شناسهٔ خبر: 80328372 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

تأملی درباره خودشناسی، ادبیات و هنرِ زندگی کردن با تناقض‌های خویش؛

انسان، موجودی ناتمام

ما آدم‌ها معمولاً خودمان را با چند جمله کوتاه تعریف می‌کنیم: من آدم مستقلی هستم؛ زود می‌رنجم؛ آدم شجاعی‌ام؛ نمی‌توانم نه بگویم؛ همیشه نیمه‌کاره رها می‌کنم؛ یا از شکست می‌ترسم. کم‌کم این جمله‌ها از توصیف تجربه‌های ما فراتر می‌روند و به حکم‌هایی درباره هویت ما تبدیل می‌شوند. دیگر نمی‌گوییم «این بار ترسیدم»، می‌گوییم «من آدم ترسویی هستم»؛ نمی‌گوییم «در این رابطه به دیگری وابسته شدم»، می‌گوییم «من هیچ‌وقت نمی‌توانم مستقل باشم.» ما آدم‌ها معمولاً خودمان را با چند جمله کوتاه تعریف می‌کنیم: من آدم مستقلی هستم؛ زود می‌رنجم؛ آدم شجاعی‌ام؛ نمی‌توانم نه بگویم؛ همیشه نیمه‌کاره رها می‌کنم؛ ی...

صاحب‌خبر -

جام جم آنلاین آذربایجان شرقی: انگار آدم عجله دارد برای اینکه خودش را بفهمد، زودتر به یک تعریف نهایی برسد؛ تعریفی که تکلیفش را با خودش روشن کند و به این پرسش قدیمی پایان دهد که «من واقعاً چه جور آدمی هستم؟»

اما شاید مشکل همین‌جا شروع شود: از این تصور که باید بتوانیم خودمان را در چند صفت خلاصه کنیم.

میشل دو مونتنی، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، در مقاله‌ها راه دیگری را پیش می‌گیرد. او به‌جای آن‌که تصویری نهایی و بی‌نقص از انسان ارائه دهد، خودش را در حال تغییر، تردید و تناقض می‌بیند. برای او، شناخت خویشتن بیشتر تمرین نگاه کردن به تجربه‌های خود است تا رسیدن به تعریفی قطعی؛ نگاه به عادت‌ها، داوری‌ها، ترس‌ها و رفتارهای کوچکی که در زندگی روزمره از ما سر می‌زنند.

پیشنهاد مونتنی در واقع این است که به‌جای صدور حکم درباره خود، خودمان را مطالعه کنیم. میان این دو تفاوت مهمی هست. حکم دادن، پرونده را می‌بندد؛ مطالعه کردن، آن را باز نگه می‌دارد. وقتی می‌گوییم «من آدم ضعیفی هستم»، راه فهمیدن را بر خود می‌بندیم؛ اما وقتی می‌پرسیم «در چه موقعیت‌هایی احساس ناتوانی می‌کنم و چرا؟»، تازه امکان شناخت آغاز می‌شود.

شاید یکی از کاربردی‌ترین شکل‌های خودشناسی همین باشد: تبدیل صفت‌های قطعی به پرسش‌های قابل‌بررسی.

مثلاً به‌جای این‌که بگوییم «من آدمی هستم که همیشه از قضاوت دیگران می‌ترسم»، می‌توانیم از خودمان بپرسیم: در برابر قضاوت چه کسانی بیشتر مضطرب می‌شوم؟ چه چیزی را در خطر می‌بینم؛ پذیرفته شدن، دوست داشته شدن یا تصویر خوبی که از من دارند؟ وقتی احتمال مخالفت کسی را می‌دهم، چه رفتاری می‌کنم؟ سکوت می‌کنم، بیش از اندازه توضیح می‌دهم، از خواسته‌ام می‌گذرم یا پیش از آن‌که دیگری چیزی بگوید، خودم را عقب می‌کشم؟

این پرسش‌ها قرار نیست بهانه‌ای برای تحلیل بی‌پایان خودمان شوند. کارشان این است که میان تجربه، تفسیر و رفتار فاصله‌ای ایجاد کنند؛ فاصله‌ای که در آن بتوانیم به‌جای تکرار خودکار عادت‌ها، انتخاب دیگری را هم ببینیم.

