صاحبخبر - به گزارش حوزه فرهنگ و هنر خبرگزاری تقریب، سیصد و هشتاد و سومین «شب خاطره» با عنوان «عاشقانههای ناتمام» ۷ آبان ماه در سالن سوره حوزه هنری برگزار شد.
راوی نخست این محفل خاطرهگویی امیرحسین نوروزی، مستندساز؛ بود. او تجربهاش در روز تشییع رهبر شهید را در قالب متنی بدین شرح بازگو کرد: ۱۳ تیرماه به اتفاق دوستان مرکز مستند سوره در مصلی تهران مشغول کار بودیم. صبح روز اول وداع بود و داشتیم همراه با امین قدمی کار میکردیم. دنبال یک قاب خوب، یک لحظه ناب بودیم که تابوت شهدا نمایان شد. جمعیت موج میزد. پسربچهای در آغوش مادرش بیتاب بود. هقهق میکرد. نفسش بریده بریده شده بود. دلم آشوب شد. نتوانستم ادامه دهم؛ دیگر فیلمساز و عکاس و فیلمبردار بودن من هیچ فایدهای نداشت. پسربچه داشت از دست میرفت، به زحمت حرف میزد، نفهمیدم چه میگوید. مادرش گفت «پسر، گل آورده بود برساند به تابوت آقا، رفتیم جلوی دیوارها، گل را پرت کرد بالا، ولی نرسید. در شلوغی کسی گل را برداشت و دیگر ندیدیم کجا رفت. حالا پسرش گل را میخواهد.» خدایا چه کنم در این قیامت؟ امین قدمی پیش پسر ماند، هر کاری کردم نتوانستم دست به دوربین ببرم؛ بیچاره شدم. این شاید دومین باری بود که در زندگی کاریام باید انتخاب میکردم که مستندساز باشم و یکی از بهترین لحظات کاریام را ضبط کنم یا خودم را به دلم بسپارم و هقهقِ پسر بچه بیتاب را چاره کنم.
سه روایت از تشییع تاریخی رهبر شهید
او ادامه داد: در لابهلای جمعیت دستی را دیدم که چند شاخه از گلهای شکسته و تکهپاره را تبرکی برداشته بود و در حال خارج شدن از صحن بود. به زحمت خودم را به او رساندم، اول نمیخواست گل دهد، صورت غرق اشکم را نگاه کرد؛ برایش قصه را کوتاه گفتم. سکوت کرد، سرش را پایین انداخت، دستش را باز کرد و گلها را جلویم گرفت. از میانشان یکی که از همه سالمتر بود، را انتخاب کردم. میتوانست هنوز شبیه بوسه کودکی باشد بر روی گل آقا. برگشتم سمت پسربچه ولی او را پیدا نمیکردم، جمعیت جابهجا شده بود. به امین قدمی زنگ زدم اما جواب نمیداد، احتمالاً صدای موبایلش را نمیشنید. خدایا چطور چاره کنم؟ سرگردان دور خودم میچرخیدم. امین صدایم کرد، بچهها را بغل کرده بود و سمتم میآمد؛ مادر بچه هم پشت سر امین آمدند. گل، خیلی شبیه گل پسربچه نبود ولی با زحمت گل را پذیرفت.
این مستندساز افزود: گل را به امین دادم. دویدم سمت دیوار، به زحمت به یکی از بچههای کادر امنیت که بالای دیوار مستقر بود، موضوع را گفتم و از او خواستم تا گل را بگیرد و به پسربچه نشان دهد که گل را میبرد و میرساند. پسربچه گل را پرتاب کرد. دیوار بلند بود. پسر زورش نمیرسید که گل را روی تابوت پرتاب کند. امین خواست راضیاش کند. با هم پرت کردند، باز هم نشد. تمام وجودم هر بار چشم میشد تا وقتی گل زمین میافتد من قبل از به زمین رسیدنش برسم که زیر دستوپا نماند. آن گل تمام کاری بود که در آن لحظه از من برمیآمد. پسر پایش را روی دوش امین گذاشت. امین را محکم گرفتم که تکان نخورد و پسر دلش محکم شود. دست پسر را گرفتم و به او اطمینان دادم که مراقبش هستم. امین پاهای پسر را گرفت و چسبید به دیوار. امین را طوری گرفتم که کسی به او تنه نزند. پسر پابلندی کرد، دستش را کشید، اما همچنان دستش نمیرسید. مرد سیاهپوش کادر حفاظت، بالای دیوار خم شد و دستش را به گل رساند. پسر آرام شد، مادرش آرام شد، بند دلمان چاره شد. پسر پایین آمد، به ما نگاه میکرد، مادرش دستش را گرفت و دعایمان کرد. رفتند و میان جمعیت گم شدند. قدمی گفت «امیرحسین میدانی پسرک که بود؟ پسرک فرزند شهید بود. پدرش در جنگ ۱۲ روزه شهید شده بود. پسر مدتی بود منتظر دیدار آقا بود…»
شاخه گلی که هدیه شد
در ادامه مستند «امتداد» پخش شد و سپس امین قدمی به عنوان دومین راوی از روز تشییع رهبر شهید گفت.
