به گزارش گروه رسانهای شرق،
صابر ابر- دیشب نمایشی دیدم به نام «اختتام عشق»؛ اجرایی متشکل از دو تکگویی؛ نخست از زبان مرد، با بازی حامد رسولی، و سپس از زبان زن، با بازی مریم نورمحمدی. بماند از زیبایی حضور این دو بازیگر بر صحنه و شکوه اجراگریشان که لحظهبهلحظه ستودنی بود. دو انسان که ظاهراً در پایان یک رابطه ایستادهاند، اما هنوز از آن رابطه بیرون نیامدهاند. هر کدام روایت خودش را دارد، خاطرات خودش را به یاد میآورد، اتفاقات عجیب و گاه تلخ گذشته را بازگو میکند و در مواجههای طولانی، دیگری را به دادگاه وجدان خود فرا میخواند. هر کدام میخواهد ثابت کند که دیگری مقصر بوده است؛ هر کدام برای رنجی که تحمل کرده شاهد و مدرک دارد و هر کدام خود را قربانی تصمیمها و رفتارهای دیگری میداند. اما آنچه برای من در این اجرا اهمیت پیدا کرد، صرفا روایت فروپاشی یک رابطه نبود؛ بلکه امکانی بود که تئاتر برای مواجهه ما با چنین موقعیتی فراهم میکند.
من برابرِ من…
مدتهاست به این فکر میکنم که تئاتر تا چه اندازه میتواند فراتر از یک هنر نمایشی، به امکانی اجتماعی برای شناخت انسان تبدیل شود. ما در زندگی روزمره کمتر فرصت میکنیم بیواسطه به رفتارهای خودمان نگاه کنیم. معمولا در میانه روابط، آنقدر درگیر دفاع از خود، اثبات حقانیت و پیدا کردن مقصر هستیم که فرصت دیدن سهم خودمان در اتفاقات را از دست میدهیم. گاهی حتی سالها پس از پایان یک رابطه، همچنان مشغول نوشتن کیفرخواست علیه دیگری هستیم. اما تئاتر فاصلهای ایجاد میکند؛ فاصلهای که به ما اجازه میدهد آنچه را در زندگی خود تجربه کردهایم، این بار از بیرون تماشا کنیم. شاید یکی از مهمترین قابلیتهای تئاتر همین باشد: تبدیل تجربه شخصی به تجربهای قابل مشاهده و قابل تأمل.
تئاتر قرار نیست جای رواندرمانی را بگیرد و هیچ اجرایی بهتنهایی نمیتواند زخمهای روانی یک جامعه را درمان کند. اما میتواند زبان گفتوگو درباره زخمها را بسازد؛ میتواند آنچه را در زندگی روزمره پنهان میکنیم به سطح بیاورد و فرصتی فراهم کند تا بدون قرار گرفتن در مرکز یک بحران واقعی، آن را ببینیم و دربارهاش فکر کنیم. دیشب، در ردیف اول سالن، مردی با پیراهن چهارخانه نشسته بود که تمام اجرا را اشک ریخت.
بارها دستهایش را روی زانوهایش کشید. نفسهای پیدرپی، مکثها و اشکهایی که بند نمیآمدند. انگار چیزی روی صحنه، در جایی دور از زندگی شخصی او، ناگهان به نزدیکترین نقطه وجودش رسیده بود.
برای من، آن مرد فقط یک تماشاگر نبود؛ بخشی از خودِ نمایش بود. مردی که خودش را روبهروی خودش میدید. شاید برای نخستین بار، شاید پس از سالها. این همان جایی است که من به آن فکر میکنم: لحظهای که تئاتر میتواند به تجربهای شبیه درمان تبدیل شود؛ لحظه مواجهه با چیزی که مدتها از دیدنش فرار کردهایم.
در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام «بینش»؛ لحظهای که انسان میتواند از تکرار ناخودآگاه یک الگوی رفتاری فاصله بگیرد و آن را ببیند. در رواننمایشگری یا سایکودرام، روشی که ژاکوب لِوی مورنو در قرن بیستم بنیان گذاشت، فرد از طریق نقشآفرینی و بازسازی موقعیتهای زندگی، تجربههای خود را دوباره به صحنه میآورد. او فقط درباره آنچه اتفاق افتاده حرف نمیزند؛ آن را بازی میکند، نقشها را تجربه میکند و گاهی جای خود را با دیگری عوض میکند. این مواجهه میتواند به درک تازهای از خود و دیگری منجر شود.
