آقای قویدل، شما ازجمله کارگردانهای کاربلد و استخوانخردکرده هستید که اغلب بر فضاسازی، کارگردانی تمیز و نگاه انسانی به قصهها وسواس دارید. سؤال این است که چطور این وسواس و دقت فرمی را در فضای بسیار محدود و بستهای مثل خودروی پلیس پیاده کردید تا ریتم کار نیفتد و امضای شما در اثر باقی بماند؟
من بهواقع خودم را کارگردانی معمولی میدانم و این از روی تواضع و فروتنی نیست؛ راستش را بخواهید، در فروتنی تعارفآمیز قدری عدمصداقت احساس میکنم. من میکوشم تا هماره بهترین خودم در هر لحظه باشم. پس از گرفتن هر نمایی، پیش از آنکه بخواهیم سراغ نمای بعدی بروم، به خودم یادآوری میکنم این ممکن است آخرین نمایی باشد که در عمرم کارگردانی میکنم و فرصتی برای نمای دیگری نباشد؛ پس با تمام وجود میکوشم بهترین خودم را با کمک یارانم در آن نمای آخر ثبت کنم.
در مورد فضای بسته که فرمودید این جزو علایق من در فیلمسازی است؛ اساسا به روایت کردن در فضاهای بسته و محدود علاقه دارم. اولین فیلمی که کارگردانی کردم در یک خانه اتفاق میافتاد و فقط دو شخصیت داشت و در کل فیلم حتی یک کلمه دیالوگ بین شخصیتها ردوبدل نمیشد؛ یکی از این شخصیتها را زندهیاد عسل بدیعی بازی میکرد که یادش گرامی و جاودان.
راستش را بخواهید، معمولا کمی سرم درد میکند برای چالشهای اینچنینی؛ کارهای ساده و معمولی را خیلی دوست ندارم و هنوز عاشق تجربه کردن هستم. فضای محدود، کارگردان را وادار میکند که برای زنده نگهداشتن صحنه، بیش از جابهجایی مکان به خود آدمها، رابطهها و تغییر موقعیت متکی باشد.
به نظرم ریتم هم فقط حاصل تعدد نماها نیست؛ باید در دل صحنه چیزی در حال تغییر بوده و تماشاگر برای دنبال کردن آن دلیلی داشته باشد.
این اپیزود به دو لحاظ امکان چالش را برای من مهیا میکرد؛ نخست، داستانی شوخ و شیرین و نسبتا کمدی داشت و من معمولا در گونه کاملا جدی کار میکنم؛ دوم، همین محدودیت فضا و شخصیتها که به نظرم بسیار جذاب آمد. هنگام ساخته شدن فصلهای قبلی این مجموعه، درگیر پستولید «بیگانگان» و فیلمبرداری کار دیگری بودم و نتوانستم در جمع کارگردانانش حضور داشته باشم. از راههای مختلف هم کوشیده بودم خودم را به این مجموعه برسانم؛ حتی طرح نوشتم و از طریق آقای حبیب والینژاد عزیز ارائه کردم تا من هم سهمی هرچند کوچک داشته باشم. قسمت نشد تا فصل جدید شروع شد و از طریق مدیران سیمافیلم برای کارگردانی دعوت شدم؛ اینبار با کمال میل و افتخار، با سر دویدم.
شما در مراسم تقدیر از عوامل اشاره کردید که «برخی زیباییها درست در دل چالشها بهوجود میآیند.» کمی این پرده را برای ما کنار بزنید؛ پشت دوربین این اپیزود چه چالشهایی نفسگیر وجود داشت که خروجیاش تبدیل به یک شیرینی و دستاورد تصویری برای شما شد؟
از شما چه پنهان که معمولا دوست ندارم از سختیها و پیچیدگیهای کار حرفی بزنم؛ از آنجا که لذت فیلمسازی را نمیشود تماموکمال با کسی شریک شد، بهتر آنکه رنجش هم به دل خودم بماند. برخلاف تصورم، شرایط اجرایی اپیزود بسیار پیچیدهتر از آن بود که انتظار داشتم؛ مسائلی از همان ابتدا رخ نشان داد که علیالقاعده در یک کار جمعوجور مثل این اپیزود انتظارشان نمیرفت. با اینحال با لطف خداوند و یاری یاران همدل، از موانع بسیار و پیدرپی گذشتیم و کار را به پایان رساندیم.