سه روایت از تشییع تاریخی رهبر شهید
قدمی یادآور شد: روز اول وداع با رهبر شهید بود و مستندسازان در جاهای مختلف شهر مشغول کار بودند. در تماس با امیرحسین نوروزی، متوجه شدم پشت درِ ورودی مصلی امام خمینی(ره) است. با او وارد محوطه شدیم و در بخش خانمها، شروع به تصویر گرفتن کردیم. کمکم جمعیت زیاد شد و لحظه رونمایی از پیکر شهدا فرا رسید و شیون و عزاداری آغاز شد. امیرحسین مشغول فیلمبرداری و تصویربرداری بود، من هم کنارش بودم و برایش تصویر پیدا میکردم. سازههای نیوجرسیِ بسیار بلند، حد فاصل بین عزاداران و پیکرها قرار داشت.
راوی شب خاطره ادامه داد: یکباره دیدم که مادری، دست پسربچه پنجسالهاش را گرفته و میکشد و بچه نسبت به رفتن مقاومت میکند و همین مادر را کلافه کرده است. به امیرحسین گفتم: «شکلات داری؟» شکلات را به پسربچه دادم. او هم شکلات را گرفت ولی چیزی از ناآرامیاش کم نکرد. ما متوجه کلافگی مادر شدیم و دلم طاقت نیاورد. احساس کردم که این بچه گرمازده شده است. رفتم پیش مادر و گفتم که ببخشید دخالت میکنم، فکر میکنم این بچه گرمازده شده، او را زیر سایه ببرید. همان لحظه مادر گفت: «نه آقا، این میخواد به آقا گل بده و گلش رو پرت کرد اما گلش افتاد زمین و یه نفر گل رو برداشت و رفت. بچه از اینکه نتوانسته گل را به آقا بده نارحته». همان لحظه نگاهی به نیوجرسیها کردم و دیدم که محافظان تابوت گلهایی که نزدیک تابوت بوده را تبرکی برای مردم میاندازند و مردم هم آنها را میبرند. بعد برایم خیلی جالب شد که همه گل تبرکی میبرند اما این بچه میخواهد گل را هدیه کند.
او افزود: یکباره یاد موبایلم افتادم و سعی کردم با نشان دادن عکس پسرانم آرامش کنم. امیرحسین هم ماجرا را همان لحظه شنید و غیبش زد. بچه را نشاندم روی پایم و عکس پسرانم را نشانش دادم و کم کم بچه آرام شد. امیرحسین بعد چند دقیقه گل آورد. من پسربچه را بغل کردم و به سمت سازههای نیوجرسی رفتم. به مردی که بالای سازه ایستاده بود گفتم «این پسر یه شاخه گل میندازه شما اینو بده به آقا. گفت: نمیشه. گفتم: چرا میشه.» چشمکی به مرد محافظ زدم و با چشم دیگرم پسربچه را نشانش دادم و او هم سریع پیامم را فهمید و گفت: «آها، آها، آها، میشه!» سازه بزرگ بود و هربار که بچه گل را پرت میکرد به تابوت نمیرسید. به بچه گفتم پایت را روی شانهام بگذار اما بچه میترسید. بعد بچه را بلند کردم. امیرحسین هم از پشت من را محکم گرفت. همان لحظه در ذهنم گفتم کاش یکی از این صحنه عکس میگرفت. مامور حفاظت دستش به نوک شاخه رسید و گل را گرفت و بالا برد. وقتی عمار را پایین آوردم در چهرهاش دیدم که نفس راحتی کشید. گویا خیالش راحت شد. دست مادرش را گرفت و مادر هم از ما تشکر کرد و رفتند.