پژوهشهای علمی نیز در سالهای اخیر به ارتباط میان هنرهای نمایشی و سلامت روان پرداختهاند. برای مثال، یک مرور نظاممند و فراتحلیل منتشرشده در سال ۲۰۲۶ در نشریهی Journal of Epidemiology and Community Health، با بررسی ۴۲ مقاله، به ظرفیت مداخلات مبتنی بر تئاتر و روشهایی مانند رواننمایشگری در کاهش برخی نشانههای اضطراب، افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه اشاره کرده است. البته این یافتهها به معنای اثبات اثر درمانی قطعی تئاتر نیستند و همچنان به پژوهشهای دقیقتر نیاز دارند.
اما اهمیت این موضوع برای من فقط در نتایج پزشکی آن نیست؛ بلکه در یادآوری این نکته است که انسان موجودی صرفا کلامی نیست. ما با بدنمان به یاد میآوریم، با صداها و تصاویر خاطره میسازیم و با حرکت و حضور دیگری احساساتمان را تجربه میکنیم.
تئاتر درست در همین نقطه قرار میگیرد؛ جایی میان بدن، حافظه، کلام، عاطفه و رابطه.
از سوی دیگر، تئاتر برای تماشاگر نیز میتواند چنین امکانی بسازد. تماشاگر در موقعیتی قرار میگیرد که بدون آنکه مستقیما متهم یا قضاوت شود، میتواند خودش را در دیگری پیدا کند. میتواند از رفتار یک شخصیت خشمگین شود، با شخصیت دیگر همدلی کند و ناگهان متوجه شود که در بخشی از زندگی خودش، هر دو نقش را بازی کرده است.
شاید همینجا باشد که یک اثر نمایشی از محدودهی سرگرمی فراتر میرود و به تجربهای انسانی و اجتماعی تبدیل میشود. تئاتر لزوما درمانگر نیست، اما میتواند زمینه شکلگیری یک مواجهه درمانگرانه را فراهم کند؛ میتواند پرسشی را در ذهن تماشاگر باقی بگذارد که شاید سالها از روبهرو شدن با آن فرار کرده است.
در «اختتام عشق»، این پرسش برای من در پایان یک رابطه شکل میگیرد: وقتی دو نفر از هم جدا میشوند، واقعا چه چیزی را با خودشان میبرند؟اصلا چیزی برده میشود؟!
آیا هر کدام خاطره رابطه را با خود میبرد؟ آیا یکی مجموعهای از رنجها و دیگری مجموعهای از خاطرات خوش را نگه میدارد؟ آیا ممکن است دو انسان یک رابطه را با هم زندگی کرده باشند، اما هر کدام دو تاریخ کاملا متفاوت از آن را در حافظه خود نگه داشته باشند؟
و اینجاست که آن بخش از متن برایم اهمیت پیدا میکند؛ آنجا که پرسش از این است: کدامیک خاطره رابطهای را که با هم داشتهاند با خود به روز جدایی میبرد و کدامیک یک صندلی سوزندوزیِ کنار خیابان را؟
من فکر میکنم هر دو یکی هستند. هر دو از نبودن میگویند؛ از نبودن کسی، نه نبودن چیزی.
نمیخواهم چیزی از نمایش را فاش کنم، اما جایی در این صحنه دری هوشمندانه گشوده میشود؛ جایی که بیآنکه متوجه شوید، اشکهایتان با ترانهای جاری خواهد شد. انگار چیزی از حافظه شما، چیزی که شاید حتی نامی برایش نداشتهاید، ناگهان به یاد آورده میشود.
صحنهای متلاشیشده از یک زندگی، با هوشمندی بسیار و زیباییشناسی دقیق. «اختتام عشق» در سالن مستقل تهران، با متنی از پسکل رامبر، ترجمه درخشان زیبا خادمحقیقت و کارگردانی مشترک اشکان خیلنژاد و پسکل رامبر، اجرایی است سرشار از دقت و ظرافت؛ اجرایی که به ما یادآوری میکند چه زخمهایی را بر تن خود حمل میکنیم.
شاید تئاتر همین باشد؛ فرصتی برای آنکه برای لحظاتی، از تماشای دیگری دست برداریم و خودمان را تماشا کنیم.
من برابرِ من.
پاییز یکهزار و چهارصد و پنج
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.