برای نمونه، در لوکیشن ساندویچی، با همراهی مدیر فیلمبرداری تمهیدی اندیشیدیم که پس از تاریک شدن هوا هم بتوانیم نماهای روز را بگیریم؛ امکانی که تا پایان کار به کمکمان آمد. برای من، زیبایی چنین تجربهای فقط در حاصل تصویریاش نیست؛ در این است که گروه در مواجهه با یک محدودیت، دست از جستوجوی راه برنمیدارد و از دل همان گرفتاری، امکانی تازه پیدا میکند. تجربه باارزشی بود؛ ترجیحم این است که بیش از این وارد جزئیات دشواریها نشوم البته قدردان همراهی کسانی هستم که عبور از آنها را ممکن کردند.
ساختار اپیزودیک پروژه باعث شده هر قسمت امضای یک کارگردان را داشته باشد، اما معمولا کار اپیزودیک با محدودیت زمانی و تولید فشرده همراه است. با توجه به سابقه و وسواسی که در کارهایتان سراغ داریم، نگران نبودید که این زمان محدود، مانع از ثبت استاندارد و کیفیت مطلوب راما قویدل پای کار شود؟ چطور این تعادل را برقرار کردید؟
هر کاری شرایط ویژه خود را دارد و هماره تلاش کردهام تا حد امکان با شرایط همسو و هماهنگ شوم. آنچه همیشه برایم اولویت دارد این است که ممکنها از دست نروند. معمولا هم توقعی بیش از ممکن ندارم؛ میکوشم ممکنها را حفظ کنم و با همین ممکنات فیلم بسازم. جایی که امکانات ضروری اجرا از دسترس خارج شوند، پاشنهآشیل کار همانجاست.
من بدون هیچ توهمی نسبت به جایگاه فیلمسازی در کل و جایگاه خودم در جزء، فیلم میسازم. البته سازوکار زمانی هر پروژه به فراهمبودن ملزومات طبیعی و بدیهی اجرا وابسته است؛ وقتی این شرایط تغییر میکند، برنامه و انتظارمان از زمان اجرا هم باید با واقعیت تازه سنجیده شود.
تابهحال حدود ۱۴سریال و حدود هفت فیلم سینمایی و تلویزیونی ساختهام؛ نزدیک به ۳۸ سال است که در این حرفه مشغولم. طبیعتا باید بتوانم از تجربههای این زمان نهچندان کوتاه بهدرستی استفاده کنم و از حداقلها، حداکثر استفاده را برای ساخت فیلم و سریال ببرم.
تعادل برای من در همینجا معنا پیدا میکند: شناختن آنچه برای اثر ضروری است و انعطافداشتن در راه رسیدن به آن. گاهی میشود روش را عوض کرد و مقصود را نگهداشت.
قصه اپیزود شما در مجموعه سرو، سپید، سرخ، ماجرای متفاوتی دارد؛ پسری که سوار خودروی پلیس میشود. این ایده از کلیشههای مرسوم سریالهای پلیسی فاصله میگیرد. چقدر فکر میکنید رسانه و تلویزیون امروز ما به این جنس روایتها نیاز دارد؛ روایتهایی که در آن پلیس نه یک شخصیت تکبعدی و رسمی، بلکه انسانی ملموس، شنوا و همدل برای نسل جوان و جامعه است؟
خیلی خیلی زیاد؛ نوشتن و ساختن این اپیزود را هم میتوان نشانهای از توجه به همین نیاز دانست و گامی در راستای پرکردن فاصلهای که وجود دارد. البته فعل بسیار دقیق و ظریفی است و باید با دقت و هوشیاری به آن ورود کرد. نزدیککردن آدمها به یکدیگر، صرفا با گفتن اینکه باید به هم نزدیک شوند اتفاق نمیافتد؛ قصه باید فرصت این نزدیکی را فراهم کند. باید بتوانیم پشت عنوانها و نقشهای اجتماعی، خود انسان را ببینیم؛ هم در مورد مأمور پلیس و هم در مورد جوانی که روبهروی او نشسته است.