این راوی همچنین در ادامه خاطرهاش خاطرنشان کرد: بعد چند دقیقه و در میان آن همه سروصدا احساس کردم کسی صدایم کرد. برگشتم و دیدم یکی از نیروی حفاظت یک بسته نخودچیکشمش به سمتم گرفته است. در جمعیت دنبال بچه رفتم و دیدم دست مادرش را گرفته و خوشحال میرود. صدایش کردم. پسرک برگشت و به او گفتم «تو به آقا گل دادی، آقا برات بسته نخودچیکشمش فرستاده، این مال توئه». همان لحظه مادر گفت «خداخیرتون بده. او بچه شهید است. پدرش شهید هوافضای جنگ ۱۲ روزه بود.» دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و در حالیکه بچه را بغل کرده بودم، اشکهایم جاری شد. محافظان هم متعجب من را نگاه میکردند. سریع پیش محافظان رفتم و گفتم پسری که گلش را به آقا رساندید فرزند شهید هوافضای سپاه بود. همان لحظه نشاط را در آنها دیدم. من و امیرحسین نوروزی دیگر در صحن مصلی امام کاری نداشتیم و تصویرهایمان را گرفته بودیم و رفتیم ولی دوست داشتم از پدر آن بچه یعنی سید محسن صابری بیشتر بدانم.
غم شهادت رهبر را حتی نصرت نمیتواند از ما بگیرد
مهدیه عسگری همسر شهید محسن صابری که سومین راوی این محفل خاطرهگویی بود، درباره روز تشییع و این خاطره مشترک گفت: آن روز فکر نمیکردم این خاطره، روایت جالبی باشد و به این محفل برسد. آن لحظه برای من خیلی گذرا بود یعنی اگر با من تماس گرفته نمیشد بهراحتی از کنار آن میگذشتم.
سه روایت از تشییع تاریخی رهبر شهید
او خاطرنشان کرد: از شهادت رهبر منتظر مراسم تشییع بودم و شرکتدر مراسم تشییع ایشان اولین تجربه ما برای حضور در جمعیت و اماکن شلوغ بود. من از زمان شهادت اشکی نریخته بودم و فقط منتظر تشییع بودم تا تمام آن فریادها و بیتابیام را بروز دهم. همه برنامهریزیها را کرده بودم تا در روز وداع فرزندم (عمار)، سرگرم شود و من حتی شده برای دو دقیقه با آقا خلوت کنم و دلم را آرام کنم.
همسر شهید یادآور شد: منزل مادریام سمت میدان منیریه است و ما به آنجا رفته بودیم تا راحتتر به مصلی امام برسیم. زمانی که از خانه بیرون میآمدیم در دلم به شهید محسن صابری گفتم «من عمار رو دارم میبرم، خودت حواست به ما باشه». ما قدمزنان در خیابان منیریه بودیم. خیابان بسیار خلوت بود. از خودم میپرسیدم «خدایا روز تشییع آقائه تهران چرا اینقدر خلوته؟ چرا هیچ ترافیک و ازدحامی نیست؟» اولین ایستگاه اتوبوس سوار شدیم و خیلی راحت به خیابان بهشتی رسیدیم. در مسیر هم هر یک قدم که جلو آمدیم یک نفر خوراکی، یک نفر هدیه داد و یکی با عمار شوخی کرد. از هر طرف یک کمکی میرسید تا اینکه به مصلی رسیدیم.
او ادامه داد: ورودی مصلی ازدحام بسیار عجیب غریبی بود. دقیقاً وقتی به صحن بالای مصلی رسیدیم، پیکرها را آوردند و من و عمار کامل همه چیز را دیدیم ولی همچنان ازدحام جمعیت اذیتمان نمیکرد و گویا هر جا ما میرفتیم مسیر باز میشد. پایین صحن که رسیدیم عمار مهپاشها را دید. از مهپاشها خیلی خوشش آمده بود و در حالیکه من میخواستم فقط گریه کنم او دوست داشت تا آببازی کند. کنار یک مهپاش نشسته بودیم که گلها را دید و گفت «گل من کو؟ همین الان گل میخوام چرا گل برای آقا نیاوردیم؟». گفتم یادمان رفت فردا میآوریم. اما عمار اصرار داشت که همان لحظه به او گل بدهم. از یک نفر که چند شاخه گل داشت، یک شاخه گل گرفتم. عمار سه بار گل را پرتاب کرد و گل متلاشی شد. هربار که گل میافتاد چشم عمار دنبال گل بود تا سریع آن را برداریم تا اینکه یک نفر گل افتاده را برداشت و رفت.
