شناسهٔ خبر: 80324939 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

شکل‌های زندگی: یادی از شاهرخ مسکوب

به چهره پاسخ می‌دهد

شاهرخ مسکوب می‌گوید بعد از کودتای بیست‌وهشتم مرداد وقتی بازداشت شد و زیر فشار شدید قرار گرفت، یک عامل او را از اعتراف و همکاری با فرماندار نظامی بازداشت و آن جنبه عاطفی و در حقیقت سویه اخلاقی قضیه بوده است. او گفته بود وقتی شکنجه می‌شد چهره مرتضی کیوان را جلوی خود دیده و همین باعث شد که با فرماندار نظامی همکاری نکند. «چهره» آن چیزی است که ما را از بسیاری از کارها بازمی‌دارد.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

نادر شهریوری (صدقی): شاهرخ مسکوب می‌گوید بعد از کودتای بیست‌وهشتم مرداد وقتی بازداشت شد و زیر فشار شدید قرار گرفت، یک عامل او را از اعتراف و همکاری با فرماندار نظامی بازداشت و آن جنبه عاطفی و در حقیقت سویه اخلاقی قضیه بوده است. او گفته بود وقتی شکنجه می‌شد چهره مرتضی کیوان را جلوی خود دیده و همین باعث شد که با فرماندار نظامی همکاری نکند. «چهره» آن چیزی است که ما را از بسیاری از کارها بازمی‌دارد. هنگامی که از چهره سخن می‌گوییم می‌بایست از فیلسوف چهره سخن بگوییم؛ امانوئل لویناس فیلسوف چهره است، از نظرش «چهره» آن دیگری است با سویه‌های زیاد اخلاقی: «... من بیشتر بر این باورم که دسترسی به چهره بلاواسطه اخلاقی است، وقتی یک بینی، چشم‌ها، یک پیشانی و یک چانه را می‌بینید و می‌توانید آنها را توصیف کنید، چرخش و نگاه شما به سوی یک شیء (ابژه) است‌».1 آنگاه لویناس «چهره» را در عریان‌ترین شکل ممکن توصیف می‌کند: «مسئله نخست، حالت عمومی چهره است، بی‌حفاظ بودن صورت و بی‌دفاع بودن آن. پوست صورت عریان‌ترین و تهیدست‌ترین جزو آدمی است. چهره بیش از همه عریان است. گرچه عریانی‌اش موقر و مطبوع است. چهره در عین حال تهیدست‌ترین است: نوعی فقر ذاتی در چهره وجود دارد... و در عین حال چهره همان چیزی است که ما را از کشتن منع می‌کند‌».2 چهره لزوما انسان نیست، می‌تواند هر چیز دیگری باشد.

ژان لافیت در کتاب «آنها که زنده‌اند» می‌گوید: «به یاد دارم وقتی بچه بودم داستان یک زندانی را که کاملا تنها در زندانش می‌زیست در کتابی خواندم. این زندانی طی سال‌های مدید هیچ چیزی را جز چهره زندانبان خود نمی‌دید و با کسی جز او حق ملاقات نداشت و او هم هیچ‌گاه سخن نمی‌گفت. مرد بینوا از جهان جدا مانده بود. از پشت میله‌های پنجره زندان دیوار بانویی را هم می‌توانست ببیند، اما این دیوار نمای آسمان را از نظرش پوشیده می‌داشت. روزی معلوم نیست به چه ترتیب گیاه کوچکی در گودی یک قطعه‌سنگ جوانه زد. چون این گیاه ناچیز تنها وسیله‌ای بود که زندانی را به جهان خارج و زندگی وصل می‌کرد با آن خو گرفت‌».3 از آن پس، آن دیگری و در این جایگاه تنها انگیزه او برای تحمل آن وضعیت دهشتناک بود.

