به گزارش ایرنا، ساعت هنوز به هشت صبح پنجشنبه (هفتم آبانماه) نرسیده است. پاییز، سردی نفسهایش را بر دامنههای کوهستانی خراسان شمالی دمیده و مهآلودگی هوا، چهره کوهها را در هالهای از سکوت و ابهام فرو برده است.
باد سردی از میان درهها میگذرد و برگهای خشک را بر زمین میرقصاند؛ اما مقصد ما جایی است که سرما، شیفتهای طولانی و مسیرهای صعبالعبور بخشی جداییناپذیر از زندگی مردانی است که نامشان کمتر شنیده میشود؛ محیطبانانی که پاسداران خاموش حیات وحشاند.
همراه با محیطبانان روستای چهاربرج در محدوده شهرستان سملقان در آستانه روز محیطبان راهی منطقه حفاظتشده قورخود میشویم؛ سفری به دل کوهستان و به زندگی آدمهایی که برای حفاظت از طبیعت، گاه از آسایش، خانواده و حتی جان خود میگذرند.
علی و حمیدرضا منتظرند؛ سوار بر موتورسیکلتهایشان میشویم و راه ارتفاعات را در پیش میگیریم. علی با موتورسیکلت جدید سازمان پیشاپیش حرکت میکند؛ لباس گرم و تجهیزات مناسب دارد، اما سرمای کوهستان برای کسی که ترکنشین است، حکایت دیگری دارد. باد به صورت میکوبد و هرچه مسیر بالاتر میرود، سرما بیشتر در استخوانها نفوذ میکند.
راه طولانی است؛ پیچهای کوهستانی، فراز و نشیبهای پیدرپی و مسیرهایی که عبور از آنها حتی با موتورسیکلت هم آسان نیست. با خودم فکر میکنم مردی که هر روز و هر شب این راه را میپیماید، باید چیزی فراتر از یک وظیفه اداری در دل داشته باشد؛ چیزی شبیه عشق.
سرانجام به ارتفاعات قرخود میرسیم و علی بساط چای را به راه میاندازد. دستهایش با وجود دستکش از سرما یخ زده و صورتش سرخ و سوخته است؛ نمیدانم از گزندگی آفتاب کوهستان یا سرمایی که مجال نفس کشیدن نمیدهد.
نگاهش به اطراف است؛ انگار حتی در لحظه استراحت هم نمیتواند چشم از کوهستان بردارد و اینجا برای او فقط محل کار نیست؛ خانهای است که ساکنانش آهوها، قوچها، کلها و دیگر جاندارانی هستند که امنیتشان به حضور همین مردان گره خورده است.

علی؛ مردی که صدای گلوله هنوز در گوشش مانده است
هنگام گفتوگو با علی متوجه میشوم گاهی باید صدایم را بلندتر کنم. خجالت میکشم علت را بپرسم، اما خودش دست به گوشش میبرد و با اشاره، پرده از زخمی قدیمی برمیدارد؛ زخمی که سالهاست همراه او مانده است.
به تیرماه سال ۱۳۸۵ برمیگردد؛ روزهایی که در منطقه حفاظت شده سالوک اسفراین، گزارش حضور شکارچیان غیرمجاز به محیطبانان میرسد. پنج محیطبان برای بررسی موضوع راهی ارتفاعات میشوند. دوربینها به کار میافتد و شکارچیان شناسایی میشوند و اما آن شب، سرنوشت تلخی در انتظارشان بوده است.
پشت سکوت کوهستان، قصه مردانی جریان دارد که با خاطره همکاران ازدسترفته، دلتنگی فرزندان و دشواری مأموریتها همچنان چشمبهراه نشانهای از خطرند
علی روایت میکند که شکارچیان حوالی ساعت ۲ بامداد درخت ارس را آتش زده و چایی را دم کرده بودند و محیطبانان در فاصلهای نزدیک به پنج متری با آنها مواجه میشوند و ناگهان صدای شلیک گلوله در دل تاریکی میپیچد.
گلولهای از فاصلهای بسیار نزدیک از کنار گوش علی عبور میکند و به همکار پشت سرش، یحیی شاهکویی اصابت میکند. گلوله به قلب یحیی مینشیند و او به شهادت میرسد و علی زنده میماند، اما گوشش دیگر صدای جهان را مانند گذشته نمیشنود.
