جرثقیلها آرام آرام پایین میآیند و چترهای بزرگ سفید را از زمین بلند میکنند. چترهایی که در نیمه اول سال، سخاوتمندانه بر سر زوار پهن میشد و سوز آفتاب را به جان میخرید تا زائر بارگاه رضا (ع) زیر سایه اش امین الله بخواند، زیارت نامه بخواند، شیرخوارهای آرام بگیرد و کودکی تکههای نان قندی را از توی کیف مادرش بردارد و زیر سایه خنک سایبانها ریز ریز بخورد و با مهرهای گرد روی فرش بازی کند.
سایبانها با آمدن صدای پای سرما، به انبارها میروند. بعضی برای تعمیر و مابقی برای یک خواب بلند زمستانی. حرم، اما همان حرم است و صحن همان صحن رازدار همیشگی. فصلها عوض میشوند و شکل آمدن آدمها عوض میشود. گرما همیشه هرم آفتاب نیست.
گاهی وسط زمهریر کسی با یک داغ سوزان وسط سینه اش وارد حرم میشود. داغی که سرد نمیشود. قلبی که گر گرفته. سینهای که از درد میسوزد. آن کسی که با بغض ورم کرده توی گلو میآمد مینشست زیر سایبان ها، حالا اگر هنوز حاجتش را نگرفته باشد، عین کفتر سرمازده گوشهای از صحن بغ میکند و دست هایش را توی بالاپوش گرمش میبرد و اشکها روی صورت سردش یخ میزند.
اصلا شاید خیلیها متوجه جمع شدن سایبانها نشوند. آنها از لحظه ورود چشم به آن گنبد طلایی مهربان میدوزند و عین آدمهای شیدا دیگر نه چیزی میبینند و نه چیزی میشنوند. آنچه در تمام ایام سال توی این صحن و سرا جریان دارد، مفهوم پناه است.
تمام این آستان گوشه به گوشه اش آغوش امنی است برای آنها که دیگر جایی برای آرام گرفتن سراغ ندارند.
اصلا حالا آفتاب تنبل پاییز بی واسطه به تن گرم صحنها میتابد و آدم دلش میخواهد ساعتها به آسمان نگاه کند. آسمانی که از راز دل تمام آدمهای این آستان باخبر است. آدمهایی که شاید به فصل گرما با دستهای خالی آمدهاند و حالا به فصل سرما با دستهای پر از حرم برمی گردند. تمام این بارگاه سایبان است. سایبان سخاوتمندی برای همه آدمهای بی پناه. سایبانی برای تمام فصل ها.