به گزارش خبرنگار ایرنا، در واژگان روزمره ایرانیان، کمتر مفهومی به اندازه حسرت و مترادفهای عاطفی آن تکرار میشود، با این حال، تقلیل دادن این مفهوم به یک ناخرسندی صرف یا عارضه روانی فردی، نوعی فروکاهشگرایی در تحلیل اجتماعی است.
هنگامی که یک احساس عاطفی از مرزهای فردیت فراتر میرود، در گفتار روزمره رسوب میکند، در ناخودآگاه جمعی بازتولید میشود و به الگوی ادراک عمومی از گذشته، حال و آینده بدل میگردد، ما دیگر با یک حس روانشناختی مجزا روبرو نیستیم بلکه با یک پدیده اجتماعی مواجهیم که تمام ارکان حیات جمعی را تحت تاثیر قرار داده است.
جامعه ایران در دهههای اخیر، تجربههای متراکمی از گذار، تلاطمهای ساختاری، انسدادهای نهادی و گسستهای افق انتظار را پشت سر گذاشته، انباشت این تجارب، مفهومی بنیادین به نام حسرت را به عنوان لنز ادراکی جامعه پدید آورده است، برای تبیین این پدیده، باید فراتر از آمار و شاخصهای انتزاعی حرکت کرد و پیوند میان ساختارهای کلان اجتماعی، موقعیتهای طبقاتی، تحولات نسلی و در نهایت تجربههای انفسی و سوبژکتیو شهروندان را به دقت واکاوی نمود.
نخستین لایه شکلگیری حسرت در بستر اجتماعی، از شکاف عمیق میان اهداف فرهنگی تعریف شده و ابزارهای نهادی شده برای دستیابی به آنها ناشی میشود؛ ایدهای که رابرت کی مرتن، جامعه شناس در نظریه فشار ساختاری و مفهوم آنومی به تفصیل صورتبندی کرد؛ در جامعهای که آرمانهای رفاهی، تحرک اجتماعی، موفقیت و استانداردهای یک زندگی خوب به مدد جهانیشدن و شبکههای ارتباطی به شکلی فراگیر در دسترس دید عموم قرار میگیرد اما مجاری ساختاری، نهادی و اقتصادی دستیابی به این اهداف مسدود یا بسیار انحصاری است، ساختار اجتماعی مولد ناکامی نهادینهشده میشود.
این ناکامی مکرر، طبق محرومیت نسبی و مدل ناکامی، پرخاشگری، سرخوردگی به مقایسه دایم موقعیت آنچه هست با آنچه باید میبود دامن میزند، حسرت در این سطح، محصول مستقیم محاسبه شکاف میان انتظار و واقعیت است و افراد جامعه نه براساس استانداردهای انتزاعی یا بقای بیولوژیک بلکه در مقایسه خود با جوامع دیگر، طبقات برخوردار و فرصتهای نامحقق ارزیابی میکنند که تا چه پایه عقب ماندهاند، حسرت داشتن مسکن، شغل پایدار، امکان سفر، امنیت اقتصادی یا کالاهای مصرفی مدرن، نقطه عزیمت این زنجیره است اما ماجرا به هیچ وجه در این سطح متوقف نمیماند.
تبدیل فقدان مادی به یک بحران وجودی، یکی از پیچیدهترین گذارهای جامعهشناختی در تجربه معاصر ایرانی است، جامعه شناس و فیسلوف در تحلیل نظام اشیاء یادآور میشود که در جهان مدرن، کالاها نه به دلیل ارزش مصرفی بلکه به واسطه ارزش نشانهای و منزلت نمادینشان مصرف میشوند، هنگامی که دسترسی به اشیاء و کالاهای نمادین محدود میشود، جامعه نه فقط احساس تهیدستی اقتصادی بلکه احساس تحقیر، انکار شان و فقدان هویت میکند.
در اینجا، حسرت شیء مانند ناتوانی در خرید خودرو، خانه یا فناوری روز به سرعت از مرزهای مادی عبور میکند و به حسرت تجربه دگرگون میشود، فرد احساس میکند با محرومیت از یک امکان مادی، در واقع از تجربه بخشی از زیستن مدرن طرد شده و این تجربه ازدسترفته به نوبه خود، به سطحی فراتر جهش میکند؛ حسرت بر سر امکانهای تحققنیافته و راههای نرفته.