وقتی نام یحیی را به زبان میآورد، صدایش تغییر میکند و بغض راه گلویش را میبندد و اشک آرام روی گونههایش میلغزد. هنوز نالههای همکارش را به یاد دارد؛ هنوز آن شب تاریک و لحظهای را که رفیقش در برابر چشمانش جان داد، فراموش نکرده است.
لحظهای سکوت میکنیم و کوهستان همچنان آرام است، اما در ذهن علی انگار هنوز صدای گلولهای میپیچد که سالها پیش، زندگی دو محیطبان را برای همیشه تغییر داد.
با اندوه میپرسد: چرا باید انسان با گرفتن جان حیوانات، زیبایی طبیعت را از بین ببرد؟
چرا باید برای چند لحظه تفریح یا منفعت، جان موجودی بیدفاع را گرفت؟ و تلختر اینکه گاهی همین خشونت، جان انسانی را هم میگیرد.
علی به پاییندست اشاره میکند؛ جایی که روستای اسپاخو در آغوش کوهستان آرام گرفته است و میگوید مردم این روستا گاهی از پشت پنجره خانههایشان دستههای آهو را میبینند که در طبیعت حرکت میکنند. چه منظره زیبایی؛ چه نعمتی بزرگتر از اینکه حیوانات وحشی، بیهراس از انسان، در زیستگاه خود زندگی کنند؟
برای علی، دیدن این صحنهها معنای واقعی محیطبانی است؛ اینکه آهوها باشند، درختان ارس پابرجا بمانند و طبیعت همچنان نفس بکشد.

سفرهای کوچک در ارتفاعات؛ سهم محیطبان از یک روز سخت
علی از شرایط کاری و کمبودها میگوید؛ کولهاش را باز میکند تا ناهار ساده امروز را نشانم دهد؛ چند تکه نان خشک، قند، یک سیب، مقداری پنیر و چند گردو که از خانه برداشته است.
سفرهای کوچک و بیآلایش که قرار است خوراک یک روز طولانی در ارتفاعات باشد و از سهم ماهانه سه میلیون و ۷۰۰ هزار تومانی هزینه غذا میگوید؛ رقمی که در برابر دشواری ماموریتها و ساعتهای طولانی حضور در کوهستان، ناچیز به نظر میرسد.
از صدای گلولهای که سالها پیش در گوش یک محیطبان ماند تا دلتنگی پدری برای دختر کوچکش؛ اینجا روایت حفاظت از طبیعت، قصه زخمهای پنهان انسانهاست
علی و حمیدرضا امروز باید با همین لقمههای ساده، ساعتها مراقب زیستگاهی باشند که گنجینه حیات وحش استان محسوب می شود.
اما وقتی از خانواده میپرسم، چهرهاش رنگ دیگری میگیرد. نام صدرا، دختر کوچکش را با مهر بر زبان میآورد و تصویر او را از تلفن همراهش نشانم میدهد. از هوش و استعداد فرزندش میگوید و با حسرت اضافه میکند که پنج روز است بچههایش را ندیده است.
میگوید: کاش خانه بودم و میتوانستم در درسهایش کمکش کنم.
پشت این لباس محیطبانی، پدری ایستاده که دلش برای فرزندانش تنگ شده است؛ مردی که شاید هنگام گشتزنی در ارتفاعات، بارها به این فکر میکند که فرزندش امروز چه آموخته، چه پرسیده و آیا کسی هست که در انجام تکالیف مدرسه کمکش کند.
او از سختیهای زندگی با چهار فرزند و دوریهای مکرر از خانه میگوید و شیفتهای پنجروزه گاهی به معنای از دست دادن یک عروسی، مراسم ختم، کار بانکی یا حتی سادهترین اتفاقات خانوادگی است.
برای بسیاری از ما حضور در کنار خانواده امری عادی است؛ اما برای محیطبانی مثل علی، گاهی همین کنار خانواده بودن به آرزویی دستنیافتنی تبدیل میشود.

حمیدرضا؛ مردی که ۲۰۰ کیلومتر را برای حفاظت از طبیعت میپیماید
حمیدرضا جمالی در همین حین دمنوش را آماده میکند. بخار دمنوش کاکوتی داغ در هوای سرد کوهستان بالا میرود و عطر آن در فضای باز میپیچد.
