ما وقتی پای صحبتهای پدر شهید بابایی نشستیم و شنیدیم برای پسرش چه دعایی میکرده، یاد همین روایت افتادیم... جوان بود. ۴۴ سال داشت. ۹ سال بود که ازدواج کرده بود. یک دختر ۸ ساله هم داشت، به نام نیروانا... این تصویر کودکی نیرواناست. دخترک باباعلیرضا این روزها را کنار پدربزرگ و مادربزرگش میگذراند. او هنوز خیلی متوجه نیست چه فاجعهای رخ داده. اما حتماً خیلی دلتنگ پدر و مادرش شده... دلتنگ خانهشان. دلتنگ صدا و آغوش پدر و مادرش... آقا علیرضا و همسرش، روز هجدهم اسفندماه در حمله رژیم شوم اسرائیل به میدان رسالت تهران به شهادت رسیدند. در این حمله چند مجتمع مسکونی به طور گستردهای تخریب شد. به طوری که آواربرداری چندین روز زمان برده بود. چشمهای بیقرار خانوادهی علیرضا روزهای متمادی منتظر بیرون کشیدن پیکر پسر و عروسشان مانده بود... پیکرهایی که کامل نبود. اربااربا شده بود... سخت است تصور کنم آن روزها پدر علیرضا چه کشیده. وقتی مدام به تکپسرش، به عصای دستش زنگ زده و پاسخی نگرفته. وقتی با حیرت روبهروی ساختمان تخریبشدهی فرزندش ایستاده. وقتی خبرش کردند برای آزمایش DNA بیاید... تمام اینها را چطور از سر گذرانده و چقدر شانههایش لرزیده... برای همین وقتی در پایان جلسه، روضهی علیاکبر خوانده شد، بغض همهمان ترکید...
ما شرح واقعه را از زبان داماد خانواده شنیدیم. پدر شهید از ابتدای ورودمان بغضی داشت که به او رخصت صحبت نمیداد. دامادش، آقاعلیرضا را خدمتگزار هیئت امامحسین(ع) معرفی کرد. حین شنیدن صحبتها، نگاهم به شاخههای متعدد پتوس که روی دیوار کشیده شده بود جلب شد. کل دیوار روبهرویم را به زیبایی، در راستای هم پوشانده بودند. هرجای خانه گلدان و گیاههای متفاوت جا گرفته بود. با خودم گفتم اینها فقط کار یک قلب مهربان و لطیف است. قلبی که شوق زندگی دارد. این خانواده چگونه بر این داغ صبر خواهند کرد؟ پدر شهید همچنان در سکوت مشغول پذیرایی از ما شد. گفتههای دامادش که به اتمام رسید، دیگر دلش طاقت نیاورد و از پسر عزیز و شهیدش گفت: «خیلی به فکر حال من بود و به من خدمت میکرد... هیچوقت به من نه نمیگفت. همیشه میگفت «چشم بابا!» کافی بود به زبون بیارم چه کاری دارم، خیلی زود میاومد تا کمکم کنه. ما اصالتاً یزدی هستیم، گاهی میگفتم باید برم یزد کار دارم، شبونه میاومد دنبالم و تا صبح رانندگی میکرد تا من از اول روز اونجا باشم و به کارهام رسیدگی کنم. در جواب این محبتهاش فقط میگفتم: «بابا من ازت راضیام؛ خدا خیرت بده...» خیلی زحمتکش بود. مهندس عمران بود. ۱۲ سال هم رفت عسلویه، اونجا خدمت کرد. خانومش هم تحصیلکرده و معلم بود. نه فقط واسه من، واسه همه مهربون و آماده خدمتگزاری بود. هرکاری ازش برمیاومد انجام میداد. برای خونوادهش، عمو، عمه، برای همه... بهش میگفتم بابا خسته نمیشی؟ میگفت نه کاری نکردم... خیلی عاطفی بود؛ تو این ۱۲ سالی که مادرش رو از دست داده بود هرشب جمعه، پیامک میداد که مادرم رو یاد کنید و فاتحه بخونید.
گاهی تعجب میکردم که چقدر برای زن و بچهش وقت و حوصله میذاره. اما اینا همهش از مهربونی و اخلاق خوبش بود...» مادربزرگ شهید با لبخندی که داشتند گفت: «خواهرزادهی شهید، خواب داییاش رو دیده. خواب دیده آقا علیرضا شال سبزی انداخته رو دوشش و می**: «ما جامون خیلی خوبه! غصه نخورید گریه نکنید. فقط برید تو جمع مردم...» داماد خانواده شهید، ادامه داد: «ما با دیدن همین جمعهای خیابانی مردم و همدلی اونها در مراسم تشییع شهیدمان دلگرم شدیم... من تمام این روزها رو با لباس عزا به سرکار میرفتم؛ چون دلم به وحدت و همدلی مردم گرم بود. انگار همهمون یک خانواده شدیم...» آری؛ صبر و مقاومت ملت ما، جهانیان را حیرتزده میکند... ما همواره سبزیم... مثل پتوسهای خانهی پدر شهید بابایی... زنده... مقاوم و ادامهدهنده... راوی: رضوانه خلج #باید_برخاست #ایران_قوی #جنگ
18:30 - 28 اکتبر 2026
∎