وقتی فشارهای ساختارهای بروکراتیک و بحرانهای اقتصادی، فضا را بر کنش ارتباطی، تحقق فردیت، شکوفایی خلاقیت و آرامش ذهنی تنگ میکنند، زیستجهان افراد از معنا تهی میشود، در این وضعیت، انسان ایرانی با این پرسش سهمگین وجودی روبرو میگردد؛ آیا من واقعا زندگی کردهام یا صرفا بقا یافتهام، در نتیجه، حسرت از یک سوگ مقطعی برای مال ازدسترفته به سوگی عمیق برای وجودی تباهشده در مدار تنازع بقا تبدیل میشود.
یکی از بارزترین جلوههای این تراکم عاطفی، همهگیر شدن برچسب و انگاره نسل سوخته است، شگفت آنکه این گزاره در ادبیات عامه ایران به یک بازه سنی یا نسلی خاص محدود نمانده است، نسلی که التهابات انقلاب، دفاع مقدس، جنگ تحمیلی و بازسازی را تجربه کرد، خود را سوخته در پای تحولات تاریخی و بحرانهای امنیتی میداند، نسل متولدین دهههای شصت و هفتاد، خود را نسلی میخوانند که در انباشت جمعیتی، رقابتهای کنکور، تورم مدرکگرایی، انسداد بازار کار و بیثباتی اقتصادی به حاشیه رانده شد، نسل زد و جوانان جدیدتر، خود را نسلی میبینند که در عصر جهانیشدن، شفافیت و اتصال ماهوارهای و دیجیتال، نظارهگر زندگی استاندارد همسالان خود در نقاط دیگر جهان هستند، در حالی که در محیط واقعی با محدودیتهای نهادی، اقتصادی، ارتباطی و اجتماعی دستوپنجه نرم میکنند.
چگونه ممکن است تمام نسلهای متوالی در یک جامعه، ادعای مشابهی داشته باشند، برای پاسخ به این پرسش میتوان از مفهوم ساختار احساس که توسط جامعهشناس انتقادی، ریموند ویلیامز، صورتبندی شد بهره گرفت، ویلیامز تاکید میکند که ساختار احساس، تجربهای زنده، حلنشده و سیال از معانی و ارزشها است که یک نسل یا دوره تاریخی را تعریف میکند و اغلب پیش از آنکه به صورت نهادی یا نظری فرموله شود، در واکنشهای عاطفی و زیسته مردم حضور دارد.
نسل سوخته در جامعه، یک ژست ادبی یا توهم جمعی نیست، بازتاب تکرار مداوم یک الگوی ساختاری است، یعنی انقطاع در افق انتظار، هنگامی که تحولات ساختاری مداوم، شوکهای بیامان اقتصادی و تغییرات ناگهانی قواعد بازی، افق انتظار را بارها و بارها مخدوش و ناامن میکنند، هیچ نسلی قادر به پیریزی یک برنامه درازمدت برای زندگی خود نخواهد بود و نتیجه این وضعیت، نوعی تعلیق دایم و احساس قربانیشدن در بستر زمانی است که در تمامی سنین به صورت حسرت تجلی مییابد.
در بافتار جامعه امروز ایران، مساله تنها نابرابری در توزیع سرمایه اقتصادی نیست بلکه نوعی بیارزششدگی شتابان سرمایهها در جریان است، سرمایه فرهنگی نهادیشده (مدارک دانشگاهی، مهارتهای تخصصی، زبان و تخصص علمی) کارکرد سنتی خود برای تحرک صعودی را از دست داده است، سرمایه اقتصادی با تلاطمهای مداوم ارزی و تورم مزمن، امنیت روانی را تحت تاثیر قرار میدهد، سرمایه اجتماعی بر اثر فرسایش اعتماد عمومی، فردگرایی بقامحور و مهاجرت نخبگان و آشنایان، دچار اضمحلال میشود.