ناگهان نگاهش به نقطهای دوردست میافتد؛ به دودی که از میان کوهها بلند شده است و چشمش را از آن برنمیدارد. برای او هر دود ناشناختهای میتواند نشانه خطری برای طبیعت باشد.
حمیدرضا سه سال است که لباس محیطبانی بر تن دارد. سه دختر دارد و ساکن قوچان است و برای رسیدن به محل خدمت یا بازگشت به خانه در هر شیفت کاری باید حدود ۲۰۰ کیلومتر مسیر را طی کند.
آنها در سرمای پاییز، میان صخرهها و درهها نگهبان حیات وحشاند؛ مردانی که گاهی سهمشان از یک روز طولانی، سفرهای ساده و آرزوی بازگشت به خانه است
دوری از خانواده مهمترین سختی زندگی اوست، اما از کارش رضایت دارد و میگوید خودش را پناهگاه حیواناتی میداند که زبان دفاع از خود ندارند.
وقتی از خاطرات تلخ شغلیاش میپرسم به روزی برمیگردد که شهادت یکی از همکارانش را از نزدیک تجربه کرده است.
حدود یک سال و نیم از آغاز خدمتش گذشته بود که خبر درگیری در محدوده پارک ملی گلستان به آنها رسید و همراه یکی از همکارانش، آقای احمدی، راهی ارتفاعات شد. پیش از آنکه به محل حادثه برسند، اتفاقی رخ داده بود که تا امروز از خاطرش پاک نشده است.
محمود شاهمرادی، محیطبان نوشهری پارک ملی گلستان در سال ۱۴۰۴ در درگیری با شکارچیان جان خود را از دست داده بود.
حمیدرضا از لحظه رسیدن به منطقه میگوید؛ از ترسی که تمام وجودش را فرا گرفت و ناباوری از اینکه محمود دیگر در میان آنها نیست.
برای کسی که تازه قدم به این حرفه گذاشته، مواجهه با چنین صحنهای تنها دیدن یک حادثه نیست؛ روبهرو شدن با واقعیتی تلخ از شغلی است که گاهی بهای حفاظت از طبیعت در آن، جان انسانهاست.
حمیدرضا از درگیریهای خود با شکارچیان و موارد تیراندازی هم خاطراتی دارد، هرچند خوشبختانه هیچیک به اندازه آن حوادث تلخ، پیامد جدی نداشته است.
تلفن همراهش را بیرون میآورد و عکسهایی از شکار غیرمجاز نشانم میدهد؛ تصاویری تلخ از لاشه آهوهایی که از درخت آویزان شدهاند.
میگوید هفته گذشته در پاییندست قرخود، یک شکارچی سه راس آهو را شکار کرده بود و پس از رسیدن او، محل را ترک کرد.
نگاه کردن به این تصاویر دشوار است. حیوانی که باید آزادانه در دشت بدود، حالا بیجان از شاخه درخت آویزان شده است؛ تصویری که بیش از هر سخنی، عمق بیرحمی شکار غیرمجاز را نشان میدهد.
حمیدرضا از آسیبهای جسمی شغلش هم میگوید؛ از افتادنهای مکرر از موتورسیکلت و اسب. جای زخم و ترک روی سرش را نشانم میدهد که یادگار یکی از همین سقوطهاست.
زخمهایی که شاید در پرونده اداری یک ماموریت ثبت نشوند، اما بر بدن مردانی باقی میمانند که هر روز برای حفاظت از طبیعت، خطر را به جان میخرند.

چای کاکوتی در سرمای قرخود؛ آرامش کوتاه میان دو دلهره
چای داغ علی و حمیدرضا حالا آماده است. دمنوش کاکوتی، عطر کوهستان را در فضا پراکنده و گرمای دلپذیری به دستها و تن سردمان بخشیده است.
پنیر محلی را با نان آتشی میخوریم. طعم ساده و اصیلی دارد؛ مزهای که شاید در هیچ سفره رنگارنگی پیدا نشود. چند لقمه نان و پنیر، کمی گردو و یک استکان چای، تمام آن چیزی است که برای یک صبحانه در ارتفاعات نیاز داریم.
روایت یک روز همراهی با محیطبانان قرخود؛ مردانی که سرمای ارتفاعات، زخم گلوله و دوری از خانواده را به جان میخرند تا آهوها و دیگر جانوران در آرامش زندگی کنند
اما این آرامش برای علی و حمیدرضا چندان طولانی نیست. نگاهشان مدام میان درهها، دامنهها و دوردستها میچرخد. گاهی حرفشان نیمهتمام میماند تا نقطهای را در کوهستان بررسی کنند. انگار گوش و چشمشان حتی هنگام نوشیدن چای هم در آمادهباش است.