 

شخصیت ما، چیزی فراتر از یک روایت ثابت

در یادداشت‌های زیرزمینی داستایفسکی با راوی‌ای روبه‌رو می‌شویم که تناقض‌هایش را نمی‌توان به‌سادگی کنار زد. او هم از دیگران دلخور است و هم به واکنش آن‌ها حساس؛ هم میل به ارتباط دارد و هم در برابر آن مقاومت می‌کند؛ هم از وضعیت خود رنج می‌برد و هم گاهی رفتارهایی می‌کند که رنجش را بیشتر می‌کنند.

نمی‌خواهیم از این شخصیت الگویی برای زندگی بسازیم یا هر رفتار او را توجیه کنیم. اهمیت ادبی او در این است که اجازه نمی‌دهد انسان را به یک توضیح ساده تقلیل دهیم. راوی نه صرفاً قربانی است، نه صرفاً مقصر؛ در فاصله میان نیازها، رنجش‌ها، انتخاب‌ها و توجیه‌هایش، پیچیدگی آدمی آشکار می‌شود.

ما هم گاهی چنین می‌کنیم. از تنهایی شکایت داریم، اما دعوتی را رد می‌کنیم. خواهان صمیمیتیم، اما وقتی دیگری نزدیک می‌شود عقب می‌کشیم. می‌خواهیم مستقل باشیم، اما در تصمیم‌های مهم منتظریم کسی تأییدمان کند. این تناقض‌ها لزوماً نشانه دورویی یا بدذاتی نیستند؛ گاهی چند نیاز واقعی در ما هم‌زمان فعال‌اند و با یکدیگر تعارض پیدا می‌کنند.

ممکن است بخشی از ما خواهان نزدیکی باشد و بخشی دیگر از آسیب دیدن بترسد. بخشی استقلال بخواهد و بخشی دیگر نخواهد امنیتی را که به تأیید دیگران وابسته است از دست بدهد. فهمیدن این کشمکش‌ها به معنای تأیید تمام رفتارهای ما نیست؛ به این معناست که پیش از تغییر دادن یک رفتار، بکوشیم بفهمیم آن رفتار چه مسئله‌ای را برای ما حل می‌کند و چه هزینه‌ای به ما تحمیل می‌کند.

یک تمرین ساده می‌تواند از همین‌جا شروع شود. هر بار که رفتاری برخلاف خواسته آگاهانه خود انجام می‌دهیم، سه پرسش را بنویسیم:

۱. در آن لحظه چه می‌خواستم؟

۲. از چه چیزی می‌ترسیدم یا می‌خواستم از چه احساسی دور بمانم؟

۳. رفتاری که انجام دادم، در کوتاه‌مدت چه فایده‌ای داشت و در بلندمدت چه هزینه‌ای برایم ایجاد کرد؟

کسی که برخلاف میلش به درخواست دیگران پاسخ مثبت می‌دهد، ممکن است در کوتاه‌مدت از اضطراب مخالفت رها شود؛ اما در بلندمدت احساس فرسودگی یا نادیده گرفته شدن پیدا کند. کسی که از ترس شکست، شروع کاری را به تعویق می‌اندازد، شاید موقتاً از مواجهه با احتمال ناکامی دور بماند؛ اما هم‌زمان فرصت تجربه کردن، آموختن و پیشرفت را هم از دست می‌دهد.

دیدن این چرخه‌ها، به‌جای محکوم کردن خود، امکان تغییر را فراهم می‌کند.

 

انسان در گذر زمان، همان کسی نمی‌ماند که بود

ویرجینیا وولف در رمان به سوی فانوس دریایی، زندگی آدم‌ها را در گذر زمان و از خلال ادراک‌ها، خاطره‌ها و تجربه‌های درونی‌شان روایت می‌کند. در این جهان داستانی، زمان فقط مجموعه‌ای از روزها و سال‌ها نیست؛ نیرویی است که روابط را تغییر می‌دهد، آدم‌ها را از دسترس یکدیگر خارج می‌کند و معنای تجربه‌های گذشته را دگرگون می‌سازد.