لویناس می‌گوید رابطه انسان با «دیگری» پیش از هر قرارداد اجتماعی و حتی پیش از هر اندیشه عقلانی شکل می‌گیرد و این رابطه، رابطه اخلاقی است. او از «چهره دیگری» سخن می‌گوید؛ چهره نه صرفا به معنای فیزیکی، بلکه حضوری است که انسان را مخاطب خود قرار می‌دهد. «وقتی انسان با چهره دیگری روبه‌رو می‌شود، پیش از آنکه بیندیشد، پیش از آنکه تحلیل کند، با یک فرمان خاموش مواجه می‌شود. این فرمان در کلمات بیان نمی‌شود، اما در حضور دیگری نهفته است‌».4 در اینجا لویناس یکی از مهم‌ترین ایده‌های اخلاقی را مطرح می‌کند؛ به نظرش چهره آن چیزی است که در یک چارچوب محصور نمی‌گنجد و دقیقا همین که به چنگ نمی‌آید، آدمی را به جنب‌وجوش وامی‌دارد و در عین حال که او را از بسیاری از کارها بازمی‌دارد، به بسیاری کارها نیز ترغیب می‌کند. اساسا همین هم سرچشمه «امر اخلاقی» است؛ چون به چیزی فراتر از وضع موجود فرمان می‌دهد و آدمی را موظف می‌کند که به چهره پاسخ دهد. درست مانند کاری که مسکوب می‌کند؛ زیرا اگرچه چهره «دیده» نمی‌شود و مسکوب در بازجویی‌های خود با مرتضی کیوان روبه‌رو نمی‌شود، اما این مهم نیست زیرا چهره به‌مثابه امر اخلاقی، مسکوب را به فراسوی آنچه هست می‌برد و در مسیر آنچه باید باشد هدایت می‌کند. اتفاقا «پابرجاترین بدفهمی‌ای که چهره برمی‌انگیزد این فرض است که چهره چیزی است که می‌توان آن را دید»،5‌ در حالی که در چهره آنچه به بیان درمی‌آید، بیان حال حاضر است. به بیانی دیگر، چهره آن تصویر مجسم و ثابت نیست که همچون بتی مورد پرستش قرار می‌گیرد، بلکه بالعکس، همواره و طی زمان صاحب معانی و مضامینی است که خود را بیان می‌کند و با مخاطب حرف می‌زند و از همین طریق است که هر نوع گفت‌وگویی را آغاز و ممکن می‌سازد.

در اینجا با سویه‌های متفاوتی از چهره مواجه می‌شویم؛ به این معنا که هنگامی که چهره عیان می‌شود، در آن نوعی حکم و فرمان نهفته است، تو گویی یک ارباب با من سخن گفته است‌ اما این تمامی چهره نیست‌ زیرا سویه دیگر چهره تهیدست است: حیاتی عریان، چهره‌ فقیری که می‌توانم برایش همه کار بکنم چون همه چیز را به او مدیونم. این پاسخی است که می‌توان به چهره داد. در این صورت دیگر «مرگ سرچشمه عدم نیست، جویباری است که در دیگران جریان می‌یابد‌».6

اهمیت مسکوب بازسازی انتقادی گذشته و احیانا بارور‌کردن آن است‌ تا هم‌زمان حال و آینده را دگرگون کند، اما گویا به‌ تدریج درمی‌یابد که دگرگون‌کردن جهان چندان هم آسان و گاه حتی شدنی نیست. اما این نیز باعث نمی‌شود که پذیرای چنین جهانی باشد: «نپذیرفتن جهان بدون تغییر آن» پاسخ او به هستی است، این پاسخ شباهتی آشکار به ایده کامو دارد؛ ایده کامو در مواجهه با جهان «نپذیرفتن آن بدون ترک‌کردنش» است. شباهتی که البته به هیچ رو اتفاقی نیست، زیرا به درک تراژیک این هر دو از جهان هستی برمی‌گردد. درک تراژیک مسکوب را می‌توانیم در کتاب «سوگ سیاوش» مشاهده کنیم. سیاوش از پستی و بی‌شرمی روزگار ناراضی است و آن را نمی‌پذیرد، پس می‌کوشد به وظیفه خود عمل کند حتی اگر مرگ را پذیرا شود. او اگرچه در آغاز در قامت قهرمانی ظاهر می‌شود که می‌کوشد کار زمان خود را به انجام برساند، اما درمی‌یابد که باور اسطوره‌ای ایران‌زمین در این حقیقت تراژیک نهفته شده که گویی سرنوشت آدمی از پیش مقدر است. به‌رغم این اما سیاوش به وظیفه خود عمل می‌کند تا بر آزادی خویش گواهی دهد. آدمی گاه خیال می‌کند چیزی را که باید برایش بجنگد، چیزی ‌یا هدفی است خارج از خودش، اما نه، مسئله خودش است؛ برای معنا‌بخشیدن به یک هستی عارضی، گریز از پوچی زندگی و پاسخ به چهره، چهره‌ای که با حضورش انسانِ زبون و فانی به ذاتی برتر و پایدار پیوند می‌خورد.

در اینجا مسکوب با مسئله بنیادین فلسفه مواجه می‌شود؛ همان مسئله همیشگی جبر و اختیار و یا آزادی و ضرورت. این چه‌بسا یکی از مهم‌ترین مسائل پیش‌روی مسکوب باشد، آن هم برای انسانی که در جبر و ضرورتی اجتناب‌ناپذیر گرفتار است و شاید جایی برای آزادی‌اش وجود نداشته باشد. در این صورت تنها چیزی که باقی می‌ماند، انجام وظیفه کانتی است، کاری که به‌نوعی سیاوش انجام می‌دهد و در عین حال هم‌زمان پاسخ به آن دیگری، به چهره نیز است تا برای آزادی، حتی اگر شده اندک، جایی باز کند.

