جذاب و خودمانی که تمام اعضای خانواده و دوستانش با آن آشنا بودند.»(ص ۱۶۲)
درباره ترجمه فارسی
در متن فارسی کتاب، زبانِ ترجمه کارکردی مستقل از متن اصلی و روان یافته است. مترجم بدون تن دادن به لفاظیهای تصنعی یا ابهامهای رایج در ترجمههای لفظبهلفظ، زبانی روان و پیوسته فراهم آورده که بار عاطفی و مفاهیم کتاب را بهدرستی انتقال میدهد. زیرنویسها مفید است و به فهم فضای اجتماعی و خانوادگی متن کمک میکنند.
ویژگی بارز این ترجمه، استفاده طبیعی از تعابیر و کلمات فارسی امروزی و کهن در توصیف احوال، اشیا و فضاهاست؛ کلمات و ترکیبهایی چون «هورت کشیدن سوپ»، «پسله و سایه»، «المشنگه»، «آبروبَر»، «زنذلیل»، «ناله و شکوهی باد» یا کاربرد کنایهای «خندق بلا» برای شکم. مثلاً در این جمله «نهر پودههای قهوهای را از گیلابهای زمینهای مرتفع میراند و پیش از آنکه به دریا برسد لابلای شنها ناپدید میشد»(ص ۵۲) واژگانی کهن چون پوده و گیلاب گرچه برای خوانندهی امروز نامأنوس هستند، با اینحال به غنای متن و تلاش در حفظ و به کار بردن کلمات فارسی یاری میرسانند. این نوع انتخاب واژگان، رنگوبویی صمیمانه به متن بخشیده و بیآنکه به ساختار معنایی اثر لطمه بزند، برای من یادآور رمانهای سالهای نوجوانی و نثر گرم و جزئینگر مترجمان قدیم رمانهای سنتی بود که تجربه خواندن اثر را به متنی زنده و ملموس تبدیل میکند.
راسل مردی بزرگ و نابغهای با بهرهی هوشی بالا بود که در نزدیک به یک قرن زیستن به انسان، جامعه، منطق و اخلاق اندیشید و به دنبال قطعیت و شفافیت گشت. با اینحال شفافیت نظریه هیچگاه نتوانسته در مقابل خشونت واقعیت دوام آورد.
۲۱۶۲۱۶
∎