گاهی وقتی به گذشته خود نگاه می‌کنیم، از تصمیمی دفاع می‌کنیم که امروز دیگر قبولش نداریم؛ به چیزی دل می‌بندیم که زمانی برایمان بی‌اهمیت بوده؛ یا از انتخابی شرمنده می‌شویم که در آن روزگار، با امکانات روانی و دانشی که داشتیم، تنها راه قابل‌تصورمان بوده است.

البته تغییر کردن به این معنا نیست که هر تصمیم گذشته را باید بی‌چون‌وچرا بپذیریم. ممکن است لازم باشد مسئولیت خطایی را به عهده بگیریم، آسیبی را جبران کنیم یا از عادتی دست برداریم. اما مسئولیت‌پذیری با محکوم کردن بی‌پایان خود تفاوت دارد. می‌توانیم بپذیریم که در گذشته انتخاب نامناسبی کرده‌ایم، بدون آن‌که تمام هویت امروزمان را به آن انتخاب گره بزنیم.

برای تمرین این نگاه، گاهی بد نیست نامه‌ای کوتاه به خودِ چند سال قبل بنویسیم. نه برای آن‌که همه رفتارهایش را توجیه کنیم، بلکه برای این‌که بفهمیم آن روزها چه می‌دانست، چه نمی‌دانست، از چه می‌ترسید و چه امکاناتی در اختیار داشت. بعد از خودِ امروز بپرسیم: اگر اکنون با موقعیتی مشابه روبه‌رو شوم، چه انتخاب متفاوتی می‌توانم انجام دهم؟

این تمرین قرار نیست گذشته را عوض کند. قرار است تجربه گذشته را به چیزی قابل‌استفاده برای امروز تبدیل کند.

 

از شناختن خود تا ساختن خود

اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم باشیم: اگر انسان موجودی ناتمام است، معنایش این نیست که باید تمام عمر مشغول اصلاح خود باشد. گاهی همین تصورِ پایان‌ناپذیرِ خودسازی، به شکل دیگری از نارضایتی دائمی تبدیل می‌شود؛ انگار همیشه نسخه بهتری از ما جایی منتظر است و زندگی واقعی را باید تا رسیدن به آن نسخه به تعویق انداخت.

اما شاید رشد، بیش از آن‌که پروژه‌ای برای حذف همه نقص‌ها باشد، تمرین انتخاب کردن در حضور همان نقص‌هاست.

برای شجاع‌تر شدن، لازم نیست ترس را به‌کلی از بین ببریم؛ می‌توانیم کاری را که برایمان مهم است، با وجود مقداری ترس انجام دهیم. برای مستقل‌تر شدن، لازم نیست دیگر به تأیید کسی نیاز نداشته باشیم؛ می‌توانیم تصمیمی بگیریم، نظر دیگران را بشنویم و در نهایت مسئولیت انتخاب خودمان را بپذیریم. برای برقراری رابطه‌ای سالم، لازم نیست از هرگونه رنجش یا سوءتفاهم خالی باشیم؛ باید بتوانیم درباره آنچه رخ داده حرف بزنیم، سهم خود را ببینیم و در صورت امکان، رابطه را ترمیم کنیم.

به بیان دیگر، هدف این نیست که به انسانی تبدیل شویم که هیچ‌گاه نمی‌ترسد، اشتباه نمی‌کند یا به دیگری نیاز ندارد. هدف این است که دامنه انتخاب‌هایمان بیشتر شود؛ بتوانیم به‌جای یک واکنش همیشگی، پاسخ‌های تازه‌ای را امتحان کنیم.

از همین رو، خودشناسی وقتی ارزش عملی پیدا می‌کند که به یک رفتار کوچک و قابل‌مشاهده برسد. اگر فهمیده‌ایم از مخالفت می‌ترسیم، یک بار در موقعیتی کم‌خطر نظر متفاوت خود را بیان کنیم. اگر کمال‌گرایی باعث تعویق کارها می‌شود، کاری را با معیار «به‌اندازه کافی خوب» به پایان برسانیم. اگر در تصمیم‌گیری مدام از دیگران تأیید می‌گیریم، درباره انتخابی کم‌اهمیت ابتدا نظر خودمان را بنویسیم و بعد، در صورت نیاز، با دیگری مشورت کنیم.

