شناسهٔ خبر: 80305673 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: آنا | لینک خبر

رئیس دانشکده حکمرانی و سیاست دانشگاه آزاد در یادداشتی نوشت

برای ماکان، جان ناپیدا و جاوید ایران

شهرام فتاحی رئیس دانشکده حکمرانی و سیاست دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرمانشاه در یادداشتی یاد ماکان نصیری دانش آموز شهید مدرسه میناب که در جنگ رمضان به شهادت رس... شهرام فتاحی رئیس دانشکده حکمرانی و سیاست دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرمانشاه در یادداشتی یاد ماکان نصیری دانش آموز شهید مدرسه میناب که در جنگ رمضان به شهادت رسید، گرامی داشت.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری آنا، متن یادداشت شهرام فتاحی رئیس دانشکده حکمرانی و سیاست دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرمانشاه به شرح زیر است:

در باورهای کهن ما گفته اند که خونِ بی‌گناه هرگز بر خاک نمی‌ماند. سیاوش را به ناحق کشتند و از خونش گیاهی رویید که نامش «خون سیاوشان» شد، تا جهان بداند که معصومیت را نمی‌توان از میان برد، فقط می‌توان زمین را شاهدِ آن کرد.  امروز این قصه پرغصه و دیرینه  را از لابلای سطور تاریخ و پستوی باورها بیرون می‌آوریم تا خرابه های مدرسه‌ای در میناب را گواه بگیریم که چرا تبار ما می میرند و جان می گیرند!

[ماکان] نمی‌دانم نخستین بار نامت را از که شنیدم و چسان روزها دل ناگرانبودم تا از این ناپیدایی جانسوز به در آیی...  اما اکنون در جان شوریده همه‌ی ما خانه کرده ای. نوباوه دردانه ای بودی  سرشار از شور هستی اما بی خبر از شرر شرارت دیوان شریر. در آن صبح، نیلی آسمان که باید خانه‌ی پرنده‌ها می‌بود، ناگهان از جنس آتش شد تو گویی هزار دیو سپید تنوره کشیده بودند.

 جنگی که چهل روز بر این خاک گذشت، در آغازین روزش بر صحن و سرای  مدرسه‌ی کودکان گذشت و آنچه را بُرد که هیچ اهریمن و دژخیمی هم حقِ بردنش را نداشتند.

و اما از تو هیچ نیافتند. نه پیکری، نه نشانی، نه حتی خاکی که مادرت بتواند بر آن بنشیند و بگریداین بی‌نشانی از هر سوگی سنگین‌تر است. مادرانِ ما در داستان‌ها همیشه جایی برای گریستن داشتند: سهراب را سرانجام در آغوش کشیدند، ایرج را سرِ بریده‌اش را به پدر بازگرداندند. اما تو را روزگار به کسی بازنگرداند. تو مانند پری‌ای که در شاهنامه از نگاهِ آدمیان پنهان می‌شود، رفتی و نگفتی کجا...

شاید همین است که تو را «جان ناپیدا» میخوانم. جانی که دیده نمی‌شود، اما جاری است. همان‌گونه که سیمرغ پری به زال داد و گفت هرگاه در تنگنا ماندی، آن را بر آتش نه تا من بیایم، تو نیز پَری هستی که بر آتشِ دلِ ما نهاده‌اند. هر بار که کودکی در این سرزمین به مدرسه می‌رود، نامِ تو را زیر لب میخواند. هر بار که زنگی به صدا درمی‌آید، یکی از ما به یاد می‌آورد که زنگی در میناب بود که آخرین زنگش سوگنامه و حماسه یک ملت شد.

ایران، که هزاره هاست گاهواره تمدن بشری بوده و هم تبار سحرگاهان مدنیت و بشریت است ، بارها شکسته و بارها برخاسته است.اما برخاستنِ او  هرگز بی‌داغ نبوده است،جان دیرین این کهن بوم وبر سرشار از زخمهای ناسور و جانگزاست. او مادرِ سیاوش بود و مادرِ سهراب، و امروز مادرِ ماکان است. مادری که فرزندانش را نه در میدان، که در کلاسِ درس از دست می‌دهد، و این غمی است که اسطوره‌ها هم برایش واژه نداشتند.

اما یک چیز را می‌دانم. آنچه در سیاوش دیدیم در تو هم هست: کسی که معصومانه رفت، اما نام و یادش چراغ راه شب دیجور  گردید .
صاحبان بیدادسرای زر و زور تزویر آنگاه که بر سرِ میزِ مکاره سیاست می نشینند، باید بدانند که روزی شاید پس از فردا نخستین پرسش از آنها این خواهد بود: «ماکان کجاست؟» و چرا دستانتان تا مرفق به خون ماکان ها آغشته است؟! بریده باد دستانتان... روزی که پاسخی جز سکوتِ شرم آجین نخواهید داشت.

پس ماکان جان،  بگذار تو را نه در گور، که در جای دیگری بجوییم: در بازیِ کودکانی که امروز در حیاط مدرسه می‌دوند، در نخل‌های میناب که هر بهار سبز می‌شوند،در موج‌های خروشان خلیج تا همیشه پارس ،همپای همیشگی باد صبا  و رهایی سبکبار چون مرغان دریایی و ... تو شاید ناپیدایی، اما نابود نه. ایران هرگز دردانه هایش را فراموش نمی‌کند، چون حافظه‌اش از خاک است و خاک هیچ خونی را از یاد نمی‌برد.بلکه برای همیشه بر آن نقش می بندد.

بخواب، ماکانِ ما. اگر خاکی نداری، همه‌ی این سرزمین آرامگاهِ کودکانه های توست و اگر پیکری نیست، نامت پیکرِ توست، که تا ایران هست، می‌ماند. برای ماکان، و برای همه‌ی کودکانی که از معراج مدرسه میناب به آستان جانان پر کشیدند.

انتهای پیام/

∎​