نگاهی به کارنامه شما، از «عملیات ۱۲۵» و «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» تا فیلمها و مجموعههای متأخرتری مثل «بیگانگان»، نشان میدهد سراغ سوژههای خاص، انسانی و چالشبرانگیز میروید و از فرمولهای راحت پرهیز میکنید. این اپیزود از سرو، سپید، سرخ را چطور در امتداد این جهانبینی تعریف میکنید؟ چه تکهای از دغدغههای شخصی راما قویدل در این کار تنیده شده؟
پاسخ این سؤال را در امتداد موضوع قبل ادامه میدهم. مسالهای که به نظرم بسیار مهم بود، این است که پلیس را بدون فاصلهگذاریهای رایج و بهعنوان انسانی واقعی، با همه مؤلفههای انسانیاش ببینیم. در بخشی از تصویرهای رسمی و آشنایی که از پلیس میبینیم، با شخصیتی اتوکشیده، عصاقورتداده، مصمم و گویی بری از هرگونه ضعف مواجهیم. حتی اگر لایه رویین این انسان مقید و وظیفهشناس چنین باشد، حقیقت این است که در غاییترین شکل هم با یک انسان طرفیم؛ انسانی که خسته یا کلافه میشود و حتی گاهی ممکن است بترسد.
ترس در ذات بشر است؛ از سازوکارهای بنیادین حفظ بقا در انسان هوموساپینس، یا انسان خردمند. یکی از مواهبی که به ماندگاری نوع بشر کمک کرده، همین توان احساس خطر و ترسیدن است. پس ترسیدن، بهخودی خود، نافی شجاعت یا انجام وظیفه نیست؛ اهمیت در این است که انسان با ترس خود چه میکند.
سایر مؤلفههای انسانی نیز در یک مأمور پلیس وجود دارد و نباید آنها را نادیده گرفت؛ پلیس تردید میکند، غمگین و یا حتی عصبانی میشود؛ چراکه در وهله نخست انسان است. اما در مواجهه با این خصایص و خصایل، اینکه چگونه واکنش نشان میدهد اهمیت دارد. شناخت فشارها و دشواریهای یک مأمور پلیس به معنای نادیده گرفتن مسئولیت او در قبال رفتارش نیست. بیتردید، عملکرد پلیس قابل نقد است و در کشور ما و دیگر نقاط جهان نیز نمونههایی از رفتارهای خلاف انتظار دیده میشود.هیچیک را نباید نادیده گرفت. در کنار این نقد، میتوانیم از خودمان هم بپرسیم که آیا میتوانیم دمی، و فقط دمی، خودمان را جای یک مأمور پلیس بگذاریم؟ فشار فکری، روحی و جسمیای که بر او وارد میشود، تا چه اندازه برای ما قابل تصور است؟
فقط کافی است در ظهر تابستان، هنگامی که درون خودروی خود با کولر روشن، فن با نهایت توان و شیشههایی که تا آخر بالاکشیده شده نشستهایم، لحظهای به چهره آفتابسوخته مأمور راهنمایی و رانندگی نگاه کنیم؛ به روزی که در آن گرما بر او میگذرد بیندیشیم. یا به چینهایی که خستگی بر صورت افسر گشت کلانتری نشانده است بنگریم؛ به این فکر کنیم که از صبح تا آن لحظه چه چیزهایی دیده، با چه مسائلی مواجه شده و در طول هفته چند بار ممکن است جانش به مخاطره افتاده باشد. این تأمل، دعوت به صرفنظرکردن از نقد نیست؛ دعوت به کاملتر دیدن یک انسان است. همان فرصتی که باید به جوان قصه هم بدهیم؛ به نگرانیها، خواستهها و جهانی که از دریچه او دیده میشود. برای من، قصه از همینجا جان میگیرد؛ از وقتی که آدمها مجال پیدا میکنند یکدیگر را فراتر از تصور اولیهشان ببینند. انسان به سبب انسانبودنش، سزاوار آن است که با انصاف و مهر دیده شود؛ و خود نیز جانب انصاف و مهر نگه دارد. سخن به درازا کشید.
بازخوردهایی که تا الان از مخاطب عام گرفتهاید چطور بوده؟ آیا احساس کردهاید تماشاگر توانسته با این فرمت و این زاویه دید انسانی به پلیس همذاتپنداری کند؟
صادقانه بگویم، بازخوردهایی که گرفتهام بیشتر در مورد کلیت کار بوده است؛ ظاهرا مخاطبانی که با من صحبت کردهاند، اپیزود را دوست داشته و شیرین و دلنشین یافتهاند. اما درباره آن وجه مشخصی که شما میفرمایید، بازخورد مستقیمی ندارم که بتوانم با قطعیت داوری کنم. امیدوارم در دل همین دلنشینی، چیزی از آن نگاه هم به مخاطب رسیده باشد؛ اینکه پشت لباسها، عنوانها و تفاوتها، آدمهایی هستند که میتوان کمی بیشتر دید و شناختشان. امید که چنین باشد.