لازم نیست این تجربه‌ها فوراً احساس خوبی ایجاد کنند. ممکن است پس از نخستین مخالفت، مضطرب شویم؛ پس از یک تصمیم مستقل، شک کنیم؛ یا پس از پایان دادن به کاری نه‌چندان بی‌نقص، هنوز از نتیجه راضی نباشیم. اهمیت تمرین در این نیست که همیشه احساس مطلوبی تولید کند؛ در این است که به خودمان نشان دهد می‌توانیم با وجود احساس ناخوشایند، رفتاری تازه انجام دهیم.

ناتمام بودن، یک امکان است

در کتاب کاربردهای ادبیات، ریتا فلسکی از تجربه بازشناسی سخن می‌گوید؛ از لحظه‌ای که خواننده در یک اثر ادبی چیزی از خودش پیدا می‌کند.

شاید یکی از ارزش‌های ادبیات همین باشد که گاهی ما را از زندان تعریف‌های خودمان بیرون می‌آورد. شخصیتی را می‌خوانیم که برخلاف انتظارمان رفتار می‌کند؛ از او خوشمان نمی‌آید، اما در ادامه چیزی از او می‌فهمیم. یا با شخصیتی همدلی می‌کنیم و بعد درمی‌یابیم که بخشی از رفتار او را در خودمان هم می‌شناسیم.

در این مواجهه، انسان پیچیده‌تر می‌شود؛ نه لزوماً بهتر یا بدتر، بلکه دشوارتر برای قضاوت‌های فوری.

شاید لازم باشد همین فرصت را به خودمان هم بدهیم. هر بار که می‌گوییم «من همیشه همین‌طورم»، لحظه‌ای مکث کنیم و بپرسیم: واقعاً همیشه؟ آیا هیچ موقعیتی نبوده که جور دیگری رفتار کرده باشم؟ چه شرایطی آن تفاوت را ممکن کرده است؟ و چگونه می‌توانم آن شرایط را دوباره فراهم کنم؟

این پرسش‌ها کوچک‌اند، اما می‌توانند راهی به سوی آزادی بیشتر باز کنند؛ آزادی از این تصور که گذشته، شخصیت و عادت‌هایمان آینده ما را به‌طور کامل تعیین کرده‌اند.

انسان ناتمام است؛ نه چون همیشه معیوب است و باید چیزی به او افزوده شود، بلکه چون هیچ تعریف واحدی نمی‌تواند تمام امکان‌های او را در خود جای دهد. ما محصول گذشته‌مان هستیم، اما فقط گذشته‌مان نیستیم. از عادت‌ها و ترس‌هایمان تأثیر می‌پذیریم، اما لزوماً محکوم به تکرار همیشگی آن‌ها نیستیم. می‌توانیم مسئولیت خطاهایمان را بپذیریم، بی‌آن‌که خود را به خطاهایمان تقلیل دهیم؛ می‌توانیم محدودیت‌هایمان را بشناسیم، بی‌آن‌که امکان تغییر را انکار کنیم.

شاید بلوغ، رسیدن به تصویری نهایی و بی‌نقص از خویشتن نباشد. شاید بلوغ از جایی آغاز می‌شود که دیگر برای اثبات یک تعریف ثابت از خودمان تلاش نمی‌کنیم؛ بلکه می‌کوشیم در موقعیت‌های واقعی زندگی، اندکی آگاهانه‌تر انتخاب کنیم.

و شاید بهتر باشد به‌جای آن‌که هر شب از خود بپرسیم «آیا امروز آدم بهتری شدم؟»، گاهی سؤال ساده‌تری بپرسیم: «امروز کجا توانستم، حتی برای یک بار، به‌جای تکرار گذشته، انتخاب تازه‌ای داشته باشم؟»

شاید زندگی، بیش از آن‌که مسابقه‌ای برای کامل شدن باشد، فرصتی باشد برای همین انتخاب‌های کوچک؛ انتخاب‌هایی که کم‌کم به ما امکان می‌دهند انسانی باشیم که نه از تناقض‌هایش بی‌خبر است، نه از خطاهایش فرار می‌کند و نه آینده‌اش را به تعریف‌های قطعی گذشته می‌سپارد.

∎​