این همسر شهید افزود: نمیدانستم چکار کنم و عمار شروع به بیتابی کرد. او واقعا دلش میخواست گل هدیه بدهد اما هیچکس گل نداشت و همه میگفتند خودم میخواهم ببرم یا تبرکی خودم است. هرکار کردم آرام نشد و در حالیکه مهدی رسولی مداحی میکرد و مردم مشغول عزاداری بودند، من به این سو و آن سو میرفتم تا با مهپاشها فرزندم را آرام کنم. در دلم شروع به شکایت کردم و میگفتم «سیدمحسن ببین کارهات رو! یه روز این بچه رو سپردم به تو و اومدم پشت سر آقا. ببین نتونستی نیم ساعت ما رو تو صحن مصلی ببینیها» همچنان در حال غر زدن بودم که یکباره آقای قدمی آمد و شروع کرد به پرت کردن حواس عمار. من تا آن لحظه که پای دیوارهای نیوجرسی رفتیم در دل میگفتم مشکل در حال حل شدن است.
او یادآور شد: در لحظهای که آقای قدمی عمار را بلند کرد یکباره ذهنم پرت شد به خانهمان و زمانیکه سیدمحسن زنده بود؛ او هروقت از سر کار میآمد عمار را بلند میکرد و روی شانههایش میگذاشت و عمار روی شانههای پدرش میایستاد بعد با هم تلاش میکردند تا دستشان را به سقف برسانند. لحظهای که در مصلی آقای قدمی عمار را بلند کرد ،حس کردم یکباره محسن آمد تا کمک کند. زمانیکه عمار گل را هدیه داد و نفس راحتی کشیدیم در دلم گفتم «آها خودتو نشون دادی» و واقعاً سرمان را پایین انداختیم، گویا ماموریتمان تمام شده بود. بعد فکر کردم که من هنوز گریه نکردهام. همیشه در ذهنم آیه « تَنَزَّلُ ٱلۡمَلَـٰٓئِکَةُ وَٱلرُّوحُ» میآید و میگویم که گویا آنچه خداوند میگوید با حزنی که رهبر شهیدمان به قلب ما داده، اتفاق افتاده یعنی این ریسمانی شده از زمین تا آسمان و این غم را حتی نصرت و پیروزی هم نمیتواند از ما بگیرد.
خواب بعد شهادت
او درباره همسر شهیدش عنوان کرد: همسرم از فرماندهان هوافضا بود و شب اول جنگ ۱۲ روزه از خانه رفت. او همراه با سردار حاجیزاده بود و در اتاق فرماندهی با هم شهید شدند و پیکرانشان کنار هم پیدا شد. آخرین صحنهای هم که از همسر من دیده شده این است که رفته بود تا وضوی نماز صبح را بگیرد. هنوز آستینهایش بالا و مهر در دستش بود که به شهادت رسید.
همسر شهید درباره رابطه صمیمانهشان گفت: به شدت به هم وابسته بودیم. سخت به هم رسیده بودیم. ۱۱ سال با هم زندگی کردیم. دنبال این بودم که بعد از شهادتش خودم را به او وصل کنم. دفعه اول که در خواب دیدمش صحبت نکرد. دومین بار که در خواب دیدمش، کنارم نشست و گفت «اینطوری گریه نکن» در خواب به او گفتم «محسن تو مُردی من چطور گریه نکنم؟» بعد دیوان حافظی که خودم برایش خریده بودم را نشانم داد و گفت «برو آن را باز کن». کتاب را باز کردم و دیدم که یادداشتی برایم نوشته است.
در ادامه «شب خاطره» مستندی با عنوان «مامان» کاری از علی محمد صادقی پخش شد و در بخش پایانی علی محمد صادقی و مادرش (همسر شهید کاظم صادقی) و دو همسر شهید حاضر در این محفل، مورد تقدیر قرار گرفتند.
انتهای پیام/∎