«چهره» سیال است و متنوع، و بنابراین می‌تواند به هر شکل درآید، اما این به‌منزله شیطنت نیست زیرا در چهره همواره نوعی «رفعت»، نوعی «بلندی» حضور دارد، یعنی آنکه آن دیگری در هر حال رفیع‌تر از من است. چهره حتی می‌تواند حضوری دائمی داشته باشد، آن‌ هم در لابه‌لای تاریخ، در شرایط‌های انضمامی، تا چنان‌ که گفته شد در جویبارهای تاریخ استمرار یابد. درک مسکوب از تاریخ، درکی بس قابل تأمل است که حساب او را از خیل خاطره‌نویسان جدا می‌کند. از نظر او خاطره، یادآوری آن چیزی است که به درد لحظه حال می‌خورد، یا به عبارتی آن چیزی است که بدون مناسبت ‌یا با مناسبت به خاطر می‌آید. در حقیقت می‌آید و می‌رود، تا در موقع مقتضی به درک‌ یا درد زمان حال کمک برساند و یا چنان که مسکوب می‌گوید «در خاطره بیدار که گرم کار است تا ما را به خود فراخواند، یادآوری نوعی بازسازی و احضار گذشته غایب است به زمان حال و حاضر، غایبی حاضر می‌شود و حاضری (زمان حال) را به پس پرده می‌راند تا آنجا که گاه ما کسی را حقیقتی یا چیزی رفته را که دیگر نیست بیشتر به جان می‌آزماییم تا آنچه را که هست و هستی او در زمانی است که هنوز به گذشته نپیوسته». اشاره مسکوب می‌تواند به آن دیگری، به آن چهره باشد؛ چهره‌ای که آدمی را موظف و در حقیقت مسئول می‌کند. در این صورت یادآوری گذشته زنده‌کردن خاطره‌ای خفته نیست، بلکه در عین حال حسی از مسئولیت است که استمرار و یادآوری آن به «وفاداری» منتهی می‌شود: «... از آنجا که دیگری به من می‌نگرد، من در قبال او مسئولم. حتی اگر نسبت به او هیچ مسئولیتی را تقبل نکرده باشم. مسئولیت او به عهده من است. این مسئولیت است که از آنچه انجام می‌دهم، فراتر می‌رود. معمولا آدمی در قبال آنچه خود انجام می‌دهد، مسئول است... این بدان معناست که من در قبال نفسِ مسئولیت او مسئولم‌».7

اهمیت مسکوب البته بیش از اینهاست. او پرسشگری فعال است. پرسش‌ها در منظومه فکری مسکوب جایگاه ویژه‌ای دارند، پرسش‌ها معطوف به اسطوره‌های ایران است که در هر حال خلاصی از آن ممکن به نظر نمی‌رسد؛ اسطوره‌هایی که اگرچه واقعی به نظر نمی‌رسند، اما از هر واقعیتی، واقعی‌ترند. تلاش مسکوب انتقال گذشته اسطوره‌ای به اکنون همیشگی است، تا در پی چنین انتقالی چیزی تازه شکل گیرد، تا بلکه افقی در پیش‌رو پدید آید، تا انرژی‌های نهفته در اسطوره‌های کهن آزاد گردند. این کار در حقیقت تلاشی است برای بازیافتن اصل خود «در این دوران دلگزای نامرادی، در این تاراج ضحاک و افراسیاب، هرکس‌ به فراخور توانایی روح خود، در گیرودار پیکاری است برای سرنگونی اهریمنان، دیوان و راه‌بندان برای بازیافتن اصل خود».8 بدین‌سان مسکوب مفهوم‌ یا مفاهیمی از گذشته به وام می‌گیرد تا آن را با زمانه خود همسو کند، او این را «خویشکاری» خود نام می‌دهد. «خویشکاری» واژه‌ای قدیمی در زبان فارسی است که مسکوب به آن وظیفه نام می‌دهد. او خویشکاری را چنان پراهمیت می‌داند که می‌گوید هر که از خویشکاری‌اش روی برتافت دوپاره شد و سپس جمشید پادشاه اسطوره‌ای را مثال می‌زند که به‌ وسیله ضحاک با اره به دو نیم پاره بدل شد. در این میان اما از مسکوب می‌توان پرسید که چگونه این خویشکاری که مسکوب آن را وظیفه تلقی می‌کند، به مسئولیتی توأم با وفاداری بدل می‌شود؟ در اینجاست که چهره خود را آشکار می‌کند؛ چهره به همان نحوی که آدمی به کسی تحت حاکمیت خویش فرمان می‌دهد به مسکوب فرمان می‌دهد و مسکوب نیز به چهره پاسخ می‌دهد.

1، 2، 7. «اخلاق نامتناهی» امانوئل لویناس

3. «آنها که زنده‌اند» به نقل از کتاب «هی، من را ببین»، پوران صادقی‌پور

4، 6، 8. «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب

5. «درآمدی بر اندیشه لویناس»، کالین دیویس، ترجمه  مسعود علیا

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.

∎​