این وضعیت سبب میشود فرد با وجود صرف سالها عمر برای انباشت سرمایه فرهنگی و اجتماعی، در عمل احساس بیثمری کند، حسرت در این نقطه، تجلی زوال پاداشهای اجتماعی در برابر تلاشهای فردی است؛ پدیدهای که بستر روانی جامعه خسته را شکل میدهد؛ جامعهای سرشار از سوژههای خسته، مضطرب و در خود فرورفته که ناتوانی در تحقق پتانسیلهای فردی را به صورت حسرتی استخوانسوز و اگزیستانسیل در خلوت خود نشخوار میکنند.
پدیدارشناسی این حجم از حسرت رسوبکرده نشان میدهد که ابزارهای سنتی تحلیل اجتماعی دیگر برای فهم نبض واقعی جامعه کفایت نمیکنند، دههها تکیه بر پیمایشهای آماری کلینگر، دادههای کلان رسمی و پژوهشهای مبتنی بر پشتمیزنشینی، باعث شده است که علم اجتماعی از درک لرزههای زیرپوستی عواطف جمعی غافل بماند.
جامعهشناسی، اگر خواهان فهم دقیق بحرانهای پیش رو است، باید دست به یک چرخش عاطفی بزند، جامعهشناسی عواطفی نشان میدهد که عواطف نه مساله شخصی و حاشیهای بلکه رگهای پیونددهنده کنشگران به جهان ساختارها هستند و احساس تحقیر، حسرت، خشم، یاس و اشتیاق، موتورهای محرک رفتارهای اجتماعی و دگرگونیهای تاریخی به شمار میروند.
بازگشت به میدان و واکاوی حسرت آدمها به معنای نشستن در تاکسیها، گوش سپردن به گفتوگوهای روزمره کافهها، تحلیل اضطرابهای نهفته در پشت ویترین مغازهها، خوانش متنهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی و درک عمق سوگواری خاموش آدمها برای فرصتهای هدررفته است، اگر جامعهشناس نتواند درک کند که چگونه یک جوان ۲۵ ساله یا یک بازنشسته ۶۰ ساله، هر روز صبح بار سنگین یک زندگی غایب و تجربه نشده»را بر دوش میکشد، هیچ تحلیل کلانی درباره مشارکت، امید به آینده، نرخ ازدواج، فرزندآوری یا مهاجرت معنا نخواهد داشت.
کلام آخر:
حسرت در جامعه امروز ایران صرفا یک خاطره خاکگرفته یا یک رمانتیسیسم نوستالژیک نسبت به دهههای گذشته نیست بلکه بیانی نمادین از یک وضعیت آسیبشناختی است که در آن حال به تسخیر گذشته ازدسترفته و آینده ناممکن درآمده است، تبدیل حسرت مادی به حسرت اگزیستانسیل (هستیگرایی)، نشانه بحرانی عمیق در ساخت معنابخشی به حیات اجتماعی است.
جامعهای که بخش بزرگی از روان جمعی آن حسرت تسخیر کرده باشد، از یک سو، با فرورفتن در انفعال، کرختی اجتماعی، افسردگی فراگیر و فرسایش امید جمعی رو برو میشود که انرژی لازم برای هرگونه سازندگی، خلاقیت و پویایی نهادی را میخشکاند و از سوی دیگر، این حجم متراکم از حسرتهای انباشته، ظرفیت آن را دارد که با عبور از آستانه تحمل روانی، به عنوان تکانهای برای سربرآوردن احساس ناگهانی بیعدالتی ادراکشده، فورانهای هیجانی پیشبینیناپذیر و دگرگونیهای تند اجتماعی عمل کند.
فهم این دینامیسم پیچیده، نه با کتمان و پاککردن صورت مساله و نه با تقلیل آن به تلههای روانشناسی فردی میسر است، چاره کار در آن است که نظام سیاستگذاری و دانش اجتماعی، شجاعت نگریستن به این آینه شفاف را پیدا کنند؛ چراکه نقطه آغاز هرگونه ترمیم پایدار در زیستجهان ایرانی، از به رسمیت شناختن صادقانه سوگ فرصتهای ازدسترفته و بازگشایی افقهای مسدودشده امید و عمل آغاز میشود.