من به گرمای دمنوش کاکوتی فکر میکنم و آنها به امنیت آهوهایی که شاید در همین نزدیکی، بیخبر از خطر مشغول چرا باشند.
در این لحظه تفاوت نگاه ما به کوهستان آشکار میشود؛ من زیبایی طبیعت را میبینم و آنها مسئولیت حفاظت از آن را بر دوش میکشند.
برای من، این چند ساعت یک تجربه متفاوت است؛ برای آنها، تکرار روزهایی است که گاهی با سرما، گاهی با خستگی، گاهی با دلتنگی و گاهی با خطر گلوله آغاز میشود.

طبیعت برای زنده ماندن، به مردانی فراتر از یک لباس نیاز دارد
وقتی به سفره کوچک علی و حمیدرضا نگاه میکنم، به یاد میآورم که در همین کوهستان، حیواناتی زندگی میکنند که هیچگاه نمیتوانند از خود دفاع کنند. آهوها، قوچها و کلهایی که زیبایی و شکوه قرخود به حضور آنها وابسته است.
شاید ارزش واقعی این سفره ساده، تنها در نان و پنیر محلی و چای کاکوتی نباشد؛ در این است که دو مرد، با همین خوراک اندک و در سرمای استخوانسوز، ساعتها از جانورانی مراقبت میکنند که هیچ سهمی در زندگی شخصی آنها ندارند، جز عشق به طبیعت.
از صدای گلولهای که سالها پیش در گوش یک محیطبان ماند تا دلتنگی پدری برای دختر کوچکش؛ اینجا روایت حفاظت از طبیعت، قصه زخمهای پنهان انسانهاست
با خودم فکر میکنم چرا باید لقمهای از گوشت حیوانی بیگناه، لذت تماشای یک گله آهو در دشت را از ما بگیرد؟ چرا باید شلیک یک گلوله، صدای زندگی را از کوهستان خاموش کند؟ و چرا باید مردانی چون علی و حمیدرضا، خاطره همکاران ازدسترفته و زخم گلوله و سقوط را تا پایان عمر با خود حمل کنند؟
قرخود همچنان زیباست؛ کوهها ایستادهاند، درختان ارس ریشه در خاک دارند و شاید همین حالا دستهای آهو در دامنهای دوردست در حرکت باشند.
اما پشت این زیبایی، مردانی ایستادهاند که کمتر دیده میشوند؛ مردانی که فرزندانشان چشمانتظار بازگشت آنها هستند، همسرانشان روزهای دوری را به تنهایی میگذرانند و دستهایشان، حتی با وجود دستکش، از سرما میلرزد.
آنها فقط نگهبان جنگل و کوه و حیوانات نیستند؛ نگهبان حق زندگیاند؛ حق زندگی برای هر جانداری که سهمش از این زمین، زیستن در آرامش است.
روز محیطبان، شاید بیش از آنکه روز تبریک گفتن باشد، فرصتی برای دیدن همین واقعیتهاست؛ برای دیدن مردانی که گاهی جانشان را سپر حیات وحش میکنند، اما خودشان به حمایت، توجه و امکانات بیشتری نیاز دارند.
در مسیر بازگشت، سرمای هوا همچنان تند است. موتور در پیچهای کوهستان پیش میرود و من به علی فکر میکنم؛ به گوش ناشنوایش، به بغضی که با یاد یحیی شکست و به تصویر دختر کوچکش که در تلفن همراهش نگه داشته است.
به حمیدرضا فکر میکنم؛ به سه دخترش در قوچان، به ۲۰۰ کیلومتر رفتوآمد و به همکارش محمود که دیگر بازنمیگردد.
شاید محیطبانی همین باشد؛ دلتنگ خانواده باشی، اما دلنگران جانورانی بمانی که خانوادهای در این کوهستان دارند؛ گلوله را تجربه کرده باشی، اما هنوز از شکارچی نترسی و در سردترین صبح پاییزی، با یک استکان چای داغ، دوباره نگهبان زندگی شوی.
قرخود به خواب پاییزی خود ادامه میدهد، اما چشمهای علی و حمیدرضا هنوز بیدار است.